سعی کن یه روزی هیچی نشی
آدم اگر یه چیزی بشه مجبوره تا آخر عمر همون چیز بمونه
مثلن ابی. شما ممکنه فکر کنید ابی آدم خوشبختیه. اما ابی از روزی که ابی شد دیگه هیچ وقت شاد نبود. دیگه هیچ وقت نتونست با کسی بره ماهیگیری. دیگه هیچوقت نتونست با کسی بره جنگل شکار توله خرس. دیگه هیچوقت نتونست از درخت بالا بره چوب بکنه تو لونهی زنبورهای عسل. دیگه هیچ وقت نتونست همونی باشه که دوست داره فقط برای چند روز ادامه پیدا کنه. همهاش مجبور بود توی هر جمعی برای مردم بخونه. حتا اگر جمعی هم وجود نداشت دیگه مجبور بود خودش فراخوان بده. بگه آهای مردم! بیایید! میخوام براتون بخونم...!
بنابراین ما باید تمام تلاشمون در طول زندگیی دو سه روزه این باشه که یه روزی هیچی نشیم
اینجوری میتونیم هر روزی یه چیزی باشیم. یه روز آهنگر، یه روز مهندس، یه روز کارگردان، یه روز عرق بازیکنهای والیبال از روی زمین پاککن، یه روز دروازهبان، یه روز شکارچی، یه روز ماهیگیر، یه روز جنگلبان، یه روز پرستار، یه روز مُردهشور، یه روز آسانسورچی،...
میدونید بزرگترین آرزوی من چیه الان؟ اینه که ابی بیست و پنج سالاش بشه. من هم بیست سالام بشه که ابی ازم چند سال بزرگتر باشه و بتونم داداش صداش کنم. بعد با هم بریم توی جنگلهای شمال. یه چادر بزنیم اونجا. ابی بره هیزم جمع کنه. من هم تا برادرم برمیگرده بساط چایی رُ آماده کنم. بعد که ابی دیر کرد نگراناش بشم. اما ببینم با کلی چوب زیر بغلاش از بین درختها داره پیداش میشه. براش دست تکون میدم. اون هم فقط لبخند میزنه. میآد کنارم میشینه. زانوهاش رُ میگیره توی بغلاش و به هیزمهایی نگاه میکنه که دارم میچینمشون. آتیش که روشن شد بهش میگم:
