the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا (۳)

برگه‌های پاره‌ی چند تقویم را نشان‌ات دهم تا تو را با غم ِ آن‌چه از یکی بودنِ روزها و فصل‌ها بر من گذشته است آشنا کنم. در همه‌ی این سال‌ها، همیشه آرزو می‌کردم وقتی صفحه‌ی امروز را ورق می‌زنم، «تو» مناسبتِ فردای‌اش باشی. اما من هیچ‌وقت فریبِ بوی بهار که بی تو از راه می‌رسید را نخوردم، اگرچه روی‌اش سبز و غنچه‌های‌اش شکوفا بود. همیشه می‌گفتم: «بی تو سال‌هاست که سالی نو نمی‌شود» و نمی‌شد.

وقتی از راه رسیدی، اول‌اش فکر می‌کردم باز هم خیال کرده‌ام. باز هم صدای باد بوده که بر در کوبیده و مرا از جا پرانده است. اما نه، حالا بعد از این همه سال، تو زودتر از بهار از راه رسیده‌ای. چشم‌های‌ام که به نور عادت کردند، فهمیدم که خیال نکرده‌ام؛ این همه سال منتظر بودن ارزش‌اش را داشت. من حالا باور کرده‌ام که این بار فریبی در کار نیست، که صدای تو، بوی تو، دستان ِ تو، همه واقعی هستند. بهار تویی. دست‌های‌ات را به من بده تا من هم جوانه بزنم. به من اجازه بده تا مثل تو سبز شوم، بگذار با تو یکی شوم تا من هم بوی بهار بگیرم

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خیال

من از قوانین کارگر و کارفرما چیزی نمی‌دونم. من نمی‌دونم چه‌وقت می‌شه گفت یه کارگر اون‌قدر کار کرده که عرق‌اش اجازه می‌ده به‌ش پولی پرداخت بشه یا چه‌وقت اون‌قدر دیر شده که بشه شکایتی کرد. آخرین باری که رفته بودم دکتر، به‌م گفت چیزی نیست، خیال کرده‌ای. حالا هم فقط برای همینه که می‌رم سر کار. آدم که تو خونه تنها باشه، هزار جور فکر و خیال به سرش می‌زنه. نمی‌گم پول‌اش برام مهم نیست، ولی خب، تا حالا شکایتی هم نکرده‌ام. آره، من خیال کرده بودم! خیال کرده بودم پول بهایی نیست که برای به‌دست آوردن خیلی از چیزها باید پرداخت کرد. با خودم فکر می‌کردم وقتی پای عشق در میونه، با یه لقمه غذای شب مونده هم می‌شه به زندگی ادامه داد. خیال می‌کردم همین که شنیدنِ صدای تو، با شنیدنِ صداهای دیگه برام فرق داره کافیه برای ساختنِ آینده‌ای که دستِ هیچ کس به‌ش نمی‌رسه...
اما حالا... دیگه خیلی وقته می‌دونم خیال یعنی چی... آره، من خیال کرده بودم

محصولِ ۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خوش‌حال‌ام عطیه

یه نفر توی وبلاگ‌اش یه جمله‌ای نوشته که هزار تا هم لایک زده‌اند براش توی گوگل ریدر. اون جمله اینه:

«آدما آدامس نيستن كه وقتى شيرينيشون تموم شد، تفشون كنيد بيرون...»

راست‌اش من با جمله‌ی بالا مخالف‌ام چون به نظرم بی‌معنی می‌رسه. با جمله‌ی زیر هم مخالف هستم:

«هندونه‌ها آدامس نیستند که وقتی خوردیم‌شون پوست‌شون رُ بندازیم دور»

اگر یک کم فکر کنید متوجه می‌شید که چرا من حق دارم با دو جمله‌ی بالا به یک اندازه مخالف باشم.

دوستان
اینشتین، این نابغه‌ی بزرگِ ریاضیات و فیزیک، جمله‌ی معروفی داره که می‌گه:
«خوش‌حال‌ام که مالِ من نیستی» (آره، اگه مالِ من بودی واقعن بد می‌شد.

هنوز هم بعضی وقت‌ها که یادت می‌افتم، شیرینیِ تموم نشده‌ات زیرِ زبون‌ام ته مزه‌ی خوبی می‌ده، مزه‌ی خیاری که تازه از بوته چیده باشن‌اش حتا...)

