درجهی اندوهگنان
» به نظرِ من قوانینی در این دنیا وجود داره که به دلیلِ اینکه تکرارپذیر نیستند یا بسامدِ تکرارشون خیلی کمه، علوم تجربی از دستیابی به اونها عاجزند. مثلن فرض کنید یکی از قوانین این باشه که هر کس در ده هزارمُین روز از زندگیش پسته بخوره میگرن میگیره. خب اگر کسی از این قانون یا قانونهای شبیهِ این آگاهی داشته باشه همیشه حواساش هست توی دههزارمُین روزِ زندگیش پسته نخوره. ولی هیچکدوم از ما (هیچکدوم از کسانی که من میشناسم) از این قوانین آگاهی نداریم. همیشه و هر روز اتفاقاتی برامون میافته که خیلی راحت میشده جلوشون گرفته بشه، اما به قضا و قدر نسبتشون میدیم.
» توی زبانِ فارسی خیلی وقتها برای اینکه گفتنِ واژهها راه آحتتر بشه اونها رُ بهصورتِ خلاصه بیان میکنند. مثلن به «راه آهن» میگن «راهَن». یا مثلن به «راه آحت» میگن «راحت». از این دست مثالها خیلی زیاده.
» برگرفته از کتابِ کیمیای سعادت:
یزید بن مذعور گوید اوزاعی را بهخواب دیدم، گفتم: «مرا خبر ده از عملی که بهتر است تا بدان تقرب کنم». گفت: «هیچ درجه بلندتر از درجهی عالمان ندیدم و از آن بگذشتهتر درجهی اندوهگنان». و این یزید مردی پیر بود، پس از آن همیشه میگریستی تا فرمان یافت، چشم تاریک شده.
هفت هشت تا چیز توی این دنیا هست که هیچ کس ازشون خبر نداره و من الان میخوام یکیشون رُ براتون بگم.
چند شب پیش زیر یه لوستر خوابیده بودم. نیمهشب که از خواب پا شدم دیدم چیزی شبیهِ زنگوله به چند جای لوستر آویزونه. فکر کردم دارم خواب میبینم؛ زنگوله؟ آویزون به لوستر؟ په! مطمئنم دارم خواب میبینم. صبح که از خوب پا شدم تا ظهر یادم نبود که شبِ قبل چه خوابی دیده بودم. ولی وقتی نگاهام به لوستر و زنگولههایی که ازش آویزون بود افتاد، فهمیدم که دیشب خواب نمیدیدم. رفتم جلو و با انگشت به یکی از زنگولهها ضربه زدم. صدایی که به گوشام رسید صدای یک زنگ نبود. صدایی که در فضا پیچید تا چند دقیقه ادامه داشت. شبِ گذشته هم همین صداها رُ شنیده بودم. من خواب نمیدیدم، اما از اون شب متوجهِ خوابی شده بودم که خودش رُ گاهی به شکلِ زندگی به من نشون داده بود.
از وقتی اون مرحوم مُرد، زن عمو کشور با پسرش تنها زندگی میکنه. پسره معتاده. همیشه با کتک از مادرش پول میگیره. جز خوردن و خوابیدن کاری نداره. کشور هم که بنده خدا زورش نمیرسه. یه زمانی توی دانشکده کشاورزی ِ دانشگاه تهران کار میکرد و الان هم که بازنشست شده هر چی در میآره میده به این بچه. با حقوقِ بازنشستگی زندگیش میچرخه. عمو ابوالفضل قبلن یه زن دیگه داشت. ولی چون بچهدار نمیشد از هم طلاق گرفتن. طلاق که گرفتن اومد با کشور ازدواج کرد که از شوهر قبلیاش طلاق گرفته بود و یه پسر داشت. من همیشه برام سوال بود که این زن عمو اگه استادِ دانشگاهه پس چرا بهش نمیآد؟ داود چندین سال آلمان بود. ماماناش به زور فرستاده بودش آلمان که برای خودش یه پُخی بشه. بیست سال بعد هم که برگشت، معتاد شده بود. عمو مُرده بود و این پسره هم شد وبالِ گردنِ مادرش. به جای اینکه برای خودش کسی بشه تبدیل شده بود به انگلِ اجتماع؛ یه نفر که به زبانِ آلمانی مسلطه، اما از راهِ کتک زدن پول درمیآره. بعدن فهمیدم که این بنده خدا استاد نبوده توی دانشکده؛ جزوِ نیروهای خدماتی بوده. برای همین بهش نمیاومد استاد دانشگاه باشه. کشور جزوِ اولین خدمتکارهای دانشگاهی بود که بچهاش رُ فرستاد آلمان. قبل از کشور این کار فقط بین اساتید رواج داشت. بعد از کشور خیلی از خدمه جرات پیدا کردند و بچهشون رُ فرستادند اون ورِ آب. با خودشون میگفتند اگه کشور تونسته، پس ما هم میتونیم. حالا که داود برگشته، بهش میگیم بنده خدا، تو که آلمانیات انقدر خوبه، چرا نمیری تدریس کنی؟ تدریس خیلی خوبه الان پولاش. خودمون بهش نمیگیما؛ به بقیه میگیم که بهش بگن. بقیه هم بهش نمیگن، یعنی حقیقتاش کسی جرات نمیکنه چیزی بگه. همه از کتک خوردن میترسن. حتا گاهی فکر میکنیم که شاید این پسره اصلن آلمانی بلد نیست. فک کن، بیست سال آلمان باشی و آلمانی یاد نگیری. خیلیه. بیچاره عمو هم هیچوقت زنِ خوبی گیرش نیومد. اون از زنِ قبلیش که بچه میخواست و گذاشت رفت، این هم از کشور که هیچوقت اخلاقش با عمو یکی نبود. یه بار از هم طلاق گرفتن، ولی باز دلشون برای هم تنگ شد و ازدواج کردن. این اتفاق دو بار دیگه هم افتاد و سه طلاقه شدند. بعدش دیگه نتونستن با هم ازدواج کنن. ما هم گشتیم برای عموم یه زنِ آروم و مهربون پیدا کردیم. ولی کشور طاقت نیاورد؛ دوست داشت دوباره با عمو زندگی کنه. راهاش رُ هم خوب بلد بود. اول رفت با شوهر قبلیاش ازدواج کرد، که از سه طلاقه بودن در بیاد. بعد طلاقاش داد و اومد زندگیِ اینها رُ به هم زد و یه کار کرد طلاق بگیرن. طلاق که گرفتن دوباره با هم زندگی کردن، زندگی که چه عرض کنم؛ بیچاره عمو هیچوقت نفهمید زندگی یعنی چی. آخرین باری هم که با هم بودن، انقدر زندگی نکردن تا قاصد مرگ از راه رسید و عمو رُ با خودش برد. حالا کشور مونده و یه پسر ِ معتاد. پسر ِ معتادی که هیچ وقت به هیچ جا نرسید.
برگههای پارهی چند تقویم را نشانات دهم تا تو را با غم ِ آنچه از یکی بودنِ روزها و فصلها بر من گذشته است آشنا کنم. در همهی این سالها، همیشه آرزو میکردم وقتی صفحهی امروز را ورق میزنم، «تو» مناسبتِ فردایاش باشی. اما من هیچوقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه میرسید را نخوردم، اگرچه رویاش سبز و غنچههایاش شکوفا بود. همیشه میگفتم: «بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود» و نمیشد.
این مربع که پر میشد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافتد، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چه چیز فکر میکردم یا چه در ذهنم بود. حدس میزنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمیکرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راهراهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک میشدی لبخندت کمکم تمام ِ صورتت را میگرفت. من هم بی آنکه جوابت برایم مهم باشد، اولین سوالی که همیشه از تو میپرسیدم این بود که چرا میخندی.
من یه کم احساس خستگی میکردم این چند روز، رفتم دکتر. دکتر گفت چته. گفتم احساس خستگی میکنم. گفت چرا؟ هیچ جوابی ندادم. فقط نگاش کردم. گفت بذار معاینهات کنم. معاینهام که کرد گفت کلیهات داره برعکس کار میکنه. یعنی به جای اینکه مواد زائد رو از خون بگیره دفع کنه، مواد مفید و موردِ نیاز رو داره از خون میگیره دفع میکنه. برای همین کم خون شدهای و احساس خستگی میکنی. بعد برام یه آزمایش ِ کم خونی نوشت، که برم مطمئن شم کم خون هستم. آزمایشگاه اتاق بغلی بود. رفتم اتاق بغلی، دکتر هم با آزمایشی که در دست داشت پشت سرم اومد. یه شلنگ با سوزن زد توی دستام، سر دیگهاش رو انداخت توی یک گالن ِ پنج لیتری. یه کم صبر کردیم. خون همینجور توی سطل بالا میاومد. به درجهی چهار که رسید ایستاد. گفت نیگا کن اینجا رو، تو چهار لیتر خون توی بدنات داری. آدم ِ سالم پنج لیتر خون باید داشته باشه. تو کم خونی داری. که دلیلاش همونیه که گفتم. کلیهات داره برعکس کار میکنه. گفتم: کجا رو؟ گفت: اینجا رو، اینجا. با دستاش داشت عددِ چهاری که روی سطل نوشته شده بود رو نشون میداد.
- چوق کبرید دارین شما آقای محترم؟
با توجه به اینکه این روزها الماسِ تقلبی توی بازار خیلی زیاد شده، بر آن شدم که تفاوتِ الماسِ اصل و تقلبی رو اینجا با یک شکل به دوستان نشون بدم. همون طور که در شکلِ زیر میبینید، الماسِ اصل سه بعدیه. و تقریبن پنج وجهی هم هست. اما الماسهای تقلبی برشِ خیلی سادهای دارند، تقریبن لوزی هستند و مسطح هم هستند (سه بعدی نیستند):
