the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۴۰۳ مرداد ۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

یکی از خواب‌هایی که زیاد می‌بینم اینه که از زیر پوستم یه چیزی در می‌آرم. دیشب خواب دیدم یه جای پام برجسته و قرمز بود. دست زدم بهش، دیدم یه چیزی توی پامه. دو طرفش رو فشار دادم، نوکِ یه شیشه‌ی شکسته از پام زد بیرون. با دست گرفتمش و کشیدمش بیرون. یه شیشه‌ی شکسته‌ی ده سانتی پوستِ پام رو شکافت و از توی گوشت اومد بیرون. چند نفر هم دور و برم بودم. توی خواب یادم اومد که این صحنه رو قبلن هم توی خواب دیده‌ام؛ دقیقن همین صحنه رو! براشون تعریف کردم. همه تعجب کرده بودند.

محصولِ ۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب خواب دیدم تعداد زیادی زمین و خورشید توی آسمون وجود داره. زمین‌ها نزدیک به هم بودند و من بین‌شون به‌راحتی حرکت می‌کردم. وقتی به آسمون نگاه می‌کردم یه کره‌ی زمین می‌دیدم که کل آسمون رو پوشونده بود از بس به زمین نزدیک بود. فقط کافی بود اراده کنم تا از این زمین به اون یکی برم. جابجا شدن بین‌شون راحت بود.

محصولِ ۱۳۹۹ آبان ۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب خواب دیدم دو تا ماه توی آسمون بود بعد از یکی پرسیدم مگه زمین چند تا ماه داره گفت خیلی!

محصولِ ۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دو شب پشت سر هم خوابِ جنگ دیدم. اصلن انگار نافِ من رو با خواب‌های جنگی بریده‌اند!

پریشب خواب دیدم چند جنگنده از دور پیدا شدند و جنوبِ تهران رو بمباران کردند. با خودم فکر کردم احتمالن پالایشگاه‌های جنوب شهر رو زده‌اند. مامانم خیلی ترسیده بود. بهش گفتم نترس مامان. الان دیگه مثل قبل نیست که خونه‌ها رو هم بزنند. الان هدف‌گیری‌ها دقیقه! درست می‌زنند به هدف. به ما نمی‌زنند.

دیشب خوب دیدم توی آسمون هواپیماهای جنگی رژه‌ی نظامی برگزار می‌کنند و چترباز می‌ریزند. چندتا پهپاد هم بود. یکی‌شون بالاسر خونه‌ی ما می‌چرخید. شبیه پرنده‌ها بود، بال می‌زد، می‌نشست و بلند می‌شد. خواهرم رفت یکی‌شون رو گرفت. بهش گفتم برای چی گرفتی این رو؟ الان می‌آن سراغ‌مون! روی پهپاد هم دوربین بود هم میکروفن. مواظب بودم جلوی دوربین‌اش نرم. پهپاد رو که روی زمین گذاشتیم تغییر شکل داد. تبدیل به تانک کوچکی شد که می‌تونست شلیک کنه. بعد نیروهای نظامی دور و برمون رو گرفتند. دنبال پهپاد اومده بودند. سعی کردم فاصله بگیرم. خواهرم خیلی ترسیده بود. انگار همون‌جا داشتند محاکمه‌اش می‌کردند. بابام هم ناراحت بود. فضا سنگین بود. خوابِ خیلی بدی بود!

محصولِ ۱۳۹۹ خرداد ۱۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دو تا خوابِ بد دیدم

یکی پریشب بود. خواب بابابزرگم رو دیدم. بهم گفت ۳۰ مهر آخرِ دنیاست. من همه‌اش گریه می‌کردم، از روی استیصال.

بعد دیشب خواب دیدم خونه‌مون داره خراب می‌شه. انگار لوله‌ها ترکیده بود. از همه‌ی دیوارها آب می‌زد بیرون. خونه داشت خراب می‌شد. توی خواب یادم اومد قبلن هم این خواب رو دیده بودم. همین ساختمون یا ساختمون بغلی‌مون خراب شده بود. خیلی ناراحت بودم. بدترین احساسی رو که بشه تصور کرد داشتم توی خوب تجربه می‌کردم. وقتی از خواب پریدم گفتم خدا رو شکر، همه‌اش یه خواب بود!


