the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نقد فیلم (شکار ۱۳۶۶)

چند روز پیش فرصت کردم و فیلم شکار رو تا انتها دیدم. به‌همین منظور تصمیم گرفتم نقدی بر این فیلم بنویسم. این اولین باره که برای یک فیلم آشکارا نقد می‌نویسم، بنابراین ممکنه کاستی‌هایی داشته باشه که به بزرگی خودتون می‌بخشید.

در این فیلم پرویز پرستویی نقش احمد رو بازی می‌کنه که یک راننده کامیونه و داره گوشت می‌بره تهران. زنش هم پابه‌ماهه و هر لحظه ممکنه بزایه.


از اون طرف آقا مصطفی با بازی خسرو شکیبایی نقش یک تروریست اهل شیراز رو بازی می‌کنه که می‌زنه مجسمه شاه رو منفجر می‌کنه و به زور انقدر کنه بازی در می‌آره تا موفق می‌شه سوار کامیون احمد بشه و فرار کنه. کم‌کم احمد از مصطفی خوشش می‌آد و این‌جور به مخاطب القا می‌شه که مصطفی با اینکه تروریسته ولی آدم خوبیه چون یه کتاب حافظ توی کیفش داره.


قبل از این ماجرا ساواکی‌ها اول به احمد شک می‌کنند و دستگیرش می‌کنند ولی بعد از اینکه می‌فهمند یوله ولش می‌کنند بره. (یول = شاسکول)
کسی که مامور می‌شه مصطفی رو دستگیر کنه کسی نیست جز دکتر رضایی با بازی عنایت بخشی. آخر فیلم دکتر رضایی با هلیکوپتر راه می‌افته توی بیابون دنبال این دو نفر. از قضا کامیون این‌ها هم توی شن گیر می‌کنه و مصطفی ول می‌کنه می‌ره؛ و قبل از رفتن به احمد می‌گه اگر گرفتنت بگو من با تهدید مجبورت کردم سوارم کنی.


خلاصه دکتر رضایی با هلیکوپتر می‌رسه بالا سر کامیون و می‌شینه. ولی می‌بینن فقط احمد هست و از مصطفی خبری نیست. دکتر رضایی از احمد می‌پرسه مصطفی کجاست؟ این‌جاست که دیالوگ طلایی فیلم از زبون احمد جاری می‌شه:‌ «من نمی‌فهمم شماها چی می‌گین. ولی می‌دونم که، اون یه مرد بود!» دکتر رضایی هم بعد از این‌که چند قدم از احمد دور می‌شه وای می‌سته و می‌گه: «خوبه… پس ما دنبال یه مرد هستیم!»

دکتر رضایی از احمد می‌پرسه حالا از کدوم طرف رفت؟ احمد هم راستش رو می‌گه و می‌گه این ور.


فیلم پایان خوشی داره. دکتر رضایی یه خورده دیگه که پرواز می‌کنه می‌رسه به مصطفی و بهش شلیک می‌کنه و سوژه رو به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت می‌رسونه.

از دیگر عوامل این فیلم می‌شه به آقایان علی پروین (مامور ژاندارمری) و حسن روشن (بازداشتی) اشاره کرد. اما من هرچی فیلم رو مرور کردم نفهمیدم کجای فیلم بازی کرده بودند.
نکته‌ی دیگه این‌که مسئول برق این فیلم آقای کریم جهانبخش سفیدکمر نبود. معلوم نیست این فرد از چه سالی مسئولیت برق فیلم‌ها رو به‌عهده گرفته.

یکی از سوتی‌های این فیلم در مورد قرآنیه که نمایش داده می‌شه، قرآن مربوط به دوران کودکیه مصطفی می‌شه، اما روش آرم جمهوری اسلامیه:


نکته‌ی جالب اینه که جای نقش مثبت و منفی در این فیلم به مرور زمان عوض شده. یعنی ممکنه اگر امروز این فیلم در سینماهای ایران به نمایش در بیاد تماشاچیان در برخی صحنه‌ها برای دکتر رضایی دست بزنند. عجیبه نه؟

در پایان باید یادی کنیم از موسیقی متن بی‌نظیر این فیلم، اثر استاد بابک بیات، که با روح و روانِ آدم بازی می‌کنه! چه‌قدر حیفه که چنین استعداد بی‌نظیری در سن ۶۰ سالگی از دنیا رفته. واقعا صد حیف و صد افسوس! از جمله آثار هنری ایشون می‌شه به آهنگسازی برای ترانه‌ی خواننده‌هایی چون عارف، شاملو، داریوش، ابی، گوگوش، ستار، لیلا فروهر، معین، محمد اصفهانی و خیلی‌های دیگه، و ساخت موسیقی متن برای بیش از ۷۵ فیلم نام برد.

