the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب يادگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب يادگار. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۶ دی ۲۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تنهاییِ لیلا

شمارش معکوس برای تکرار تاریخ آغاز شده و لحظات پایانی از راه رسیده است. چه شباهتی داریم و چه‌قدر نزدیک‌ایم به نقاشیِ ویرانه‌ی گذشتگان در کتابِ درسی آیندگان! آوارِ سیاه کفر با سفیدیِ ایمان در هم آمیخته و فرصتِ زیادی برای تصمیم‌گیری باقی نمانده است. لیلای من، لیلای خسته از دیدنِ این همه درد و رنج، دیگر تنها نیست! [او حتا گاهی دل‌اش می‌خواهد بزند زیرِ میز و به این بازی پایان دهد، اما یادش می‌آید که دیگر با کسی سرِ جنگ ندارد، و بازی ادامه می‌یابد...]

و حالا گاهِ انتخاب فرار رسیده است.

«اگر از روزِ بزرگ هراس ندارید، اگر روز بزرگ را نمی‌بینید، روزهای کوچک را یادآورتان می‌شویم، تا شاید پندآموزِ روزِ بزرگتان باشد».

می‌توانیم شکرگزارِ طلوعِ آن‌چه از نور و تاریکی در افق دیده می‌شود باشیم یا انکار کنیم و با پوزخندی بر لب، از آن غروبی بسازیم دردناک و عبرت‌آموز! مادر، همه‌ی بچه‌های‌اش را به یک اندازه دوست دارد و آغوش‌اش را برای نوازش و پناه دادن به فرزندان‌اش باز کرده است. تا دیر نشده به دامانِ مهربان‌اش پناه ببریم! تنهاییِ لیلا به پایان رسیده است!

محصولِ ۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

احسان پریم

خیلی وقت بود که می‌خواستم یه اعترافی بکنم، و امروز بلخره فرصت‌اش پیش اومد!
اون اول‌ها که هنوز وبلاگ نمی‌نوشتم، یعنی سال ۸۳، یه وبلاگی می‌خوندم به اسم [احسان پریم]. من عاشق این وبلاگ بودم! شعرهایی که احسان پریم توی وبلاگ‌اش می‌نوشت شادی وصف ناپذیری در من ایجاد می‌کرد. همیشه با خودم فکر می‌کردم اگر یک روز وبلاگ بنویسم باید سعی کنم این‌جوری باشه وبلاگ‌ام!
خوش‌بختانه آرشیوی از وبلاگ‌اش باقی مونده، [این‌جا]. چه‌جوری آدرس‌اش رُ بعد از این همه سال پیدا کردم؟ کاری نداشت. یادم بود که سال ۸۴ یه بار برام نظر گذاشته بود. توی نظرش آدرس وبلاگ‌اش هم بود.

چند تا از شعرهاش رو این‌جا براتون می‌نویسم:

اگر سر یه امتحان
جواب تک تک سوالها رو بدونیم
هیچوقت میشه
تصمیم بگیریم فاصله هارو خالی بزاریم؟
وقتی که آخرش تموم شد
وقتی که دیگه میدونیم
جواب سوالهارو بلدیم
چرا بازم نمره های مزخرفمونو
باید تو سر همدیگه بکوبیم؟
وقتی که میتونیم
راستشو دیگه دروغ بگیم
وقتی که میتونیم
دیگه بهم بالای بیست فقط نمره بدیم
وقتی که میتونیم
اون فاصله هارو یبار برای همیشه پر
نه
پاره کنیم.
ــ
دل کسی نسوخت وقتی که
غول یک چشم، تیر خورد و به زانو افتاد
کسی احساس نکرد که باید کمکش کند
حتی کسی یک لحظه هم شک نکرد
که آن غول هم شاید به کمک احتیاج داشت
غول یک چشم، منتظر، چشم باز کرد
برای اولین بار، تفاوتش را دید
برای اولین بار، دلیل رفتارشان را فهمید
برای اولین بار، توانایی خود غولش را شناخت
برای اولین بار، به زمین خوردن خودش، خندید!
ــ
یک ثانیه لذت ناشی رو
با تمرین و پافشاری بیشتر
میشه تا چند ثانیه هم طول داد
نوشیدنی توی لیوانم
تا آخرین قطره باید بالا کشید
و باخیال راحت
لیوانشو شکست و به هدر داد
ــ
پسرک جوون
بازم دم غروب
خسته از الزام
برهنه از غرور
در برابر باد
روی تخته سنگ
کنار جوب آب
نشسته بود
ــ
شعرهای زیر هم تلاش‌های کورکورانه‌ای بود از من، در همون سال‌ها، برای تقلید از این سبک نوشتن:

کاش می شد وقتی به خواب می ریم
همون روزی که برای همیشه
از این خواب سنگین بیدار می شیم، از این دل واپسی هرروزه
یک دست مهربون اونجا باشه
که به ما بگه
نترس، بخواب، دیگه تموم شد، همش یه خواب بود
ما هم بخوابیم
دیگه آروم، دیگه بی دغدغه
فقط یک دقیقه، اما برای همیشه!
ــ
یک سال دیگه گذشت

از شروع شبهایی که
طلوع از مشرق هیچ خورشیدی
اونها رو به صبح نمی رسونه

از طلوع شبهایی که
دیگه هیچ پایانی
بر اونها، متصور نیست

از آخرین غروب روزهایی که
برگشتن‌شون
آرزوی هیچ کس نیست!

