آفرین
یه دروغ تاریخی هست که میگه خدا وقتی انسان رُ آفرید به خودش آفرین گفت.
خدا انسان رُ آفرید. بعد یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: آفرین!
همهی فرشتهها ایستاده بودند و تماشا میکردند
خدا منتظر بود و تماشا میکرد، فرشتهها هم تماشا میکردن، شیطون هم تماشا میکرد از اون لا
خدا باز نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «آفرین!»
اما آفرین هنوز ساکت بود و سرش رُ پایین انداخته بود. خدا گفت چرا ساکتی آفرین؟ بیا جلو! ببین چی آفریدم!
آفرین اومد جلو، یه نگاهی انداخت، سرش رُ تکون داد، به خدا نگاه کرد، بعد گردناش رُ کج گرد، زیر چشمی یه نگاهی به بقیهی فرشتهها انداخت و با همون نگاه پرسید: «این چیه دیگه؟»
این خلأ مرگبار باید شكسته میشد؛ باید شاهكار هستی به نمایش گذاشته میشد؛ باید گل سرسبد موجودات رخ مینمود؛ باید قیمتشكن گوهرها عرضه میشد؛ آری! باید در این كالبد مرده، جانی دمیده میشد…
فرشته عشق نداند كه چیست قصه مخوان
بخـواه جـام و شـرابی بـه خـاك آدم ریز
خدا که نگاههای آفرین را دیده بود رو به او کرد و گفت: «چنین نیست که تو میپنداری آفرین، من دربارهی آنچه آفریدهام چیزی میدانم که شما فرشتگان نمیدانید»
آفرین باز به فرشتهها نگاهی انداخت و با همان نگاه پرسید «چی میگه این؟»
همهی فرشتگان به فرمان خدا به سجده افتادند. آفرین هم که به سجده افتاد بود نگاهاش به نگاه شیطان افتاد که با نگاهاش میپرسید: «چی میگه این؟»
شاشیدن یکی از اون نعمتهاییه که خداوند در نهاد ما انسانها قرار داده تا با وجودش به آرامش برسیم. ولی ما انقدر اسیر روزمرگی و زندگی ماشینی شدیم که هیچ وقت نخواستیم باور کنیم لذتی که از شاشیدن حاصل میشه انسان رُ به آرامش میرسونه. هر وقت به دستشویی رفتیم فقط هدفمون این بود که سریع بشاشیم و بریم دنبال زندگیمون، دنبال همون کاری که میکردیم، غافل از اینکه زندگی همون لحظهای بود که اونجا نشسته بودیم و ازش غافل بودیم.
سلام؟
وااااای دیگه دارم دیوونه میشم از اینکه نمیفهمم چرا همهی [
یکی از پیشبینیهای خدا در قرآن این بوده که یه روز میرسه که همهی مردم گروه گروه به اسلام رو میآرن. اون روز خدا خیلی خوشحال میشه که پیشبینیاش درست از آب در اومده. ممکنه بگید خدا که آدم نیست خوشحال بشه. اونوقت من هم برمیگردم بهتون میگم اگه آدم نیست پس چرا خشمگین میشه؟ اونوقت شما برمیگردید میگید خدا که خشمگین نمیشه (حالا پشتمون به همه) بعد من برمیگردم میگم اگه خدا خشمگین نمیشه پس چرا باید از خشماش بترسیم؟ اون وقت شما برمیگردید. دوباره رو به هم قرار میگیریم. همه جا رُ سکوت فرا میگیره...