محصولِ ۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آیا هنوز عاشق هستید؟

if you are married,
before you get to home,
buy your wife some flowers and surprise her on your arrival
show her that there is still something called love inside of you
show her that you still love her as much as you did on the first day
show her that a true love happens once and never dies
show her that you sill strive for passion
show her that her father was not wrong when he accepted you as his Gholam :D

محصولِ ۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بیا که ما عشق را به شما بدهکاریم

این دمادم آخر عمر که اجل سنگ من را به سینه می‌زند، بی تو چشم فروبستن کار من نیست، بی‌تاب و بی‌قرار رفتن کار من نیست، قدر چشم برهم گذاشتنی قدم به راه ما بگذار، بیا تا کار ما به دست شما تمام شود. چند روز مرگ را فرجه بگیرم؟ هر روز بهانه‌ات کنم که می‌آیی، که تا غروب صبر کند، که تا سحر مجالم دهد. گوشم به صدای کوبه‌ی در ناشنوا شد از بس که اجل کوبید و نکوبیدی. تقصیرها شمردنی نیستند، رهای‌شان کردم، دست از شمارش‌شان کشیده‌ام، دست به سینه، چشم به انتظار شما، ثانیه می‌شمارم. بیا و این اعلانِ "تا اطلاع ثانوی..." را از پشت شیشه‌های هرچه پنجره که می‌بینم بردار. همینک بیا، تا آخرین سلول‌های این تن رمق از کف نداده‌اند دستی برسان. من که گره خورده با صبوری‌ام، از بس که نیامدی و راه‌ها همگی به انتظار ختم شد، حالا اما اجل را صبر و طاقتی نیست آن‌قدر که بیایی. بیا که ما عشق را به شما بدهکاریم...

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بستنی

ممکنه این سوال برای شما هم پیش اومده باشه که بالاخره بستنی رُ باید آروم خورد یا تند؟ خب راست‌اش نمی‌شه خیلی راحت به این سوال جواب داد. هر کدوم خوبی‌ها و بدی‌های خودش رُ داره.

اگر تند بخورید خوبی‌اش اینه که کم‌تر نگرانِ این هستید که ای داد الانه که بستنی‌ام تموم بشه. چون وقتی بستنی‌تون تموم بشه دیگه نگرانِ تموم شدن‌اش نیستید. بدی‌اش هم اینه که لذتِ کم‌تری از خوردن‌اش می‌برید چون زود تموم می‌شه. یه بدیِ دیگه‌اش اینه که شما وقتی تند بستنی می‌خورید همه‌اش نگرانِ سریع تموم شدن‌اش هستید! (در صورتی‌ که اگر آروم بستنی بخورید نگرانِ سریع تموم شدن‌اش نیستید)

اما خوبی‌ها و بدی‌های یواش بستنی خوردن؛
یکی از خوبی‌هاش اینه که شما لذتِ بیش‌تری از خوردنِ بستنی‌تون می‌برید چون خوردن‌اش خیلی طول می‌کشه. بدی‌اش اینه که شما مدتِ خیلی زیادی نگرانِ این هستید که بستنی‌تون هر لحظه ممکنه تموم بشه!

یه فرق ِ دیگه اینه که شما وقتی سریع بستنی می‌خورید به بستنی‌تون عادت نمی‌کنید! خیلی سریع بستنی‌تون تموم می‌شه و فرصت‌اش پیش نمی‌آد که زیاد با هم باشید. اما اگر خوردنِ بستنی‌تون فقط یه کم بیش‌تر از حد معمول طول بکشه دیگه نمی‌شه کاری‌اش کرد؛ به هم عادت می‌کنید. وقتی بستنی‌تون تموم بشه براتون خیلی سخته به‌ش فکر نکنید. به رخت‌خواب هم که می‌رید از این ور می‌شید به بستنی فکر می‌کنید. از اون ور می‌شید به بستنی فکر می‌کنید.

بعضی‌ها اما بر این عقیده هستند که همون‌طور که شما وقتی ازدواج می‌کنید بعد از یه مدت به همسرتون عادت می‌کنید و دوست دارید برای مدتی ازش دور باشید، برای بستنی هم همین‌طوره. اگر آروم بستنی بخورید، هم از خوردن‌اش لذت می‌برید، هم به‌ش عادت می‌کنید، و هم وقتی تموم بشه دوست دارید برای یه مدت هم که شده ازش دور باشید و این دوری آزارتون نمی‌ده. ولی وقتی بستنی رُ تند می‌خورید مثل اینه که فقط [پنج‌شنبه‌ها] با یه نفر باشید. زود تموم می‌شه، اما دوست دارید باز هم با هم باشید، باز هم یه پنج‌شنبه‌ی دیگه از راه برسه و برید با هم بستنی بخورید :)

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مسیحای من

مسیحای من…

تو بار ِ گناهانِ ما را و ما
سنگینی ِ نگاه ِ تو را بر دوش می‌کشیم

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کنار من باش

آدم اگر به‌ترین آب میوه گیریِ دنیا رُ هم خریده باشه
عشق‌اش که کنارش نباشه
هیچ آب هویجی به‌ش نمی‌چسبه

