the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زلزله

توی خیابونِ سازمانِ آب یه ساختمونی هست که انگار مرکز مدیریت بحرانِ شهرِ تهرانه. دیروز از روبروش رد شدم، روی تابلوی تبلیغاتی‌اش چنین جمله‌ای نوشته بود:

«زلزله بلا نیست اگر آماده باشیم»

این جمله ممکنه در نگاهِ اول درست و منطقی به نظر برسه، اما اگر کمی ژرف‌تر بیاندیشیم درمی‌یابیم که بسیار کوته‌بینانه بیان شده.
دوستان،
من واقعن نمی‌فهمم درافتادن با خدا برای شما چه لذتی داره، اما به‌تون هشدار می‌دم که هیچ‌وقت چنین کاری نکنید. درسته که اگر خونه‌ای محکم ساخته بشه در برابر زلزله آسیب‌پذیریِ کم‌تری داره، اما خب که چی؟ مگه زلزله تنها ابزاریه که خداوند با اون عذاب نازل می‌کنه؟ برای نمونه از شما می‌خوام که به کشور ضدِ زلزله‌ی ژاپن نگاه کنید. خب حالا فرض کنیم همه‌ی خونه‌های ژاپن تا ۱۲ ریشتر در برابر زلزله مقاوم هستند. آخرش که چی؟ یه سونامی می‌آد شهر رُ جارو می‌کنه می‌بره! چرا؟ چون مردم ژاپن در برابر قدرت خدا ایستادگی و زورآزمایی کرده‌اند!
اما برعکس، بیایید به شهرهای ایران نگاه کنیم. با این‌که ایران روی خط زلزله قرار گرفته، اما هیچ اقدام ِ آن‌چنانی‌ای تا به حال برای مقاوم‌سازی خونه‌ها در برابر زلزله انجام نشده. در واقع تعبیری که من از این حرکت دارم اینه که ما پنجه در پنجه‌ی خدا نیانداخته‌ایم. ما با خدا صاف و ساده هستیم. رُک و راست. می‌گیم خدایا ما همینی هستیم که می‌بینی، خونه‌هامون همینیه که داری می‌بینی. خیلی ادعایی نداریم که اگر زلزله نازل کنی هیچ خونه‌ای خراب نمی‌شه. اتفاقن خراب می‌شه خوب هم خراب می‌شه. اما ما تسلیمِ تو هستیم. زلزله برای ما از عسل هم شیرین‌تره چون تو برامون فرستاده‌ای. قربانت.
نتیجه؟ آیا خدا به چنین کشوری عذاب می‌فرسته؟ هرگز! شما نگاه کنید به تهران، با اولین زلزله‌ای که بیاد با خاک یک‌سان می‌شه. اما نزدیک به صد و خوردی سال هست که زلزله نیومده. چرا؟ چون ما تسلیم ِ خدا هستیم. چون ما خودمون رُ به خدا واگذار کرده‌ایم. خدایا ما را آنی و کم‌تر از آنی به خودمان وا نگذار. آمین

حالا دوباره جمله‌ی بالا رُ بخونید: «زلزله بلا نیست اگر آماده باشیم». خنده داره نه؟

بله دوستان. هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت در برابر چیزهایی که خداوند ازشون به‌عنوان عذاب یاد کرده مقاومت نکنید. تسلیم باشید. تسلیمِ محض. این حقیقتِ اسلامه اگر بفهمید. اگر خونه می‌سازید، کاملن ضد زلزله نسازید. ته‌اش یه کم برای عذاب جا بذارید همیشه. اگر بالاترین زلزله‌ای که تا حالا اومده ۹ ریشتر بوده، شما یه خونه‌ای بسازید که تا ۸ ریشتر مقاوم باشه. نیت کنید، بگید خدایا من برای رضای تو این خونه رُ تا ۹ ریشتر مقاوم نساختم، تا هر وقت که تو بخواهی بر ما عذاب نازل کنی، که این عذاب برای ما از عسل هم شیرین‌تره. خداوند لذت می‌بره وقتی می‌بینی بنده‌ی مومن‌اش با چنین دیدی به عذاب نگاه می‌کنه. خدا به چنین بنده‌ای افتخار می‌کنه...

این نوشته رُ پایان می‌دهم با جمله‌ای از کتاب «Can God Intervene». در این کتاب از حقیقتِ تلخی یاد شده که بد نیست اون رُ با هم مرور کنیم. حقیقتی که دامن‌گیرِ خیلی از جوامع پیش‌رفته‌ی امروزی شده.