آدمها دو دستهاند. یه دقیقه بذارید حواسام رُ جمع کنم ببینم چی میخوام بگم چون خیلی خوابام میآد
kspin امروز بهام زنگ زد گفت برو ببین چی نوشتم تو وبلاگام. رفتم دیدم توی یه بازی [
دیشب خواب حضرت یوسف رُ دیدم. رفته بودم یه زندان تاریک. یه گوشه بیحرکت دراز کشیده بود. آروم رفتم کنارش نشستم. چشاش بسته بود. ازش خون زیادی رفته بود. به نظرم رگاش رُ زده بودند، شاید هم بهخاطر اینکه هر چهقدر صبر کرده بود خوابی ندیده بود که تعبیرش آزادی از اون زندان باشه، خودش این کار رُ کرده بود
این عکس رُ توی فلیکر پیدا کردم. خیلی قشنگه! من رُ یاد وقتی میندازه که میرفتیم دریا. توی جاده همه جا از اینا آویزون بود. بعد کم کم دریا پیدا میشد. هوا گرم بود. پوست مینداختم همیشه
دیشب خواب دیدم سفارت ترکیه توی آمریکا تعطیل شده و دانشجوهای آمریکایی که میخوان برن ترکیه درس بخونن همه مجبور هستند بیان از سفارت ترکیه توی ایران ویزا بگیرن. من هم جلوی سفارت یه عکاسی داشتم که هر کس عکساش مناسب نبود راهنماییاش میکردن میاومد پیش من براش عکس ویزا میگرفتم. دیگه انقدر با این آمریکاییها حرف زده بودم زبانام خوب شده بود و بعدازظهرها میرفتم اینور اونور خصوصی درس میدادم. بیشتر کسایی که میاومدن پیشام خیلی استرس داشتن و ازم راهنمایی میخواستن که مصاحبه چه جوریه و اینجور حرفا. منم بهشون دلداری میدادم و میگفتم نگران نباشید راحتتر از چیزیه که فکر میکنید (همینجوری از خودم یه چیزی میگفتم چون اصلن نمیدونستم منظورشون از مصاحبه چیه). کسایی که مصاحبه میکنند دو نفر هستند. یکیشون یه خانم چادریه و یکیشون هم یه بندرعباسیه؛ میشه گفت سیاهپوسته تقریبن. شما سعی کنید برید پیش اون خانوم چادریه چون خیلی مهربونه و راحت بهتون ویزا میده.
یه نفر به طرز با مزهای ازم تشکر کرده بود
این زن خشنتر از اونه که نتونه فردا رُ تعطیل اعلام کنه
یه پسری توی محلهی ما زندگی میکنه. قدش خیلی کوتاهه. شاید بگم چیزی در حد یک متر و چهل سانت. اما سناش. اگر بخوایم از قیافهاش سناش رُ حدس بزنیم شاید بشه گفت پونزده یا حداکثر شونزده سال. اما از اونجایی که من سه چهار ساله با همین قیافه میبینماش و هیچ آدمی نمیتونه برای مدت طولانی پانزده یا حداکثر شونزده سال داشته باشه شاید هم الان بیست سالاش باشه. نمیدونم، سناش زیاد مهم نیست اصلن. دیگه اینکه این پسر بهشدت خوشتیپ و دوست داشتنیست وفکر هم میکنم به زبان انگلیسی تسلط کامل داشته باشه. چون تقریبن نیمی از حرفهایی که میزنه با لهجهی غلیظ آمریکایی بیان میشه. و نکتهی آخر هم اینکه بهنظر میرسه دیوونه باشه. چون همیشه با خودش حرف میزنه. اما حرفهایی که با خودش میزنه خیلی خیلی جالبه. آخرین باری که دیدماش دو سه روز پیش بود. یه گوشی دستاش بود و داشت با کسی اونور خط حرف میزد. خودم رُ بهاش نزدیک کردم و جلوش شروع کردم به راه رفتن تا ببینم ایندفعه چی میگه.
بهنام خدای مهربونی که هیچ کس رُ ناامید برنمیگردونه از درگاهاش.
اینا همینجوری به ذهنم رسید. چیز خاصی نیست. فقط اینجا مینویسمشون که وقتام تلف نشده باشه بابت تایپ کردنشون :)
محسن (پسرم) امسال باید کنکور بده. دیدم یک کم بیحوصله شده، گفتم ببرماش پارک یه قدمی بزنه دلاش باز شه. همینجور که داشتیم راه میرفتیم یه دفعه دیدم دستم تو دست محسنه، اما خودم روی شاخهی درخت هستم. قضیه از این قرار بود که پام رفته بود روی یکی از این مینهایی که از زمان جنگ باقی مونده بود و من هم پرت شده بودم هوا. ولی چون محسن دستام رُ خیلی محکم گرفته بود دستم قطع شد. پارک خیلی خلوت بود و تقریبن کسی نبود بیاد کمک کنه. اما شانسمون خونده بود چون همون موقع یه کامیون داشت از کنار پارک رد میشد پر از کارگر. دیگه اونا هم که دیدن ما به کمک احتیاج داریم بنده خداها همه پیاده شدن اومدن کمک. البته رانندهی کامیون یک کم دیرتر اومد چون جای پارک نبود داشت دنبال یه جایی میگشت کامیوناش رُ پارک کنه. آخر سر من از بالای درخت داد زدم آقا همون وسط خیابون پارک کن از اینجا ماشین زیاد رد نمیشه. خلاصه دیگه اومدن کمک کردن و من رُ آوردن پایین.