محصولِ ۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

همه‌ی چیزی که به آن نیاز داری عشق است

سلام دوستان

من اگه خدا بودم...
من اگه خدا بودم می‌گفتم نماز هفته‌ای فقط یه بار. می‌تونید حدس بزنید چرا؟

می‌گم براتون

دو تا مطلب عرض می‌کنم خدمت‌تون در مورد عشق و عاشقی. هر دو تاش ممکنه برای کسانی که ازدواج کرده‌اند خوشایند نباشه. ولی به هر حال چاره‌ای نیست. مطلبیه که باید گفته بشه. برید جلوی آینه بایستید و اگر کسی گفت چرا دارید می‌شکنید؟ شهامت داشته باشید و بگید: «آینه چون نقش تو بنمود راست، خود شکن آینه شکستن خطاست». به هر حال شما نباید از خوندن این مطلب ناراحت بشید. باید باهاش مواجه بشید. خیلی آروم...

یکی از دوستان‌ام چند شب پیش خوابی دیده بود:

دیشب خواب دیدم هدیه اومده بود خواستگاری‌ات
تو به‌ش گفتی نه؛ و تا آخر عمرت پشیمون بودی
من هر چند سال یه بار می‌اومدم و به‌ت می‌گفتم آخه چرا مَرد؟! چرا به‌ش جوابِ رد دادی؟ اما تو چیزی نمی‌گفتی
آخر ِ عمرت رسیده بود. گفتم هنوز هم نمی‌خوای بگی؟
آروم از بغل چشم‌هات چند قطره سر خورد، تا روی لب‌ات
بعد لب‌هات شد یه خط ِ ممتد.
نگاه‌ات بسته شد به دور دست و گفتی: «وقتی عشق‌ات اومد تو آشپزخونه تا برات قرمه‌سبزی بپزه، فاتحه‌ی اون عشق خونده ست...»
بعد دیگه صدای نفس نفس زدن‌ات رُ نشنیدم. تموم شدی


مطلب بعدی که می‌خوام خدمت‌تون عرض کنم دیالوگیه از فیلم «playing by heart»

Hannah: And you really didn't sleep with her?
Paul: No, of course not.
Hannah: And - you didn't want to sleep with her.
Paul: Oh, God, yes.

Paul: When I came home that day I realized that I was more in love with you than ever before.
Hannah: Well how did that thunderbolt strike you?
Paul: Because I made a choice. I took one look at you and I knew I made the right choice
I know that sounds daft...
but my love for somebody else...
made me love you more...
because I sought..
to reclaim myself.
And, Hannah...
you're still the right choice.

Hannah: We made a child that day.
Paul: We did indeed. Our Jo-Jo.
Hannah: Yeah. We did indeed

…

Do you want to know...
why I didn't sleep with Wendy?

Well, I never
slept with Wendy...

because I was
too much in love with her.

…

Well, you seem to know me
a lot better than I know you.
You know that's not true.
Do you remember what you told the kids about falling in love?

- No.
- Well, I do.

You said that the wonderful thing about falling in love
is that you learn everything about that person, and so quickly.
And if it's true love
then you start to see yourself
through their eyes...
and it brings out
the best in you...
and it's almost as if you're
falling in love with yourself.


بذارید یه چیزی براتون تعریف کنم

من عاشق معلم پنجم دبستان‌مون بودم. اون وقت‌ها عشق یه مفهوم دیگه‌ای داشت. عاشقی در نرسیدن بود.
و من به کمال عاشق بودم
یادمه به خاطرش توی قندونِ مدیرمون شاشیدم. با چه دلهره‌ای... الان که یادم می‌افته، تو چشم‌هام اشک جمع می‌شه
مدیر، همه‌ی بچه‌ها رُ از کلاس بیرون کشید. من اما موندم پشتِ درِ کلاس. پیدام نکرد

یه دلِ سیر نگاه‌اش کردم
هیچ‌وقت نفهمید چرا من کتبی‌هام همه خوبه، اما شفاهی‌هام همه لال‌مونیه
این لکنتی که توی کلام دارم، داغ ِ دوسِت دارمیه که هرگز گفته نشد

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سه شب است که خواب شما را می‌بینم

خیلی حرصم می‌گیره وقتی می‌فهمم غیر از من کس دیگه‌ای هم عاشق هدیه تهرانی هست. کاش می‌شد عشق به یه نفر رُ برای بیست سال پتنت (patent) کرد. آخه اگر صد نفر دیگه هم مثل من عاشق هدیه تهرانی باشند، پس تکلیف جوهر رنگ و رو رفته‌ی دفتر خاطرات من چی می‌شه؟ پس تکلیف اشک‌هایی که ریختم چی می‌شه؟ هان؟

دیشب خواب دیدم دارم برمی‌گردم شهرستان. رفته بودم ترمینال جنوب. سوار اتوبوس شده بودم و سرم رُ به پنجره تکیه داده بودم. فکر می‌کردم هدیه هم بیاد. حداقل این‌بار برای خداحافظی. اما نیومده بود. تنهایی تنها کوله باری بود که با خودم از این شهر می‌بردم. اتوبوس که حرکت کرد به راننده گفتم نگه دار. نشنید. داد زدم! نگه دار آقای راننده! همه‌ی مسافرها برگشتند و به من نگاه کردند. باورم نمی‌شد! هدیه بود! بین کسانی که برای خداحافظی اومده بودند!