از عادت کردن
به تاریکی شبهای بی ستاره ای که
به دیدن خنده ماهش
دیگه امیدی هم نیست!
ــ
مارمولک عزیز
هوا داره سرد می شه
نمی ری خونه؟
خسته نشدی؟
هنوز منتظری؟
تو هم خواب به چشمت نمی آد؟

می دونم که هر شب
با اون چشمای درشت و قشنگت
به چی خیره می شی
برای همینه که دوست دارم
جای تو باشم
تا ماه رو از نگاه چشمای خیست
قشنگ تر ببینم

یادت به خیر احسان پریمی که نمی‌شناسم‌ات و الان معلوم نیست کجایی. به حترام‌ات کلاه از سر برمی‌دارم. امیدوارم هر جا که هستی خوب باشی...

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

باشد که باز بینیم

این مربع که پر می‌شد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافته، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چی فکر می‌کردم یا چی توی ذهن‌ام بود. حدس می‌زنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمی‌کرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راه‌راهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک می‌شدی لبخندت کم‌کم تمام صورت‌ات را می‌گرفت. من هم بی آنکه جوابت برایم مهم باشد، اولین سؤالی که همیشه ازت می پرسیدم این بود که چرا می‌خندی.
...
چقدر پیر شدی، کاش می‌شد با دستهایم غبار سفید روی موهایت را بتکانم. هیچ‌وقت باورم نشد که آدمها پیر می‌شوند. همیشه فکر می کردم اگر زیرِ یک دیوار گچی بخوابی موهایت سفید می‌شوند. چین و چروک‌ها هم اثرِ زیاد در حمام ماندن بود، مثلِ وقتی که نوک انگشتان‌ام در حمام پیر می‌شد. تا این‌که مادرم پیر شد که زیر گچ دیوار نخوابیده بود. او اصلاً نمی‌خوابید، فقط یکی دو ساعت در آشپزخانه وقتی منتظر بود قرمه‌سبزی حسابی جا بیافتد خواب‌اش می‌برد. تو هم پیر شدی، شاید به خاطر غٔرغٔرهای من پیر شدی. دستهایت چه‌قدر سرد بود. لبخند هم نمی‌زدی که بپرسم چرا می‌خندی. با نگاهت تمامِ این چند سال را برای‌ام مو به مو تعریف کردی. شرمنده شدم، به‌خاطرِ آن پاسبان‌های لعنتی و به خاطرِ آن میله‌های لعنتی‌تر. یادِ روزی افتادم که دمِ درِ کلانتری التماس‌شان کردم مرا به‌جای تو زندانی کنند، می‌گفتم تقصیرِ من بوده نه او –دروغ هم نگفتم، من و تو خوب می‌‌دانستیم که تقصیرِ من بود که تو آنجا بودی– یکی‌شان که سیگار می‌کشید لگد زد، به خاطرِ تو رفته بودم به‌خاطر تو هم زدم بیرون، ‌می‌دانستم اگر چیزی بفهمی پیدایم می‌کنی و فقط زل می‌زنی توی چشم‌هایم، همیشه با خود آن نگاه‌هایت را به «این چه غلطی بود که کردی» تعبیر می‌کردم. تمامِ راه را تا خانه گریه می‌کردم و خودم را نفرین می کردم که از جان‌ات چه می‌خواستم که این بلا سرمان آمد، مگر تو برای من همه چیز نبودی؟ به همه چیز قانع نشدم و دیگر هیچ چیز نداشتم.

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تصویرِ یک رویا

بچه که بودم، وقتی حوصله‌ام سر می‌رفت یک سکه می‌گذاشتم زیرِ کاغذ و آن‌قدر با مداد روی آن خط می‌کشیدم تا شکلِ سکه ظاهر می‌شد. پیدا شدنِ شکلِ سکه روی کاغذ هیچ‌وقت برای من غیرمنتظره نبود، چون همیشه خودم سکه را آن زیر گذاشته بودم و می‌دانستم چه چیزی انتظارم را می‌کشد. بزرگ‌تر که شدم، یک بار که حوصله‌ام سر رفته بود مداد به دست گرفته بودم و مثلِ قدیم‌ها، اما بی‌هدف روی کاغذ خط می‌کشیدم که چشم‌های‌ات ظاهر شدند. بعد ابروهای‌ات، صورت‌ات، لب‌های‌ات... مثلِ وقت‌هایی که بچه بودیم و بازی می‌کردیم، انگار که پشتِ پرده قایم شده باشی و من پرده را کنار بزنم و وقتی پیدا می‌شوی تو جیغ بزنی و در حالی‌که هر دو بلند می‌خندیم بدویم سمتِ حیاط، کاغذ را بالا زدم و زیرِ آن را نگاه کردم، اما تو آن‌جا نبودی. پس این تصویر از کجا ظاهر شده بود؟ با اشتیاق چند جایِ دیگرِ کاغذ را با نوکِ مداد هاشور زدم و باز هم تو ظاهر شدی، از جایی که نمی‌دانم کجاست. قبل از این‌که تو بیایی، زندگی‌ ِ من مثلِ یک دفترِ کاغذی بود که بعضی وقت‌ها که از خواندنِ نوشته‌های تکراری‌اش خسته می‌شدم، با کاغذهای‌اش قایق می‌ساختم و در آب رها می‌کردم. این کاغذها فقط به همین درد می‌خوردند. که در آب رهای‌شان کنی و از تو دور شوند. از یک جایی به بعد اما، که صفحه‌ها سفید شده بودند و خودم باید ادامه‌ی داستان را می‌نوشتم، تو ظاهر شدی. انگار که کسی از من می‌خواست حالا که نوبتِ من است، ادامه‌ی داستان را با تو بنویسم. من تصمیم گرفته‌ام در صفحه‌های باقی مانده، همه چیز را تا جایی که می‌توانم ریز بنویسیم. آن قدر ریز که هم شبیهِ خط خطی باشد، و هم این‌که داستانِ هر صد سال در یک صفحه جا شود. این‌طوری خیال‌ام راحت است که تا وقتی من زنده هستم، تصویرِ تو هم بر همه‌ی صفحه‌های زندگیِ من نقش بسته است. وقتی به صفحه‌ی آخر برسم، یا وقتی که دیگر من نباشم تا روی آن‌ها خط بکشم، تو هم نیستی. مثلِ خواب‌هایی که گاهی می‌بینم. این خواب‌ها آن‌قدر واقعی و زیبا هستند، که وقتی بیدار می‌شوم هیچ‌وقت با خودم فکر نمی‌کنم که چیزی را از دست داده‌ام. چون اگر بخوابم، باز هم همه چیز دوباره برای من است. دوست دارم آن‌قدر این داستان را با تو بنویسم که قبل از این‌که این دفتر تمام شود، از خستگی روی آن خوب‌ام ببرد. وقتی خواب باشم، آن سوی کاغذ را هم راحت می‌بینم. توی واقعی را می‌بینم که منتظرم هستی تا وقتی برای همیشه به‌خواب می‌روم زندگیِ ابدی‌مان را با هم شروع کنیم.