محصولِ ۱۳۹۸ مرداد ۷, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خوابِ جنگ

من خوابِ جنگ زیاد می‌بینم. از بچگی همیشه دیده‌ام که هواپیماهای آمریکایی در آسمان ظاهر می‌شن و همه جا رو آتش فرا می‌گیره. همیشه دیده و زیاد دیده‌ام. احتمالن یک دلیل‌اش اینه که کودکیِ من همراه با جنگ و بمبارون بوده. اما در یک ماهِ گذشته دو باری که خوابِ جنگ دیدم از دفعه‌های پیش بدتر بود. خیلی خوابم طولانی بود. تموم نمی‌شد. داستان داشت. سربازهای آمریکایی در شهر بودند و همه جا رو وحشت فرا گرفته بود. من توی این خواب بدترین و خسته‌کننده‌ترین احساساتی که ممکنه بهم دست بده رو تجربه کردم و صبح که از خواب پا شدم نای تکون خوردن نداشتم.
دیشب هم همین خواب رو دیدم، اما کوتاه‌تر بود.

محصولِ ۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

توی خیابون آزادی داشتم با دوچرخه می‌رفتم. می‌خواستم برسم انقلاب بعد برم ولیعصر و با اتوبوس برم تا تجریش. دوچرخه‌ام هم از این دسته بلندها بود و به‌زور پا می‌زدم. از چند متر اون طرف‌تر صدایی شنیدم، گفت:‌ «این پسرخاله است؟». به سمت چپ‌ام نگاه کردم. دختر خاله‌ام بود و خاله‌ام. داشتند پیاده می‌رفتند. شوکه شدم. دختر خاله‌ام مدت‌هاست نمی‌تونه راه بره، خاله‌ام هم. خندیدم و رفتم سمت‌شون. با تعجب به پاهای دختر خاله‌ام نگاه کردم. یکی‌شون کاملن سالم بود و اون یکی انگار هنوز کامل خوب نشده بود. خاله‌ام به پای هنوز خوب نشده نگاه کرد و گفت: «فکر می‌کنی چی بشه؟» روم نمی‌شد سوالی بپرسم. ترجیح می‌دادم فکر کنم این پاها همیشه خوب بوده‌اند. خجالت کشیدم بپرسم چی شده. بعد یکی از دوستان‌ام از راه رسیدم. خیلی خسته بود اما سعی کرد با انرژی خودش رو معرفی کنه. خودش هم فهمید خسته است، بهش گفتم برو دوباره بیا، این‌دفعه با انرژی‌تر. چند متر رفت و دوباره برگشت و با انرژیِ بیش‌تری خودش رو معرفی کرد. همه‌مون خندیدیم.

محصولِ ۱۳۹۷ بهمن ۲۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

خواب دیشب‌ام اصلن یادم نبود، تا این‌که یکی دو ساعت پیش خیلی ناگهانی همه چیز اومد جلوی چشم‌ام! خواب دیدم توی تهران یه قله‌ی آتشفشانی فعال شده، اما عجیبه که آتش‌فشان کوهِ دماوند نبود! آتش‌فشان سمت جنوب و غرب بود، تقریبن سمت میدون آزادی! و گدازه‌های آتش به هر سمتی پرت می‌شد! یادمه خیلی ترسیده بودم، از این‌که آتش‌فشان فعال شده متعجب بودم و از پشت پنجره با نگرانی به شراره‌هایی که به هر سو زبانی می‌کشیدند نگاه می‌کردم!
تازه یه خوابِ دیگه هم دیدم. خواب دیدم نیروهای سپاهی با هلی‌کوپتر پایین اومدند و یه خیابون رو بستند و به ماشین‌ها اجازه می‌دادند یکی یکی رد بشن. فضا خیلی امنیتی بود. بعد از لحظاتی دیدم چند نفر با لباس بلوچی دویدند داخل دالانی که برای عبور و مرور ایجاد شده بود و فرار کردند. بچه و بزرگ‌سال با هم بودند. یه دفعه یکی‌شون که به‌نظرم جلیقه‌ی انفجاری داشت خودش رو منفجر کرد و همه‌شون کشته شدند.
این هم شد خواب آخه؟