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

عطیه

سلام عطیه
خوبی؟

باز هم صبح شده و من با صدای قُل قُلِ سماوری که تو برپا کرده‌ای از خواب بیدار شدم

تا قبل از این‌که با تو ازدواج کنم هیچ وقت چارچوب نداشتم. هیچ وقت نمی‌خواستم چیزی رُ به همون ترتیبی انجام بدم که هر روز انجام می‌دادم. تنها چیزی که ترتیب‌اش برام مهم بود ترتیب چرخوندن قفل گاو صندوق صاب کارم بود که خودش یادم داد، منم با همون ترتیبی که یاد گرفته بودم صندوق‌اش رُ خالی کردم، اما باز هم هیچ ترتیبی نمی‌تونست آرومم کنه

شاید باورت نشه عطیه

اما عادت کردن به هیچ ترتیبی به اندازه‌ی پا گذاشتن تو به زندگی‌ام من رُ آروم نکرد
تو به‌ترین هدیه‌ی خداوند به من بودی :)

محصولِ ۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

Delightful

fallen angel: can I ask you a bunch of questions for an interview-like thing?
somebody: sure, I'd be happy to answer them all :)
fallen angel: okay

fallen angel: Who was the most important person in your life? Can you tell me about him or her?
somebody: well, I think it was my father and mother, because they helped me a lot to become who I am now
fallen angel: kool

fallen angel: Who has been the kindest to you in your life?
somebody: my mother
fallen angel: seems that mothers always are
somebody: yea :) they are

fallen angel: What is your earliest memory?
somebody: earliest nicest? sadest?
fallen angel: eairliest period
somebody: hmm, nothing specifically
fallen angel: huh

fallen angel: If you could hold on to one memory from your life for eternity, what would that be?
somebody: the time being in high school, it was the most delightful period of my life
fallen angel: cool

fallen angel: How has your life been different than what you'd imagined?
somebody: well, I'd never thought much about the way I could build my future. I had always had this in my mind that future will happen the way it wants, no matter we like it or not, I mean, I believe that our efforts has the least effect on defining it, so, I have always tried to, just to be nice to other people, to make them happy as much as I can, for it will return to me in future
fallen angel: holy crap that is deep
somebody: :)

fallen angel: How would you like to be remembered?
somebody: remebered as someone who made a difference
fallen angel: how so
fallen angel: what diffrence
somebody: hmm...
somebody: I don't know, being different happens, I want it to happen, just don't know how!
fallen angel: lol

fallen angel: Do you have any regrets?
somebody: No, I have always made the right decesions in the right moments, so I don't regret anything
fallen angel: kool
somebody: you know
somebody: there is nothing to regret for anybody, we all think that our decesions are the best when we are making them, so there is no point in regreting in future
fallen angel: again deep

fallen angel: What does your future hold?
somebody: my long-term future holds everything that I have in my dreams, everything that have been put in my mind from the very beginning, from the day I came to life,
somebody: but if you ask me about short-term futures, as I told you, it's out of my hands
fallen angel: yes true

fallen angel: When and where were you born?
Where did you grow up?
What was it like?
fallen angel: sorry felt like just lumping those 2 get her
somebody: I was born and grown up in ... . You know it was really cool, all of my childhood and adolescenthood, I really miss those days, there was no pain, no bad memories, I'm happy for that
fallen angel: sounds awsome
somebody: yea, really awesome

fallen angel: What is your best memory of childhood? Worst?
somebody: Well, being apart from my mother and father for one month was really different, for they went on a journey and I was left to my relatives. My grandma, my dear cousin, my aunt, my uncles, you know, they made it really easy for me to experience a new kind of life, and I liked it
fallen angel: sounds like fun my rents would never do that

fallen angel: thank you
somebody: you are welcome
fallen angel: *highfives*
somebody: *highfives* back
fallen angel: lol