جهتِ همه‌ی قبله‌ها به سوی توست

همیشه با خودم فکر می‌کردم تو، و من، چرا همه‌ی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزوی‌ات رسیده‌ای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همان‌جایی که تو حالا نشسته‌ای ندارم. شاید برای همین است که خجالت می‌کشم از وقت‌هایی که می‌خواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را می‌پرستم و تنها از او به بزرگی یاد می‌کنم، اما همیشه حسرت می‌خورم به جایی که تو نشسته‌ای. حالا می‌فهمم چرا این همه سال، جهتِ همه‌ی قبله‌ها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا وقتی می‌خواست همه چیز را، وقتی می‌خواست همه‌ی گذشته‌ی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدن‌اش. آن‌جا که تو نشسته‌ای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز می‌خوانم حواس‌ام به تو هم هست که همه چیز برای‌ات شیرین شده، که کنار خدا نشسته‌ای و به من نگاه می‌کنی. تو با این‌که به آرزوی‌ات رسیده‌ای، اما هم‌چنان وانمود می‌کنی که می‌خواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. این‌که بتوانم روزی من هم به اندازه‌ی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچه‌قدر که به تو نزدیک‌تر می‌شوم؛ هرچه‌قدر که تو به من نزدیک‌تر می‌شوی، حضورِ خدا را هم بیش‌تر احساس می‌کنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا می‌خواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دل‌ام پُر از امید است. امید به این‌که شاید یک روز من هم آن‌جا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را می‌خوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برای‌ام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشسته‌ام. تصور ِ روزی که هرسه‌مان می‌خندیم.

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا (۳)

برگه‌های پاره‌ی چند تقویم را نشان‌ات دهم تا تو را با غم ِ آن‌چه از یکی بودنِ روزها و فصل‌ها بر من گذشته است آشنا کنم. در همه‌ی این سال‌ها، همیشه آرزو می‌کردم وقتی صفحه‌ی امروز را ورق می‌زنم، «تو» مناسبتِ فردای‌اش باشی. اما من هیچ‌وقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه می‌رسید را نخوردم، اگرچه روی‌اش سبز و غنچه‌های‌اش شکوفا بود. همیشه می‌گفتم: «بی تو سال‌هاست که سالی نو نمی‌شود» و نمی‌شد.

وقتی از راه رسیدی، اول‌اش فکر می‌کردم باز هم خیال کرده‌ام. باز هم صدای باد بوده که بر در کوبیده و مرا از جا پرانده است. اما نه، حالا بعد از این همه سال، تو زودتر از بهار از راه رسیده‌ای. چشم‌های‌ام که به نور عادت کردند، فهمیدم که خیال نکرده‌ام؛ این همه سال منتظر بودن ارزش‌اش را داشت. من حالا باور کرده‌ام که این بار فریبی در کار نیست، که صدای تو، بوی تو، دستان ِ تو، همه واقعی هستند. بهار تویی. دست‌های‌ات را به من بده تا من هم جوانه بزنم. به من اجازه بده تا مثل تو سبز شوم، بگذار با تو یکی شوم تا من هم بوی بهار بگیرم

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا (۲)

این مربع که پر می‌شد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافتد، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چه چیز فکر می‌کردم یا چه در ذهنم بود. حدس می‌زنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمی‌کرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راه‌راهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک می‌شدی لبخندت کم‌کم تمام ِ صورتت را می‌گرفت. من هم بی آن‌که جوابت برایم مهم باشد، اولین سوالی که همیشه از تو می‌پرسیدم این بود که چرا می‌خندی.
...

