آغازِ زمان
یکی از پرسشهایی که مطرحه اینه که اگر همه چیز با یک انفجار بهوجود اومده، پیش از «انفجار بزرگ» چه چیزی وجود داشته؟ آقای هاوکینگ در یک مصاحبه به این پرسش پاسخ داده:
Observations indicate that the universe is expanding at an ever increasing rate. It will expand forever, getting emptier and darker. Although the universe doesn't have an end, it had a beginning in the Big Bang. One might ask what is before that, but the answer is that there is nowhere before the Big Bang, just as there is nowhere south of the South Pole.
همونطور که میبینید از نظر آقای هاوکینگ پرسیدنِ اینکه قبل از بیگ بنگ چی بوده مثل اینه که پرسیده بشه پایینتر از قطب جنوب چه جایی وجود داره؟
نکتهی مهم اینه که مفهوم «زمان» بعد از «انفجار بزرگ» بهوجود اومده. یعنی اگر در زمان به عقب برگردیم و این انفجار تبدیل به نقطهای با چگالی بینهایت بشه زمان هم مفهوم خودش رُ از دست میده و دیگه وجود نداره. یه کم فهماش سخته، اما اینجوریه: چون زمان با بیگ بنگ بهوجود اومده، پس صحبت دربارهی چیزی بهنامِ «قبل از بیگبنگ» بیمعنیه.
اگر اینطور باشه، «ازلی» بودنِ خدا چه معنیای داره؟ «ازلی» یعنی «همیشه وجود داشته». همیشه وجود داشته هم یعنی «زمان» همیشه معنی داشته. اما معنی داشتنِ همیشگیِ «زمان» با دانشِ کنونیِ بشر در تناقضه.
دکتر حسنِ هاشمی (وزیر بهداشتِ کنونی) رکورددارِ عملِ لیزیک در کشوره، اما خودش عینک میزنه و عمل لیزیک روی چشمهاش انجام نشده. چرا؟ 
همیشه با خودم فکر میکردم تو، و من، چرا همهی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزویات رسیدهای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همانجایی که تو حالا نشستهای ندارم. شاید برای همین است که خجالت میکشم از وقتهایی که میخواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را میپرستم و تنها از او به بزرگی یاد میکنم، اما همیشه حسرت میخورم به جایی که تو نشستهای. حالا میفهمم چرا این همه سال، جهتِ همهی قبلهها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه میکنم میبینم خدا وقتی میخواست همه چیز را، وقتی میخواست همهی گذشتهی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدناش. آنجا که تو نشستهای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز میخوانم حواسام به تو هم هست که همه چیز برایات شیرین شده، که کنار خدا نشستهای و به من نگاه میکنی. تو با اینکه به آرزویات رسیدهای، اما همچنان وانمود میکنی که میخواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. اینکه بتوانم روزی من هم به اندازهی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچهقدر که به تو نزدیکتر میشوم؛ هرچهقدر که تو به من نزدیکتر میشوی، حضورِ خدا را هم بیشتر احساس میکنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا میخواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دلام پُر از امید است. امید به اینکه شاید یک روز من هم آنجا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را میخوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برایام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشستهام. تصور ِ روزی که هرسهمان میخندیم.