محصولِ ۱۴۰۰ آذر ۳, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خمیرمایه

ماجرا به‌طور خلاصه از این قراره که اصغر فرهای دو سه سال پیش یک کارگاه مستندسازی برگزار کرده و توی اون کارگاه به دانشجوها ایده‌هایی داده بوده در مورد ساخت مستند درباره‌ی اشخاصی که قهرمان هستند. بیش‌تر این ایده‌ها هم از صفحه‌ی روزنامه‌ها و لابه‌لای اخبار در اومده بوده. دانشجوها هفت هشت تا مستند کوتاه می‌سازند ولی این مستندها بنا به دلایلی هیچ‌وقت جایی منتشر نمی‌شن، به جز یکی‌شون که درباره‌ی یک زندانیِ مهریه است که کیف پر پولی رو پیدا می‌کنه و به صاحبش برمی‌گردونه. اصغر فرهادی هم فیلم «قهرمان» را بر اساس همین ماجرا می‌سازه. حالا اون دانشجو به دلیل عدم حفظ حقوق معنوی از جناب فرهادی شکایت کرده.

حالا من کاری ندارم توی این ماجرا حق با کیه و آخرش به کجا می‌رسه. ولی چیزی که به ذهنِ من می‌رسه اینه که اصغر فرهادی برای همه‌ی این اتفاقاتی که افتاده طرح و برنامه داشته. من حدس می‌زنم فرهادی از ماجرای این کلاس مستندسازی و همه‌ی اتفاقاتی که بعدش افتاد به‌عنوان خمیرمایه‌ی فیلم بعدی‌اش استفاده می‌کنه. فیلمِ «مستندساز».

مطالب مرتبط:
نقدی بر پشتِ صحنه‌ی جدایی نادر از سیمین
اصغر فرهادی؛ بیم‌ها و امیدها
جدایی نادر از سیمین
به احترام اصغر فرهای
جدایی نادر از سیمین

محصولِ ۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دکوپاژ ِ المیرا

دو سه سال پیش‌ها یه بار توی اتوبوسِ خطِ ولیعصر-راه‌آهن نشسته بودم، یه آقای نسبتن مذهبی و چهل-پنجاه ساله هم کنارم نشسته بود و داشت با موبایل با یه پسری صحبت می‌کرد. چیزی که برام جالب بود لحن ِ آرام و دل‌نشین ِ مرد موقع ِ حرف زدن بود. هنوز این جمله‌اش از یادم نرفته که می‌گفت: «امیرحسین، قبول داری دکوپاژ ِ المیرا خیلی به‌تر از تو بود؟» یه جوری «امیر حسین» رُ می‌گفت آدم دل‌اش کباب می‌شد! دل‌سوزانه حرف می‌زد؛ و همه‌ش دنبالِ این بود که یه فرصتِ دوباره به امیرحسین داده بشه تا توانایی‌های خودش رُ نشون بده. خلاصه اگر یه روزی از همین روزها، یه فیلمی توی سینما دیدید که توی تیتراژ پایانی‌ش نویشته بود: دکوپاژ ..................... امیرحسین .... بدونید که امیرحسین هم از پس‌اش براومده :)

محصولِ ۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آقای سفید کمر

تقریبن توی همه‌ی فیلم‌هایی که تا به حال در سینمای ایران ساخته شده نام ِ یک نفر به‌عنوان مسوول برق خودنمایی می‌کنه: «کریم جانبجش سفید کمر». خیلی‌ها فکر می‌کنند این محمدرضا شریفی‌نیاست که بر سینمای ایران فرمانروایی می‌کنه، یا تصور می‌کنند این حبیبِ رضاییه که تصمیم می‌گیره چه کسی توی یک فیلم بازی کنه و چه کسی نه. اما دیگه وقت‌اش رسیده این تصورات احمقانه رُ دور بریزید. فقط این رُ بدونید که هیچ فیلم‌نامه‌ای نیست که قبل از خونده شدن از طرف اقای سفید کمر به تایید اداره‌ی فرهنگ برسه. و هیچ بازیگری هم بازیگر نمی‌شه، مگر این‌که حداقل یک بار زیر نگاهِ سنگین آقای سفید کمر له شده باشه. فعلن نمی‌خوام بیش‌تر از این درباره‌ی مافیای قدرتی که توسط این شخص راه افتاده چیزی بگم. در مطلبی جداگانه بیش‌تر و مفصل‌تر به این موضوع خواهم پرداخت.