محصولِ ۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ نفت‌کش‌ها

به‌نام خدای مهربونی که هیچ کس رُ ناامید برنمی‌گردونه از درگاه‌اش.
روی همین کره‌ی زمینی که همه‌ی ما صبح با صدای خروس‌اش از خواب بلند می‌شیم و شب زیر پرده‌ی سیاه‌اش به‌خواب می‌ریم، توی یه ده کوچیک، دو تا پهلوون زندگی می‌کردن، یکی از یکی پاک‌تر، یکی از یکی باخداتر، یکی از یکی بی‌گناه‌تر. این دو تا پهلوون قصه‌ی ما هیچ‌وقت نافرمونی خدا نکرده بودن، هیچ وقت دل کسی رُ نشکونده بودن، هیچ کس مال حرومی به‌دست نیاورده بودن. باسه‌ی همین بود که خدا خیلی دوست‌شون داشت و هیچ‌وقت دعایی که از دل پاک‌شون برمی‌اومد رُ بی‌جواب نمی‌ذاشت. این دو نفر که تو ده خودشون و تا چندتا ده اون‌ورتر هم به مستجاب‌الدعوه بودن معروف بودن، دعا نمی‌کردن مگر این‌که اون دعا برآورده می‌شد.

تا این‌که یک روز...

یکی از پهلوونای قصه‌ی ما عاشق همون دختری شد که اون یکی پهلوون هم عاشق‌اش شده بود. همه‌ی مردم ده از این موضوع خبردار شده بودن و صحبت عشق مشترک این دو پهلوون، همه جا پیچیده بود. اون روزا هنوز رسم نبود که دوتا مرد با یک زن ازدواج کنن، طاقت پهلوونای ما هم که دیگه طاق شده بود. این بود که یکی از پهلوونا راهی به ذهن‌اش رسید.

روز نبرد فرا رسید. همه‌ی مردم ده تو میدون جنگ جمع شده بودن. اولین پهلوون پا به میدون گذاشت. زمین رُ بوسید و دست به دعا برداشت. خدایا، کمک‌ام کن. پهلوون دوم هم پا به میدون گذاشت. زمین رُ بوسید و دست به دعا برداشت. خدایا، کمک‌ام کن.

هنوز لحظاتی از نبرد نگذشته بود که طوفان شدیدی همه‌جا رُ فرا گرفت. آسمون پر شد از ابرای سیاه. از دور غرشی به گوش رسید که هیچ شباهتی به صدای رعد نداشت. دورترها، چیزی از آسمون به‌زمین افتاده بود. همه‌ی مردم دست از تماشای مسابقه برداشتند و به سمت دشت دویدند. اما پهلوونای قصه‌ی ما دست بردار نبودند.

اسب آرزوها، از پنجره‌ی اسطبل به بیرون نگاه می‌کرد و توو دل‌اش، به همه می‌خندید.

محصولِ ۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سنگسار

تازگی‌ها خیلی زود عصبانی می‌شم. اما یه چیز خیلی جالبی که در مورد این عصبانی شدن‌ها وجود داره اینه که هر موقع عصبانی می‌شم خودم رُ از بالا می‌بینم، از بیرون همه چیز رُ می‌بینم، و دل‌ام برای خودم می‌سوزه که چه‌قدر خوار و پست به‌نظر می‌رسم از اون بالا

دیروز یک فیلم دیدم به‌نام «The Bridges of Madison County». یک فیلم عاشقانه. داستان‌اش درباره‌ی زن میان‌سالی بود که شوهر داشت و یک دختر شانزده ساله و یک پسر هفده ساله. این زن عاشق مردی می‌شه که یک روز به عنوان ره‌گذر از کنار خونه‌شون رد می‌شه.
من همیشه وقتی این‌جور فیلم‌ها رُ می‌بینم، چهار تا انگشت دست چپ‌ام رُ داخل موهام می‌کنم و با چشم‌های بسته به فکر فرو می‌رم. با خودم فکر می‌کنم عشق چیه که بیست سال بعد از ازدواج هم می‌تونه اتفاق بیافته؟ پس فرق عشق با سرماخوردگی چیه؟ اگر عشق با سرماخوردگی هیچ فرقی نداره (که نداره)، پس خیانت چه معنی پیدا می‌کنه؟ یعنی هر کس قرص سرماخوردگی می‌خوره خیانت کرده؟


دیگه چی؟ یک داستان که منبع نداره پس نیازی نیست در صدد رد کردن‌اش برآیید
روزی حضرت علی مردم را فراخواند تا زنی را سنگسار کنند. مردم با اشتیاق جمع شدند و هر کس سنگی برداشت. آن‌گاه حضرت علی فرمودند فقط کسانی می‌توانند سنگ بزنند که تا به حال گناه نکرده باشند. همه‌ی مردم سنگ‌ها را بر زمین انداختند و رفتند. حضرت علی و دو فرزندش هر کدام سنگ کوچکی برداشتند و به سوی آن زن پرتاب کردند. سپس او را رها ساختند.

