فراموشی
من یه مسابقه طراحی کردهام. روش مسابقه اینجوریه که به شرکتکنندهها یک «کلمه» با صدای بلند اعلام میشه، و حداکثر پنج دقیقه بهشون وقت داده میشه که این کلمه رو از یاد ببرند. اگر کسی زودتر از پنج دقیقه بتونه اون کلمه رو فراموش کنه امتیاز بیشتری میگیره و با بالا بردنِ دستاش این موضوع رو به سرداور اعلام میکنه. روش کار هم به این صورته که در پایان، مجری از شرکت کنندهها میپرسه کلمه چی بود؟ اگر شرکتکنندهای بتونه کلمه رو بگه، میبازه و حذف میشه. ولی اگر یادش نباشه به مرحلهی بعد راه پیدا میکنه. اما برای اینکه مشخص بشه چه کسی واقعن کلمه یادش رفته و چه کسی داره وانمود میکنه که یادش رفته، از MRI و اسکنِ مغزی استفاده میشه. یعنی وقتی از یه نفر سوال میپرسند، فعالیتهای دو قسمت از مغزش رو هم زیر نظر میگیرند:
الف- قسمتی که گذشته را به یاد میآورد
ب- قسمتی که دروغ میگوید
افراد به چهار دسته تقسیم میشوند:
۱- افرادی که فقط قسمت الفشان فعال است و کلمه را یادشان نمیآید. برنده
۲- افرادی که فقط قسمت الفشان فعال است و کلمه را یادشان میآید. بازنده
۳- افرادی که فقط قسمت بشان فعال است و کلمه را یادشان نمیآید. بازنده (بازندهاند چون هیچ تلاشی برای به یاد آوردنِ کلمه نکردهاند)
۴- افرادی که فقط قسمت بشان فعال است و کلمه را یادشان میآید. نمیشه همچین چیزی
۵- افرادی که قسمت الف و بشان فعال است و کلمه را یادشان میآید. برنده (چون دارن دروغ میگن، پس کلمهای که دارن میگن اگرچه درسته ولی چیزی نیست که براثر یادآوری بر زبان رانده شده باشه)
۶- افرادی که قسمت الف و بشان فعال است و کلمه را یادشان نمیآید. بازنده
۷- افرادی که نه قسمت الف نه بشان کار نمیکند. بازنده
درضمن هزینهی شرکت در این مسابقه رو بیمه میپردازه و شرکتکنندهها باید حتمن بیمه باشند.
به علت محدودیتِ جا اولویت با افرادیست که عمهشان را زودتر ثبت نام کنند
وقتی یک نفر میمیره، بر اساس قانون، اولین کسانی که از او ارث میبرند بستگانِ درجه یکاش هستند، یعنی پدر و مادرش و بچههاش. اگر پدر و مادر مرده باشند، فقط به بچهها ارث میرسه. اگر بچهای در کار نباشه، فقط به پدر و مادر ارث میرسه. (و اگر هیچکدوم از بستگان درجه یک زنده نباشند، به درجه دو ها ارث میرسه)
- خودت تموماش کردی؟
یکی از افسردگیهای من اینه که آدمها همهشون شبیهِ هم هستند. حالا منظورم دقیقن این نیست که هر دو نفرشون شبیهِ هم هستند. ولی حداقل توی دستههای دهتایی اگه تقسیمبندی کنیمشون، آدمهای هر دسته شبیهِ هم هستند. دیروز رفتم میوه فروشی. آقای فروشنده نشسته بود دم ِ در، بیلبیلکهای موبایلش رو کرده بود توی گوشاش داشت نوحه گوشت میداد فک کنم. شاید هم صدای نوحه از چند متر پایینتر که دکهی عزاداری بود و به مردم چای و خرما میدادن میاومد. مغازهاش یه مغازهی سه در سه بود حداکثر. بالا سرش وایستادم تا فهمید یه چیزی میخوام. نگاهام کرد. با دست یکی از میوهها رو نشون دادم، گفتم از اینا. با بیحوصلگی آهنگ رو قطع کرد، پا شد اومد توی مغازه. به بیرون نگاه کردم، روبهروی مغازه یه دیوار ِ کاهگِلی بود که باعث شد فکر کنم الان هزار سال پیشه! بعد به مردی که داشت میوه میگذاشت روی ترازو نگاه کردم، با خودم فکر کردم این مَرده، با میوه فروشی که هزار سال پیش زندگی میکرد چه فرقی داره؟ همون قدر بدبخت، همون قدر داغون! هر روز صبح میآد کنار ِ میوههاش میشینه، خیره میشه به رهگذرها و شب هم خسته برمیگرده خونه یه لقمه شام میخوره میگیره میخوابه تا فردا. فقط الان یه هدفون تو گوشاش اضافه شده و لباساش کمی فرق کرده. فردا که بمیره جسدش بوی همون گــُهی رو میگیره گه قبلن بقیهی میوهفروشها هم گرفته بودن! پولِ میوه رو دادم و از مغازه اومدم بیرون. یادِ این شعر بودم: «فردا که ازین دیر فنا درگذریم، با هفت هزار سالگان سر به سریم». صِدام کرد، گفت میوههات رو هم ببر!
