the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب تغییر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تغییر. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

از من بگیر، حماقت‌ات را نه

من تازگی‌ها دچارِ تغییری شده‌ام که با خودم فکر کردم شاید بد نباشه اون رُ با شما هم در میون بگذارم. تغییری که کرده‌ام اینه که خیلی چیزها که یه زمانی برام بدیهی بودند دیگه برام بدیهی نیستند. و همچنین خیلی چیزها که قبلن راحت انکارشون می‌کردم دیگه به‌راحتی برام قابلِ انکار نیستند. این‌که چیزهایی که قبلن برام بدیهی بوده‌اند دیگه بدیهی نیستند به نظرم نکته‌ی خیلی مهمیه. چون من فهمیده‌ام (و دارم می‌فهمم) که هیچ پایه و اساسی برای بدیهی بودنِ خیلی از چیزها وجود نداره.

حالا من دو تا مثال براتون می‌زنم که هر دو به اعدام مربوط می‌شوند. اما از این دست مثال‌ها زیاده

برای نمونه توجهِ شما رُ اول جلب می‌کنم به گفت‌وگویی که امروز بین من و یه نفر دیگه شکل گرفت:

من: من دیگه نروژ نمی‌رم. نروژ خیلی ناامنه
اون یکی: چرا؟
- مگه نمی‌بینی؟ بمب‌گذاری توی نروژ بی‌داد می‌کنه!
- بی‌داد نمی‌کنه! یه نفر یه بمب گذاشت تموم شد رفت
- چرا اینی که بمب گذاشته رُ اعدام نمی‌کنند؟ چرا فقط به ده بیست سال حبس محکوم می‌شه؟
- چون اعدام یک عملِ غیرِانسانیه!
- غیرانسانی؟ یعنی چی غیرانسانی؟
- غیرانسانی دیگه! اعدام غیرانسانیه
- یعنی چی؟ یعنی چی که غیرانسانیه؟
- ببین، اعدام باعث می‌شه که سرنوشت یک انسان تغییر کنه، و ما حق نداریم سرنوشت کسی رُ عوض کنیم
- پس به عبارتِ دیگه می‌شه گفت ما حق نداریم کسی رُ اعدام نکنیم؛ چون اعدام نکردنِ یک نفر هم سرنوشتِ اون شخص رُ تغییر می‌ده! و ما هم حق نداریم سرنوشتِ کسی رُ عوض کنیم!

بله دوستان! همون‌طور که می‌بینید، من به جای این‌که مثل احمق‌ها خیلی سریع قبول کنم که اعدام یک عملِ غیرانسانیه، خیلی راحت این موضوع رُ انکار کردم، و خیلی راحت معلوم شد که دلیلی پشتِ غیرِ انسانی بودنِ اعدام وجود نداره! البته این مکالمه ادامه پیدا نکرد ولی اگر ادامه پیدا می‌کرد حتمن به این نتیجه می‌رسید!

حالا پیشنهادِ من به شما اینه که هیچ چیزی رُ هیچ‌وقت سریع قبول نکنید. سریع هم رد نکنید. تا جایی که می‌تونید از کسی که چیزی رُ مطرح می‌کنه سوال بپرسید. از خودتون هم اگر تنها شدید سوال بپرسید. ان‌قدر سوال بپرسید تا خودتون به این نتیجه برسید که چه‌قدر احمق هستید. نذارید یه روزی که دیگه خیلی دیر شده احمق بودن رُ براتون به تصویر بکشند. خودتون به این باور برسید که احمقید. ان‌قدر دیگران رُ و خودتون رُ سوال‌پیچ کنید تا براتون معلوم بشه تهِ ته‌اش هیچ چیزی نیست! اگر یه نفر به شما یه فیلمی نشون داد که توش یه نفر رُ توی عربستان به جرمِ دزدی یا هر خلافِ دیگه‌ای گردن می‌زدند و به‌تون گفتند که «ببین عرب‌ها چه‌قدر وحشی هستند» فوری قبول نکنید که عرب‌ها وحشی هستند! سوال بپرسید (نمی‌دونم چه سوالی، هرچی! یه بار دیگه تعریفِ وحشی بودن رُ توی ذهنِ خودتون مرور کنید، بعد بپرسید آیا وحشی بودن چیز خوبیه یا بدیه. اگر بده چرا بده؟ کی گفته بده؟ چرا خوب نیست؟ آیا لازم نیست انسان بعضی وقت‌ها وحشی باشه؟ چرا لازم نیست؟ چرا لازم هست؟ کی گفته لازم نیست؟ کی گفته لازمه؟ اینی که همچین حرفی زده کی بوده؟ پدر مادرش کی بودن؟ می‌شه به حرف‌اش اعتماد کرد یا نه؟ و هزار تا سوالِ دیگه)، بدیهی‌ترین چیزهایی که به‌نظرتون می‌رسه رُ زیرِ سوال ببرید و ببینید که چه‌قدر راحت معلوم می‌شه ته‌ِ خیلی از چیزها هیچی نیست :)