چه‌قدر پیر شدی، کاش می‌شد با دست‌هایم غبار سفیدِ روی موهایت را بتکانم. هیچ‌وقت باورم نشد که آدم‌ها پیر می‌شوند. همیشه فکر می‌کردم اگر زیر ِ یک دیوار ِ گچی بخوابی موهایت سفید می‌شوند. چین و چروک‌ها هم اثر ِ زیاد در حمام ماندن بود، مثل وقتی که نوکِ انگشتانم در حمام پیر می‌شد. تا این‌که مادرم پیر شد که زیر گچ ِ دیوار نخوابیده بود. او اصلن نمی‌خوابید، فقط یکی دو ساعت در آشپزخانه وقتی منتظر بود قرمه‌سبزی حسابی جا بیافتد خوابش می‌برد. تو هم پیر شدی، شاید به‌خاطر ِ غُرغُرهای من پیر شدی. دستهایت چقدر سرد بود. لبخند هم نمی‌زدی که بپرسم چرا می‌خندی. با نگاهت تمام این چند سال را برایم مو به مو تعریف کردی. شرمنده شدم، به‌خاطر آن پاسبان‌های لعنتی و به‌خاطر آن میله‌های لعنتی‌تر. یادِ روزی افتادم که دم ِ درِ کلانتری التماس‌شان کردم مرا به‌جای تو زندانی کنند، می‌گفتم تقصیر من بوده نه او –دروغ هم نگفتم، من و تو خوب می‌‌دانستیم که تقصیر ِ من بود که تو آن‌جا بودی– یکی‌شان که سیگار می‌کشید لگد زد، به‌خاطر تو رفته بودم به‌خاطر تو هم زدم بیرون، ‌می‌دانستم اگر چیزی بفهمی پیدایم می‌کنی و فقط زل می‌زنی توی چشم‌هایم، همیشه با خود آن نگاه‌هایت را به «این چه غلطی بود که کردی» تعبیر می‌کردم. تمام راه را تا خانه گریه می‌کردم و خودم را نفرین می کردم که از جانت چه می‌خواستم که این بلا سرمان آمد، مگر تو برای من همه چیز نبودی؟ به همه چیز قانع نشدم و دیگر هیچ چیز نداشتم.

یک ثانیه، فقط یک ثانیه از با هم بودن‌مان را به من بده، ‌قول می‌دهم که پشیمانت نخواهم کرد.

برای یک رویا (۱)

محصولِ ۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دنیای ساختگی

این روزها گاهی توی دنیای ساختگی‌ای هستم که هیچی توش پیدا نیست. فقط گاهی صداهایی می‌شنوم که تصورات‌ام از این دنیا بر پایه‌ی اون‌ها شکل گرفته. زندگی توی این دنیا (خیلی) خوبه، چون همه چیزش رُ خودم می‌سازم. و یک مقدار آزار دهنده هم هست، چون می‌دونم که هیچ‌کدوم از چیزهایی که ساخته‌ام واقعی نیستند، و نگران‌ام از لحظه‌ای که دیگه صدایی نشنوم و کمی هم می‌ترسم، از لحظه‌ای که علاوه بر صدا، تصویر هم آشکار بشه و همه چیز توی ذهن‌ام فرو بریزه!

محصولِ ۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ده سالِ آینده

در ده سالِ آینده پالان‌هایی خواهند آمد که هر چه بار در آن‌ها قرار دهیم دیگر صدای عرعرِ خرها از درد به‌گوش نمی‌رسد و کلاغ‌هایی خواهند آمد که در تابستان هم به اندازه‌ی پاییز فراوان‌اند و پنجره‌هایی خواهند آمد که وقتی در زمستان بازشان می‌کنیم بوی بادِ بهار می‌آید و دعاهایی می‌آیند که وقتی یک بار می‌خوانیم‌شان برآورده می‌شوند و پلنگ‌هایی می‌آیند که ترحم برآن‌ها ستم بر گوسفندان نخواهد بود و بت‌های بزرگی خواهند آمد که وقتی تبر را بر دوش‌شان می‌گذاریم به حرف می‌آیند و شهادت می‌دهند به شکستنِ بت‌های کوچک و عموی زنجیربافی می‌آید که به جای این‌که زنجیرهای بافته شده را پشتِ کوه بیاندازد کادوی‌شان می‌کند و شبِ عید می‌دهدشان به بچه‌های نیازمند و بالابلندهایی از راه می‌رسند که دیگر کسی منتظرشان نیست و خبر می‌آید که گذشته خواب بوده است
و صدای نفس‌های گرم ِ گونه‌ای جدید
صدای نفس‌های گرم می‌آید
صدای نفس‌های گرم ِ گونه‌ی جدیدی از خدا می‌آید
از میان دره‌های سرد و عمیق

محصولِ ۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا

همیشه از زندانی شدن می‌ترسیدم. هر وقت که توی راه اتوبوس رُ نگه می‌داشتند و چند تا مامور از پله‌ها بالا می‌اومدند عرقِ سرد روی پیشونی‌ام می‌نشست. خودم رُ گم می‌کردم. سعی می‌کردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. همیشه با خودم فکر می‌کردم اگر یه چیزی توی بارم پیدا کنند چی؟ نکنه اونی که دنبال‌اش هستند من باشم؟ آخرش هم همین نگاهِ بیمارم به مامورِ دولت بود که گرفتارم کرد. یه جوری تو چشم‌هاش نگاه می‌کردم که انگار از خدا می‌خواستم اگر فقط یه فرصتِ دیگه به‌م بده دیگه هیچ وقت پا توی این اتوبوس لعنتی نذارم! یا اگر هم می‌ذارم دیگه باری همراه‌ام نباشه! با نگاه‌ام خواهش می‌کردم... نه! من نه...! اما دیگه فرصتی برای سبک سفر کردن باقی نمونده بود. یه روز دیدم دست‌بند به‌دست دارم و دمپایی‌کشون دارن می‌برنم گوشه‌ی زندان. حالا دیگه به من می‌گفتن یه تسلیم ِ قانون! یه زندانی! یه زندانی که هنوزم نمی‌فهمید آخرین خواسته‌اش از خدا چی بوده که کارش به این‌جا کشیده.

