لحظهي زندگي
پس چون به معراج رفتم گفتند نخست اشتباه آدمي آن است كه جاي زندگي كردن و شكر نعمتها بهجاي آوردن براي خود هدف تعيين ميكند دوم آنكه براي رسيدن به آن هدف تلاش ميكند جان و مال و حال و آيندهي خويش را بهتمامي فنا ميكند و بتر از همه آنكه چون بدان دست نيافت سخت اندوهگين و با رسيدن به آن چنان شادمان ميگردد كه هر لحظه بيم آن داري جان از بدنش خارج گردد حال آنكه در هر دو حالت چه شاد و چه غمگين چون نيك در خود بنگرد دريابد كه عمر كوتاهش ناگاه پايان يافته بيآنكه لحظهاي زيسته باشد.
Anna Quindlen
خوانندگان يك وبلاگ خداي را مانندْ بندگان را چه اگر آنان نباشند صاحبْ قلم بنويسد از نيك و بد هرچه خواهد بيآنكه در عاقبت كار خويش لختي بيانديشد يا هراسي به دل راه دهد اگر در بند رضاي حق جلّ و علا بيش از آن باشد كه در بند حظّ نفس خويش
اين [
يادم نيست حملات هوايي يا موشكي هر چند وقت يكبار اتفاق ميافتاد. ولي ديگه هفتهاي يك بار روي شاخش بود. يك روز جمعه سر سفره ناهار نشسته بوديم كه يك موشك خورد دويست سيصدمتري خونهمون. انقدر صداي انفجارش وحشتناك بود كه قلبم اومد تو دهنم! خواهرم زير پنجره خوابيده بود، ولي خوشبختانه شيشههاي خونهي ما نشكست. موشك به چندتا مغازه خورده بود و موج انفجار باعث شده بود شيشهي اكثر خونهها تا شعاع چند دهمتري بشكنه.
هيچ گريزي از آنچه وجود دارد نيست
ساعت دوازده شب از خواب بلند ميشي. ديگه خوابت نميبره. يه نگاهي به گوشيت مياندازي. خبري نيست. توي يخچال هم سيب هست هم نارنگي. همينطور كه سيب رو گاز ميزني، ياد يكي از CD ها ميافتي. كنار بقيهي CDها نيست. شايد گم شده باشه. خيلي آروم همهجا رو ميگردي، طوريكه كسي بيدار نشه. لاي كتابها، زير فرش، روي يخچال، زير كمد، داخل كشوها و... نه، نيست كه نيست. يك كتاب پيدا ميكني از نادر ابراهيمي. "رونوشت بدون اصل". مجموعهاي از هفت داستان كوتاه. هوس ميكني يكي از داستانهاي اين شاهكار ادبي رو دوباره بخوني. با خودت فكر ميكني "كار مرگ" از بقيه قشنگتره:
قديميترين چيزهايي كه يادم هست خيلي مبهم و تار هستند. شايد بشه همهي اونها رو در شب و تاريكي و آژير قرمز و سفيد و آسمان نوراني و صداي انفجارهاي پيدرپي خلاصه كرد. فكر ميكنم وقتي پنج شش سالم بود، بُرد موشكهاي صدام تازه به تهران رسيده بود، چون آژيرهايي كه از تلويزيون پخش ميشد بيشتر جنبهي آموزشي داشت (شايد هم اشتباه ميكنم). آژير قرمز خيلي گوشخراش بود. صداي بمي داشت (هنوز هم داره!) و مثل ارّه روي مغز آدم كشيده ميشد. كمكم عادت كرده بوديم كه همراه با شنيدن صداي آژير، منتظر باشيم تا برق شهر هم قطع بشه. گاهي هم كه برق شهر قطع نميشد خودمون از ترس چراغها رو خاموش ميكرديم و منتظر مينشستيم. يعني همه همين كار رو ميكردند. من هميشه بعد از خاموش شدن چراغها ميدويدم پشت پنجره و به نور گلولههاي ضدهوايي خيره ميشدم كه در همهي جهات حركت ميكردند. بيشتر شبيه يك جور آتشبازي بود، اما به خاطر صداي وحشتناكي كه داشتند هيچوقت از ديدنشون لذت نميبردم.
نميدانم سفرم را كي آغاز كردم
خدايا...