اگر صبحات را با صدای گنجشکی آغاز کردهای
با وجود همهی تلاشها و مقاومتها
یه نرمافزاری هست که دارم ازش استفاده میکنم و کاری که میکنه خیلی برام ارزشمنده. اما چون نسخهی ترایلاش رُ دارم استفاده میکنم بعد از چهارده روز از کار میافته. ولی یه کرک براش پیدا کردم که هر موقع اجراش میکنم ترایل این نرمافزار ریست میشه و دوباره چهارده روز دیگه میتونم ازش استفاده کنم!
من دیگه هیچ آرزویی ندارم. تقریبن به هر چیزی که توی زندگی میخواستم رسیدم. خدا رُ شکر... حالا فقط دوست دارم برم آمریکا، یه مزرعهی بزرگ برای خودم بخرم، با صد تا اسب. دوست دارم باقی عمرم رُ فقط با همین اسبها سر کنم.
قدیمیا اعتقاد داشتن این چیزایی که صبحها گوشهی چشم آدم هست کار شیطونه. شیطون میآد شبا میشاشه تو صورت آدم. صب که از خواب پا میشی باید بشوری دست و روتو...
یکی از آشنایان خواباش انقدر سنگین بود که صبحها حتا با زنگ ساعت هم بیدار نمیشد. کسی هم نبود که بیدارش کنه. یه نفر یک کتابی بهش معرفی کرد برای کنترل ذهن. کلن مفهوم این کتاب این بود که به هر چیزی که میخواهید رخ بده باید روزی چند دقیقه با تمرکز کامل فکر کنید.
- ببخشید من یک بیماری گرفتهام که دیگه نمیتونم نماز بخونم حاجآقا
آدمهایی که زندگی خیلی خیلی سخت یا خیلی خیلی راحتی رُ دارن تجربه میکنن خیالشون راحت باشه. چون این آخرین باریه که در این سطح باقی میمونن. اما اگر یک زندگی خیلی معمولی دارید، گاهی سختی، گاهی آسایش، متاسفم، باید بترسید از این وضعیت. مطمئن باشید یه جای کار مشکلی وجود داره. به دور و ورتون نگاه کنید. حتمن میشه یه کاری کرد. فرصت از دست میره. حیفه اگر برگردید.
خودتون انتخاب کنید شلاق چند دهم بزنم؟ پنج دهم داریم. هفت دهم هم داریم که البته دردش بیشتره
خبر کوتاه بود. استاد محمود احمدینژاد درگذشت...
[
آقا پرهام [
رامن یک چیز خوب [
خیلی وقت بود میخواستم فیلم stay را ببینم. فیلم خوبی بود. دربارهی این بود که زندگی چیزی جز یک خواب نیست.
خیلی وقت بود از پنجرهی حمام بوی تریاک میاومد. هر دو همسایه متهم بودند تا اینکه یکیشون برای یک هفته رفت مسافرت. و این بو برای یک هفتهی دیگه هم ادامه داشت. چرا بعضی آدمها توی حمام تریاک میکشند؟
به یاری خدا یک بار دیگه انتظارها به سر رسید و باز هم ما خودمون رُ در برابر میلاد منجی میبینیم. به امید روزی که امام زمان ظهور کنه و همه با هم و با کمک مردم شریف ایران حمله کنیم به بقیه کشورها و زمین رُ پاک کنیم از شر آدمهای پلید و پستفطرت و حرومزاده و از خدا بیخبر و بیهمهچیز و پرادعا و کثیفی که بههیچ صراطی مستقیم نیستند (روی عبارت پرادعا و کثیف خیلی تاکید دارم!)
تازگیها خیلی زود عصبانی میشم. اما یه چیز خیلی جالبی که در مورد این عصبانی شدنها وجود داره اینه که هر موقع عصبانی میشم خودم رُ از بالا میبینم، از بیرون همه چیز رُ میبینم، و دلام برای خودم میسوزه که چهقدر خوار و پست بهنظر میرسم از اون بالا
» اخبار تلویزیون یک خبرنگار آمریکایی را نشان میداد که از چون از جنازهی سربازان آمریکایی در عراق عکس گرفته است از آمریکا اخراج شده است. اما در زیرنویس انگلیسی که در همان لحظه نمایش میداد نوشته بود این خبرنگار از عراق بیرون انداخته شده است. انگار یکی از مهمترین رسالتهای خبرنگاران همین دروغ پراکنیست.