محصولِ ۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خود شکن

با بعضی آدم‌ها یکی دو بار بیش‌تر از نزدیک برخورد نداشته‌ام. توی همین یکی دوبار برخورد هم چون جمعْ جمع ِ دوستانه‌ای تشکیل شده از اطرافیانِ نزدیکِ خودِ اون آدم بود تصویری که از اون آدم در ذهن من شکل گرفت آدمی بود که سعی می‌کرد لوتی و داش‌مشتی به نظر برسه و هر از چند گاهی هم از الفاظ رکیک نسبت به دوستان‌اش استفاده می‌کرد که رفیق‌تر به‌نظر برسه. همین آدم مسلمن در برخوردهای اجتماعی که با دیگران داره این‌جوری نیست و خیلی مودب و متشخص به نظر می‌رسه حتمن. من با بی‌ادب بودن یا باادب بودن خیلی مشکلی ندارم. ولی با این‌که آدم متناسب با هرجمعی یکی از این دو تا باشه زیاد حال نمی‌کنم. و طبیعتن آدم‌هایی که چنین ویژگی داشته باشند هر چه دورتر باشند احساس به‌تری نسبت به‌شون دارم. و آدم‌هایی هم که با این‌جور آدم‌ها حال می‌کنند (اگر چه در ظاهر و به دلیل حفظ منافع شخصی در دراز مدت) طبیعتن من سعی می‌کنم زیاد باهاشون حال نکنم. گفتم که گفته باشم!
الان ترس‌ام اینه که دچار این توهم شده باشم که خودم شخصیت دوگانه ندارم :) ولی امیدوارم دچار توهم نشده باشم
البته همین چند روز پیش به یه نفر گفتم اینی که می‌بینی من نیستم! که خب ربطی به بی‌ادب بودن یا باادب بودن نداشت. ولی همین‌که همچین حرفی به یه نفر زدم نشون می‌ده که چیزی در خودم وجود داره که ازش متنفرم. برای همینه که سعی می‌کنم از آدم‌هایی که این چیز رُ در خودشون حمل می‌کنند دوری کنم؛ برای این‌که خودم رُ توی اون‌ها نبینم. بعله... از قدیم گفته‌اند آینه چون برای‌ات بنمود راست، خود شکن آینه شکستن ختاس...

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شرتِ خیس

چند وقته متوجه شده‌ام اطرافیان‌ام نسبت به خیلی چیزها شکایت دارند. از چیزهای کوچیک و معمولی گرفته تا چیزهای بزرگ‌تری که روی کیفیت زندگی هر آدمی تاثیر مستقیم دارند. نکته‌ای که هست اینه که این گِله‌ها برای من بیش‌تر شبیهِ غرغر کردن هستند؛ از جنس غرغرهای پیرمردِ هشتاد ساله‌ای که شرتِ خیس‌اش روی بنده و به باد فحش می‌ده که چرا بیش‌تر نمی‌وزه! و ان‌قدر این شکایت‌ها برام آزاردهنده هستند که ناخواسته نسبت به شخص شکایت کننده هم احساس تنفر پیدا می‌کنم و سعی می‌کنم به اندازه‌ای ازش فاصله بگیرم که دیگه صداش رُ نشنوم.
اما یه کم که بیش‌تر با خودم فکر می‌کنم می‌بینم اشکال از دیگران نیست. یعنی این خیلی طبیعیه که آدم نسبت به چیزهایی که ناخوشایندش هستند شکایت داشته باشه. خود من هم شاید تا چند سال پیش یکی از همین آدم غرغروها بودم. اما نمی‌دونم چی شده که دیگه شکایتی ندارم. دیگه چیزهایی که یه زمانی ناراحتم می‌کردند روی مخ‌ام نیستند. هرچند این وضعیت ممکنه یک وضعیت غیرطبیعی باشه که جلوی هرگونه پیشرفت فردی و اجتماعی رُ می‌گیره، اما خوبه این‌جوری! راضی‌ام ازم! تنها بدی‌اش احساس تنفریه که نسبت به دیگران پیدا می‌کنم که زیاد چیز مهمی نیست...

