تنهاییِ لیلا
شمارش معکوس برای تکرار تاریخ آغاز شده و لحظات پایانی از راه رسیده است. چه شباهتی داریم و چهقدر نزدیکایم به نقاشیِ ویرانهی گذشتگان در کتابِ درسی آیندگان! آوارِ سیاه کفر با سفیدیِ ایمان در هم آمیخته و فرصتِ زیادی برای تصمیمگیری باقی نمانده است. لیلای من، لیلای خسته از دیدنِ این همه درد و رنج، دیگر تنها نیست! [او حتا گاهی دلاش میخواهد بزند زیرِ میز و به این بازی پایان دهد، اما یادش میآید که دیگر با کسی سرِ جنگ ندارد، و بازی ادامه مییابد...]
و حالا گاهِ انتخاب فرار رسیده است.
«اگر از روزِ بزرگ هراس ندارید، اگر روز بزرگ را نمیبینید، روزهای کوچک را یادآورتان میشویم، تا شاید پندآموزِ روزِ بزرگتان باشد».
میتوانیم شکرگزارِ طلوعِ آنچه از نور و تاریکی در افق دیده میشود باشیم یا انکار کنیم و با پوزخندی بر لب، از آن غروبی بسازیم دردناک و عبرتآموز! مادر، همهی بچههایاش را به یک اندازه دوست دارد و آغوشاش را برای نوازش و پناه دادن به فرزنداناش باز کرده است. تا دیر نشده به دامانِ مهرباناش پناه ببریم! تنهاییِ لیلا به پایان رسیده است!
همیشه با خودم فکر میکردم تو، و من، چرا همهی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزویات رسیدهای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همانجایی که تو حالا نشستهای ندارم. شاید برای همین است که خجالت میکشم از وقتهایی که میخواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را میپرستم و تنها از او به بزرگی یاد میکنم، اما همیشه حسرت میخورم به جایی که تو نشستهای. حالا میفهمم چرا این همه سال، جهتِ همهی قبلهها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه میکنم میبینم خدا وقتی میخواست همه چیز را، وقتی میخواست همهی گذشتهی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدناش. آنجا که تو نشستهای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز میخوانم حواسام به تو هم هست که همه چیز برایات شیرین شده، که کنار خدا نشستهای و به من نگاه میکنی. تو با اینکه به آرزویات رسیدهای، اما همچنان وانمود میکنی که میخواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. اینکه بتوانم روزی من هم به اندازهی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچهقدر که به تو نزدیکتر میشوم؛ هرچهقدر که تو به من نزدیکتر میشوی، حضورِ خدا را هم بیشتر احساس میکنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا میخواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دلام پُر از امید است. امید به اینکه شاید یک روز من هم آنجا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را میخوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برایام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشستهام. تصور ِ روزی که هرسهمان میخندیم.
برگههای پارهی چند تقویم را نشانات دهم تا تو را با غم ِ آنچه از یکی بودنِ روزها و فصلها بر من گذشته است آشنا کنم. در همهی این سالها، همیشه آرزو میکردم وقتی صفحهی امروز را ورق میزنم، «تو» مناسبتِ فردایاش باشی. اما من هیچوقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه میرسید را نخوردم، اگرچه رویاش سبز و غنچههایاش شکوفا بود. همیشه میگفتم: «بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود» و نمیشد.
این مربع که پر میشد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافتد، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چه چیز فکر میکردم یا چه در ذهنم بود. حدس میزنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمیکرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راهراهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک میشدی لبخندت کمکم تمام ِ صورتت را میگرفت. من هم بی آنکه جوابت برایم مهم باشد، اولین سوالی که همیشه از تو میپرسیدم این بود که چرا میخندی.
