the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب تعلیق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تعلیق. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گذشته‌ای که هیچ‌وقت اتفاق نیافتاد

بخشی از گذشته‌ی من توی دنیای دیگه‌ای اتفاق افتاده. دنیایی که شاید شبیهِ یه خواب باشه؛ ولی واقعن وجود داره! نمی‌دونم توی اون دنیا چه‌قدر از خودم اراده دارم. حتا نمی‌دونم تا حالا چند روز از عمرم اون‌جا گذشته. به‌هر حال امروز یه چیزهایی از اون دنیا یادم اومد که براتون تعریف می‌کنم.

خیلی از ماها اولین بار که می‌افتیم توی زندان نمی‌دونیم باید چی‌کار کنیم. یه گچ یا ذغال برمی‌داریم و شروع می‌کنیم به خط کشیدن روی دیوار. حالا چه بر اساسِ غریزه، یا بر اساسِ هر چیز دیگه‌ای که توی فیلم‌ها دیده‌ایم؛ فرقی نمی‌کنه، شروع می‌کنیم به خط کشیدن. روزها رُ که یه زمانی برامون با هفته معنی پیدا می‌کرد حالا تقسیم می‌کنیم به دسته‌های پنج‌تایی. به این امید که یه روزی بالاخره حبس‌مون تموم شه و برگردیم سر خونه زندگی‌مون. اما من همون روزهای اولی که افتاده بودم توی اون هولوفتونی، یه اتفاقی برام افتاد که اگر نیافتاده بود معلوم نبود حالا حالاها از اون‌تو بیام بیرون. بالا سرم توی دیوار بین آجرها یه کاغذ بود. درش که آوردم چند تا خط روش کشیده شده بود و زیرش نوشته بود: «همیشه یه راهی برای فرار هست». خط‌ها این شکلی بودند:


سخت نبود بفهمم این‌ها چی هستند. شروع کردم به خط کشیدن به همون ترتیبی که روی کاغذ اومده بود. روز اول و دوم کشیدم. روز سوم روی دیوار چیزی نکشیدم و جاش رُ خالی گذاشتم. روز چهار هم کشیدم و روز پنجم دسته‌شون کردم. دسته‌ای که یه خط کم داشت. چهل و پنج روز طول کشید تا یه روز بالاخره خواب موندم. صبح کسی بیدارم نکرد. هیچ‌وقت ان‌قدر راحت نخوابیده بودم. از خواب که بیدار شدم فکر کردم باید نزدیک‌های ظهر باشه. همه جا ساکت بود. هیچ صدایی به‌گوش نمی‌رسید. درِ سلول باز بود. بلند شدم و یه نگاهی به بیرون انداختم. کسی نبود. زدم بیرون. ترسیدم اما برنگشتم، ادامه دادم. از پله‌ها رفتم پایین و از چند تا راهرو رد شدم تا به حیاطِ زندان رسیدم. هیچ‌کس نبود. انگار که سال‌ها پای کسی به اون‌جا باز نشده باشه. آروم به سمت درِ محوطه‌ی زندان حرکت کردم و اومدم بیرون. پام رُ که بیرون گذاشتم چشم‌هام سیاهی رفت و از هوش رفتم.

حالا همه چیز یادم می‌آد. بیدار که شدم توی خونه‌ی خودمون بودم و هیچ چیزی از زندان به یاد نداشتم. چهل و پنج روز از گذشته‌ی من از حافظه‌ی تاریخ پاک شده بود. حالا من فکر می‌کنم شاید رها شدن از اون زندان فقط یه خواب بوده. شاید هم هر وقت که توی این دنیا به خواب می‌رم، دوباره برمی‌گردم توی اون زندان و با یه لگدِ محکم توی پهلوم از خواب بیدار می‌شم! بعد موقع ناهار که می‌شه برای بقیه تعریف می‌کنم که چه خوابی دیدم. خواب دیدم از زندان رها شده‌ام. خواب دیدم همه‌ی این‌ها، من، تو، همه یه خواب بوده، یه خواب...