"The more we know about science, the less many people need to ask about God. Even liberal religious traditions, though they may believe that God created the universe, may quietly accept that God is no longer intervening"

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آدم و حوا

آخرهای کتاب Timequake یه تیکه از یه نمایش‌نامه هست در مورد آدم و حوا. خدا هر سال می‌اومده درِ خونه‌ی آدم و حوا و ازشون می‌پرسیده اوضاع چه‌طوره و این دو تا هم همیشه می‌گفته‌اند همه چیز ردیفه. تا این‌که یه بار به خدا می‌گن همه چیز خوبه فقط اگر یه روزی همه چیز تموم بشه خیلی ردیف‌تر می‌شه اوضاع!

That puts me in mind of a scene from a play of George Bernard Shaw's, his manmade timequake Back to Methuselah. The whole play is ten-hours long! The last time it was performed in its entirety was in 1922, the year I was born. The scene: Adam and Eve, who have been around for a long time now, are waiting at the gate of their prosperous and peaceful and beautiful farm for the annual visit from their landlord, God. During every previous visit, and there have been hundreds of them by now, they could tell Him only that everything was nice and that they were grateful. This time, though, Adam and Eve are all keyed up, scared but proud. They have something new they want to talk to God about. So God shows up, genial, big and hale and hearty, like my grandfather the brewer Albeit Lieber. He asks if everything is satisfactory, and thinks He knows the answer, since what He has created is as perfect as He can make it. Adam and Eve, more in love than they have ever been before, tell Him that they like life all right, but that they would like it even better if they could know that it was going to end sometime.

بیایید ما هم دعا کنیم همه چیز یه روزی ردیف‌تر بشه.
آمین

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کارما

بخشی از کتاب *«تجسم خلاق»:

«یکی از قوانین انرژی این است که: انرژی‌ای دارای کیفیت یا طیف ویژه، انرژی‌ای دارای کیفیت یا طیف مشابه را به سوی خود جذب می‌کند.
اندیشه‌ها و احساسات هم دارای انرژی مغناطیسی هستند و هر انرژی با طبیعت مشابه را به‌سوی خود می‌کشانند. مثلن هنگامی که تصادفن به‌کسی برمی‌خوریم که همان لحظه به او می‌اندیشیدیم یا بر حسب اتفاق کتابی را برمی‌گزینیم که دقیقن حاوی اطلاعاتی است که در همان لحظه به آن نیازمندیم، می‌توانیم کارکرد این اصل را مشاهده کنیم.»

«Karma: واژه‌ی سانسکریت. به معنای کنش و کردار.قانون عمل و عکس‌العمل»

این دیگه از کتاب نیست، از خودمه (!):
افرادی که از چگونگی کارکرد «قانون کارما» آگاهی دارند جزو خودخواه‌ترین انسان‌های روی زمین می‌باشند. این افراد همیشه در تلاش و تکاپو برای کمک به دیگران هستند؛ نه به این خاطر که آدم‌های انسان‌دوستی هستند! بلکه به این خاطر که می‌دانند هرآن‌چه انجام می‌دهند، دیر یا زود، از سوی طبیعت به‌سوی‌شان بازگردانده می‌شود.

پایان


* ترجمه‌ی گیتی خوشدل، انتظارات روشنگران

محصولِ ۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بازی فرهنگی

[raoros] لطف کرده‌اند و مرا به بازی فراخوانده‌اند. من فکر می‌کنم بچه‌هایی که به‌دنیا می‌آیند هم به‌بازی دعوت شده‌اند اما فرق‌اش با بازی‌های اینترنتی در این است که این‌جا هرکسی پنج‌نفر دیگر را به‌بازی می‌خواند، اما آن‌جا هر دو نفری یک‌نفر را به‌بازی می‌خوانند. فرق دیگرش این است این‌جا هرکس به‌بازی خوانده شود می‌تواند در آن شرکت نکند اما آن‌جا هرکس را بخوانند باید بیاید.

