the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا (۳)

برگه‌های پاره‌ی چند تقویم را نشان‌ات دهم تا تو را با غم ِ آن‌چه از یکی بودنِ روزها و فصل‌ها بر من گذشته است آشنا کنم. در همه‌ی این سال‌ها، همیشه آرزو می‌کردم وقتی صفحه‌ی امروز را ورق می‌زنم، «تو» مناسبتِ فردای‌اش باشی. اما من هیچ‌وقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه می‌رسید را نخوردم، اگرچه روی‌اش سبز و غنچه‌های‌اش شکوفا بود. همیشه می‌گفتم: «بی تو سال‌هاست که سالی نو نمی‌شود» و نمی‌شد.

وقتی از راه رسیدی، اول‌اش فکر می‌کردم باز هم خیال کرده‌ام. باز هم صدای باد بوده که بر در کوبیده و مرا از جا پرانده است. اما نه، حالا بعد از این همه سال، تو زودتر از بهار از راه رسیده‌ای. چشم‌های‌ام که به نور عادت کردند، فهمیدم که خیال نکرده‌ام؛ این همه سال منتظر بودن ارزش‌اش را داشت. من حالا باور کرده‌ام که این بار فریبی در کار نیست، که صدای تو، بوی تو، دستان ِ تو، همه واقعی هستند. بهار تویی. دست‌های‌ات را به من بده تا من هم جوانه بزنم. به من اجازه بده تا مثل تو سبز شوم، بگذار با تو یکی شوم تا من هم بوی بهار بگیرم

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

خواب‌ات دیدم عطیه
هشت سال پیش بود. هنوز همین بودی. اما تموم نمی‌شدی. وقتی نبودی صدای سوت نمی‌اومد با چند تا خطِ رنگی که از بالا تا پایین کشیده شده باشن. بودی. فقط دیده نمی‌شدی
شاید هم نبودی که دیده نمی‌شدی. نبودی که هیچ‌وقت ناپدید نمی‌شدی
باسه همین بود که هیچ‌وقت برای من تموم نمی‌شدی

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مسیحای من

مسیحای من…

تو بار ِ گناهانِ ما را و ما
سنگینی ِ نگاه ِ تو را بر دوش می‌کشیم

محصولِ ۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خوابِ بازی‌ی ماهی‌های قزل‌آلا

خواب را از چشمان ماهیگیرِ نسشته بر ماه
یک ماه است ربوده است
خوابِ بازی‌ی ماهی‌های قزل‌آلا در آسمان


محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

در جستجوی نگار

عطسه کنان به سوی آسمان می‌روم. در آنجا مردی‌ست که نگاه‌اش به نگاه خدا می‌ماند. من در جست و جوی نگارم در ابرها به نگار زمینیان رسیده‌ام. به هر سو می‌نگرم پیری‌ست با عصایی به سوی‌ام نشانه رفته. عصای‌ام را به سوی‌شان نشانه می‌روم. من جوان و آنان همچنان همان پیرانِ عصا به سوی‌ام نشانه رفته. همه سر بر بالش گذاشته‌اند آنان که خواسته‌اند آرام‌شان را از من با تیری که در مغر نشانده‌ام.
بخوابید ای هزاران سال خوابیدگان. بخوابید ای نامده رفتگان...

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

رهایی

انگار که مرا شناخته باشد، به‌سویم می‌آید. مردی که گویا فرزندش یا پدر پیر گمشده‌اش را در میان جمعیت یافته باشد. نگاه‌اش را از نگاه‌ام می‌کَنم. تا از میان جمعیت خود را به من برساند فرصت باقی‌ست تا یا فرار کنم یا خود را به میله‌ای در کنار وا نهم. وا می‌نهم. اما نگاه هر لحظه سنگین‌تر بر من‌اش را که نزدیک می‌آید احساس می‌کنم. فرار از آن‌چه به هر سو می‌نگری از دور به‌سوی‌ات می‌آید کار آسانی نیست، لااقل نه برای من که ترجیح می‌دهم این بار برکناری باشم تا مرا دریابد، یا این‌که رهایم سازد.