محصولِ ۱۳۹۷ بهمن ۲۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم تیم ملی فوتبال ایران توی یه مسابقه‌ای برنده شده، شاید هم توی یه جامی قهرمان شده بود، و بعد از قهرمانی با پرچم عربستان توی زمین دور افتخار زدند و شادی کردند. بعضی‌هاشون هم پرچم رو می‌بوسیدند. آخه این هم شد خواب؟ عربستانی‌ها هم خیلی خوشحال بودند. انگار ما و عربستانی‌ها دوباره با هم رفیق شده باشیم، اون‌جوری بود.
چند شب پیش هم خواب رعد و برق دیدم. اول یه برق زد و بعد با یک رعدِ وحشتناک همراه بود. رعدی رو تصور کنید که صداش تموم نمی‌شه و هر لحظه هم بلندتر می‌شه! گوش‌هام رو گرفته بودم و می‌دونستم اگر یک لحظه دستم رو از روی گوش‌هام بردارم کر می‌شم. پنجره‌ها از شدت صدا می‌لرزید و با خودم فکر می‌کردم الانه که ساختمون هم فرو بریزه. خوابِ وحشتناکی بود.

محصولِ ۱۳۹۷ آبان ۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

خواب دیدم توی خونه‌مون یه جایی هست که من تا حالا ندیده بودمش. یه فضای کوچیک بود که توش یه میز کارِ نو گذاشته شد بود. گفتم چه‌قدر خوبه این‌جا، چرا تا حالا ندیده بودم؟ رفتم سمت میز، دیدم سمت راست‌اش بازه و به راه پله‌ها می‌خوره. کف زمین هم موکت سبز بود. نو بود همه چیز. انگار یکی از همسایه‌ها داشته اون‌جا رو بازسازی می‌کرد که مثلن به‌عنوان ورودی ساختمون یا لابی استفاده بشه. از این‌که اون قسمت از خونه به بقیه‌ی ساختمون راه داشت ناراحت بودم. یکی از فامیل‌هامون اون‌جا بود. بهم گفت من اگر جای تو بودم این‌جا رو سریع یه دیوار می‌کشیدم که از بقیه‌ی ساختمون جدا بشه. با خودم فکر کردم اگر این‌جا رو دیوار بکشم و مال ما نباشه چی می‌شه؟ همسایه‌ها چه واکنشی نشون می‌دن؟ بعد یه گشتی توی خونه زدم دیدم خونه‌مون یه هال بزرگ و یه اتاق بزرگ دیگه هم داره (کم‌کم توی خواب متوجه شدم که یه جای دیگه غیر از خونه‌ای که می‌شناسم هستم). رفتم توی حیاط یه نگاهی بندازم. دیدم یه کارگر داره جلوی یکی از درهای ساختمون دیوار می‌کشه. (با خودم فکر کردم با این کار جلوی نور داره گرفته می‌شه). بهش گفتم «کی به تو گفته جلوی این در آجر بچینی؟!» مدیر این ساختمون من‌ام! و با عصبانیت شروع کردم به کندنِ آجرها و پرت کردن‌شون! بعد رفتم سمت جنوبیِ ساختمون. محوطه‌ی بزرگی اون‌جا بود و عده‌ی زیادی داشتند توی چند تا زمین فوتبال گل کوچیک بازی می‌کردند. همه جور آدمی هم بودند، بزرگ و کوچیک. نشستم روی پله‌های ورودی ساختمون و چند دقیقه بازی‌شون رو تماشا کردم. توپِ یکی‌شون اومد سمت‌ام و کنار پام ایستاد اما من محل نگذاشتم و همین‌طور به تماشا ادامه دادم. چند دقیقه که گذشت بلند شدم و رفتم توی ساختمون. توی ورودیِ ساختمون یه جایی ساخته بودند که به‌نظر می‌رسید قراره به‌عنوان بوفه استفاده بشه. داشتم فکر می‌کردم چرا بوفه، چرا این‌جا؟ که مردی از در وارد ساختمون شد. به‌سرعت احساس بدی در من ایجاد شد. مطمئن بودم اون مرد آدم خوبی نیست. با کراهت نگاهش کردم و منتظر موندم ببینم می‌خواد چه کار کنه. انگار صاحب بوفه بود. هر طرف می‌رفت نگاهش می‌کردم و با دقت زیر نظرش داشتم. اون هم در حال بررسی اوضاع بود و گاهی به من نگاه می‌کرد. همین‌طور که نگاهش می‌کردم متوجه نکته‌ی عجیبی شدم. اون مرد رنگ عوض می‌کرد. اما رنگ، رنگِ خودش نبود. رنگِ محیط بود. همه چیز پشت‌اش دیده می‌شد. وقتی متوجه این موضوع شدم ترسیدم و تصمیم گرفتم از اون‌جا برم، اما بهم گفت: «با من بیا!» و راه افتاد. می‌خواستم بهش بگم «تو برو من نمی‌آم» اما زبون‌ام بند اومده بود و نمی‌تونستم حرف بزنم.

