the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تولد. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۴ تیر ۲۶, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولدِ ده سالگی

دیروز این وبلاگ ده ساله شد. ده سالگی‌ات مبارک ناآرام!

نمودار زیر تعداد پست‌ها در ده سالِ گذشته رُ نشون می‌ده:


امیدوارم بتونم زنده نگه‌اش دارم.

تغییری که توی این ده سال کرده‌ام اینه که بیش‌تر سوال می‌پرسم، ولی کم‌تر پیش می‌آد که شنیدنِ پاسخِ یک سوال برام مهم باشه. از نظرِ من جلوی همه چیز یک علامتِ سواله و نمی‌شه به چیزی تردید نداشت، اما این دلیل نمی‌شه که به چیزی اعتقاد نداشته باشم. یکی از اعتقاداتِ من اینه که می‌شه به خیلی از چیزها بی‌دلیل اعتقاد داشت و عقل برای پاسخ دادن به پرسش‌ها کافی نیست.

جعفرقلی و برزین‌مهر هم گاهی این‌جا نوشته‌اند، اگر باز هم بنویسند خوش‌حال‌ام می‌کنند.

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولدِ شش سالگی

این وبلاگ امروز شش ساله شد
من به تاثیرِ ناخودآگاهِ کلمات اعتقاد دارم. و ترس دارم از تاثیرِ واژه‌هایی که از اعتقادِ من سرچشمه نگرفته‌اند بر باورِ دیگران.
اگر بشه از این ترس چشم پوشید، ترسِ دیگه‌ای از نوشتن نیست. می‌شه ادامه داد

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولد پنج سالگی

پنج ساله شد
من به‌ مرور در این وبلاگ دچار خودسانسوری شدم. می‌ترسیدم از روزی که مجبور بشم لاشه‌ی بخشی از خودم رُ جایی در همین نزدیکی‌ها دفن کنم

اما این اتفاق نیفتاد. چیزی نیست که در ذهن من باشه و الان جایی نوشته نشده باشه. من با عدم خودسانسوری راحت‌تر هستم و بیش‌تر هم سعی می‌کنم همون‌جایی پرسه بزنم که حرفی برای گفتن باقی نمی‌مونه آخرش

محصولِ ۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولد چهار سالگی

ان‌قدر حواس‌ام پرت بود که یادم رفت چهار روز پیش تولد چهار سالگی این وبلاگ بود
یک بار دیگه اولین چیزی رُ که [نوشته بودم] این‌جا می‌نویسم تا یادم نره برای چی این‌جا هستم:

«شايد نوشتن
تنها راه آروم شدن يه ناآروم باشه
بدون اينکه مشتی به ديوار بکوبه
يا کسی رُ از طبقه‌ی سوم کوی دانشگاه پرت کنه
يا دکتری از روی عصبانيت واکسن رُ تو چشم بچه بکنه به‌جای دستش يا شايد هم پاش

پس می نويسم
تا کی/که آروم بگيرم»

زود می‌گذره. ممنون از همه‌ی کسانی که با من بودند

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولد سه سالگی

سه سال از روزی که نخستین پست وبلاگ‌ام را نوشتم می‌گذرد. از همه‌ی دوستانی که احساس حضور احتمالی‌شان در میان خوانندگان این وبلاگ، باعث دل‌گرمی و شادی من در تمام این مدت بود، سپاس‌گزارم.



هر کدام از نوشته‌های زیر را که دوست داشتید بردارید و بخوانید، شاید خوش‌تان بیاید:



[احساس صبحگاهی]، [پاره‌ای از نور]، [فکرها و آدم‌ها]، [شیوا]، [افسانه‌ی بانوی هفت آسمان]، [نگاهی متفاوت]، [لحظه‌ی زندگی]، [آرامشی که تو داری]، [سفر بازگشت]، [حکایت]، [آخر دنیا]، [برای مادر]، [قعر دریا]، [کارهای غیرممکن]، [ما می‌توانیم]، [رویا]

محصولِ ۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولد دو سالگی

شنبه، 25 تير، 1384

«دليل بودنم»

شايد نوشتن
تنها راه آروم شدن يه ناآروم باشه
بدون اينکه مشتی به ديوار بکوبه
يا کسی رو از طبقه سوم کوی دانشگاه پرت کنه
يا دکتری از روی عصبانيت واکسن رو تو چشم بچه يکنه به جای دستش يا شايد هم پاش

پس می نويسم
تا کی/که آروم بگيرم

» سلام
امروز وبلاگم دو ساله شد :)
نمی‌خواهید تبریک بگید؟!

حالا در یک حرکت نمادین می‌خوام به به‌ترین نوشته‌ی خودم در این دو سال یه لوح تقدیر بدم!
این لوح تعلق می‌گیره به، نوشته‌ی [رویا]، به خاطر به‌ترین خیال‌پردازی.

الان دیگه اون هدفی که از وبلاگ نوشتن داشتم برام بی‌معنا شده. چون می‌دونم که هیچ وقت دست یافتنی نیست. اما حالا فقط به یک دلیل به وبلاگ نوشتن ادامه می‌دم. فقط برای این که، وقتی پنجاه سال دیگه به نوشته‌های امروزم نگاه می‌کنم احساس خوبی به‌م دست بده. کی می‌دونه پنجاه سال دیگه دنیا چه شکلیه؟ مهم نیست، شاید قشنگ‌تر، شاید هم زشت‌تر. پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر وبلاگ نمی‌نویسید نوشتن رو شروع کنید. فقط برای این که دوست دارم شما هم پنجاه سال دیگه احساس خوبی داشته باشید :)

محصولِ ۱۳۸۵ آذر ۱۷, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جشن آسماني

درسته كه روز تولد من يك روز نحسه و با عدد سيزده هم‌نشين، اما در اين روز قراره يك جشن بزرگ هم برگزار بشه. روزي كه من به دنيا اومدم روز مهميه. شايد در اين روز همه‌ي شما بميريد! كي مي‌دونه؟ بيچاره‌ها، دلم براتون مي‌سوزه!