راست‌اش من یک کتاب‌خوان حرفه‌ای نیستم و تنها گاهی اگر کتابی دست‌ام بیاید آن‌را می‌خوانم. دلیل‌اش هم این است که از کودکی در یک خانواده‌ی فرهنگی به‌دنیا نیامده‌ام. محله‌ی ما محله‌ی خوبی نبود و حتا یک کتابخانه هم نداشت. تفریح اصلی من در کودکی سنگ‌پرانی به کلاغ‌هایی بود که گاه و بی‌گاه بر روی درخت بلندی که در حیاط خانه‌مان روییده بود لانه می‌کردند. من چند بار تلاش کردم که این درخت را با تبر قطع کنم اما تنه‌اش آن‌قدر بزرگ بود که هیچ‌گاه از پس‌اش برنیامدم. گاهی که تیر از کمان به آن بالاها نمی‌رسید خودم از درخت بالا می‌رفتم و با کمک یک چوب بلند، لانه را به‌داخل کوچه می‌انداختم. یک بار روبه‌روی خانه‌مان یک کامیون آجر ریخته بودند و داشتند بنّایی می‌کردند. من آن هنگام هشت سال بیش‌تر نداشتم. با کمک یکی از کارگرها چند فرغون آجر آوردم و در حیاط خانه‌مان ریختم. از جیب پدرم هم دویست تومان برداشتم و به آن کارگر ملایری دادم تا به صاحب‌کارش چیزی نگوید. آن شب خیلی بر ما سخت گذشت و مادرم از پدرم به خاطر گم شدن پول‌های‌اش حسابی کتک خورد. فردای آن‌روز شروع کردم به‌ساختن یک چهار دیواری در باغچه‌ی خانه‌مان. بعد از سه روز ساخت‌اش را به‌پایان رساندم و با خوشحالی تمام وسایل‌ام را با خود به‌آنجا بردم و تصمیم گرفتم چند روزی آن‌جا زندگی کنم. می‌خواستم شب‌ها هم اگر بشود غذای‌ام را آن‌جا بخورم. دوست داشتم به چندتا از دوستان‌ام هم بگویم تا بیایند و خانه‌ی تازه‌ام را ببینند. پدرم خیلی در کارهای فنی وارد بود. برای همین از او خواستم تا برای خانه‌ام یک سیم برق بکشد و آن‌را روشن کند. اما پدرم که از سر کار برگشته بود و خیلی خسته بود با کف پای‌اش به خانه کوبید و آن را خراب کرد و گفت برو به اتاق‌ات تا من بیایم. وقتی هم که آمد مرا آن‌قدر با کمربندش زد که تا یک ماه نمی‌توانستم بدون درد بر زمین بنشینم. با‌این‌حال چند کتاب را که دوست دارم بخوانم یا قصد دارم در آینده بخوانم نام می‌برم. ببخشید اگر کتاب‌ها زیاد با هم جور درنمی‌آیند.

۱- قرآن: هنوز وقت نکرده‌ام همه‌اش را بخوانم.
۲- مجموعه داستان‌های تن‌تن: من داستان‌های تن‌تن را بی‌اندازه دوست دارم اما هنوز نتوانسته‌ام تمام‌اش را کامل بخوانم.
۳- تذکرت اولیا: هنوز کامل نخوانده‌ام.
دو تا کتاب هم یکی از دوستان‌ام پیشنهاد کرده است که بخوانم: «چنین کنند بزرگان» و «رگتایم».

آخرین کتابی هم که خواندم «ناتور دشت» (ترجمه‌ی محمد نجفی) بود که فکر نمی‌کنم دیگر از خواندن هیچ کتابی به‌اندازه‌ی این کتاب لذت ببرم.

من افراد زیادی را نمی‌شناسم که هم وبلاگ بنویسند، هم وبلاگ مرا بخوانند، هم حال و حوصله‌ی شرکت در این‌جور بازی‌ها را داشته باشند، هم بدشان نیاید و هم اگر دعوت‌شان کنم در رودربایستی گیر نکنند. ولی برای این‌که بازی را به‌هم نزنم پنج نفر را دعوت می‌کنم که اگر دوست داشتند در این بازی شرکت نمایند، اگرچه ممکن است روح‌شان هم خبردار نشود.

[پرهام]، [حمیدرضا]، [رامن]، آندره بوچه‌لی، دخترخاله‌ام

محصولِ ۱۳۸۵ مرداد ۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فقط يك كلمه

» هر يك ساعت يك‌بار به‌صورت پريوديك از ذهنم دستوري صادر مي‌شه مبني بر پاك كردن همه‌ي محتويات وبلاگ. ولي دلم رضا نمي‌ده. دلم مي‌گه پس از حالا به بعد اين همه چرت و پرت رو كجا مي‌خواهي بنويسي؟ فكر كنم منظور از سفر ذهن به دل همين باشه. رها شدن از ذهن.