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بد آمده است

- اصلِ حال‌ات چه‌طوره؟
- اصلِ حال‌ام خوب نیست
- چرا؟!
- چون پول ندارم یه خونه توی فرمانیه بخرم
- خب خونه توی فرمانیه می‌خوای چی‌کار؟
- می‌خوام یه خونه‌ی بزرگ باشه. هزار متر حداقل
- خب که چی بشه؟
- که بتونم توش مهمونی‌های بزرگ بگیرم. می‌خوام یه سالنی داشته باشه که هر وقت مهمونی می‌دم مهمونا توش منتظرم بمونن. و من از پله‌ها بیام پایین. در حالی که کت و شلوارِ سیاه تنمه و یک پیراهن‌ ِ سفید که پاپیون به یقه‌اش هست. همین‌طور که از پله‌ها پایین می‌آم همه برام دست می‌زنند
- خب به‌تره بری دنبال آرزوهای دیگه. چون حتا اگر این خونه رُ هم بخری بعید می‌دونم کسی برات دست بزنه

فک کنم یه جایی توی همین دنیا، یا شاید هم یه دنیای دیگه، یه اتفاقِ بدی افتاده. یه اتفاقی که همه چیز به حالت تعلیق در اومده. عده‌ی زیادی از یه چیزی ناراحت هستند. نمی‌دونم از چی. نمی‌دونم چی شده. یه اتفاقی افتاده که به سختی می‌شه خرابی‌هاش رُ جبران کرد. چند روزه با هر کسی حرف می‌زنم جنازه‌ی اون شخص رُ می‌بینم که توی سردخونه دراز کشیده. بعد صدای لااله‌الاالله به گوش می‌رسه و می‌بینم که دارند اون شخص رُ به سمتِ خاک می‌برند. فرقی نمی‌کنه با کی حرف می‌زنم. با هرکی حرف می‌زنم جنازه‌اش تشیع می‌شه توی ذهن‌ام. حالِ من شاید به این خاطر خوب نیست که فکر می‌کنم «من» مسئول قتلِ همه‌ی این آدم‌ها هستم. من! شیطانی که حاضر نیست نیمه‌ی دومِ چیزی رُ که بقیه زیرِ جنازه فریاد می‌زنند به زبون بیاره

[گذشته‌ات را از یاد می‌آوری]

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سفر به عالم هپروت

حدود سه چهار ساعت پیش اتفاقی برام افتاد که لازم دونستم اون رُ با شما در میون بذارم. از دیشب که شام خوردم یه چیزی چسبیده بود به سقفِ گلوم که هر چی خخخخخخخ خخخخخخ می‌کردم کنده نمی‌شد. باسه همین یه فکری به ذهن‌ام رسید. گفتم یک کم آب از دماغ‌ام بکشم بالا توی گلوم. شاید با این کار اون چیزی که چسبیده تهِ گلوم با جریان آب از بین بره. خلاصه رفتم دست‌شویی، دست‌ام رُ پر از آب کردم و کشیدم بالا. جفت چشم‌هام قرمز شد. یکی دیگه کشیدم بالا. راهِ نفس‌ام سنگین شد. یکی دیگه کشیدم بالا، آقا دیگه رفتم هوا... دیگه جاتون خالی بود... سرم سبک شده بود. انگار همه‌ی رگ‌های مغزم گشاد شده باشه. همین‌جور خون به مغزم پمپاژ می‌شد و بالاتر می‌رفتم... سبک شده بودم. احساس خیلی خوبی داشتم. با خودم گفتم برم یه کم دراز بکشم. همین که چشم‌هام رُ بستم رفتم تو عالم هپروت. خیلی چیزها دیدم. خیلی صداها شنیدم. یادمه یه لحظه خودم رُ توی یه مجلس عزا دیدم که همه توش سیاه پوشیده بودند و با ریتم تندی سینه می‌زدند. صدای سینه زدن‌شون توی گوشم می‌پیچید و محو می‌شد. ذهن‌ام به طرز مشخصی بیش‌فعال شده بود. توی همین حالت خواب و بیداری بودم که ذهن‌ام شروع کرد به جمله ساختن. همین‌جور کلمه‌ها رُ ترکیب می‌کرد و جمله‌های معنی‌دار و بی‌معنی می‌ساخت. با خودم گفتم چه خوبه که پاشم و چند تا از این استتوس‌ها رُ همین الان توی فیس‌بوک بنویسم. همین که از جا بلند شدم سکندری خوردم و تلپ افتادم زمین. سکندری رُ از این ور اون ور خونده‌ام و یادگرفته‌ام وگرنه خودم هم نمی‌دونم دقیقن معنی‌اش چیه. خلاصه. خوردم زمین و همون لحظه خواب‌ام برد... جاتون خالی عجب خوابی کردم! از خواب که بیدار شدم انگار دیگه هیچ غمی توی این دنیا نداشتم. فکر کردم صبح شده. کاملن پر انرژی بودم. به ساعت نگاه کردم. فقط نیم ساعت خوابیده بودم! نیم ساعت خوابیده بودم ولی انگار که چهل و هشت ساعت خوابیده باشم، هیچ خستگی‌ای توی بدن‌ام احساس نمی‌کردم!