محصولِ ۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نقدی بر پشتِ صحنه‌ی جدایی نادر از سیمین

(این مقاله دیروز در سایتِ کافه سینما چاپ شد)


در پشتِ صحنه‌ی فیلم جدایی نادر از سیمین، صحنه‌ای هست که نادر پدرش رُ توی حمام می‌شوره و گریه‌اش می‌گیره و بر اثرِ گریه‌ی نادر همه‌ی عوامل فیلم هم متاثر می‌شن و نیاز به گریه و هوای آزاد پیدا می‌کنند. توجه کنید که همه‌شون به هوای آزاد نیاز پیدا می‌کنند! اما به تصویر زیر که از پشتِ صحنه‌ی فیلم گرفته شده نگاه کنید. اصغر فرهای جوری رفته توی بالکن ایستاده که انگار تنها کسیه که متاثر شده. خب آخه عزیزِ من! قربونت برم! پدرت خوب! مادرت خوب! یه کم می‌رفتی اون‌ورتر می‌ایستادی چند تا دیگه از عوامل فیلم هم بیان توی بالکن بایستند یه هوایی تازه کنند! تو فک کردی فقط خودت آدمی؟ فقط خودت متاثر شدی آره؟ فیلم‌بردار و حمل و نقل و صدابردار توله سگ بودند؟! اونا جزو آدم حساب نمی‌شن؟ آقای فرهادی شما خودت یه آقایی، یعنی از ظاهر، از صورتِ بقیه‌ی عوامل نتونستی بفهمی اونا هم نیاز به هوای آزاد دارند؟ والا خیلی عجیبه اگه نفهمیده باشی!

حس‌ات باید این باشه. یه بار دیگه بگیریم؟ فقط ان دفه یه کم برو اون‌ور تر وایستا بذار بقیه هم بیان وایستن. اگه هرجا هم فکر کردی که چون من به‌ت گفتم، داری برای بقیه جا باز می‌کنی غلطه. این اشتباس! خودت باید بری کنار. مرسی

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اصغر فرهادی؛ بیم‌ها و امیدها

(این مقاله دیروز در سایتِ کافه سینما هم منتشر شد)

همون‌طور که می‌دونید فیلم جدایی نادر از سیمین ساخته‌ی استاد اصغر فرهادی برای دریافت دو جایزه‌ی اسکار در بخش بهترین فیلم‌نامه‌ی اریجینال و به‌ترین فیلم خارجی با چهار فیلمِ دیگه رقابت می‌کنه و تا ساعاتی دیگه مشخص می‌شه که جایزه به چه کسی تعلق می‌گیره. با توجه به این‌که در هر بخش پنج فیلم با هم رقابت می‌کنند احتمال این‌که این فیلم، امسال برنده‌ی هر دو جایزه بشه عبارت است از:
۱/۵ (یک پنجم) ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که می‌شود ۱/۲۵ (یک بیست و پنجم)

خب این یعنی چی؟ یعنی از هر ۲۵ تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، یکی‌ش برنده‌ی دو تا جایزه‌ی اسکار می‌شه.