...

صدای زندان‌بان وقتی نعره می‌کشه «ملاقاتی داری!» امون‌ام رُ بریده. دلم می‌خواد بچسبونم‌اش گوشه‌ی دیوار و صدای نفس‌هاش رُ بشنوم که دیگه نمی‌آد؛ مثلِ صدای نفس‌های تو که هیچ‌وقت به ملاقات‌ام نیومدی. سرزنش‌ات نمی‌کنم. منی که هیچ‌وقت هیچ نام و نشونی از خودم به جا نمی‌گذاشتم. منی که حتا از پشت هم شبیهِ کسی نبودم، اون‌قدر که کسی بیاد دست بذاره روی شونه‌هام و وقتی برمی‌گردم بگه: ببخشید... اشتباه گرفتم! منی که ترسم همیشه این بود که یه روز تبدیل به اون چیزی بشم که فقط مامورهای دولت دنبال‌اش هستند، چرا حالا باید بدونی این گوشه‌ی دنیا پشتِ میله‌ها هستم؟

بسته‌ای که پارسال شبِ عید به دست‌ام رسید رُ هنوز باز نکرده‌ام. این‌جا همه چیز به خودم بستگی داره. همه چیز همون‌جوریه که من می‌خوام. توی بسته همون چیزیه که من فکر می‌کنم. با همون رنگ‌ها... یادت هست؟ وقتی می‌رفتی روسریِ سفید به سر داشتی با گلهای آبی. آدم این‌جا که هست فکر و خیال برش می‌داره. گاهی که صدای کشیده شدنِ میله‌های آهنی از خواب بیدارم می‌کنه، فکر می‌کنم تویی که درهای زندان باز شده. تویی که بوی گل‌هایی که به سر داشتی توی فضا پیچیده... روی دیوار نوشته‌ام: «امروز توی حیاطِ زندان فقط تو بودی و من». اومده بودی دیدن‌ام. این بار قبل از این‌که بگن «ملاقاتی داری»، باورم شده بود که دیگه فریبی در کار نیست.

محصولِ ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ادرار در باد

ادرار در باد، ادرار در پله‌های بیمارستان، ادرار در سبیل‌های جوان‌ترین استادِ دانشگاه‌های کشور، ادرار در عقیده‌ی راسخ، ادرار در لبخندِ رضایت، ادرار در جوراب‌های شسته‌ی روی بند، ادرار در کرواتِ پروفسور ناجیان، ادرار در دست‌های پیرِ بر نرده‌ها، ادرار در زیرزمینِ نم‌ناک، ادرار در نگاهِ امیدوار، ادرار در شانه‌های لرزان، ادرار در کارت‌های صدآفرین، ادرار در تفاله‌های مداد تراشِ کودکِ ده ساله، ادرار در موهای جهان‌پهلوان، ادرار در صدای فنرهای تخت، ادرار در احساسِ فوق‌العاده‌ی یک خلبان پس از اولین پرواز، ادرار در ابروهای برداشته، ادرار در به‌ترین فیلم ِ جشنواره از نگاهِ تماشاگران، ادرار در کوچه‌های منتهی به پارکِ ملت، ادرار در جیبِ خالی ِ یک آواره در شهر، ادرار در خاکِ قبرهای پیش‌فروش شده، ادرار در آبِ حیاتِ نوشیده در ظلماتِ شب‌های حافظ، ادرار در مشکلاتِ طبقه‌ی فرودست، ادرار در ظاهرِ فریبنده‌ی هندوانه‌ی کال، ادرار در رابطه‌ی پنهانی ِ گوینده و ویراستارِ خبر، ادرار در پیش‌بینی‌های آقای هواشناس، ادرار در کت و شلوارِ شاه داماد، ادرار در قدرتِ کلیسا، ادرار در پیراهنِ سفیدِ گاندی، ادرار در باد،
در هوای مطبوع ِ بهاری
با دستانی باز...

محصولِ ۱۳۹۰ دی ۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

غم ِ واقعی

خیلی از آدم‌ها دنبالِ شادی واقعی می‌گردند و اون رُ‌ پیدا نمی‌کنند. اما چرا هیچ کس دنبال غم ِ واقعی نیست؟ شاید غم ِ واقعی اون‌قدر زیبا باشه که با دیدن‌اش فکرِ شادی برای همیشه از سرمون بیرون بره. حالا من این‌جا از غم ِ واقعی می‌نویسم تا شاید اگر یه روزی، کسی دنبال غم ِ واقعی می‌گشت، حداقل یه جایی باشه که بتونه اون رُ پیدا کنه. اگر هم کسی هیچ‌وقت دنبال‌اش نبود که هیچی، غم این‌جا خاک می‌خوره و برای همیشه تنها می‌مونه. آدم وقتی ندونه دنبالِ چی می‌گرده چیزی هم پیدا نمی‌کنه؛ حتا اگر اون چیز جلوی چشم‌هاش باشه

