دنياي موازي (1)
اميدوارم نوشتن مطالب زير باعث دردسر نشه. خب، نميدونم از كجا بايد شروع كنم. موجوداتي كه ميخوام در موردشون صحبت كنم تقريبن شبيه ما هستند. منظورم اينه كه در نگاه اول نميشه به راحتي اونها رو از يك آدم معمولي تشخيص داد، اما فرقهاي كوچكي وجود داره. قبل از اينكه به اين تفاوتهاي كوچك اشاره كنم بد نيست كمي در مورد چند تفاوت جالب فيزيكي صحبت كنيم. اولين مورد مربوط ميشه به اندازهي قد زن و مرد. بر خلاف ما آدمها كه در حالت عادي مردهايمان بلندتر از زنها هستند، چيزي كه به وضوح در بين اونها ديده ميشه بلندتر بودن قد زنهاست كه البته موارد استثنايي هم هميشه وجود داره. مورد دوم در مورد سرعت رشد بچهها و رسيدن به سن بلوغ هست. ميتونم بگم هر بچه در حالت عادي تقريبن بعد از بيست سال به اندازهي يك بچهي ده دوازده سالهي انسان رشد ميكنه و معمولن در سنين بين بيست تا سي سالگي هم رشدشون كامل ميشه. نميشه گفت ما بيشتر عمر ميكنيم يا اينها. نميدونم، شايد هم بشه. فعلن در همين حد بدونيد كه زمان براي ما و اين موجودات به يك سرعت نميگذره. يعني زمان براي ما تقريبن دو برابر سريعتر از زمان براي اونها ميگذره. فهم اين موجودات هنوز به اندازهاي نيست كه خيلي چيزهايي كه براي ما عادي هستند رو درك كنند. اين هم باز به اين معني نيست كه ما انسانها باشعورتر از اينها هستيم! ما به دو دليل فعلن از اونها قدرت فهم بيشتري داريم. اول اينكه زمان براي ما سريعتر ميگذره و براي همين در طول ساليان گذشته ذهنمون سريعتر از ذهن اونها تكامل پيدا كرده. دوم اين كه اين موجودات نزديك به هزار سال بعد از انسان آفريده شدهاند. با وجود تمام اين تفاوتها اونها قدرتهاي ذهني وحشتناكي هم دارند كه تصورش هم براي ما ممكن نيست.
دوست دارم بيشتر در اين باره بنويسم. اما فكر ميكنم لازم باشه يكي دو هفته صبر كنيم. اگر مشكل خاصي نبود ادامه خواهيم داد.

ميگويند هر چند سال يكبار سري هم به ما ميزنند و آرزويي را برآورده ميكنند، براي هرآنكه آرزويي داشته باشد. ميگويند براي ديدنشان، نيمنگاهي به آسمان كافيست اگر به اندازهي كافي ستاره داشته باشد. فقط ممكن است نتواني ستارهي بانوي شبهاي آسمان را بيابي، پيش از آنكه رفته باشد. ميگويند بانوي هفت آسمان آنقدر مهربان است كه اگر ببيني با خودت فكر ميكني، نبايد كه جز تو، كس ديگري را داشته باشد.

خبرهايي كه از تهران ميرسيد زياد جالب نبود. ميگفتند حملات هوايي بيشتر شده و هر شب اتفاق ميافته. بالاخره شبي كه بايد سوار هواپيما ميشديم و برميگشتيم فرا رسيد. نيمه شب بود كه رسيديم تهران. هواپيماهاي عراقي هم با ما رسيده بودند. برق فرودگاه مهرآباد قطع بود و تمام سالنها تاريك. از بيرون فقط صداي تيراندازي به گوش ميرسيد و از داخل هم صداي جيغ و داد ضعيفهها. خيلي ترسيده بودم. تنها كاري كه بايد ميكرديم اين بود كه دست هم رو محكم بگيريم تا توي تاريكي گم نشيم. نميدونم چهقدر توي فرودگاه بوديم، ولي انقدر طولاني بود كه خوابم برد. وقتي بيدار شدم ديدم توي بغل بابام هستم و داريم وارد خونه ميشيم. خوشحال بودم كه به خونه برگشتيم.
[
- ميبيني خورشيد چه قدر زيبا در آسمون ميدرخشه؟
» پينوكيو فكر ميكرد شهربازي جايي هست كه در اون به همهي آرزوهاش ميرسه. اما آخرش ديگه نميتونست به كسي بگه كه واقعن اينطور نيست. زندگي هم دقيقن همينه. آخرش هيچكس حرفت رو باور نميكنه. مهم نيست چهقدر فرياد بزني.
باور كردن چيزهايي كه الان مادرم برام تعريف كرد خيلي سخته
جايي كه هر شامگاه در آن به خواب ميروي را به خاطر بسپار
نميدانم سفرم را كي آغاز كردم
اين سه را من با يك نگاه فهميدم


از جملهي آداب بر سفرهي طعام آن است كه غذايت را ببويي پيش از آنكه بر دهان نهي اگرچه تكهاي كوچك از قرصي نان باشد كه بزرگان گفتهاند خوان نعمت را نشايد بر سر آن نشستن و بي هيچ حظّي برخاستن كه چون اين كني چنان است كه هيچ نخورده باشي
ميتواني كه مرا از آنچه حقيقت ميپندارم رها گرداني؟
آنطور در چشمان من نگاه مكن!


پروازمون تا سوريه چهار پنج ساعت طول كشيد. در طول مسير، يك بار كه از پنجره به پايين نگاه كردم ديدم روي دريا هستيم. حالا اگر گفتيد در طول مسير بين ايران و سوريه چه دريايي وجود داره؟ نكته اينجاست كه به دليل جنگي كه بين ايران و عراق وجود داشت هواپيما بايد عراق رو دور ميزد تا به سوريه برسه. به همين دليل در اون لحظه ما يا از روي درياي خزر رد ميشديم يا درياچهي اروميه. درياچهي اروميه منطقيتر به نظر ميرسه. شايد هم يكي از درياچههاي تركيه بود، من چه ميدونم. بعد از ظهر كه به سوريه رسيديم با يك مينيبوس رفتيم هتل.
چقدر سخت ميشه شما رو به حرف زدن وا داشت! :) اگر به ادعاي پيامبري يا خاويار يا بيماريهاي واگيردار علاقه نداريد عيب نداره، خودتون يك موضوع پيشنهاد بديد، من پايهام كه در مورد هر چيزي باهاتون صحبت كنم!
سلام