+ وقتي مي‌دوني كه با يك كلمه مي‌توني همه چيز رو به هم بزني، يه چيزي بگي كه هيچ كس چيزي نفهمه، يه چيزي كه گفتنش باعث بشه همه سردرد بگيرن، خُب پس ديگه چه اهميتي داره؟! بگذار ديگران هرچي مي‌خوان بگن؛ كافيه كه تو هم فقط يك كلمه بگي! :)

» من اين رو مي‌گيرم بالا تو هم بكش پايين. باشه؟ من اين سر تُشك رو مي‌گيرم بالا تو هم ملافه رو بكش روش. خُب؟

››› من به اندازه‌ي پالايشگاه تهران ارزش دارم؛ اگر بتوانم آن را با خاك يكسان كنم

+ خواهرم پارسال يك كارت اينترنت 30 ساعته به من داد. فكر مي‌كنم تا حالا يه 3000 ساعتي از اين كارت استفاده كرده باشم. اين هم روزي تمام شود.

›› احترام بگذاريد! شيخ سعدي وارد مي‌شوند:

طريق درويشان ذكر است و شُكر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توكّل و تسليم و تحمّل
هركه بدين صفت‌ها موصوف است به‌حقيقت درويش است اگرچه در قباست
اما هرزه‌گويِ بي‌نمازِ هواپرستِ هوس‌باز كه روزها به شب آرد در بند شهوت و شب‌ها به روز كند در خواب غفلت؛ بخورد هرچه در ميان آيد و بگويد هرچه بر زبان آيد، رندست اگرچه در عباست

آرين(2)
"بازرس‌هاي آموزش و پرورش معلم‌هاي خاصي هستند. آن‌ها درس نمي‌دهند، ادب مي‌كنند. شاگردهاي‌شان ساير معلم‌ها هستند. بازرس‌ها به آن‌ها نمره مي‌دهند، نصيحت مي‌كنند و نقش مترسك را بازي مي‌كنند. بازرس به خانه‌ي آرين آمد. به شيشه‌ي آشپزخانه زد، طبل با صورتي سياه، حاصل يك آزمايش شيمي ناموفق، در را به روي او باز كرد. اين‌جا مشكل دوتا مي‌شود: چرا طبل ديگر به مدرسه نمي‌رود؟ چرا آقاي آرمان ديگر درس نمي‌دهد؟ مشكل اول به‌سرعت حل شد. طبل توضيح داد كه در خانه همان درس‌ها را به او آموخته‌اند. به نحوي بهتر و شروع به صحبت درباره‌ي منطق در فلسفه‌ي ارسطو و شكوه در فلسفه‌ي پاسكال كرد. بازرس هراسان سراغ آقاي آرمان را گرفت. طبل با انگشتش به سقف اشاره كرد. بازرس آقاي آرمان و آرين را در خواب، خُرخُركنان و خوشبخت، چسبيده به سقف ديد. بازرس به اتاقش در هتل برگشت. كامپيوتر دستي‌اش را به برق زد و گزارشش را تايپ كرد. آقاي آرمان از يك ماه پيش به خواب رفته است. آقاي آرمان از يك ماه پيش عاشق شده است. آقاي آرمان از يك ماه پيش پرواز مي‌كند. نه خواب، نه عشق، نه پرواز، هيچ‌يك دليل موجهي براي غيبت نيست، من تقاضاي اخراج فوري آقاي آرمان را دارم."

محصولِ ۱۳۸۵ تیر ۸, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آرين

يك كتاب جديد گيرم اومده. نود و دو صفحه بيشتر نيست. صفحه اول كتاب رو كه خوندم فوري بستمش! چون ترسيدم كتاب رو نيم ساعته تموم كنم. خيلي كتاب باحاليه، خـــــــــــيـــــــلي! اصلا يك چيز مي‌گم يك چيز مي‌شنويد! اگر روزي دو سه صفحه ازش بخونم بهتره. اينجوري ديرتر تموم مي‌شه. تازه، وقتي هم تموم شه مي‌تونم ده بار يا بيست بار ديگه هم بخونمش! خوبيه كتاب همينه. حالا براي اينكه زياد تو خماري نمونيد هر چند وقت يك بار يك تيكه از متن كتاب رو براتون اين‌جا مي‌نويسم تا شما هم لذت ببريد:

