برای یک رویا (۳)
برگههای پارهی چند تقویم را نشانات دهم تا تو را با غم ِ آنچه از یکی بودنِ روزها و فصلها بر من گذشته است آشنا کنم. در همهی این سالها، همیشه آرزو میکردم وقتی صفحهی امروز را ورق میزنم، «تو» مناسبتِ فردایاش باشی. اما من هیچوقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه میرسید را نخوردم، اگرچه رویاش سبز و غنچههایاش شکوفا بود. همیشه میگفتم: «بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود» و نمیشد.
وقتی از راه رسیدی، اولاش فکر میکردم باز هم خیال کردهام. باز هم صدای باد بوده که بر در کوبیده و مرا از جا پرانده است. اما نه، حالا بعد از این همه سال، تو زودتر از بهار از راه رسیدهای. چشمهایام که به نور عادت کردند، فهمیدم که خیال نکردهام؛ این همه سال منتظر بودن ارزشاش را داشت. من حالا باور کردهام که این بار فریبی در کار نیست، که صدای تو، بوی تو، دستان ِ تو، همه واقعی هستند. بهار تویی. دستهایات را به من بده تا من هم جوانه بزنم. به من اجازه بده تا مثل تو سبز شوم، بگذار با تو یکی شوم تا من هم بوی بهار بگیرم
مسیحای من…
خواب را از چشمان ماهیگیرِ نسشته بر ماه
عطسه کنان به سوی آسمان میروم. در آنجا مردیست که نگاهاش به نگاه خدا میماند. من در جست و جوی نگارم در ابرها به نگار زمینیان رسیدهام. به هر سو مینگرم پیریست با عصایی به سویام نشانه رفته. عصایام را به سویشان نشانه میروم. من جوان و آنان همچنان همان پیرانِ عصا به سویام نشانه رفته. همه سر بر بالش گذاشتهاند آنان که خواستهاند آرامشان را از من با تیری که در مغر نشاندهام.
گذشتهات را از یاد میآوری
اگر صبحات را با صدای گنجشکی آغاز کردهای
وقتی با من سخن میگویی گوشهایام از کار میافتند، چشمانام نیز. تنها نگاهام بهسوی تو باقی میماند. آنچه از برابر دیدگانام میگذرد اما، گذشتهایست که به هر روی گذراندیم، آنیست که در آنایم و، آیندهای که هرچه تلاش کنیم، دستان ناتوانمان از آن خالیست. لبخندی که گاه بر لبانام مینشیند نیز، لبخندی از روی رضایت، و نشانهای از نشانههای تسلیم در برابر این ناتواناییست.
بعضی کارها برای ما از پیش انجام شدهاند. ما میدانیم که آسمان آبیمان کجا پایان مییابد. اما شاید هیچگاه نتوانیم دریابیم که مرز کهکشانهای پیرامون ما تا کجاست. ایمان با حرف و در طول سالها بهوجود نمیآید. ایمان در یک لحظه، و تنها از راه دیدن یا شنیدن بهدست میآید.
آن مرد با اسب آمد. آن مرد با نان آمد. آن مرد در باران آمد. آن مرد در واپسین لحظات مرگاش (زندگیاش) بدجوری به من نگاه میکرد. انگار در تمام این مدت، من با اسب آمده بودم
۱۳۷۱
دور و برمان پر شده است از آدمهای کور، آدمهای کوری که با آنکه نمیبینند، آنقدر از هم بدشان میآید که وقت راه رفتن، هراس دارند از تنشان که مبادا ساییده شود به تن آن یکی، آنقدر که راه را هم به خاطر سپردهاند و هیچ مسیرشان را تغییر نمیدهند، مبادا مجبور شوند کوریشان را به یاد آورند تا گم شوند و بفهمـند که گـم بودهاند، و این گمگشتگی، چیز تازهای نیست برای آنان، آنان که کوریشان را از یاد بردهاند، تا مبادا برای باز یافتن ِ راه از بیراه، وادار به همراهی و همصحبتی با دیگر کورانی شوند که حاضرند اگر بینا هم بودند، کور را به چاهی افکنند که هر کوری، سرانجام بیهیچ راهنمایی، خود نیز در آن خواهد افتاد.
ماه