+ یکی از چیزهایی که باعث می‌شود همیشه احترام بسیار زیادی برای حضرت علی قایل باشم این است که این شخص تنها کسی است که در هیچ‌کدام از سخنان‌اش شک و تردیدی ندیده‌ام (امیدوارم بفهمید منظورم چیست. خیلی‌ها هستند که درباره‌ی همه چیز با یقین حرف می‌زنند، اما یقین‌شان تو خالی‌ست). این خیلی برای‌ام عجیب است. حتی بزرگ‌ترین دانشمندان جهان هم هیچ‌گاه با قطعیت از چیزی سخن نمی‌گویند. اما برای علی، همه چیز فرق می‌کرد انگار. ببینید چه قطعیتی در این جمله‌ها وجود دارد: «آدم‌ها خوابند، وقتی مردند بیدار می‌شوند»، «به خدای کعبه که رستگار شدم»، «در تمام عمر هیچ‌گاه غبار تردید و تشویش بر خاطرم ننشست. اگر همه‌ی حجاب‌ها برطرف شوند بر یقین و طمانینه‌ی جانم اندکی هم افزوده نمی‌شود»

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ساقی سیم ساق من

یک بیت شعر از حافظ دیدم که خیلی قشنگ بود. ولی چون معنی‌اش را احتمالن نمی‌دانید آن‌را برای‌تان توضیح می‌دهم. اگر بگویم حافظ برای سرودن این بیت دو روز در اندیشه‌ فرو رفته است سخنی به گزاف نگفته‌ام:

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

سیم یعنی نقره. سیم ساق (sim saagh) اضافه‌ی تشبیهی است. ساق پا به نقره تشبیه شده است. ساق سیمین یعنی ساق ظریف و زیبا. حضرت حافظ جاهای دیگر هم از صفت سیمین برای ساق پای ساقی استفاده کرده‌اند:

رشته‌ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در بیت بالا حضرت می‌فرمایند مرا ببخش اگر تسبیح‌ام پاره شد. زیرا دست‌ام در دامن ساقی بود.

حالا ببینیم دُرد (dord) یعنی چه. حتمن نمی‌دانید شراب چیست. به تفاله‌ای که ته شیشه‌ی شراب جمع می‌شود دُرد می‌گویند. اگر آب‌لیمو یا آب‌غوره را هم دیده باشید ته شیشه‌شان دُرد جمع می‌شود. البته همه‌مان خوب می‌دانیم که حافظ شراب نمی‌خورده است و «می» یک جور شراب معنوی است و «دُرد» هم تفاله‌ای است که ته این شراب معنوی جمع می‌شده است. پس شراب دُرد دارد و هرچه هم دُردش کم‌تر باشد به‌تر است.

حتمن تا به‌حال «جام می» دیده‌اید. «جام می» شبیه گیلاس است. دهانه‌ی بزرگی دارد و بدنه‌اش باریک است. یعنی می‌توان گفت «جام می» همه‌اش دهانه است. برعکس کوزه، که دهانه‌ی بسیار کوچکی دارد و بیش‌ترش را بدنه‌اش تشکیل داده است.

حافظ می‌گوید اگر شرابی که ساقی زیبای من می‌دهد، همه‌اش هم دُرد باشد، باز هم همه حاضر هستند تمام تن خود را مانند دهان «جام می» کنند و با تمام وجود پذیرای این شراب باشند.

متن کامل شعر را [این‌جا] بخوانید.

حالا که سخن از ساقی و عشق و عاشقی به میان آمد، از شما می‌خواهم [این نوشته] را بخوانید. یکی از زیباترین نوشته‌هایی است که تا به‌حال درباره‌ی عشق خوانده‌ام. به زیبایی همان‌هایی است که نادر ابراهیمی می‌نوشت.

محصولِ ۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بندر پرل (۱)

دیروز فیلم [Pearl Harbor] رُ دیدم. دو تا نکته در مورد این فیلم وجود داشت که من می‌گم شما بنویسید. کسانی که امروز غایب هستند هم فردا از شما بگیرند بنویسند (هاها)

