كريسمس
كريسمس مبارك!
باز هم كريسمس گذشت و من خواب موندم. ولي امسال نسبت به [پارسال] كمي پيشرفت كردهام و دارم زودتر تبريك ميگم. (حالا كه خوب نگاه ميكنم ميبينم پارسال زودتر تبريك گفته بودم، امسال پسرفت داشتم)
كريسمس براي من و خيليهاي ديگه يعني اسكروچ...!
يادتون هست؟ وقتي كه سكههاي طلايي كه روي ميز براي شمردن چيده بود فرو ميريخت، وقتي كارمندش كريسمس رو بهش تبريك ميگفت و در عوض سر كارمندش داد ميكشيد، وقتي كه توي برفها راه ميرفت تا به خونه برسه، اون بچهاي كه يك پا نداشت، كابوسهايي كه ميديد، ديوهايي كه بالاي سرش ايستادند، وقتي توي قبر انداختنش، و صبح كه توي برفها راه ميرفت، پولهاش رو بين مردم تقسيم ميكرد و عيد رو به همه تبريك ميگفت. خيلي قشنگ بود! خيلي!
+ مثل اينكه قسمت عكسهاي بلاگر فيلتر شده. اگر كسي اينجا عكسي نميبينه لطفن خبر بده تا عكسها رو از اين به بعد يك جا ديگه بگذارم.
همهي ما بر روي يك كرهي خاكي به اسم زمين زندگي ميكنيم. با طلوع خورشيد به همديگه صبح به خير ميگيم و شب هم شب به خير، اما همهي اينها بهصورت كاملن موازي اتفاق ميافته. سعي ميكنم طوري توضيح بدم كه كاملن متوجه بشيد. ببينيد، ما هر دو بر روي زمين زندگي ميكنيم، اما جايي كه مثلن يك منطقهي كوهستاني بر روي زمين ما انسانها وجود داره ممكنه براي اونها محل قرار گرفتن يك دشت وسيع يا يك بيابون باشه. مثلن اگر در مورد تهران بخواهيم صحبت كنيم، تقريبن تمام شمال تهران روي يك درياچهي آب شيرين قرار داره و جنوب تهران هم منطقهي سرسبزي هست كه در دامنهي يك ناحيهي كوهستاني قرار داره. اكثر ساكنين اينجا كشاورز و دامپرور هستند. خورشيد ما با خورشيد اونها هيچ فرقي نداره. يكي هستند. تنها فرقي كه وجود داره اينه كه خورشيد دور زمين براي ما حدود دو برابر سريعتر از خورشيد دور زمين براي اونها ميچرخه. گاهي اوقات ممكن هست كه اينجا براي ما ساعت 1 بعد از ظهر باشه و براي اونها ساعت 7 صبح. اما دربارهي چگونگي ارتباط ما و اونها. به نظر ميرسه اين موجودات در گذشتهي نه چندان دور نحوهي ارتباط برقرار كردن با انسانها رو ياد گرفته باشند. ولي فكر نميكنم اين علم بين اونها عموميت داشته باشه. شايد كمتر از پنج درصدشون قادر به انجام اين كار باشند. ولي خوب، همهشون از وجود ما انسانها با خبر هستند. دفعهي بعد در مورد سفرهايي كه به دنياي ما انجام ميدهند و برخي عوارض اين سفرها صحبت ميكنم.
اميدوارم نوشتن مطالب زير باعث دردسر نشه. خب، نميدونم از كجا بايد شروع كنم. موجوداتي كه ميخوام در موردشون صحبت كنم تقريبن شبيه ما هستند. منظورم اينه كه در نگاه اول نميشه به راحتي اونها رو از يك آدم معمولي تشخيص داد، اما فرقهاي كوچكي وجود داره. قبل از اينكه به اين تفاوتهاي كوچك اشاره كنم بد نيست كمي در مورد چند تفاوت جالب فيزيكي صحبت كنيم. اولين مورد مربوط ميشه به اندازهي قد زن و مرد. بر خلاف ما آدمها كه در حالت عادي مردهايمان بلندتر از زنها هستند، چيزي كه به وضوح در بين اونها ديده ميشه بلندتر بودن قد زنهاست كه البته موارد استثنايي هم هميشه وجود داره. مورد دوم در مورد سرعت رشد بچهها و رسيدن به سن بلوغ هست. ميتونم بگم هر بچه در حالت عادي تقريبن بعد از بيست سال به اندازهي يك بچهي ده دوازده سالهي انسان رشد ميكنه و معمولن در سنين بين بيست تا سي سالگي هم رشدشون كامل ميشه. نميشه گفت ما بيشتر عمر ميكنيم يا اينها. نميدونم، شايد هم بشه. فعلن در همين حد بدونيد كه زمان براي ما و اين موجودات به يك سرعت نميگذره. يعني زمان براي ما تقريبن دو برابر سريعتر از زمان براي اونها ميگذره. فهم اين موجودات هنوز به اندازهاي نيست كه خيلي چيزهايي كه براي ما عادي هستند رو درك كنند. اين هم باز به اين معني نيست كه ما انسانها باشعورتر از اينها هستيم! ما به دو دليل فعلن از اونها قدرت فهم بيشتري داريم. اول اينكه زمان براي ما سريعتر ميگذره و براي همين در طول ساليان گذشته ذهنمون سريعتر از ذهن اونها تكامل پيدا كرده. دوم اين كه اين موجودات نزديك به هزار سال بعد از انسان آفريده شدهاند. با وجود تمام اين تفاوتها اونها قدرتهاي ذهني وحشتناكي هم دارند كه تصورش هم براي ما ممكن نيست.
ميگويند هر چند سال يكبار سري هم به ما ميزنند و آرزويي را برآورده ميكنند، براي هرآنكه آرزويي داشته باشد. ميگويند براي ديدنشان، نيمنگاهي به آسمان كافيست اگر به اندازهي كافي ستاره داشته باشد. فقط ممكن است نتواني ستارهي بانوي شبهاي آسمان را بيابي، پيش از آنكه رفته باشد. ميگويند بانوي هفت آسمان آنقدر مهربان است كه اگر ببيني با خودت فكر ميكني، نبايد كه جز تو، كس ديگري را داشته باشد.