حالا بیایید حساب کنیم ببینیم با چه احتمالی این فیلم برنده‌ی یک جایزه‌ی اسکار می‌شه:

۲ ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که می‌شود ۲/۵ (دو پنجم) یا ۴۰ درصد

خب این یعنی چی؟ این یعنی این‌که از هر ده تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، چهار تا فیلم حداقل یک جایزه‌ی اسکار می‌گیره. (البته به شرطی که برنده با انداختنِ تاسی یک‌نواخت و پنج پهلو مشخص بشه). خب این یعنی چی؟ یعنی این‌که اگر ایران سرمایه‌گذاری کنه که فرهادی بتونه سالی دو تا فیلم بسازه، بعد از پنج سال، ایران صاحبِ چهار تا اسکارِ دیگه هم می‌شه.
اما نکته کجاست؟ نکته این‌جاست که اگر اصغر فرهادی امروز برنده‌ی حداقل یکی از دو جایزه بشه، علم آمار و احتمالات زیرِ سوال می‌ره. چرا؟ چون چیزی که احتمالِ رخدادش ۴۰ درصد بوده ۱۰۰ درصد به وقوع پیوسته. درست مانند چیزی که چند وقت پیش در آزمایشگاه CERN اتفاق افتاد. در این آزمایشگاه دانشمندان متوجه شدند که سرعتِ نور خیلی بیش‌تر از سرعتِ قبلیه نوره!
پس با هم منتظر می‌نشینیم تا ببینیم در مراسم اسکار امسال چه اتفاقی می‌افته

محصولِ ۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جدایی نادر از سیمین

من دریافتِ جایزه‌ی گلدن گلوب توسط آقای اصغر فرهادی رو به ایشون تبریک می‌گم و امیدوارم جایزه‌ی اسکار هم نصیب‌شون بشه.


اما یک نکته‌ی آموزشی؛ هم برای ایشون و هم برای دوستانی که در سال‌های آینده جایزه می‌گیرند. وقتی ایشون برای دریافت جایزه به روی صحنه رفتند خیلی خونسرد بودند و این خیلی خوب بود، چون غیر از این هم از یک فیلم‌ساز انتظاری نمی‌رفت. بنابراین اگر اشتباهی در حرف زدن داشتند نمی‌تونه به‌حسابِ دست‌پاچگی گذاشته بشه.

ایشون در آغاز سخنان‌شون گفتند:

Michael, I told you before, I think you love A Separation more than me.

خب این جمله (که با خنده‌ی حضار هم همراه بود) تا حدودی خنده‌دار بود. ترجمه‌اش می‌شه: مایکل! من فکر می‌کنم تو این فیلم رو بیش‌تر از من دوست داری (من رُ کم‌تر از این فیلم دوست داری!)

اگر منظور این بود که بگویند «تو این فیلم را بیش‌تر از آن‌قدری که من دوست دارم دوست داری»، درست‌اش این بود که می‌گفتند:

I think you love A Separation more than I do.

خب این باید برای افراد متشخص و تحصیل کرده‌ای مثل آقای فرهادی درس بشه که قبل از این‌که روی صحنه جمله‌ای رُ بیان کنند، با دو سه نفر مشورت کنند و از درستیِ جمله اطمینان پیدا کنند. ایشون وقتی رفتند اون بالا نماینده‌ی خودشون نبودند، بلکه نماینده‌ی یک کشور بودند.

به هر حال یک بار دیگه برای آقای فرهادی آرزوی پیروزی در مراسم اسکار می‌کنیم و امیدواریم این اشتباهات تکرار نشه.

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دیالوگ‌های ماندگار

می‌خوام براتون دو تا دیالوگ بگم:

» قرارمون این نبود خون از دماغ کسی ریخته بشه (دیالوگ جمشید هاشم‌پور توی همه‌ی فیلم‌هایی که تا حالا بازی کرده)

» اعضای خانواده دور میز نشسته‌اند و شام می‌خورند. پسر خانواده چیزی نمی‌خوره و فقط با قاشق‌اش و غذا بازی می‌کنه.

مادر: چرا چیزی نمی‌خوری پسرم؟ چیزی شده؟
پسر [پس از پنج ثانیه مکث]: چیزی نشده... فقط اشتها ندارم

[از سر میز بلند می‌شه، می‌ره توی اتاق‌اش و در رُ روی خودش می‌بنده]

پدر با تعجب رو به مادر: این چرا این‌جوری کرد؟!