محصولِ ۱۳۹۷ تیر ۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب خواب دیدم که در یک گیر و دارِ عجیب اما کاملن منطقی، با ترکیبِ ناموزونی از لباس‌ها در خیابان جلوی ماشینِ دایی‌ام ظاهر شدم! و در همان لحظه ناگهان یادم افتاد که هفته‌ی پیش برای دایی‌ام یک خواب تعریف کرده بودم و دایی‌ام با تعجب به من گفته بود که خواب‌ات اتفاق افتاده، و بعد او هم برای من تعریف کرده بود که خواب دیده من با یه همچین لباسی جلوی ماشین‌اش ظاهر می‌شم و امروز که خواب‌اش در خواب‌ام به واقعیت پیوست از این موضوع شگفت‌زده بودم. و این رو هم بگم که توی خواب فهمیده بودم که دارم خواب می‌بینم، اما نمی‌دونستم خوابی که دایی‌ام برای تعریف کرده بود رو همون موقع دارم از خودم می‌سازم یا این‌که هفته‌ی پیش واقعن خواب دیده‌ام که دایی‌ام داره برام خواب تعریف می‌کنه یا این‌که هفته‌ی پیش واقعن در بیداری این خواب رو برام تعریف کرده! خلاصه که این اصلِ خواب بود و حاشیه‌اش یک مهمانی بود که توش مادرم هم بود و یکی دیگه از دایی‌هایم هم بود و زمینی حاصل‌خیر بود در کنار رودخونه‌ای که یکی دیگه از دایی‌هام داشت توش ادرار می‌کرد و توی مهمانی هم خاله‌ام را ندیدم اما بچه‌ی شش هفت ماهه‌ای را دیدم که به نظرم آمد خاله‌ام تازه به‌دنیا آورده است.

محصولِ ۱۳۹۷ فروردین ۷, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آزمونِ خشم

در آزمون خشم، هر کسی فکر کند تسلط بیش‌تری بر نفس دارد و بعید است به این راحتی‌ها خشمگین شود آوارِ خشم سهمگین‌تر و هراس‌انگیزتر بر سرش خواهد آمد. له شدنِ زیر این آوار معمولن به انتقام می‌انجامد و فرار از آن و گذر از این آزمون، تازه اول راه است...

پ.ن. از وقتی بابابزرگ‌ام این دنیا رو ترک کرده تا حالا چند بار خواب‌اش را دیده‌ام و باهاش حرف زده‌ام و همیشه در خواب دانسته‌ام که او مُرده است. اما دیشب خواب عجیبی دیدم. بابابزرگ را که دیدم بهت‌زده شدم. با خودم گفتم: «همه فکر می‌کنند شما مُرده‌اید...». حرفی بین‌مان رد و بدل نشد، و او از دفعه‌های پیش جوان‌تر شده بود.