فیلم مربوط می‌شه به سال ۱۹۴۱ و بهبوهه‌ی جنگ جهانی دوم. دو تا پسربچه هستند (Rafe و Danny) که از بچگی دوست داشتند خلبان بشن، بعد که بزرگ می‌شن هردوشون وارد ارتش آمریکا می‌شن و خلبان می‌شن. هنگامی که می‌خواستند برای ورود به‌ارتش تست پزشکی بدهند یکی از این‌ها (Rafe) عاشق یکی از پرستارها (Evelyn) می‌شه و خلاصه عشق و لاو و قول ازدواج و از این‌جور حرف‌ها. اما چون Rafe برای رفتن به یک ماموریت جنگی در اروپا داوطلب شده بوده مجبور می‌شن از هم جدا بشن تا وقتی برگشت ازدواج کنند. بعد از یه مدت هواپیمای Rafe سقوط می‌کنه و خبر مرگ‌اش می‌رسه. خلاصه Danny خبر مرگ دوست‌اش رُ به نامزدش می‌رسونه و از قضای روزگار این‌دوتا کم‌کم حسابی عاشق هم می‌شن و تصمیم به ازدواج می‌گیرن. بعد از یه مدت Rafe که هواپیماش سقوط کرده بود ولی نمرده بود برمی‌گرده و می‌بینه که ای داد بی‌داد به‌ترین دوست‌اش عاشق نامزدش شده و تازه می‌خوان با هم ازدواج هم بکنند! این می‌شه که میونه‌ی این دو نفر به‌هم می‌خوره. Rafe هم به نامزدش می‌گه وقتی من هواپیمام توی دریا سقوط کرد از خدا خواستم که فقط یک‌بار دیگه بتونم تو رُ ببینم. حالا هم که دیدم‌ات، دیگه برو گم شو با همون Danny زندگی کن! Evelyn هم این وسط سر دو راهی می‌مونه. از یک طرف عقش قدیمی‌اش برگشته، از یک طرف به عقش جدیدش قول ازدواج داده، اصلن یه وعضیه! Evelyn به Rafe می‌گه بر من خرده مگیر چون من فکر می‌کردم هواپیمات توی دریا سقوط کرده و مُرده‌ای. کم‌کم Rafe به این نتیجه می‌رسه که اتفاقی که افتاده اجتناب‌ناپذیر بوده و دیگه کاری‌اش نمی‌شه کرد. برای همین بی‌خیال می‌شه و رابطه‌اش با Danny دوباره خوب می‌شه. بعد از یه مدت Evelyn می‌آد پیش Rafe و به‌ش می‌گه که ببین آقاجون، خودت خوب می‌دونی که تو اولین و آخرین عقش من بودی و من همیشه به یادت می‌مونم! و یه نکته‌ی دیگه این‌که من الان از تو حامله هستم! ولی فعلن به Danny چیزی نگو تا ببینیم چی می‌شه.

از یه طرف دیگه ژاپن به ناوهای آمریکایی در بندر پرل حمله می‌کنه و همه چیز رُ با آب یکسان می‌کنه. آمریکا هم که تا اون موقع در جنگ جهانی دوم شرکت نداشته وارد جنگ می‌شه و به ژاپن حمله می‌کنه. Rafe و Danny در این جنگ شرکت می‌کنند. Danny به شهادت می‌رسه و Rafe هم که از خدا خواسته برمی‌گرده و با Evelyn ازدواج می‌کنه و اسم بچه‌شون رُ هم Danny می‌گذارند.
موقعی که Danny داشت توی بغل Rafe به شهادت می‌رسید Rafe گریه می‌کرد و به‌ش می‌گفت نه تو نباید بمیری! Danny گفت چرا نمیرم؟ Rafe هم گفت نباید به‌ت بگم ولی می‌گم، تو داری پدر می‌شی! Danny هم گفت حالا دیگه تو پدر اون بچه هستی، این رُ گفت و شهید شد.

چیه؟ نکنه الان منتظر هستید دو تا نکته بگم؟ تمام این‌چیزهایی که تا حالا گفتم نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم رُ در آینده می‌گم.