پ.ن.
واژه‌های کلیدی برای کمک به جستجوگران که این‌جا رُ راحت‌تر پیدا کنند:

غم واقعی کجاست؟
چگونه می‌توان به غم واقعی دست یافت؟
غم واقعی این‌جاست

Where to find true sadness
Where is true sadness
Where can I find true sadness
Where does true sadness come from
True sadness lies in here

محصولِ ۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ردی از بی‌هودگی

من یاد گرفته‌ام که نباید هیچ‌وقت سر یک شناگر رُ زیر آب نگه دارم
همون‌طور که انتظار ندارم یک روز بدی‌های من باعث بشه سرم برای همیشه زیر آب باقی بمونه

من یاد گرفته‌ام که همون‌قدر که می‌تونم درد بکشم می‌تونم باعث درد کشیدن دیگران باشم
من یاد گرفته‌ام که همون‌قدر که می‌تونم متنفر باشم می‌تونم باعث ایجاد احساس تنفر در دیگران باشم

من یاد گرفته‌ام که هیچ چیزی برای همیشه خوب یا بد نیست. چیزی که امروز برای من خوبه برای خیلی‌ها بد و فردا که برای خیلی‌ها خوب، ممکنه برای من بد باشه

من یاد گرفته‌ام که داوری، سخت‌ترین ِ کارهای دنیاست
من یاد گرفته‌ام که برای شنا کردن
تنها به مقدار کمی آب نیاز هست

محصولِ ۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تارها برای که به صدا در می‌آیند

من دیگه از نظرِ فکری به هیچ چیزی وابسته نیستم. می‌تونم آزاد فکر کنم. می‌تونم آزاد تصمیم بگیرم. می‌تونم در مورد هر چیزی بد بشنوم بدونِ این‌که عصبانی بشم. بدونِ این‌که تارهایی که اون‌قدر ناجوان‌مردانه از کودکی به دورِ ذهن تنیده شده بودند هنوز وجود داشته باشند. پاره کردن‌شون کار آسونی نبود. اما من پاره کردم. حالا راحت‌تر می‌تونم داوری کنم. اگر چه کارِ من گرفتن ِ تصمیم‌های بزرگ نیست؛ اما توی همین دورِ خود گشتن‌ها هم باز راحت‌تر هستم. راحت‌تر دورِ خودم می‌گردم. راحت‌تر ناامید هستم. راحت‌تر غافلگیر می‌شم اگر چیزی سرِ راه‌ام باشه که انتظار دیدن‌اش رُ نداشته باشم.

محصولِ ۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برف

من کوچک‌ترین اعتقادی به اختیار ندارم. شاید اگر حکم چیزِ دیگه‌ای بود، الان داشتم روی زمین کشیده می‌شدم؛ یا یه گلوله‌ی سفیدِ برفی رفته بود توی لباس‌ام. روی زمین دراز کشیده بودم و یخ زده بود ستونِ فقرات‌ام از سرما. اما برام مهم نبود. دل‌ام نمی‌خواست حکم تغییر کنه. دَهَن‌ام رُ باز می‌کردم و می‌ذاشتم توش برف بشینه. می‌گرفتم همون‌جا می‌خوابیدم. خواب می‌دیدم قاضی برکنار شده به‌خاطر حکمی که صادر کرده. اما دیگه تغییر حکمی در کار نبود
من زودتر از فردا تعطیل شده بودم
همه چیز همون‌جور باقی می‌موند

محصولِ ۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دست‌نوشته‌های یک بیمارِ روانی

آقای دکتر
دغدغه‌های ذهنیِ من فراتر از اینه که اگر گرسنه‌ام شد برم دنبالِ غذا. که اگر کثیف شدم برم گرمابه. که اگر دست کردم تو جیب‌ام و دیدم پولی ته‌اش نیست برم دنبالِ کار. که اگر بی‌مادر شدم برم سرِ قبرش. که اگر تاریک شد شمعی روشن کنم. که اگر صبح شد و خورشید طلوع نکرد از چیزی تعجب کنم. که اگر به‌م پیشنهادی داده شد که نتونستم رد کنم ردش نکنم. که اگر کسی عاشق‌ام شد خودم رُ چند شب در اختیارش نذارم. که اگر فهمیدم سرِ راهی هستم برم دنبالِ پدر مادرِ واقعی‌ام. که اگر به سمت‌ام تیری شلیک شد دلیلی برای جاخالی دادن داشته باشم. که اگر زندانی شدم فکرِ فرار به سرم بزنه. که اگر سرِ دار رفتم حرفِ آخری برای گفتن داشته باشم. که اگر کسی که کوچک‌ترین حقی به گردن‌ام داره به پوچی رسید، توصیه‌ای براش داشته باشم. که اگر یه روز فهمیدم دیگه کارم تمومه، ابایی داشته باشم از قبولِ رسیدن به آخرِ خط با وانمود کردن به این‌که هنوز امیدی هست. که اصرار داشته باشم هر چیزی رُ حتمن با چشم‌های خودم ببینم تا باور کنم. که اگر از پشتِ در چیزی رُ شنیدم که نباید می‌شنیدم، خودم رُ ببازم.
آره، ندیده باور می‌کنم. دیگه لازم نیست قسم بخورید یا دلیلی بیارید. دیگه لازم نیست چیزی رُ از من پنهان کنید. حتا اگر اون چیز، تعدادِ روزهای باقی مونده تا آخرِ عمرم باشه