مریضی را بهانه کرده تا به دیدار ِ ما نیاید. بسیار خب! پس ما به عیادتش میرویم!
تا حالا پرواز کرده بودم، ولی همیشه توی ارتفاع کم بود. این اولین باری بود که توی ارتفاع ِ زیاد پرواز میکردم. خیلی بالا بودم و به پایین نگاه میکردم. همه چیز واضح بود. یه جنگل اون پایین بود. جنگل که نبود، یه دشت بود، یه دشتِ سرسبز که با فاصلههای کم توش پُر بود از درخت. فاصلهام انقدر زیاد بود که درختها مثل یک نقطه به نظر میرسیدند. بین درختها چیزهایی حرکت میکرد، انگار چند تا حیوون روی زمین راه میرفتند. برگشتم و به عقب نگاه کردم. دشتی که دیده بودم، بین ِ دو تا کوه توی یک دره بود، ولی خیلی وسیع بود. کوههای دو طرفِ دشت مثل ِ دیوار بلند بودند. تصویری که میدیدم حیرتآور بود! آسمون رنگی داشت که تا حالا ندیده بودم.
جمعه ظهر رفته بودم توی صفِ نون سنگک وایستاده بودم، صفاش طولانی بود، یعنی یه یک ساعتی توی صف بودم. بعد آدم وقتی توی صف وای میسته، گوشاش پُر میشه از واژهی «قدیما...» یعنی هر طرف رو که نگاه میکردم، یه پیرمردی دستاش میلرزید و به جَوونی که کنارش بود دربارهی قدیما توضیح میداد. یه نفر با پنج تا نون از نونوایی اومد بیرون، یه پیرمرده به پسری که کنارش نشسته بود گفت: این پنجتا نون رو میبینی؟ پسره گفت نه. پیرمرده گفت: ما قبلن یه تومن! یه تومن میدادیم پنج تا نون میخریدیم! بعد چند نفر این ور وایستاده بودند. همهشون قدیمی بودند. یکی گفت: مردم قدیما زندگی میکردنا! الان که فکر میکنم میبینم چهقدر وعضمون خوب بود! عشق و حال میکردیم. همه داشتند، خرج میکردند، آخرش هم یه چیزی باقی میموند. اون یکی گفت: امروز رفته بودم قصابی، یه زنه اومده بود نیمکیلو گوشت بگیره، قصابه بهش نمیداد. به قصابه گفتم خب بده بهش شاید نیاز داره! مردم ندارن! یکی دیگه گفت: مردم ندارن چیه! قبلن میرفتی قصابی چهقدر گوشت میخریدی؟ یه سیر! دو سیر! همهش هم بهت دُنبه میداد! تو هم راضی بودی، میرفتی باهاش آبگوشت درست میکردی. الان نیمکیلو گوشت بخوای قصاب بهت نمیده! نه که نداشته باشی بخری! قصاب بهت نمیفروشه! اون یکی گفت: الان میبینید عروسیها چهقدر کم شده؟ برای اینه که جَوونها پول ندارن ازدواج کنند. قدیما راه به راه توی خیابونها عروسی بود! پسره ۴۰۰ تومن حقوق میگرفت، ۴۰۰ تا تک تومنیها! ۲۰۰ تومناش رو میداد خونه اجاره میکرد، با زناش میرفت توش، با ۲۰۰ تومن ِ بقیه هم زندگی میکرد. یکی دیگه گفت: آقا جان! اون موقع سطح توقعات هم پایین بود! درسته که پسره با ۲۰۰ تومن میرفت یه خونه اجاره میکرد. ولی چه خونهای؟! یه اتاق اجاره میکرد! گوشهی اتاق هم یه گاز پیکنیکی میگذاشت، میشد آشپزخونه!
این قرص ِ کولد استوپ عجب چیزیه! تا حالا نخورده بودم! دیروز بعد از ظهر یه دونه خوردم، رفتم دراز کشیدم، اصلن وارد یه عوالمِ دیگهای شدم! چند بیت شعر گفتم، چند تا از درهای بسته به روم باز شد، کلی معارف بهم الهام شد، همهش میخواستم پا شم بنویسمشون که یادم نره. ولی نایِ تکون خوردن نداشتم. سرم یه جوری شده بود. انگار که توی یه دیگِ خالی، هفت هشت جفت دمپایی ریخته باشی و با چوب هم بزنی، یکی از دمپاییها هم سر ِ چوپ گیر کرده باشه. یه همچین حسی بهم دست داده بود. ولی بدبختانه این آخرین قرصی بود که توی کابینت داشتیم. فردا صبح میدونید میخوام چی کار کنم؟ میخوام برم داروخونه، اون آقاهه رو صدا بزنم، وقتی اومد نزدیک، سرم رو ببرم جلو و آروم بهش بگم: داداش، کولد استوپ داری؟