چند ماه پیش دو مطلب خیالی دربارهی جهانهای موازی نوشته بودم:
مانند بچهای که بخواهد لجبازی کند فکر میکردم اگر چیزی دربارهی او ننویسم خیالام راحتتر است. اما همهی ما خوب میدانیم که بیخسرو، شیرین نیست. (بگذریم از اینکه زندگی چه با خسرو چه بیخسرو شیرین نیست!)
یکی از دوستانام یک CD دربرگیرندهی سخنرانیهای معروف تاریخ به من داده است. یکی از سخنرانیها مربوط به زمانی است که بمب اتمی بر روی هیروشیما انداخته شد. سخنرانی از زبان رییسجمهور وقت آمریکاست (Truman):
یاشار عزیز در این [
امروز که برای تدریس به یکی از مدارس اطراف شیراز رفته بودم، یکی از شاگردان از من پرسید آیا خوردن کنسرو حرام است؟ گفتم از نظر کی؟ گفت اسلام. گفتم فکر نمیکنم حرام باشد اگر حرام بود در قرآن گفته میشد یا فتوای حرام بودناش برای مسلمانان صادر میشد. آن پسر از من این بار پرسش دیگری پرسید. او پرسید آیا مصرف مشروبات الکلی حرام است؟ گفتم اگر قرآن را خوانده باشی میدانی که بله حرام است. خداوند در قرآن فرمودهاند که نوشیدن مشروبات الکلی فایده دارد اما چون ضررش بیشتر از فایدهاش است نوشیدن آن حرام است. او آنگاه در مقام پرسش برآمد که چرا در نخستین روزهای اسلام مشروبات الکلی حرام نبودند و بهتدریج حرام شدند؟ من به او اینگونه پاسخ دادم که هر چیزی مراحلی دارد. اسلام هم در مراحل ابتدایاش شراب را حرام نکرده بود چون عدهی بیشماری از اعراب در آن زمان شرابخوار بودند و اگر میفهمیدند که اسلام با شراب مخالف است به سوی این دین نمیآمدند. آنگاه برای او بیشتر توضیح دادم که یکی از دلایل حرام بودن مشروبات الکلی، اثر مخربی است که بر روی کبد میگذارد که در نهایت باعث نابودی آن میشود. آن شاگرد اما این بار پرسید که آیا دربارهی اثر نابود کنندهی مواد افزودنی کنسروها چیزی میدانم؟ من هم که پزشکی نخوانده بودم پاسخ دادم خیر، نمیدانم. سپس اینگونه برایام توضیح داد که مصرف بیش از اندازهی هرگونه کنسروی مانند شراب، در طول زمان باعث نابودی کبد میگردد. بعد از این حرف کمی بهفکر فرو رفتم، آنگاه در مقام پاسخگویی برآمدم و به او گفتم اگر بدین گونه باشد که مینمایی، مطمئن باش اگر در زمان پیامبر چیزی مانند کنسرو وجود داشت خداوند خوردن آن را حرام مینمود. آنگاه برای او چنین توضیح دادم که فرض کن مشروبات الکلی دو سه سال است که کشف شده است و در آن زمان اینجور چیزها وجود نداشت و خداوند انسان را از نوشیدن آن منع نمیکرد. همین که ما امروز میدانیم مشروبات الکلی چه ضرری دارند برایمان کافیست تا آنها را حرام بدانیم؟ آن شاگرد سخنام را که برآمده از دلیل و برهانی قوی بود پذیرفت و بسیار خوشحال بود که برای یکی دیگر از پرسشهایاش پاسخ روشنی یافته است.
سه سال از روزی که نخستین پست وبلاگام را نوشتم میگذرد. از همهی دوستانی که احساس حضور احتمالیشان در میان خوانندگان این وبلاگ، باعث دلگرمی و شادی من در تمام این مدت بود، سپاسگزارم.
بخشی از کتاب *«تجسم خلاق»:
یک چیز جالبی که وجود داره اینه که ما فقط میتونیم از موجودات فرازمینی که از ما هوشمندتر هستند پیام رادیویی دریافت کنیم. چون وقتی پیام از طرف ما دریافت بشه یعنی هزاران سال پیش ارسال شده. هزاران سال پیش هم که اصلن اینجا خبری نبود که. حداکثرش این بود که آرش داشت با تیرکموناش مرز ایران رُ تعیین میکرد.