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دو راهی‌های زندگی

اینایی که دو راهی‌های زندگی ان‌قدر براشون بی‌اهمیته که بین‌شون ده بیست سی چهل می‌کنن
این پیرزن‌هایی که ساعت پنجِ بعد از ظهر چادر سر می‌کنن می‌آن دمِ درِ حیاط یه نگاه به این سر کوچه می‌ندازن یه نگاه به اون سر دوباره بر می‌گردن توی خونه
این حیوون‌هایی که نصفِ شب بی‌خوابی می‌زنه به سرشون راه می‌افتن توی جنگل یه قدمی بزنن نه خودشون می‌خوابن نه می‌ذارن بقیه بخوابن
این بچه‌هایی که وقتی دارن از پشتِ در به حرف‌های پدر مادرشون گوش می‌دن می‌فهمن سر ِ راهی هستن
اینایی که موقع پنچرگیری خطِ کوـون‌شون از پشت معلوم می‌شه
اینایی که اول از دست‌شویی می‌آن بیرون بعد کمربندشون رُ می‌بندن
این دختر پسرهایی که حداقل تا دو سه ماه بعد از ازدواج‌شون بعضی شب‌ها می‌رن بیرون یه ذرتی چیزی می‌خورن که مثلن بگن آره
این زن‌هایی که فکر می‌کنن اگر بچه‌دار بشن اخلاق شوهرشون به‌تر می‌شه
این رفتگرهایی که ساعت ۲ نصفِ شب موقع جارو زدن یه دفه می‌زنن زیره گریه، می‌رن یه دقیقه یه گوشه می‌شینن، بعد که یه کم آروم‌تر شدن دوباره پا می‌شن شرو می‌کنن به جارو زدن

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

اولا (اول‌ها) فکر می‌کردم که آدم
اول می‌میره
بعد آروم می‌گیره
اما حالا می‌دونم
یعنی مطمئن‌ام که آدم
اول آروم می‌گیره
بعد می‌میره

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سعی کن یه روزی هیچی نشی

آدم اگر یه چیزی بشه مجبوره تا آخر عمر همون چیز بمونه
مثلن ابی. شما ممکنه فکر کنید ابی آدم خوش‌بختیه. اما ابی از روزی که ابی شد دیگه هیچ وقت شاد نبود. دیگه هیچ وقت نتونست با کسی بره ماهی‌گیری. دیگه هیچ‌وقت نتونست با کسی بره جنگل شکار توله خرس. دیگه هیچ‌وقت نتونست از درخت بالا بره چوب بکنه تو لونه‌ی زنبورهای عسل. دیگه هیچ وقت نتونست همونی باشه که دوست داره فقط برای چند روز ادامه پیدا کنه. همه‌اش مجبور بود توی هر جمعی برای مردم بخونه. حتا اگر جمعی هم وجود نداشت دیگه مجبور بود خودش فراخوان بده. بگه آهای مردم! بیایید! می‌خوام براتون بخونم...!
بنابراین ما باید تمام تلاش‌مون در طول زندگی‌ی دو سه روزه این باشه که یه روزی هیچی نشیم
این‌جوری می‌تونیم هر روزی یه چیزی باشیم. یه روز آهنگر، یه روز مهندس، یه روز کارگردان، یه روز عرق بازیکن‌های والیبال از روی زمین پاک‌کن، یه روز دروازه‌بان، یه روز شکارچی، یه روز ماهیگیر، یه روز جنگلبان، یه روز پرستار، یه روز مُرده‌شور، یه روز آسانسورچی،...

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داروغه

امروز تصمیم گرفته بودم برخلاف همیشه با مترو به محل کار برم. خواستم کمی بیش‌تر بین مردم باشم. وارد ایستگاه که شدم دیدم خیلی شلوغه و عده‌ی زیادی از مردم یک جا جمع شده‌اند. به سختی وارد ایستگاه شدیم. جمعیت که متوجه حضور من شده بودند صلوات فرستادند و راه رُ برای من و همراهانم باز کردند. رفتیم جلو. یکی رُ داشتند شلاق می‌زدند. گفتم چی شده؟ برای چی می‌زنیدش؟ گفتند: آقا، بدون بلیت قصد سوار شدن به قطار رُ داشت. یکی از گماشته‌ها رُ صدا زدم. پرسیدم هر نفر چه‌قدر باید بده تا بتونه سوار قطار بشه؟ گفت صد و پنجاه سکه قربانت گردم. یه کیسه اشرفی انداختم جلوش، گفتم بگیر، صد و پنجاه تا. ول‌اش کنید بره زن بی‌چاره رُ.

در قطار روبروی زنِ بلندبالایی ایستادم که چند لحظه‌ پیش نجات‌اش داده بودم.
ساک به دست، پشت دست‌اش ماه‌گیری.
چادرش را به دندان گرفته بود و مرا می‌نگریست. پدر سوخته‌ای هستند این رعیت‌ها


