خواب
یکی از خوابهایی که زیاد میبینم اینه که از زیر پوستم یه چیزی در میآرم. دیشب خواب دیدم یه جای پام برجسته و قرمز بود. دست زدم بهش، دیدم یه چیزی توی پامه. دو طرفش رو فشار دادم، نوکِ یه شیشهی شکسته از پام زد بیرون. با دست گرفتمش و کشیدمش بیرون. یه شیشهی شکستهی ده سانتی پوستِ پام رو شکافت و از توی گوشت اومد بیرون. چند نفر هم دور و برم بودم. توی خواب یادم اومد که این صحنه رو قبلن هم توی خواب دیدهام؛ دقیقن همین صحنه رو! براشون تعریف کردم. همه تعجب کرده بودند.
دیشب خواب دیدم تعداد زیادی زمین و خورشید توی آسمون وجود داره. زمینها نزدیک به هم بودند و من بینشون بهراحتی حرکت میکردم. وقتی به آسمون نگاه میکردم یه کرهی زمین میدیدم که کل آسمون رو پوشونده بود از بس به زمین نزدیک بود. فقط کافی بود اراده کنم تا از این زمین به اون یکی برم. جابجا شدن بینشون راحت بود.
تا حالا پرواز کرده بودم، ولی همیشه توی ارتفاع کم بود. این اولین باری بود که توی ارتفاع ِ زیاد پرواز میکردم. خیلی بالا بودم و به پایین نگاه میکردم. همه چیز واضح بود. یه جنگل اون پایین بود. جنگل که نبود، یه دشت بود، یه دشتِ سرسبز که با فاصلههای کم توش پُر بود از درخت. فاصلهام انقدر زیاد بود که درختها مثل یک نقطه به نظر میرسیدند. بین درختها چیزهایی حرکت میکرد، انگار چند تا حیوون روی زمین راه میرفتند. برگشتم و به عقب نگاه کردم. دشتی که دیده بودم، بین ِ دو تا کوه توی یک دره بود، ولی خیلی وسیع بود. کوههای دو طرفِ دشت مثل ِ دیوار بلند بودند. تصویری که میدیدم حیرتآور بود! آسمون رنگی داشت که تا حالا ندیده بودم.
امروز یک خوابِ نسبتن واقعی دیدم. یعنی همهی حواسام توش کار میکرد. ولی فقط یه کم ازش یادم مونده. انگار یه مشکلی برام پیش اومده بود. یه مردی روبهروم ایستاده بود و میخواست کمکام کنه. بهم گفت چشمهات رُ ببند. چشمهام رُ بستم. فکر کردم روح از بدنام داره خارج میشه. بعد احساسی شبیه سقوطِ آزاد بهم دست داد. با شتابِ زیاد شروع به حرکت کردم. یک بار تلاش کردم چشمهام رُ باز کنم ببینم چه اتفاقی داره میافته. آسمون رُ دیدم و خورشید رُ که غروب میکرد. چشمهام رُ به حالت نیمه باز در آوردم. صدای باد و صدای لرزشِ لباسام در هوا به وضوح شنیده میشد. ترسیده بودم. چشمهام رُ که دوباره باز کردم همون مَرده روبهروم ایستاده بود. سریع چیزی جلوی چشمهام گرفت. گفت: نگاه نکن، نترس، تموم شد.
توی حالت خواب و بیداری بودم. رفتم توی یه پارک. چشمهام جایی رُ نمیدید، ولی میدونستم که توی یه پارک هستم. از همه طرف صدای همهمه میاومد. سه چهار تا پسر که نزدیکتر بودند و صداشون واضحتر بود داشتند در مورد یه رشتهی ورزشی با همدیگه صحبت میکردند. یه توپ نمیدونم از کجا اومد محکم خورد توی گیجگاهم! بدجوری سر و گردنم درد گرفت. خواستم به اطراف نگاه کنم ببینم کی این کار رُ کرد، اما جایی رُ نمیدیدم؛ فقط صدا بود که میشنیدم. حرکت کردم به سمت اون چند تا جوون. هر چی نزدیکتر میشدم واضحتر میفهمیدم چی میگن. چون جایی رُ نمیدیدم کمی ترس داشتم، اما تصمیم گرفتم انقدر جلو برم تا باهاشون برخورد کنم. تقریبن یه متر مونده بود بهشون برسم که کفِ دستِ یه نفر رُ روی سینهام احساس کردم. یه نفر با دست من رُ به عقب فشار میداد و نمیگذاشت به اون چند نفر برسم. داشتم تلاش میکردم که اون دست رُ از خودم جدا کنم که خواب بیدار شدم.