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آخرش که چی

من اگه یه روزی یه فیلمی بسازم، حتمن این صحنه رُ توش می‌ذارم:

یه نفر داره از دست پلیس فرار می‌کنه، می‌زنه شیشه‌ی یه ماشین رُ می‌شکونه و سوارش می‌شه. دو تا دست‌اش رُ می‌بره زیرِ فرمون ماشین و با یک حرکتِ برق آسا دو تا سیمِ سر لخت می‌کشه بیرون که آماده هستند به هم زده بشن و جرقه و اینا! اما هرچی سرِ این دو تا سیم رُ به هم می‌زنه هیچ جرقه‌ای زده نمی‌شه و ماشین هم روشن نمی‌شه. بعد که دستگیر می‌شه پلیس براش توضیح می‌ده که این‌جوری که می‌خواستی ماشین رُ روشن کنی فقط توی فیلم‌هاست! از حالا به بعد هم هر حرفی بزنی توی دادگاه علیه خودت استفاده می‌شه. دزده هم می‌گه من بدون حضور وکیل‌ام یک کلمه هم حرف نمی‌زنم. این دیالوگ آخری که بین‌شون شکل می‌گیره هم در واقع فقط توی فیلم‌هاست ولی یه جورایی این دو نفر با نگاه کردن تو چشای هم دیگه به توافق می‌رسند که دیگه به این یه تیکه گیر ندن. ماشین که روشن نشد حداقل تهِ دل‌شون شب که می‌رن خونه وقتی از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند و پرده رُ می‌کشند و می‌رن پرت می‌شن روی تخت احساس خوبی توی قلب و روح‌شون هست... بله...

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یکی از گره‌های فرویدی‌ام را با دندان باز کردم

بعضی از بیماری‌ها ریشه‌ی ناشناخته‌ای دارند. برای شناخت علت اصلی این‌جور بیماری‌ها، معمولن فرد موردِ هیپنوتیزم قرار می‌گیره و ریشه‌ی بیماری یا کابوس‌های شبانه‌اش به‌راحتی پیدا می‌شه. مثلن معلوم می‌شه که این شخص وقتی چهار سال‌اش بوده داشته توی استخر غرق می‌شده ولی نجات پیدا کرده. من هم فکر می‌کنم یکی از ریشه‌های کابوس‌های شبانه‌ام مربوط بشه به عقده‌هایی که از درست ندیدنِ فیلم تایتانیک در من شکل گرفته. اون زمان من هنوز نمی‌دونستم عشق چیه و پدرم هم موقعی که داشتیم فیلم رُ می‌دیدیم مُدام با کنترل می‌زد جلو! برای همین من کلن نفهمیدم فیلم چی بود!

توی پرانتز:
اون موقع یه معلمی داشتیم که یه روز سر کلاس به‌مون گفت ما دیشب فیلم تایتانیک رُ دیدیم. خانم‌ام همه‌اش می‌خواست فیلم رُ بزنه جلو، اما من نذاشتم بزنه و گذاشتم بچه‌هام فیلم رُ کامل ببینند. ما وقتی بچه بودیم (قبل از انقلاب) دختر و پسر توی دریا با هم شنا می‌کردیم و شاد بودیم و هیچ مشکل روانی‌ای هم نداشتیم. معلم‌مون سیبیل‌هاش خیلی دراز بود جوری که لب‌هاش رُ کامل پوشونده بود. من ازش پرسیدم ببخشید سیبیل‌های شما حروم نیست این شکلی؟ معلم‌مون گفت این همه هر روز توی این مملکت داره دزدی می‌شه. سیبیل‌های من حرومه؟ :)
پرانتز بسته

این بود که با خودم فکر کردم شاید بد نباشه بالاخره بعد از چهارده سال دوباره برم سراغ این فیلم و برای یک بار هم که شده کامل ببینم‌اش. و این کار رُ کردم! دیشب نشستم و تا ساعت چهار صبح این فیلم رُ کامل دیدم. و چه لذتی داشت تماشای دوباره‌ی این فیلم بعد از این همه سال... احساسِ تازه‌ای رُ تجربه کردم. احساسی که انتظار نداشتم با دیدن این فیلم تجربه کنم. شاید دلیل‌اش این بود که تصاویر مبهمی که از این فیلم در ذهن داشتم برام بعد از این همه سال شفاف شد. یه چیزایی بود که فکر می‌کردم می‌دونم اما با دیدن این فیلم فهمیدم که نمی‌دونستم. حالا که می‌دونستم عشق چیه درک متفاوتی از این فیلم داشتم. به هر حال از این‌که علارغم میل باطنی نشستم و این فیلم رُ کامل دیدم راضی‌ام از خودم. وقت‌ام تلف نشد :) روی تیتراژ پایانی فیلم وقتی آهنگ My heart will go on پخش شد کلی خاطره برام زنده شد :)


یکی از صحنه‌های فیلم رُ هم براتون شکار کردم که به‌تون تقدیم می‌کنم (روی عکس کلیک کنید تا بزرگ‌تر ببینید)


رفتم توی ویکی‌پیدیا و این اون ور یه کم در مورد فیلم و کشتی و بازیگرهاش خوندم.