محصولِ ۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب و تماس تبلیغاتی

امروز صبح یه خواب دیدم و عصر هم یه شرکت خدماتی با من تماس گرفت. اول تماس:

- آگهی بازرگانی: سلام
- من: سلام. بفرمایید
- ببخشید مزاحم‌تون می‌شم
- خواهش می‌کنم. بفرمایید
- من از فلان جا تماس می‌گیرم.
- بفرمایید
- شما توی تهران زندگی می‌کنید؟
- نه من شهرستان هستم.
- متاسفانه ما در حال حاضر توی شهرستان‌ها خدمات نداریم
- من: اوهوم...
- تماس‌گیرنده: [سکوت]
- ممنون که تماس گرفتید
- خواهش می‌کنم. روز خوبی داشته باشید
- شما هم همین‌طور. خدانگهدار

خواب دیدم امتحان چهارگزینه‌ای دارم می‌دم. نعنا هم بود. به‌نظر می‌رسید همه‌ی سوال‌ها در زمینه‌ی ادبیات هستند. سعی می‌کردم از روی دست نعنا تقلب کنم، اما حواس‌ام بود مراقب‌ها متوجه نشن. مدتی گذشت. رسیدم به سوالی در مورد ملک‌الشعرای بهار. پرسیده بود بهار به کدام یک از گزینه‌های زیر شبیه‌تر است؟ اما جالبه براتون بگم که گزینه‌ها توی خیابون بودند‍! [صحنه عوض شد و من هم رفتم توی خیابون] چهارتا ماشین کنار خیابون پارک کرده بودند. سوال این بود که بهار به کدوم یکی از این ماشین‌ها شبیه‌تره. یکی از ماشین‌ها یک بنز قدیمیِ تر و تمیز بود و صاف پارک کرده بود. ماشین دوم یه وانتِ درب و داغون بود و کج پارک کرده بود. ماشین سوم و چهارم رو هم یادم نیست چی بودند. فکر کردم توی موبایل‌ام جستجو کنم نام محمدتقی بهار رو، ببینم اصلن کی بوده، خصوصیات‌اش چی بوده. اما ترسیدم این کارم تقلب محسوب بشه. دوباره برگشتم توی اتاقی که امتحان برگزار می‌شد. همه رفته بودند. با خودم گفتم چرا همه ان‌قدر زود رفته‌اند؟ نکنه وقت امتحان تموم شده باشه؟ به روی جلد دفترچه‌ی سوال‌ها نگاه کردم. یه جدول بود که تعداد سوال‌ها و زمان پاسخ‌گویی نوشته شده بود؛ ولی تصویر تار بود. تلاش کردم اعداد رو بخونم، اما نتوستم و از خواب بیدار شدم.

محصولِ ۱۳۹۶ مهر ۲۸, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب خواب دیدم با چشم‌های بسته می‌بینم. این خواب برای خودم هم تازگی داشت. مثل دفعه‌ی اولی بود که خواب پرواز دیدم، یا دفعه اولی که دیدم دست‌ام از توی دیوار رد می‌شه. همون‌قدر تعجب کردم. با دو نفر دیگه توی یه اتاق بودم. وقتی چشم‌هام رو بستم هنوز چشم سمت راست‌ام می‌دید. هیجان‌زده شدم. گفتم من شما رو می‌بینم! هر کاری می‌کردند به‌شون می‌گفتم. اون‌ها هم شگفت‌زده بودند.

محصولِ ۱۳۹۶ مهر ۱۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

دیشب، یعنی اوایلِ صبح امروز سه تا خواب دیدم.

خواب دیدم روی زمین پر از کرم و جونور شده. سعی کردم با دست بکُشم‌شون اما تعدادشون زیاد بود و چندش‌آور بودند. نگاه که کردم دیدم از گلدونی که گوشه‌ی اتاق هست دارن بیرون می‌آن. دورِ گلدون گردِ سفید ریختم. به کسی که گلدون رو خریده بود اعتراض کردم. گفتم این چیه گذاشته‌اید توی اتاق؟

بعد خوابِ بابابزرگ‌ام رو دیدم که چند ماهی از فوت‌اش می‌گذره. بغل‌اش کردم و همه جای صورت‌اش رو چندین بار بوسیدم. یه خورده که گذشت فهمیدم این رو توی خواب دیده‌ام و توی خواب، خواب‌ام رو برای کسی تعریف کردم. گفتم بابابزرگ رو توی یه حیاطی دیدم که وسط‌اش یه حوضِ کوچیک بود و این سمت‌اش این بود و اون سمت‌اش فلان چیز بود.