حالا تصمیم گرفته‌ام از این به بعد هر شب برم هوا. تازه یه چیزی هم فهمیده‌ام. اگر یادتون باشه توی سریال شب‌های برره یه نفر بود به نام نظام دوو برره که گردِ نخود می‌کشید توی دماغ‌اش و می‌رفت هوا و یه چیزهایی می‌دید که بقیه نمی‌دیدند! درسته که شب‌های برره یک سریال طنز بود اما این قسمت‌اش واقعن حقیقت داشت! چیزی که من فهمیده‌ام اینه که اصلن مهم نیست آدم چی بکشه بالا. هر چی باشه کار خودش رُ می‌کنه. چه آب باشه. چه نخود باشه. چه هر کوفت دیگه‌ای باشه (هرویین رُ هم این‌جوری می‌کشن؟). فقط مشکل این‌جاست که اون نفر اولی که کوفتی کشیده، فکر کرده هوا رفتن‌اش به خاطر کوفتی بوده، باسه همین بقیه هم رفته‌اند سراغ ِ کوفتی. غافل از این‌که مهم بالا کشیدنه، نه چیزی که بالا کشیده می‌شه.

حالا تنها نگرانی من اینه که اگه هر روز برم دست‌شویی و با چشم‌های قرمز بیام بیرون دیگران ممکنه فکر کنند من می‌رم اون تو چیزی می‌کشم! ولی زیاد مهم نیست. مهم اینه که به خواستِ خدا دریچه‌های تازه‌ای به روی من باز شده.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم، نمی‌دونم با اون بدبخت چی‌کار کنم که هنوز چسبیده تهِ گلوم و هرچی خخخخخخخ خخخخخخ می‌کنم کنده نمی‌شه لامصب!

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

رستاخیز

فکر می‌کرد نگاش نمی‌کنم. بعد که فهمید نگاش می‌کنم دیگه اون بود که به من نگاه می‌کرد و حالا این من بودم که فکر می‌کردم نگام نمی‌کنه.

این نگاه کردن‌ها و نگاه نکردن‌ها ادامه داشت تا این‌که قیامت شد و فهمیدیم دیگه وقت‌اشه از قبر بیاییم بیرون و بریم سمت محشر. از قبر که اومدیم بیرون هر کی به سمتی می‌دوید. همه ترسیده بوند. قیامت بود خب! کم چیزی نبود که!

عصبانی شدم. سرم رُ گرفتم بالا و داد زدم. یه چیزی گفتم. یادم نی چی گفتم. همه ایستادند. برگشتند من رُ نگاه کردند. گفتم چیه؟ کی با شماها بود؟! گم شید همون سمتِ محشرتون. گم شید توله سگا. گم شید ببینم

محصولِ ۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ای ساحران؛ به خاطر خدا دست از جادوی من بردارید

متاسفانه یکی از خواننده‌های این وبلاگ جادوگره و من رُ جادو کرده. یک هفته است زندگیِ درست حسابی ندارم. نه خواب دارم. نه می‌تونم چیزی بخورم. همه‌ی آرامش‌ام از بین رفته. چند شب پیش سنگینی یه چیزی رُ روی بدن‌ام احساس کردم. با ترس از خواب پریدم. دیدم یه نفر اون سر ِ تخت نشسته و داره به من نگاه می‌کنه. قیافه‌اش معلوم نبود. خیلی ترسیدم. به‌اش لگد زدم. اما ناپدید شد. پا شدم چراغ رُ روشن کردم. چیزی توی اتاق نبود. اول‌اش فکر کردم دچار خواب و خیال شدم. اما اتفاقاتی که از اون شب به بعد افتاد من رُ مطمئن کرد که جادو شده‌ام. پریروز رفتم یکی از کتاب فروشی‌های قدیمی. هرچی کتاب بود زیر و رو کردم. چند تا کتاب قدیمی در مورد سحر و جادو پیدا کردم. نوشته بود روی یه کاغذی این دعا رُ بنویسید و به همراه چند تا سوزن دم درِ خونه‌تون دفن کنید. همین کار رُ کردم اما فایده‌ای نداشت. بعضی وقت‌ها که دارم توی یه خیابون راه می‌رم یه دفعه همه جا سفید می‌شه. هیچ چیزی جز نور و روشنی نمی‌بینم. بعد صدای پای یه نفر رُ می‌شنوم که داره از پشت به‌م نزدیک می‌شه. برمی‌گردم اما کسی رُ نمی‌بینم. همه جا سفیده. باز هم یک صدا از پشت به من نزدیک می‌شه. می‌ترسم. شروع می‌کنم به دویدن. اون هم شروع می‌کنه پشت سرم دویدن. همین‌طور که دارم می‌دوم یه دفعه زیر پام خالی می‌شه و پرت می‌شم پایین. مثل این‌که از یه پرتگاه بیافتم. سقوط آزاد می‌کنم. بعدش یه دفعه همه چیز مثل اول‌اش می‌شه. می‌بینم همون‌جایی ایستاده‌ام که چند لحظه پیش داشتم راه می‌رفتم. مردمی که دور و برم هستند ایستاده‌اند و به من نگاه می‌کنند. نمی‌دونند چه بلایی سرم اومده. از اون‌جا دور می‌شم. یاد یکی از دوستان‌ام می‌افتم که در تربتِ جام زندگی می‌کنه. باید برم پیش‌اش. می‌دونم می‌تونه کمک‌ام کنه.