محصولِ ۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تارها برای که به صدا در می‌آیند

من دیگه از نظرِ فکری به هیچ چیزی وابسته نیستم. می‌تونم آزاد فکر کنم. می‌تونم آزاد تصمیم بگیرم. می‌تونم در مورد هر چیزی بد بشنوم بدونِ این‌که عصبانی بشم. بدونِ این‌که تارهایی که اون‌قدر ناجوان‌مردانه از کودکی به دورِ ذهن تنیده شده بودند هنوز وجود داشته باشند. پاره کردن‌شون کار آسونی نبود. اما من پاره کردم. حالا راحت‌تر می‌تونم داوری کنم. اگر چه کارِ من گرفتن ِ تصمیم‌های بزرگ نیست؛ اما توی همین دورِ خود گشتن‌ها هم باز راحت‌تر هستم. راحت‌تر دورِ خودم می‌گردم. راحت‌تر ناامید هستم. راحت‌تر غافلگیر می‌شم اگر چیزی سرِ راه‌ام باشه که انتظار دیدن‌اش رُ نداشته باشم.

محصولِ ۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تغییر

تازگی‌ها یک تغییر خیلی مفید کرده‌ام و اون اینه که دریافتم از بیرون به حداقل رسیده. این تغییر دو تا نتیجه‌ی قابل توجه داشته:

۱- عدم نگرانی از آینده: حداکثر میزان برنامه‌ریزی من برای آینده به یک هفته رسیده. برای همین هم اصلن نگران نیستم که در یک ماه یا یک سال یا سال‌های آینده چه اتفاقی قراره بیافته.
۲- عدم ناراحتی از شرایط کنونی: یادمه یه زمانی از شرایط کنونی خیلی ناراحت بودم. مثلن وقتی یه موتور سوار با سرعت از کنارم توی پیاده‌رو رد می‌شد کلی ناراحت می‌شدم که این چه وضعشه و کی می‌خواهیم آدم بشیم و اینا. ولی الان خودم برای موتور سوارها دست تکون می‌دم و حتا اگر لازم بشه (مثلن اگر توی یه پیک‌موتوری مشغول بشم) خودم هم با موتور توی پیاده‌رو ویراژ می‌دم.

در واقع فرق آدم با حیوون هم همینه. آدم تغییر می‌کنه اما حیوون نه.
حالا سال دیگه باز می‌نویسم چه تغییری کردم. تا اون موقع منتظر بمونید.

محصولِ ۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

معده‌ی نشخوارکنندگان

بعضی از چیزهایی که در مورد تکامل گفته می‌شه برای من قابل فهمه. مثلن این‌که چند روز پیش یه خبری خوندم که زبون انسان به‌مرور نسبت به مزه‌ی CO2 حساس شده تا بتونه غذای سوخته رُ تشخیص بده. یا خیلی مثال‌های دیگه که حوصله ندارم فکر کنم یادم بیاد.
اما یه چیزی در مورد نشخوارکنندگان وجود داره که برام خیلی جالبه. اگر اشتباه نکنم نشخوار کنندگان دوتا معده دارند. گاو و گوسفند به‌دلیل این‌که موجودات بی‌دفاعی هستند اول خیلی سریع یک غذا رُ می‌خورند و اون رُ به معده‌ی اول می‌فرستند. بعد می‌روند یک گوشه‌ی دنج و خلوت پیدا می‌کنند. غذا رُ از معده‌ی اول بالا می‌آورند، می‌جوند و به معده‌ی دوم می‌فرستند.
چیزی که مهمه اینه که می‌شه حدس زد گاو و گوسفند از اول دو معده‌ی جدا نداشته‌اند. بلکه به‌مرور زمان و براساس یک سازوکار تکاملی، یک معده تبدیل شده به دو معده تا این موجودات بتونند نشخوار کنند و خطر کم‌تری متوجه‌شون باشه.
من که سواد زیادی در مورد چگونگی کارکرد پدیده‌ی تکامل ندارم. ولی به‌نظرم تبدیل یک معده به دو معده بیش‌از حد هوش‌مندانه به‌نظر می‌رسه که بخواد خودبه‌خود اتفاق افتاده باشه. مثلن چرا به مرور زمان گاو و گوسفند پنجه درنیاوردند تا از خودشون دفاع کنند؟ یا مثلن چرا سرعت‌شون زیاد نشد که راحت‌تر فرار کنند؟ یا مثلن چرا معده‌شون جوری تکامل پیدا نکرد که همون دفعه‌ی اول که غذا رُ با سرعت می‌خورند هضم بشه و نیازی به نشخوار نباشه؟
البته یک جواب می‌تونه این باشه که دومعده‌ای بودن نشخوارکنندگان حاصل تکامل نیست و از اول همین‌جوری بوده.
من حدس می‌زنم که دو معده‌ای بودن نشخوارکنندگان یکی از نشانه‌های وجود موجودی هوشمند به‌نام خداست.
البته بنده عقل ناقصی دارم