"مدار گردش اين شهاب‌سنگ به دور خورشيد (كه معادل 323 روز است) با مدار گردش كره زمين به دور خورشيد در روز 13 آوريل هر سال تلاقي مي‌كند. بر اساس محاسبات اوليه، در 13 آوريل 2029 ميلادي، اين شهاب‌سنگ از فاصله‌اي بسيار نزديك معادل 35000 كيلومتري زمين خواهد گذشت. (براي مقايسه اين فاصله، ماهواره‌هاي ژئوسنكرون در مدار 36000 كيلومتري زمين قرار دارند و ماه در فاصله حدود 380000 كيلومتري زمين است)"

"حتي اگر اين شهاب‌سنگ در بهار 2029 به زمين برخورد نكند، يك نمايش خيره كننده از نور و اثرات نامعلوم ديگر را بدنبال خواهد داشت و قطعاً روز جمعه 13 آوريل آن سال براي مردم كره زمين روزي هراس‌آور خواهد بود (بعضي‌ها روزهاي جمعه‌اي كه تاريخ آنها 13 باشد را كلاً نحس مي‌دانند و همين تقارن از هم اكنون باعث اضطراب خيلي‌ها شده" [اطلاعات تكميلي]

اگر هم نمرديد مهم نيست. حداقل يك جشن تولد باشكوه در آسمون برگزار مي‌شه، يك جشن بزرگ و آسماني! :)

محصولِ ۱۳۸۵ تیر ۲۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دليلي بر بودنم

سالِ بعضي‏ها به جاي اول فروردين از يك تاريخ ديگه شروع مي‏شه. اين تاريخ ممكنه تاريخ روز تولد آدم، تاريخ بيست و پنج تيرماه يا تاريخ ديگه‌اي باشه كه هرسال مي‌تونه تكرار بشه و كمك كنه تا از ياد نبريم كه يك سال ديگه هم گذشت! كه حواست باشه! يا در مورد من: كه خوشحال باش، يك سال ديگه هم خيلي سريع، حتي سريع‌تر از سريع‌ترين چشم به هم زدن دنيا از [دليل بودنت] گذشت! اين تاريخ هر تاريخي باشه مهم نيست؛ مهم اينه كه هر روزي هست، مي‌تونه تاريخ دوباره‌اي براي روز تولدمون باشه :)

هر چي فكر مي‌كنم مي‌بينم هيچ‌كدوم از چيزهايي كه در طول اين يك سال نوشتم به اندازه "دستمال صورتي" قشنگ نبود. و اين رو هم خوب مي‌دونم كه هيچ‌كدوم از شما چيزي از اين مطلب نفهميديد. و يك چيز ديگه هم واضحه، اينكه تمام وجود من در همين سه پيرزن خلاصه شده، و اينكه تمام اين ماجرا رو در خواب ديده بودم، و اينكه اين سه پيرزن واقعا نمي‌دونند كه در يك ساختمون زندگي مي‌كنند و همسايه‌ي هميشگي هم هستند:

"سه تا پيرزن بودند كه در يك ساختمون زرد رنگ زندگي مي‌كردند، اما هر كدوم از اونها فكر مي‌كرد كه تنها پيرزني هست كه توي اون ساختمون زندگي مي كنه. يك روز صبح، وقتي خورشيد بالا مي‌اومد، پيرزن طبقه‌ي اول پنجره رو باز كرد، يك نفس عميق كشيد و با ظرفي كه در دست داشت به گلدون روي لبه‌ي پنجره آب داد. پيرزن طبقه‌ي دوم هم كه اون روز صبح قصد خودكشي داشت، پنجره رو باز كرد و قناري‌ش رو از قفس آزاد كرد. پيرزن طبقه‌ي سوم هم در پنجره رو باز كرد و دستمال صورتي و گلدوزي شده‌ي قشنگي رو كه تازه شسته بود از پنجره بيرون گرفت تا باد اون رو خشك كنه. اما دستمال از دست پيرزن رها شد و باد اون رو با خود برد.
دستمال و قناري هر لحظه دورتر مي‌شدند. باد خنكي كه مي‌وزيد به هر سه پيرزن احساس خوبي مي‌داد"

توي اين يك سالي كه گذشت شرايط محيطي هيچ فرقي نكرد. اما من فرق كردم. يكي ديگه شدم. فقط مي‏ترسم كه در اين يكي ديگر شدن بي حس هم شده باشم. حسي كه بعضي وقت‌ها باعث مي‌شد از كنار هر چيزي خيلي راحت و بي‌تفاوت عبور نكنم...

محصولِ ۱۳۸۵ فروردین ۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جشن ميلاد

» سال نو + تعطيلات + تبريكات + باران بهاري + چند شعر قشنگ + نقاشي‌‌هاي دفترم + دوستاني كه غبار غم براي هميشه از چهره‏شان پاك مي‏شود + آدم‌هاي نازنين شيرازي و كرماني + رد شدن در گزينش + چيز‌هاي ديگر

» چند روز ديگه تولدمه

بعضي‌ها روز تولدشون، يك سال بزرگتر مي‌شن
بعضي‌ها با تولدشون، يك سال كوچكتر مي‌شن
بعضي‌ها هم با يك سال بزرگتر شدن، دوباره متولد مي‌شن

تولدم مبارك! :)

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.