خبرهايي كه از تهران ميرسيد زياد جالب نبود. ميگفتند حملات هوايي بيشتر شده و هر شب اتفاق ميافته. بالاخره شبي كه بايد سوار هواپيما ميشديم و برميگشتيم فرا رسيد. نيمه شب بود كه رسيديم تهران. هواپيماهاي عراقي هم با ما رسيده بودند. برق فرودگاه مهرآباد قطع بود و تمام سالنها تاريك. از بيرون فقط صداي تيراندازي به گوش ميرسيد و از داخل هم صداي جيغ و داد ضعيفهها. خيلي ترسيده بودم. تنها كاري كه بايد ميكرديم اين بود كه دست هم رو محكم بگيريم تا توي تاريكي گم نشيم. نميدونم چهقدر توي فرودگاه بوديم، ولي انقدر طولاني بود كه خوابم برد. وقتي بيدار شدم ديدم توي بغل بابام هستم و داريم وارد خونه ميشيم. خوشحال بودم كه به خونه برگشتيم.
[
- ميبيني خورشيد چه قدر زيبا در آسمون ميدرخشه؟
» پينوكيو فكر ميكرد شهربازي جايي هست كه در اون به همهي آرزوهاش ميرسه. اما آخرش ديگه نميتونست به كسي بگه كه واقعن اينطور نيست. زندگي هم دقيقن همينه. آخرش هيچكس حرفت رو باور نميكنه. مهم نيست چهقدر فرياد بزني.
باور كردن چيزهايي كه الان مادرم برام تعريف كرد خيلي سخته
جايي كه هر شامگاه در آن به خواب ميروي را به خاطر بسپار
نميدانم سفرم را كي آغاز كردم
اين سه را من با يك نگاه فهميدم


از جملهي آداب بر سفرهي طعام آن است كه غذايت را ببويي پيش از آنكه بر دهان نهي اگرچه تكهاي كوچك از قرصي نان باشد كه بزرگان گفتهاند خوان نعمت را نشايد بر سر آن نشستن و بي هيچ حظّي برخاستن كه چون اين كني چنان است كه هيچ نخورده باشي
ميتواني كه مرا از آنچه حقيقت ميپندارم رها گرداني؟
آنطور در چشمان من نگاه مكن!


پروازمون تا سوريه چهار پنج ساعت طول كشيد. در طول مسير، يك بار كه از پنجره به پايين نگاه كردم ديدم روي دريا هستيم. حالا اگر گفتيد در طول مسير بين ايران و سوريه چه دريايي وجود داره؟ نكته اينجاست كه به دليل جنگي كه بين ايران و عراق وجود داشت هواپيما بايد عراق رو دور ميزد تا به سوريه برسه. به همين دليل در اون لحظه ما يا از روي درياي خزر رد ميشديم يا درياچهي اروميه. درياچهي اروميه منطقيتر به نظر ميرسه. شايد هم يكي از درياچههاي تركيه بود، من چه ميدونم. بعد از ظهر كه به سوريه رسيديم با يك مينيبوس رفتيم هتل.
چقدر سخت ميشه شما رو به حرف زدن وا داشت! :) اگر به ادعاي پيامبري يا خاويار يا بيماريهاي واگيردار علاقه نداريد عيب نداره، خودتون يك موضوع پيشنهاد بديد، من پايهام كه در مورد هر چيزي باهاتون صحبت كنم!
سلام
پس چون به معراج رفتم گفتند نخست اشتباه آدمي آن است كه جاي زندگي كردن و شكر نعمتها بهجاي آوردن براي خود هدف تعيين ميكند دوم آنكه براي رسيدن به آن هدف تلاش ميكند جان و مال و حال و آيندهي خويش را بهتمامي فنا ميكند و بتر از همه آنكه چون بدان دست نيافت سخت اندوهگين و با رسيدن به آن چنان شادمان ميگردد كه هر لحظه بيم آن داري جان از بدنش خارج گردد حال آنكه در هر دو حالت چه شاد و چه غمگين چون نيك در خود بنگرد دريابد كه عمر كوتاهش ناگاه پايان يافته بيآنكه لحظهاي زيسته باشد.