این روزها گاهی توی دنیای ساختگیای هستم که هیچی توش پیدا نیست. فقط گاهی صداهایی میشنوم که تصوراتام از این دنیا بر پایهی اونها شکل گرفته. زندگی توی این دنیا (خیلی) خوبه، چون همه چیزش رُ خودم میسازم. و یک مقدار آزار دهنده هم هست، چون میدونم که هیچکدوم از چیزهایی که ساختهام واقعی نیستند، و نگرانام از لحظهای که دیگه صدایی نشنوم و کمی هم میترسم، از لحظهای که علاوه بر صدا، تصویر هم آشکار بشه و همه چیز توی ذهنام فرو بریزه!
در ده سالِ آینده پالانهایی خواهند آمد که هر چه بار در آنها قرار دهیم دیگر صدای عرعرِ خرها از درد بهگوش نمیرسد و کلاغهایی خواهند آمد که در تابستان هم به اندازهی پاییز فراواناند و پنجرههایی خواهند آمد که وقتی در زمستان بازشان میکنیم بوی بادِ بهار میآید و دعاهایی میآیند که وقتی یک بار میخوانیمشان برآورده میشوند و پلنگهایی میآیند که ترحم برآنها ستم بر گوسفندان نخواهد بود و بتهای بزرگی خواهند آمد که وقتی تبر را بر دوششان میگذاریم به حرف میآیند و شهادت میدهند به شکستنِ بتهای کوچک و عموی زنجیربافی میآید که به جای اینکه زنجیرهای بافته شده را پشتِ کوه بیاندازد کادویشان میکند و شبِ عید میدهدشان به بچههای نیازمند و بالابلندهایی از راه میرسند که دیگر کسی منتظرشان نیست و خبر میآید که گذشته خواب بوده است
همیشه از زندانی شدن میترسیدم. هر وقت که توی راه اتوبوس رُ نگه میداشتند و چند تا مامور از پلهها بالا میاومدند عرقِ سرد روی پیشونیام مینشست. خودم رُ گم میکردم. سعی میکردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. همیشه با خودم فکر میکردم اگر یه چیزی توی بارم پیدا کنند چی؟ نکنه اونی که دنبالاش هستند من باشم؟ آخرش هم همین نگاهِ بیمارم به مامورِ دولت بود که گرفتارم کرد. یه جوری تو چشمهاش نگاه میکردم که انگار از خدا میخواستم اگر فقط یه فرصتِ دیگه بهم بده دیگه هیچ وقت پا توی این اتوبوس لعنتی نذارم! یا اگر هم میذارم دیگه باری همراهام نباشه! با نگاهام خواهش میکردم... نه! من نه...! اما دیگه فرصتی برای سبک سفر کردن باقی نمونده بود. یه روز دیدم دستبند بهدست دارم و دمپاییکشون دارن میبرنم گوشهی زندان. حالا دیگه به من میگفتن یه تسلیم ِ قانون! یه زندانی! یه زندانی که هنوزم نمیفهمید آخرین خواستهاش از خدا چی بوده که کارش به اینجا کشیده.
خیلی از آدمها دنبالِ شادی واقعی میگردند و اون رُ پیدا نمیکنند. اما چرا هیچ کس دنبال غم ِ واقعی نیست؟ شاید غم ِ واقعی اونقدر زیبا باشه که با دیدناش فکرِ شادی برای همیشه از سرمون بیرون بره. حالا من اینجا از غم ِ واقعی مینویسم تا شاید اگر یه روزی، کسی دنبال غم ِ واقعی میگشت، حداقل یه جایی باشه که بتونه اون رُ پیدا کنه. اگر هم کسی هیچوقت دنبالاش نبود که هیچی، غم اینجا خاک میخوره و برای همیشه تنها میمونه. آدم وقتی ندونه دنبالِ چی میگرده چیزی هم پیدا نمیکنه؛ حتا اگر اون چیز جلوی چشمهاش باشه
اینایی که دو راهیهای زندگی انقدر براشون بیاهمیته که بینشون ده بیست سی چهل میکنن
اولا (اولها) فکر میکردم که آدم
آدم اگر یه چیزی بشه مجبوره تا آخر عمر همون چیز بمونه
