سه گانه - ۲ (هدیهی شبِ کریسمس)
اون قدیما که هنوز جوراب نیومده بود، اینطوری نبود که پدر مادرها شبِ کریسمس کادویی از طرف بابانوئل بذارن تو جوراب بچههاشون. ممکنه بگید پس چهطوری بود؟ الان میگم.
زمانهای قدیم یه چیزی بود به اسم کامپیوتر. حالا کاری نداریم کامپیوتر چی بود و چهطوری کار میکرد. فقط میخوایم ببینیم بچهها اون موقع هدیهی شبِ کریسمسشون رُ چهطوری میگرفتند.
شب که بچهها میخوابیدند، مادرشون آروم درِ اتاق رُ باز میکرد، و وقتی که مطمئن میشد همهشون خواب هستند، خیلی آروم میرفت پشت کامپیوتر مینشست. بعد notepad رُ باز میکرد و یه جملهی قشنگ مینوشت. یه جملهای که نشون بده بابانوئل چهقدر بچهها رُ دوست داره. بعد چیزی که نوشته بود رُ کپی میکرد توی clipboard و آروم از اتاق میرفت بیرون. صبح که بچهها از خواب پا میشدند، اولین کاری که میکردند این بود که میرفتند پشت کامپیوتر و با خوشحالی ctrl+v میزدند تا ببینند بابانوئل چه هدیهای براشون آورده.
اما امروز چی...
بچههای ما سرگرم جورابهای خودشون هستند و اگر چیزی در مورد کامپیوتر بشنوند حتمن خندهشون میگیره :)
بدونِ اینکه چیزی copy کنی یه آرزو کن
سلام عطیه
اگر باور کردن مرگ اون قدر سخته که با هر بار مُردن، ما باز هم به زندگیمون ادامه میدیم، پس چه فرقی بین مرگ و زندگی وجود داره؟ کی میشه فهمید مُردهایم؟ کی میشه فهمید که زندگی هنوز ادامه داره؟
یکی از علاقههای من اینه که فیلمهای کوتاه (در حد یکی دو دقیقه) بسازم. البته فقط توی ذهنام میسازم. حالا یکیشون رُ برای شما تعریف میکنم.
سر و صدای اطراف میدون برامون آزار دهنده نیست. حرفایی که به هم میزنیم زیاد نیاز به تمرکز نداره. نشستن توی چمن میدون آزادی پیشنهاد من نبود. پیشنهاد خودش بود. هر موقع با ماشین از میدون رد میشدم و میخواستم مسافر بزنم ایستاده بود اونجا. سوارش میکردم. دربست. برامون مهم نبود کجا بریم. با ماشین دور میدون میچرخیدیم و حرف میزدیم. اون از خودش می گفت، من از خودم میگفتم. یه روز که دیگه از این دور زدنها خسته شده بود بهم گفت علی؟ گفتم بله؟ گفت بریم توی چمن بشینیم؟ گفتم بریم...
دیگه نمیخوام توضیحی بشنوم
امروز به دلیلی درست یا غلط و برای چند لحظه خودم رُ در برابر یک چراغ جادوی واقعی دیدم (حتا اگر توهم بود). چراغ جادویی که هر آرزویی میکردم برآورده میکرد برام. این اتفاق انقدر واقعی بود که در عرض چند ثانیه تمام آرزوهای بزرگ و کوچیکام از جلوی چشمام رد شدند. خیلی از اونها آرزوهای بزرگی بودند. اما حالا که در برابر غول چراغ جادو قرار داشتم هیچ رغبتی به برآورده شدن هیچکدومشون نداشتم. هیچ رغبتی! اونها آرزوهای من نبودند. هیچکدومشون
دیشب خواب خیلی بدی دیدم. زمین شروع به لرزیدن کرد. فکر میکردم باید زلزله باشه. لرزش شدیدتر شد. خیلی شدید. همه وحشتزده بودند. بدترین خواب زلزلهای بود که تا حالا دیده بودم. یه چیزهایی از دل زمین به بیرون فوران میکرد. شبیه انفجار بود ولی نمیدونم چی بود. تموم که شد نگران بودم که آیا بستگانام زنده هستند یا نه. رفتم خونه. خراب نشده بود. رفتم توی بالکن. چند نفر اونجا بودند. مادرم رُ تشخیص دادم که یک جا نشسته بود. منظرهی روبروم یک جنگل بود که در دامنهای کوه قرار داشت. برگ درختها ترکیبی از سبز و نارنجی بود. یعنی جز درخت و جنگل چیزی نمیدیدم. هوا ابری بود. اما این تصویر خیلی غمانگیز بود. تصویر اون درختها با اون هوای ابری. غم عظیمی در اون لحظه وجود داشت که نمیدونم ناشی از چی بود.
من وقتی هیجده سالم شده بود در ایالت میشیگان زندگی میکردم. از همون روزها بود که نوشیدن برای ما آزاد شده بود و من آزادانه به بار میرفتم. یک روز که در بار نشسته بودم صاحب بار به من گفت شما اجازه ندارید نوشیدنی بنوشید. من بهش گفتم بفرمایید سر کارتون آقا. من هیجده سالمه! اما اون مرد به من گفت قانون از همین امروز عوض شده و سن نوشیدن به بیست و یک سال افزایش پیدا کرده!
دیشب خواب دیدم علی دایی پشت یه وانت سوار بود داشت توی خیابون میرفت. بعد مردمی هم که با ماشین پشت سرش میرفتند با سوت و کف همراهیاش میکردند. کم کم که مردم بیشتر جمع شدند سوت و کفها تبدیل به شعار دادن شد. من خیلی نگران شدم، بهشون میگفتم بابا شعار ندید الان ضد شورش میریزه همه رو میبره! اما همه شعار میدادند. بعد دیدم ای وای این لباس سوسکیها دارند از پشت سر میآن. به ما که رسیدند همه فرار کردند ولی من موندم و دستام رُ کردم تو جیبام و تلاش کردم خودم رُ خونسرد نشون بدم! اما همین که رسیدند من رُ دستگیر کردند! بهشون میگفتم بابا اونها بودند داشتند شعار میدادند من که کاری نکردم! اما گوششون بدهکار نبود، من رُ بردند زندان. تا شب زندان بودم. آخر شب که شد اومدم توی حیاط زندان دیدم کسی نیست. دیدم در بازه. همینجور سرم رُ انداختم اومدم بیرون.