بعد خواب دیدم یه نفر که الان مسافرته از سفر برگشته و برای من هم سوغاتی آورده. اما سوغاتیِ من چیزِ عجیبی بود. دو تا سنگِ توالت از خارج آورده بودند، یکی سیاه و یکی سفید. سیاهه برای من بود. به من گفتند اگر خوش‌ات نمی‌آد این امکان وجود داره که ببریم عوض‌اش کنیم یه رنگ دیگه برات بگیریم. ولی من که توی رودربایستی گیر کرده بودم گفتم نه همین خیلی عالیه. آخرهای این خواب یادم هست که یک چاه توالت با قطری بزرگ‌تر از حالت معمول (شاید یک متر) و عمیق دیدم که نگاه کردن بهش ترسِ بی‌اندازه‌ای در وجودم می‌انداخت.

صبح که از خواب پا شدم با خودم فکر کردم آیا تا به‌حال شده کسی سنگ توالت با خودش ببره توی هواپیما؟ مثلن اگر سنگ توی چمدون باشه و چمدون از توی دستگاه بازرسی رده بشه پلیس با خودش چی فکر می‌کنه وقتی یه دایره ببینه با چند تا خط موازی این طرف و اون‌طرف‌اش؟ اما من اگه باشم سنگ رو نمی‌فرستم بره توی بار چون ممکنه بشکنه. سنگ رو می‌گیرم توی دست‌ام و با خودم می‌برم توی هواپیما. بعد که همه‌ی مسافرها دارند چمدون‌هاشون رو بالا می‌گذارند من هم یک سنگِ توالت رو دارم به‌زور فشار می‌دم توی کابین. شاید هم اصلن ورود سنگ توالت به قسمت مسافران ممنوع باشه. چون این خطر وجود داره که من در حین پرواز برینم رو کله‌ی خلبان و با این کارم باعث سقوط هواپیما بشم.

پ.ن
توی چند ماه گذشته تعداد خواب‌هایی که می‌بینم خیلی زیاد شده‌اند. اما نمی‌دونم چرا ننوشتم هیچ‌کدوم رو. همه‌ی خواب‌هایی که تا حالا نوشته‌ام برچسب [خواب] دارند. الان یه نگاهی به خواب‌های گذشته‌ی خودم انداختم. بعضی‌هاشون واقعن وحشتناک هستند!

محصولِ ۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

یه صدایی توی مغزم شنیدم که فکر کردم همه‌ی موانعِ فیزیکی برداشته شده‌اند. نمی‌فهمیدم یعنی چی ولی امتحان کردم. خواستم از توی دیوار رد بشم، رد شدم و رفتم بیرون. یادم اومد که قبلن چند بار توی خواب پرواز کرده‌ام، گفتم شاید الان هم بتونم. خودم رُ پرت کردم، تا نزدیکی‌های زمین رفتم اما تونستم توی هوا شناور بشم. می‌ترسیدم هر لحظه بخورم زمین. فکر می‌کردم باید بیش‌تر تمرین کنم تا بتونم ارتفاع بگیرم. همه‌اش هم فکر می‌کردم که بیدارم و توی بیداریه که دارم پرواز می‌کنم. برای همین یه کم سخت‌تر از گذشته و با و ترسِ بیش‌تری همراه بود.

محصولِ ۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

تا حالا پرواز کرده بودم، ولی همیشه توی ارتفاع کم بود. این اولین باری بود که توی ارتفاع ِ زیاد پرواز می‌کردم. خیلی بالا بودم و به پایین نگاه می‌کردم. همه چیز واضح بود. یه جنگل اون پایین بود. جنگل که نبود، یه دشت بود، یه دشتِ سرسبز که با فاصله‌های کم توش پُر بود از درخت. فاصله‌ام ان‌قدر زیاد بود که درخت‌ها مثل یک نقطه به نظر می‌رسیدند. بین درخت‌ها چیزهایی حرکت می‌کرد، انگار چند تا حیوون روی زمین راه می‌رفتند. برگشتم و به عقب نگاه کردم. دشتی که دیده بودم، بین ِ دو تا کوه توی یک دره بود، ولی خیلی وسیع بود. کوه‌های دو طرفِ دشت مثل ِ دیوار بلند بودند. تصویری که می‌دیدم حیرت‌آور بود! آسمون رنگی داشت که تا حالا ندیده بودم.