سنگینی پایان می‌یابد. رهایم می‌سازد
او مرا هر بار از نگاه سنگین‌اش، از خود، از من،
او مرا از من، رها می‌سازد

محصولِ ۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ناآرام

گذشته‌ات را از یاد می‌آوری
نمی‌دانی از یاد برده‌ای یا به یاد می‌آوری
ضربه‌های سنگین‌اش چون موج که کشتی را با آنکه آرام گرفته است به‌دیواره‌های اسکله می‌کوباند تو را بر حصارهایی که در طی سال‌ها به دور خویش تنیده‌ای، تنیده‌اند، می‌کوبد و آرام‌ات را از یاد می‌برد
جنازه‌ات را بر دوش می‌برند
تو هنوز بنای زنده ماندن داری اما

گذشته‌ات را از یاد می‌آوری
دریا آرام گشته است و تو نیز
مرگ خویش را باور کرده‌ای
آرام، خود را به دریا سپرده‌ای

محصولِ ۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

صبح زیبای یک کلاغ

اگر صبح‌ات را با صدای گنجشکی آغاز کرده‌ای
بشتاب که شاید او نه در حال آواز خواندن
که در حال دست و پا زدن و جان دادن
در زیر نوک‌های بی‌امان کلاغی‌ست
که صبح زیبای خود را
با خوردن او آغاز کرده است...

محصولِ ۱۳۸۷ فروردین ۲۲, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گذشته، حال، آینده

وقتی با من سخن می‌گویی گوش‌های‌ام از کار می‌افتند، چشمان‌ام نیز. تنها نگاه‌ام به‌سوی تو باقی می‌ماند. آن‌چه از برابر دیدگان‌ام می‌گذرد اما، گذشته‌ای‌ست که به هر روی گذراندیم، آنی‌ست که در آن‌ایم و، آینده‌ای که هرچه تلاش کنیم، دستان ناتوان‌مان از آن خالی‌ست. لبخندی که گاه بر لبان‌ام می‌نشیند نیز، لبخندی از روی رضایت، و نشانه‌ای از نشانه‌های تسلیم در برابر این ناتوانایی‌ست.

قابل توجه کوته‌اندیشان: نوشته‌ی بالا ربطی به عشق و عاشقی نداشت.
[آینده]

محصولِ ۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

باید دید

بعضی کارها برای ما از پیش انجام شده‌اند. ما می‌دانیم که آسمان آبی‌مان کجا پایان می‌یابد. اما شاید هیچ‌گاه نتوانیم دریابیم که مرز کهکشان‌های پیرامون ما تا کجاست. ایمان با حرف و در طول سال‌ها به‌وجود نمی‌آید. ایمان در یک لحظه، و تنها از راه دیدن یا شنیدن به‌دست می‌آید.
باید دید
باید منتظر ماند

محصولِ ۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

غریبه

آن مرد با اسب آمد. آن مرد با نان آمد. آن مرد در باران آمد. آن مرد در واپسین لحظات مرگ‌اش (زندگی‌اش) بدجوری به من نگاه می‌کرد. انگار در تمام این مدت، من با اسب آمده بودم
انگار من آن نان را در دستان خویش داشتم
انگار من در باران آمده بودم
انگار... من در واپسین لحظات زندگی، بدجوری به او نگاه می‌کردم

محصولِ ۱۳۸۶ دی ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نظرات

باز بودن نظرات برای من هم‌آن شریک گرفتن است برای خدا. هم آن پیروی‌ست از هوای نفس. هم آن نوشتن است برای دیگران و خشنودی نفس. هم آن از یاد بردن است رضای پروردگار.