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سختی‌ها

دگرگونی اندیشه‌های آدمی معمولن آن‌قدر کند و در طول زمان رخ می‌دهند که نمی‌توان به‌راحتی متوجه آن‌ها بود. اما تغییر در یکی از فکرهای من آن‌قدر سریع رخ داده است که خود نیز متوجه تغییر آن در زمانی کوتاه -کم‌تر از سه سال یا چهار- بوده‌ام.
من در زمانی نه چندان دور، بر آن بودم که سختی‌های زندگی همیشه وجود دارند. پس به‌تر است خودمان همیشه دست پیش گیریم و سختی‌های زندگی‌مان را پیش از آن‌که رخ دهند انتخاب کنیم. زیرا در غیر این‌صورت، این سختی‌ها هستند که ما را برخواهند گزید، هم‌آن‌گونه که دوست دارند، نه آن‌گونه که ما می‌پسندیم. می‌گفتم سختی‌هایی که هر شخص در طول زندگیِ چند ساله‌ی خویش تجربه می‌کند اندازه‌ی ثابتی دارد و اگر ما برگزینیم، هرگز برگزیده‌ی ناخواسته‌ها نخواهیم بود.
[+]
و من، حالا و پس از گذشتن زمانی نه چندان دور، برآن‌ام که هیچ‌گاه نباید به‌دنبال انتخاب سختی‌های زندگی برای خود باشیم. حالا که سختی‌ها همیشه آن‌جا هستند، چه دلیلی دارد که برگزینیم تا برگزیده نباشیم؟ حالا می‌دانم که چگونگی پیش‌آمدن سختی‌ها اهمیت چندانی ندارد. آن‌چه مهم است این است که هنگام قرار گرفتن در گرداب‌هایی که گاه و بی‌گاه، خواسته یا ناخواسته پیش می‌آیند، بدانیم که باز پای در مسیر گذر از تجربه‌هایی نو گذاشته‌ایم، و هیچ‌گاه فراموش نکنیم که تنها با گذشتن از این راه است که می‌توان رشد کرد و بالید و بالا رفت و بالاتر.

محصولِ ۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فكرها و آدم‌ها

آدم‌ها مي‌ميرند اما فكرها نه. فكرها نمي‌ميرند، آن‌ها زنده مي‌مانند اگر پيش از نابودي صاحبان‌شان، در جايي به ثبت رسيده باشند. همان‌طور كه افكار حافظ در ديوانش زنده ماند، افكار سعدي در نظم و نثرش، افكار بوعلي در نوشته‌هايش و افكار خدا هم، در قرآن.

آدم‌ها تغيير مي‌كنند و فكرهاي آنان هم. بيش‌تر وقت‌ها تغيير افكار چنان آرام صورت مي‌گيرد كه انگار چهره‌ات تغيير كرده باشد، مثل اين‌كه موهايت سپيد شده باشد يا خطي زير چشمانت افتاده باشد. آن قدر طول مي‌كشد كه وقتي خود را در آينه مي‌بيني گمان مي‌بري از همان اول همين بوده؛ تغييرات آن‌قدر در طول زمان رخ داده است كه انگار نه انگار؛ تو هماني كه بودي. اما گاهي اين تغيير افكار چنان ناگهاني رخ مي‌دهد كه شب مي‌خوابي و صبح كه بيدار مي‌شوي مي‌بيني تمام موهايت سفيد شده است. بله، آدم‌ها تغيير مي‌كنند، افكار آنان هم.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.