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داروغه

امروز تصمیم گرفته بودم برخلاف همیشه با مترو به محل کار برم. خواستم کمی بیش‌تر بین مردم باشم. وارد ایستگاه که شدم دیدم خیلی شلوغه و عده‌ی زیادی از مردم یک جا جمع شده‌اند. به سختی وارد ایستگاه شدیم. جمعیت که متوجه حضور من شده بودند صلوات فرستادند و راه رُ برای من و همراهانم باز کردند. رفتیم جلو. یکی رُ داشتند شلاق می‌زدند. گفتم چی شده؟ برای چی می‌زنیدش؟ گفتند: آقا، بدون بلیت قصد سوار شدن به قطار رُ داشت. یکی از گماشته‌ها رُ صدا زدم. پرسیدم هر نفر چه‌قدر باید بده تا بتونه سوار قطار بشه؟ گفت صد و پنجاه سکه قربانت گردم. یه کیسه اشرفی انداختم جلوش، گفتم بگیر، صد و پنجاه تا. ول‌اش کنید بره زن بی‌چاره رُ.

در قطار روبروی زنِ بلندبالایی ایستادم که چند لحظه‌ پیش نجات‌اش داده بودم.
ساک به دست، پشت دست‌اش ماه‌گیری.
چادرش را به دندان گرفته بود و مرا می‌نگریست. پدر سوخته‌ای هستند این رعیت‌ها


قطار ایستاد، آنچنان ایستاد که انگار هرگز حرکت نکرده بود، به خود که آمدم مسافری نبود، تا چشم کار می‌کرد مسافری نبود. صندلی‌ها خاک گرفته بودند، غبار روی غبار بود، درهای ورودی و خروجی را تار بسته بودند عنکبوت‌ها، غبار بر تارها... تابلوهای تبلیغاتی خدشه‌دار بود، به سختی خوانده می‌شد "داروغه‌ها، دروغ می‌گویند"... نشانه‌ای برای یادآوری نبود، همه چیز کهنه بود و انگار در کهنگی‌شان اثری از حضور من نبود، به یاد نمی‌آوردم... زمانی طولانی بر من، ایستاده، گذشت در آن قطار ِ انگار سال‌ها ایستاده، تن‌ام درد می‌کرد، جراحتی بر ذهن‌ام رفته بود از جنس تحقیر، انگار ضربه‌های پیاپیِ شلاق خورده باشم در حضور ِ سنگینیِ نگاه‌هایی که سکوت کرده‌اند... در ایستگاهِ پایانیِ قطارهایی که هرگز نیامده‌اند، پیاده شدم، از لابلای جمعیتی که نبود گذشتم و به هوای آزاد خارج شدم. شب بود، تاریکی با رگه‌هایی از ماهتاب، که “تنهایی” دیده می‌شد. سر به آسمان بردم، تنهایی در ماه، پشت دست تو، بر ذهن‌ام نقش بست، تا شدم، نشانه‌ای از حضور در ذهن‌ام جاری شد... "بلندبالا، می‌دانم که ناممکن است پیوستن تو به من، در این سراسیمگیِ ناگزیر اما، بی تو رفتن میسرم نیست، بی تو در هیچ مامنی امنیت ندارم، می‌میرم در بی‌خبری. فردا به گاهِ صلاتِ ظهر در ایستگاهِ پایانیِ قطارها، آمدنت را به انتظار می‌نشینم. اگر نیامدی، بازمی‌گردم حتی به قیمت در یک قدمی‌ات گرفتارشان شدن. در یک قدمیِ تو جان دادن را راحت ترم به فرسنگ‌ها دوری زندگی" به کاغذی نوشته بودم و آن تنها رفیق قرار بود رسانده باشد، که تردید ندارم رسانده است، رساندن او را کسی حریف نیست...