خداوند می‌فرمایند:

«آیا دیده‌ای آن‌کس را که هوای خویش را به خدایی گرفته است؟»

و مرحوم شیخ رجب‌علی خیاط می‌فرمایند:

«وقتی می‌گوییم لا اله الا الله باید راست بگوییم. تا انسان خدایان دروغین را کنار نگذارد نمی‌تواند موحد باشد و در گفتن لااله‌الاالله راست‌گو باشد. «اله» چیزی‌ست که دل انسان را برباید. هر چیزی که دل او را ربود خدای اوست. وقتی می‌گوییم لااله‌الاالله، باید حیران او باشیم»

[سخنی با خوانندگان]

محصولِ ۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شب، سکوت، کویر

۱۳۷۱
شانزدهم تیرماه. هوا گرم است ولی نه به اندازه‌ی گرمای کویر در اواسط تابستان و نه آن هنگام که شب از راه می‌رسد و سرمایی که در افکار کودکانه‌ام از ماه می‌پندارم. پدرم همیشه رخت‌خواب‌ها را چند ساعت پیش از آن‌که به‌خواب رویم در ایوان می‌اندازد تا در نسیم خنکی که وجودشان را در نوای آرام برگ‌های درختان انار حیاط نیز می‌توان یافت خنک شوند. به پهلوی راست می‌خوابم. سرمای بالش، صورت‌ام را خنک می‌کند. از گربه‌هایی که گاه بر لبه‌ی دیوار راه می‌روند خوش‌ام نمی‌آید، از صدای خش‌خشِ راه رفتنِ جانوری بر دیوار که شاید یک عقرب باشد نیز! باز به پشت می‌خوابم. شب‌های کویر همیشه سرد است. لحاف‌ام را تا نیمی از صورت بالا می‌کشم. بوی کتاب‌های کهنه و قدیمی پدربزرگ را می‌دهد. امروز یکی از عکس‌های کودکی پدرم را لای همان کتاب‌ها پیدا کردم. دیواره‌ی کتاب‌خانه‌ای که آن پایین است را پاره‌هایی رنگ و رو رفته و زرد رنگ از روزنامه‌های پنجاه سال پیش پوشانده‌اند. هوا آن‌قدر صاف است که تمام ستاره‌ها را می‌توان شمرد. شاید بیش‌تر از هزار تا باشند. یک بار سی‌وپنج‌تای‌شان را شمردم، اما خواب‌ام گرفت؛ می‌دانم که خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها هستند. تعداد ستاره‌ها در نوار باریک و سفیدرنگی که از شرق تا غرب آسمان کشیده شده است بی‌شمار و زیبایی‌شان وصف‌ناپذیر است! مادرم می‌گوید راه شیری نام‌شان است. چیزی از بالای سرم رد می‌شود؛ شاید یکی از همان گربه‌هایی که سایه‌شان را در تاریکی دوست ندارم. وقت زیادی تا صبح باقی‌ست. شب و کویر و بوی آن‌همه کتاب‌های قدیمی اما، به این زودی‌ها پایان یافتنی نیست.

محصولِ ۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کوری

دور و برمان پر شده است از آدم‌های کور، آدم‌های کوری که با آن‌که نمی‌بینند، آن‌قدر از هم بدشان می‌آید که وقت راه رفتن، هراس دارند از تن‌شان که مبادا ساییده شود به تن آن یکی، آن‌قدر که راه را هم به خاطر سپرده‌اند و هیچ مسیرشان را تغییر نمی‌دهند، مبادا مجبور شوند کوری‌شان را به یاد آورند تا گم شوند و بفهمـند که گـم بوده‌اند، و این گم‌گشتگی، چیز تازه‌ای نیست برای‌ آنان، آنان که کوری‌شان را از یاد برده‌اند، تا مبادا برای باز یافتن ِ راه از بی‌راه، وادار به هم‌راهی و هم‌صحبتی با دیگر کورانی شوند که حاضرند اگر بینا هم بودند، کور را به چاهی افکنند که هر کوری، سرانجام بی‌هیچ راه‌نمایی، خود نیز در آن خواهد افتاد.