محصولِ ۱۳۸۶ آبان ۷, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خیانت

ممکنه این سوآل براتون پیش اومده باشه که این دختری که عکس‌اش رو سمت راست صفحه می‌بینید کیه. به‌تون می‌گم. این من نیستم. این پدرسگ کسی نیست جز عشق سومی که توش شکست خوردم. این دختر همساده‌ی خاله‌م اینا بود. دوس‌اش داشتم. اما اون من رو دوس نداشت. یکی دیگه رو می‌خواست. البته من هم هیچ وقت عقش‌ام رو باهاش مطرح نکردم. چه بسا اگر این کار رو می‌کردم بی‌خیال اون یکی می‌شد و خانووم خودم می‌شد. اما این‌جوری دل‌ام رضا نمی‌داد. چه‌جوری بگم، یه جورایی دل‌چرکین بودم. می‌دونستم حتا اگر با دیدن من عاشق من هم بشه باز هم عقش اول‌اش رو فراموش نمی‌کنه و وقتی باهاش صحبت کنم به روبرو خیره می‌شه و به اون یکی فکر می‌کنه. هم‌این خیلی اذیت‌ام می‌کرد. مثل شکنجه بود برام. به‌خدا کابوس هر شب‌ام شده بود. حتا فکرش رو هم نمی‌تونستم بکنم که این‌جوری به من خیانت کنه؛ که خودش پیش من باشه و دل‌اش جای دیگه. این بود که، این بود که تصمیم خودم رو گرفتم. تصمیم گرفتم تو صورت‌اش اسید بپاش‌ام تا حالی‌اش بشه، تا حالی‌اش بشه که اگر عقش‌ام رو باهاش مطرح کردم نباید وقتی باهاش صحبت می‌کنم به روبرو خیره بشه و به عقش قبلی‌اش فکر کنه. یه روز با موتور دم خونه‌شون منتظر موندم تا اومد. هم‌این که از ته کوچه دیدم‌اش کلاه‌ام رو کشیدم رو صورت‌ام و به مرتضی گفتم راه بیافت. دست‌ام می‌لرزید. نمی‌دونستم چی‌کار دارم می‌کنم. به دختر که رسیدیم ظرف اسید رو پاشیدم طرف‌اش. اما تمام اسیدها ریخت تو کله‌ی یکی از کارگرهای شهرداری که داشت دیوار کوچه‌شون رو تمیز می‌کرد. بعدها فهمیدم که اون کارگر از کار افتاده شده و حالا چند وقته که رفته زیر پوشش کمیته‌ی امداد. این قضیه خیلی اذیت‌ام کرد. بعد از این اتفاق چند بار به سرم زد که یک دفعه دیگه برم سراغ‌اش و نقشه‌ام رو عملی کنم. اما بی‌خیال شدم، اعصاب درست حسابی برای تموم کردن این کار رو نداشتم. این بود که به خدا واگذار کردم‌اش، سپردم‌اش به خدا. به خدا می‌گفتم خدایا، تو که می‌دونی خیانت چه دردیه، تو که می‌دونی خیانت تمام وجودم رو آتیش زده، خودت آبی باش بر این آتش یا ارحم‌الراحمین، یـــــا قـــــــــاضی‌الحــاجــات!
گذشت و گذشت تا این‌که چند هفته پیش، خبر مرگ این دختر رو از خاله‌م شنیدم. مثل این‌که داشته می‌رفته تربت‌جام دیدن پدربزرگ‌اش، ولی بعد از این‌که از سمنان گذشته بودند تصادف شدیدی کرده بودند و همه‌ی سرنشینان اتوبوس تو آتیش سوخته بودند. می‌گن صورت دختر کاملن سوخته بود و قابل شناسایی نبود. دختر رو از روی خال‌کوبی که تازگی‌ها بر روی بازوش زده بود شناخته بودند. حالا چیزی که این چند وقت کابوس هر شب‌ام شده اسمیه که رو بازوش نوشته بود. اسم‌ام رو از خاله پرسیده بود، قبل از این‌که آخرین سفرش رو آغاز کنه.

محصولِ ۱۳۸۶ تیر ۳۰, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مثل روز

مثل روز روشنه که عشق‌بازی با شهوت‌رانی فرق داره
و مثل روز روشنه که عشق‌بازی یه چیز دیگه‌س
و مثل روز روشنه که
اون یه چیزِ دیگه
معلوم نیست چیه

محصولِ ۱۳۸۶ تیر ۹, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آزمون عشق

آزمون نهایی عشق (خرداد ماه 1386)
مقطع سوم راهنمایی مدارس شیراز

1- عشق را تعریف كرده و انواع آن را نام ببرید (4 مورد)

2- مراحل مختلف عشق و هورمون‌هایی كه در هر مرحله ترشح می‌شوند را بیان كنید.

3- ضمن محاسبه‌ی طول عمر هر كدام از هورمون‌های ایجاد كننده‌ی عشق، زمان و نحوه‌ی دفع شدن هر كدام از آن‌ها از بدن را توضیح دهید.

4- با در نظر گرفتن فاصله‌ی زمانی و نیمه عمر هر یك از هورمون‌ها و با محاسبه‌ی كامل نشان دهید حداكثر چند نفر می‌توانند در یك زنجیره‌ی عاشقی قرار گیرند؟ (نوشتن فرمول الزامی‌ست)

5- رابطه‌ی عشق و نیاز جنسی را بیان كرده و با در نظر نگرفتن این رابطه، حداكثر جمعیت و زمان انقراض نسل بشر را تخمین بزنید (جمعیت اولیه را دویست هزار نفر در نظر بگیرید).

محصولِ ۱۳۸۶ فروردین ۲۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگي

عشق، شكم، سرپناه

پ.ن. پاسخ به يكي از سوال‌هاي متداول:

- ببخشيد پس شهوت چي شد؟
- شهوت؟ شهوت رو كه همون اول گفتم، نگفتم؟
- واقعن خـــــاك بر سرت با اين طرز فكرت، خـاك!

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.