(1) "آرين وقتي خواب نيست، دوست دارد با يك ليوان شربت نعناع، لب پنجره‌اي بنشيند. كوه را در دوردست تماشا كند. يا توي حياط روي يك صندلي راحتي كنار گوجه‌فرنگي‌هاي كوتوله بنشيند و مجله‌‌اي درباره‌ي زندگي خصوصي مشاهير بخواند. البته مجله‌ها را بيشتر ورق مي‌زند تا بخواند. خيلي از مطالعه خوشش نمي‌آيد. در منزل آقاي لوسين -همان آدم حسود- يك خروار كتاب در آشيانه‌اي خاك مي‌خورد. بايد روزي تك‌تك آن‌ها را تميز كند. او به آقاي لوسين گفته است: "آقاي لوسين، من با يك دستمال مخصوص كتاب‌هاي شما رو صفحه به صفحه مي‌شورم. كتاب‌هاتون رو از شر كلمه‌هايي كه اون‌ها رو پر كرده، خلاص مي‌كنم." اين بار آقاي لوسين نخنديد. آقاي لوسين مرد احمقي نيست. او خوب مي‌داند كه چنين دستمالي وجود ندارد. براي پاك كردن كتاب‌ها كافيست آن‌ها را باز نكنيم. آدم‌ها هم همين‌طور: براي محو كردن‌شان كافي است هرگز با آن‌ها صحبت نكنيم. گيوم وجود خواهد داشت، شكي نيست: چرا كه آرين بي‌وقفه با او حرف مي‌زند. وقتي راه مي‌رود، وقتي غذا مي‌خورد، وقتي شورت‌هاي آقاي گومز را اتو مي‌كند و سربازان سربي آقاي لوسين را تميز مي‌كند. ارتشي از سربازان امپراتوري در ويترين. يك كلكسيونر و يك حسود فرق زيادي با هم ندارند، هردو در هراس از دست دادن يك قطعه‌اند. آيا گيوم حسود مي‌شود؟ بله، اگر بخواهد بله. گيوم هرطور كه دلش بخواهد مي‌شود. او فعلا در شكم گرم و نرم آرين است، شكمي گاهي سنگين و گاهي سبك مثل هوا. آرين به كوه نگاه مي‌كند. هيچ چيز به اندازه‌ي يك كوه شبيه پدر نيست. وقتي گيوم پنج‌ساله شود، آرين او را به ديدار پدرش خواهد برد، آن جا، آن دورها، اما تا آن موقع وقت زياد است."

» قبول داريد كه فقط همين تيكه از كتاب رو مي‌شه هر روز خوند و لذت برد؟!

محصولِ ۱۳۸۵ خرداد ۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حامد جان

حامد جان لاي تك تك صفحات كتاب از آن نوارهاي خوشبوي عطر بهشت گذاشته است از همان‌ها كه در ايستگاه‌هاي مترو داد مي‌زدند شما هم امتحانش كنيد و حالا خودشان نزديك مي‌آيند و دستت مي‌دهند يكي از آن‌ها را هر روز اگر مسافر مترو باشي، و چه لذتي دارد خواندن و حتي نخواندن و تنها باز كردن كتابي كه از هر برگش بويي متفاوت به مشام مي‌رسد؛ سلوك را مي‌گويم، محمود دولت آبادي:

(1) "آري دوست مي‌دارم با وهم پدرم زندگي كنم، يا درست‌تر اينكه وهم او با من است هميشه و مي‌توانم بگويم آن انسان تكيده در پي و استخوان، جاري‌ست در لحظه لحظه‌ي بودگاري من كه مي‌توان نام زيستن بر آن نهاد و نه لزوما عنوان زندگي كردن. زيرا لزوما انسان زندگي نمي‌كند، در حالي كه به هر صورت مي‌زيد!"

(2) " ما هم خانواده‌ي شلوغي بوديم. طبعا دست تنگ هم. و در خانه‌ي ما، مدام دعوا بود. دعوا به هر بهانه‌اي. يكي از برادرهاي بزرگ‌تر، بيشتر بهانه گير بود. احساس مي‌كرد فقط به او ظلم مي‌شود. بخصوص فكر مي‌كرد حق‌اش پامال شده. پي بهانه مي‌گشت تا مرا كتك بزند و كتك هم مي‌زد. من فقط دل آزرده‌ي اين بودم كه دلايل او براي كتك زدنش قانعم نمي‌كرد؛ و دل آزرده‌تر از اين‌كه او چرا نمي‌فهمد كه من دوستش مي‌دارم؟"

(3) "فخيمه همچنان سر پله نشسه است، بي‌ترس و انگار بي‌هيچ دغدغه‌اي، و پدر دنبه‌ي سر را داده است به ديوار و نمي‌توان ديد كه در چهره‌ي او چه مي‌گذرد. زن مي‌داند كه بايد از او دور شود؛ مي‌شود. فزّه مي‌داند كه بايد خود را از چشم او غيب كند، غيب مي‌شود. مها مي‌داند كه بايد بگريد، مي‌نشيند پاي ديوار و مي‌گريد"

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.