آقا...! آقا....!
مسافرانِ قطار هرکدام به گونه‌ای مرا می‌نگریستند. گویا نخستین بار بود داروغه‌ی شهرشان را می‌دیدند.

سلام خانم کوچولو. ممنون‌ام ازت. خیلی ممنون. همین یکی کافیه. من روزی یه بسته آدامس بیش‌تر نمی‌خورم. دست‌های کوچیک‌ات درد نکنه. به بقیه هم تعارف کن. من برداشتم. ببین اون پیرمرد رُ. به‌تر بود اول به ایشون تعارف می‌کردی. چی؟ این کاغذه چیه؟ به‌به... آفرین دخترم... چه شعر قشنگی! از حافظه؟ همون شاعرِ شیرازی؟ بالا بلند عشوه‌گرِ نقش‏باز من ... كوتاه كرد قصه‌ی زهدِ درازِ من ... پس چرا هیچ کدام از کسانی که با من وارد ایستگاه شدند درکنارم نبودند؟ خدایا...

چشم‌هایش جام عسل بود، ماه در چشمش خواب بود، چیزی در جانم زبانه می‌کشید. ناپاکی ذهنم زهدم را نشان رفته بود، در گوشم مدام می‌خواندند شیاطین ‌ وحی “داروغه‌ها دروغ می‌گویند”, به هزار زبان می‌خواندند، فریبی تمامی‌‌ وجودم را آشوب ساخته بود، در خود می‌سوختم. آتش زبانه می‌کشید در وجودم، ضربانم در لب‌هایم چنان می‌زد که صدایشان در گوشم پیچیده بود، اغوا شدم، از خود بی‌‌خود، تنِ عریان‌اش را در سر پروراندم، انحنای اندام‌اش را تنیده بر خویش از سر گذراندم، سراسر خواهش شدم، سلول‌هایم به تکرار نجوا میکردند “داروغه‌ها دروغ می‌گویند” …

- بلندبلا، من داروغه‌ی این شهرم، غم بر چهره‌ی رعیت خاریست بر چشم‌ام، مرا محرم بدانید به کمکی‌ که ساخته است، استجابت می‌کنم…
+ خواهشی ندارم، مسافرم، به ملاقاتِ‌‌ او که چشم به راه است
-ضربه‌های شلاق باید توان از شما گرفته باشد، با من بیایید تا حشم و خدم التیامی آمده کنند بر زخم‌تان، خود به طرفت‌العینی می‌رسانم‌تان
+ …
- …


چشم‌هایش جام عسل بود، به جبر، به تهدید، با ضربه‌های پیاپی، لاجرعه نوشیدم، بر منحنی اندامش سوار و به زور راندم، ناله‌هایش در گوشم مدام تکرار می‌شد، زمین ‌و آسمان در گوشم نفس زنان زمزمه می‌کردند : داروغه‌ها دروغ می‌گویند…


زیر نور ماه، به یاد آوردم، تو، بلند بالا، با آن ماه‌گیر، از کدامین چشمه نوشیده‌اند چشم‌های تو که شهر کویرِ سراسر تکراری‌ست، ماه از پشت دست‌ات رها شد، ستاره‌ها در آسمان مرده بودند، ماه تنها روشنایی‌ی صفحه‌ی سیاه‌ِ آسمان بود...


دستانم را بر گردن‌اش فشردم. چهره‌اش هزار رنگ گرداند، سیاه شد، در تاریکی‌ی شب گم شد... از اطرافش هیاهو به پا خواست: داروغه را کشتند، داروغه‌ی شهر را در ایستگاه پایانی‌ی قطارهایی که هرگز نیامده‌اند، کشتند... ماه پایین آمد، سیاهی در سیاهی گم شد

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

در جستجوی نگار

عطسه کنان به سوی آسمان می‌روم. در آنجا مردی‌ست که نگاه‌اش به نگاه خدا می‌ماند. من در جست و جوی نگارم در ابرها به نگار زمینیان رسیده‌ام. به هر سو می‌نگرم پیری‌ست با عصایی به سوی‌ام نشانه رفته. عصای‌ام را به سوی‌شان نشانه می‌روم. من جوان و آنان همچنان همان پیرانِ عصا به سوی‌ام نشانه رفته. همه سر بر بالش گذاشته‌اند آنان که خواسته‌اند آرام‌شان را از من با تیری که در مغر نشانده‌ام.
بخوابید ای هزاران سال خوابیدگان. بخوابید ای نامده رفتگان...