محصولِ ۱۳۸۶ مهر ۱۹, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ماه

ماه
یعنی که انتظار
که شب
که خورشید
هنوز وجود دارد
همیشگی نیست
پایان می‌پذیرد

محصولِ ۱۳۸۶ مهر ۱۰, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بیابان‌های گم‌راهی

گریه بر علی از دو حال خارج نیست. یا بر او می‌گرییم که گریستن بر آن‌که راه رستگاری را پیموده و با خدای کعبه یکی شده است بی‌هودگی‌ست؛ و یا بر خود می‌گرییم و بدبختی‌های خود که تنهاتر شده‌ایم؛
در این حال نه یک شب، که تمام سال گریستن نیز ما را کافی نیست؛ مایی که راه را برای همیشه گم کرده‌ایم و هم خوش‌حال که در راه‌ایم، که راه آن نبود و این است که تازه پای در آن نهاده‌ایم و، چه بد مردمانی هستیم! تمام این حرف‌ها را برای خود می‌گویم که گاه -آن گاه که رستگاری را از یاد برده‌ام- بر علی نیز گریسته‌ام؛ و بر خود که راه را از یاد برده و در بیابان‌های گم‌راهی، انگشت بر دهان و سرگردان مانده‌ام

محصولِ ۱۳۸۶ شهریور ۲۸, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرد تنها

سلام. آن طور که من شنیده‌ام آقای شاملو بی‌دین بوده‌ و به زندگی پس از مرگ هم اعتقادی نداشته‌اند. البته اگر اشباه می‌کنم از ایشان پوزش می‌خواهم و امیدوارم روح‌شان شاد باشد. بیش‌تر شعرهای ایشان فضای سرد و ناامید کننده‌ای دارند و با این‌که خیلی زیبا هستند من پس از خواندن‌شان خیلی خسته می‌شوم چون فکر می‌کنم این شعرها انرژی منفی پراکنده می‌کنند. دوست دارم بخشی از یکی از شعرهای بسیار زیبای ایشان را به نام «سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود» شما هم بخوانید، شاید خوش‌تان بیاید:


و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است، در
جُست‌وجوی ِ تخته‌پاره‌ی ِ دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره،
کشتی نیست
زیرا که در ساحل

مرد ِ دریا

بیگانه‌ای بیش نیست.

با من به مرگ ِ سرداری که از پُشت خنجرخورده است گریه کن.

او با شمشیر ِ خویش می‌گوید:
«ــ برای ِ چه بر خاک ریختی
خون ِ کسانی را که از یاران ِ من سیاه‌کارتر نبودند؟

و شمشیر با او می‌گوید:

«ــ برای ِ چه یارانی برگزیدی
که بیش از دشمنان ِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟
و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پیروزی‌هاست، تنها، تنها بر
سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک ِ خونین می‌زند:


«ــ کجائید، کجائید هم‌سوگندان ِ من؟
شمشیر ِ تیز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستی سوگند خورده بودیم...»


جوابی نیست;
آنان اکنون با دروغ پیاله می‌زنند!


«ــ کجائید، کجائید؟
بگذارید در چشمان ِتان بنگرم...»

و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه‌ی ِ ستاره‌گان‌اش از راه در می‌رسد.
به ستاره‌ها نگاه کن
چرا که در زمین پاکی نیست...»

و شب از راه در می‌رسد
بی‌ستاره‌ترین ِ شب‌ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی‌بهره است

و آسمان ِ زمین

بی‌ستاره‌ترین ِ آسمان‌هاست!


[متن کامل]

محصولِ ۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

احساس صبحگاهی


خدایا
احساس صبحی را که در آن باد
از شرق می‌وزد را
و تماشای گربه‌هایی كه بر دو پا ایستاده‌اند و
به پرنده‌های بی‌حركت در آسمان
با حیرت می‌نگرند را
بر من دو بار بنویس

محصولِ ۱۳۸۶ تیر ۱۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی


زندگی
وزش ملایم باد
و تابش نور آفتاب
از میان پرده‌های افراشته‌ای‌ست
که دیر یا زود
در برابر دیدگانی حیران
فرو خواهند افتاد

محصولِ ۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

زندگی یعنی
گذاردن هر بار بر زمین
آغازی‌ست دوباره
بر انباشتن باری دیگر
که دگر بار باز بایدش
بر زمین نهاد

[زندگی]

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.