قطار ایستاد، آنچنان ایستاد که انگار هرگز حرکت نکرده بود، به خود که آمدم مسافری نبود، تا چشم کار می‌کرد مسافری نبود. صندلی‌ها خاک گرفته بودند، غبار روی غبار بود، درهای ورودی و خروجی را تار بسته بودند عنکبوت‌ها، غبار بر تارها... تابلوهای تبلیغاتی خدشه‌دار بود، به سختی خوانده می‌شد "داروغه‌ها، دروغ می‌گویند"... نشانه‌ای برای یادآوری نبود، همه چیز کهنه بود و انگار در کهنگی‌شان اثری از حضور من نبود، به یاد نمی‌آوردم... زمانی طولانی بر من، ایستاده، گذشت در آن قطار ِ انگار سال‌ها ایستاده، تن‌ام درد می‌کرد، جراحتی بر ذهن‌ام رفته بود از جنس تحقیر، انگار ضربه‌های پیاپیِ شلاق خورده باشم در حضور ِ سنگینیِ نگاه‌هایی که سکوت کرده‌اند... در ایستگاهِ پایانیِ قطارهایی که هرگز نیامده‌اند، پیاده شدم، از لابلای جمعیتی که نبود گذشتم و به هوای آزاد خارج شدم. شب بود، تاریکی با رگه‌هایی از ماهتاب، که “تنهایی” دیده می‌شد. سر به آسمان بردم، تنهایی در ماه، پشت دست تو، بر ذهن‌ام نقش بست، تا شدم، نشانه‌ای از حضور در ذهن‌ام جاری شد... "بلندبالا، می‌دانم که ناممکن است پیوستن تو به من، در این سراسیمگیِ ناگزیر اما، بی تو رفتن میسرم نیست، بی تو در هیچ مامنی امنیت ندارم، می‌میرم در بی‌خبری. فردا به گاهِ صلاتِ ظهر در ایستگاهِ پایانیِ قطارها، آمدنت را به انتظار می‌نشینم. اگر نیامدی، بازمی‌گردم حتی به قیمت در یک قدمی‌ات گرفتارشان شدن. در یک قدمیِ تو جان دادن را راحت ترم به فرسنگ‌ها دوری زندگی" به کاغذی نوشته بودم و آن تنها رفیق قرار بود رسانده باشد، که تردید ندارم رسانده است، رساندن او را کسی حریف نیست...


آقا...! آقا....!
مسافرانِ قطار هرکدام به گونه‌ای مرا می‌نگریستند. گویا نخستین بار بود داروغه‌ی شهرشان را می‌دیدند.

سلام خانم کوچولو. ممنون‌ام ازت. خیلی ممنون. همین یکی کافیه. من روزی یه بسته آدامس بیش‌تر نمی‌خورم. دست‌های کوچیک‌ات درد نکنه. به بقیه هم تعارف کن. من برداشتم. ببین اون پیرمرد رُ. به‌تر بود اول به ایشون تعارف می‌کردی. چی؟ این کاغذه چیه؟ به‌به... آفرین دخترم... چه شعر قشنگی! از حافظه؟ همون شاعرِ شیرازی؟ بالا بلند عشوه‌گرِ نقش‏باز من ... كوتاه كرد قصه‌ی زهدِ درازِ من ... پس چرا هیچ کدام از کسانی که با من وارد ایستگاه شدند درکنارم نبودند؟ خدایا...

چشم‌هایش جام عسل بود، ماه در چشمش خواب بود، چیزی در جانم زبانه می‌کشید. ناپاکی ذهنم زهدم را نشان رفته بود، در گوشم مدام می‌خواندند شیاطین ‌ وحی “داروغه‌ها دروغ می‌گویند”, به هزار زبان می‌خواندند، فریبی تمامی‌‌ وجودم را آشوب ساخته بود، در خود می‌سوختم. آتش زبانه می‌کشید در وجودم، ضربانم در لب‌هایم چنان می‌زد که صدایشان در گوشم پیچیده بود، اغوا شدم، از خود بی‌‌خود، تنِ عریان‌اش را در سر پروراندم، انحنای اندام‌اش را تنیده بر خویش از سر گذراندم، سراسر خواهش شدم، سلول‌هایم به تکرار نجوا میکردند “داروغه‌ها دروغ می‌گویند” …

- بلندبلا، من داروغه‌ی این شهرم، غم بر چهره‌ی رعیت خاریست بر چشم‌ام، مرا محرم بدانید به کمکی‌ که ساخته است، استجابت می‌کنم…
+ خواهشی ندارم، مسافرم، به ملاقاتِ‌‌ او که چشم به راه است
-ضربه‌های شلاق باید توان از شما گرفته باشد، با من بیایید تا حشم و خدم التیامی آمده کنند بر زخم‌تان، خود به طرفت‌العینی می‌رسانم‌تان
+ …
- …


چشم‌هایش جام عسل بود، به جبر، به تهدید، با ضربه‌های پیاپی، لاجرعه نوشیدم، بر منحنی اندامش سوار و به زور راندم، ناله‌هایش در گوشم مدام تکرار می‌شد، زمین ‌و آسمان در گوشم نفس زنان زمزمه می‌کردند : داروغه‌ها دروغ می‌گویند…


زیر نور ماه، به یاد آوردم، تو، بلند بالا، با آن ماه‌گیر، از کدامین چشمه نوشیده‌اند چشم‌های تو که شهر کویرِ سراسر تکراری‌ست، ماه از پشت دست‌ات رها شد، ستاره‌ها در آسمان مرده بودند، ماه تنها روشنایی‌ی صفحه‌ی سیاه‌ِ آسمان بود...


دستانم را بر گردن‌اش فشردم. چهره‌اش هزار رنگ گرداند، سیاه شد، در تاریکی‌ی شب گم شد... از اطرافش هیاهو به پا خواست: داروغه را کشتند، داروغه‌ی شهر را در ایستگاه پایانی‌ی قطارهایی که هرگز نیامده‌اند، کشتند... ماه پایین آمد، سیاهی در سیاهی گم شد

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.