محصولِ ۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

امروز یک خوابِ نسبتن واقعی دیدم. یعنی همه‌ی حواس‌ام توش کار می‌کرد. ولی فقط یه کم ازش یادم مونده. انگار یه مشکلی برام پیش اومده بود. یه مردی روبه‌روم ایستاده بود و می‌خواست کمک‌ام کنه. به‌م گفت چشم‌هات رُ ببند. چشم‌هام رُ بستم. فکر کردم روح از بدن‌ام داره خارج می‌شه. بعد احساسی شبیه سقوطِ آزاد به‌م دست داد. با شتابِ زیاد شروع به حرکت کردم. یک بار تلاش کردم چشم‌هام رُ باز کنم ببینم چه اتفاقی داره می‌افته. آسمون رُ دیدم و خورشید رُ که غروب می‌کرد. چشم‌هام رُ به حالت نیمه باز در آوردم. صدای باد و صدای لرزشِ لباس‌ام در هوا به وضوح شنیده می‌شد. ترسیده بودم. چشم‌هام رُ که دوباره باز کردم همون مَرده روبه‌روم ایستاده بود. سریع چیزی جلوی چشم‌هام گرفت. گفت: نگاه نکن، نترس، تموم شد.

محصولِ ۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

توی حالت خواب و بیداری بودم. رفتم توی یه پارک. چشم‌هام جایی رُ نمی‌دید، ولی می‌دونستم که توی یه پارک هستم. از همه طرف صدای هم‌همه می‌اومد. سه چهار تا پسر که نزدیک‌تر بودند و صداشون واضح‌تر بود داشتند در مورد یه رشته‌ی ورزشی با هم‌دیگه صحبت می‌کردند. یه توپ نمی‌دونم از کجا اومد محکم خورد توی گیج‌گاهم! بدجوری سر و گردنم درد گرفت. خواستم به اطراف نگاه کنم ببینم کی این کار رُ کرد، اما جایی رُ نمی‌دیدم؛ فقط صدا بود که می‌شنیدم. حرکت کردم به سمت اون چند تا جوون. هر چی نزدیک‌تر می‌شدم واضح‌تر می‌فهمیدم چی می‌گن. چون جایی رُ نمی‌دیدم کمی ترس داشتم، اما تصمیم گرفتم ان‌قدر جلو برم تا باهاشون برخورد کنم. تقریبن یه متر مونده بود به‌شون برسم که کفِ دستِ یه نفر رُ روی سینه‌ام احساس کردم. یه نفر با دست من رُ به عقب فشار می‌داد و نمی‌گذاشت به اون چند نفر برسم. داشتم تلاش می‌کردم که اون دست رُ از خودم جدا کنم که خواب بیدار شدم.

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

توی یک جلسه‌ی احضار روح بودم. یه خودکار اون‌جا بود که با اراده‌ای که دیده نمی‌شد روی کاغذ می‌نوشت. پرسیدم این‌جا واسطه کیه؟ یه بچه‌ی چند ماهه اون‌جا بود. گفتند روح از طریق این بچه داره می‌نویسه. بعد به من گفتند کاغذ رُ بگیر جلوی خودت روح می‌خواد برات یه چیزی بنویسه. گرفتم جلوی خودم، کاغذ شروع کرد به قهوه‌ای شدن و بعد از چند ثانیه آتش گرفت.
خلاصه اون مراسم تموم شد. بعدش جاهای مختلفی بودم. هر جا که می‌رفتم اون بچه هم همراه‌ام بود. به صورت‌اش که نگاه می‌کردم همه چیز رُ می‌دیدم. گذشته و حال و آینده برام آشکار می‌شد. نه شکی وجود داشت، نه ترسی، نه تردیدی...

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.