محصولِ ۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

راه راست

یه نفر داشت به‌تنهایی روی کره‌ی زمین زندگی می‌کرد. یه روز همین‌جور که داشت راه می‌رفت یه‌هو تن‌اش خورد به تن یه نفر دیگه. به‌خودش که اومد دید دور و برش صد و پنجاه هزار نفر دیگه هم زندگی می‌کنند. یه نگاهی به کسی که تن‌اش آلوده به تن‌اش شده بود انداخت و گفت: ببخشید. اگر می‌دونستم شماها هم روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنید حتمن به راه راست هدایت‌تون می‌کردم.

محصولِ ۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به ‌آرزوی خود رسیدم

بچه که بودم خیلی دوست داشتم یک‌بار همراه پدربزرگ به مزرعه بروم.

و من، یک بار به ‌آرزوی خود رسیدم.

با پدربزرگ به مزرعه رفتیم. جلوی زمین‌های کشاورزی استخر بزرگی بود که آب را در خود نگه می‌داشت و هرگاه که لازم بود، آن را بین آن‌ها پخش می‌کرد. پدربزرگ همیشه می‌گفت نزدیک استخر نرو که غرق می‌شوی. ظهر که در اتاقک نزدیک مزرعه خوابیده بودیم هوا آن‌قدر گرم بود که هوس کردم بروم لبه‌ی استخر بنشینم و پاهای‌ام را در آب بگذارم. پاچه‌های شلوارم را بالا زدم و آن‌ها را در آب گذاشتم. خیلی سرد و خنک بود. در آن گرما حال آدم را حسابی جا می‌آورد. همه‌اش نگران بودم که مبادا پدربزرگ از خواب بیدار شود و ببیند که به استخر نزدیک شده‌ام. برای همین خیلی زود کارم را تمام کردم. اما همین که بلند شدم تا برگردم پای‌ام لیز خورد و درون آب افتادم؛ با پا فرو رفتم. کف استخر گل و لای زیادی جمع شده بود. به آن پایین که رسیدم پای‌ام را محکم به زمین کوبیدم تا بالا بیایم. اما، پاهای‌ام در گل فرو رفتند؛ گیر کردند؛ دیگر نمی‌توانستم حرکتی بکنم، واقعن گیر افتاده بودم. با وحشت شروع کردم به دست‌وپا زدن و تقلا کردن؛ اما هرچه بیش‌تر تلاش می‌کردم بیش‌تر در گل فرو می‌رفتم و امیدم را برای رهایی از دست می‌دادم. دیگر نفس‌ام تمام شده بود. دهان‌ام را که باز کردم مقدار زیادی آب خوردم. با هربار تلاش برای زنده ماندن آب بیش‌تری به دهان‌ام راه می‌یافت. توان‌ام به پایان رسید. دستان‌ام را به‌نشانه‌ی تسلیم پایین آوردم و به‌دیواره‌ی استخر تکیه دادم.

نفس‌ام به‌سختی بالا می‌آمد. شکم‌ام را بر روی لبه‌ی استخر گذاشتم و سرم را پایین آوردم. هرچه آب خورده بودم را در کم‌تر از چند ثانیه بالا آوردم. هنوز هم نگران پدربزرگ بودم. می‌ترسیدم بیدار شده باشد. با عجله به سمت اتاق دویدم. خدا را شکر، هنوز خواب بود. رفتم و آرام کنارش دراز کشیدم. داشتم از سرما می‌لرزیدم. خودم را جمع کردم. پاهای‌ام را در آغوش کشیدم و لحظاتی بعد، به‌خواب رفتم.

بیدار که شدم خورشید پایین آمده بود. خیلی عرق کرده بودم. تنها بودم. هوا سرد بود. از بیرون صدای داد و فریاد می‌آمد. آدم‌های زیادی دور استخر جمع شده بودند. پدربزرگ گوشه‌ای نشسته بود و سرش را در میان دستان‌اش گرفته بود. کسی را از آب می‌گرفتند.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.