شاید براتون جالب نباشه اگر بدونید این دو نفر یه بار دیگه هم در سال ۲۰۰۸ توی فیلم Revolutionary Road با هم بازی کرده‌اند:


یه عکس هم پیدا کردم از پوستر اولین فیلمی که Kate Winslet در سال ۱۹۹۱ توی یه سریال بازی کرده بود. ببینید چه قدر بچه بوده


البته الان یه کم Kate سن و سال دار شده و قیافه‌اش مثل قبل نیست. ولی مهم نیست و شما هم از من بپذیرید که مهم نیست چون من چیزهایی می‌دونم که شما نمی‌دونید

محصولِ ۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به احترام اصغر فرهای

امروز «جدایی نادر از سیمین» رُ دیدم. فیلم دو ساعت بود. وقتی توی صحنه‌ی آخر صدای موسیقی به گوش‌ام رسید تازه فهمیدم که بدون این‌که متوجه شده باشم در طول فیلم هیچ موسیقیِ متنی استفاده نشده بود. (به جز صحنه‌ای که از رادیو آهنگِ قصه‌ی شب پخش می‌شد). داستانِ فیلم خیلی از داستانِ «درباره‌ی الی» جذاب‌تر بود. هرچی بیش‌تر از فیلم می‌گذشت بیش‌تر علاقه‌مند می‌شدم که ببینم آخرش چه‌طوری تموم می‌شه، چون به نظرم داستان جوری بود که شاید یه کم خوب تموم کردن‌اش سخت به‌نظر می‌رسید. اما فیلم واقعن عالی تموم شد، عالی! کارگردانی، بازی‌ها و فیلم‌برداری حرف نداشتند. یادم نیست آخرین فیلمی که تا چند ساعت بعد از پایان‌اش هنوز به همه چیزش فکر می‌کردم چی بود. اما هنوز دارم به این فیلم فکر می‌کنم. ذهن‌ام شست‌وشو داده شد قشنگ! شاید تا چند روز همین‌جور بمونم. فعلن تنها کاری که می‌شه کرد اینه که به احترام اصغر فرهادی ایستاد و دست زد...




محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مثلث، خالقی هوشمند و چند داستانِ دیگر

» چند روز پیش یه نفر به‌م گفت که فلانی و فلانی و فلانی و فلانی ماشین گرفته‌اند سه‌چهار روز رفته‌اند مشهد. من هم بدون این‌که هیچ منظوری داشته باشم پرسیدم: «رفته‌اند مشهد چی‌کار؟» یعنی یادم بود که حرم امام رضا توی مشهده ولی نمی‌دونم چرا اصلن یه لحظه هم به ذهن‌ام نرسید که همه برای زیارت می‌رن مشهد! ولی خب خدا رُ شکر هنوز در اون حد فاجعه نشده‌ام که اگر یه روز یه نفر رفت مکه همین‌طور که دارم هندونه می‌خورم و دور دهن‌ام قرمزه بپرسم «رفته مکه چی‌کار؟»

» اگر یادتون باشه چند روز پیش به‌تون یاد دادم که چه‌طوری سفر کنید به [عالم هپروت]. دیشب همین‌طور که داشتم آب می‌کشیدم بالا و سرم گیج می‌رفت نمی‌دونم لطف خدا بود چی بود که یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه این کاری که دارم می‌کنم خطرناک باشه و به مغزم آسیب برسونه؟ این شد که کلی این ور اون ور تحقیق کردم و با چند تا پزشک هم مشورت کردم تا این‌که بالاخره به این نتیجه رسیدم که این کار خطرناکه و چاره‌ای جز چشم‌پوشی از این لذت دنیوی نیست! چیزی که پزشک‌ها به من گفتند این بود که این کار ممکنه باعث بشه که آدم سینوزیت بگیره (حالا سینوزیت چیه و اینا دیگه من نمی‌دونم). ولی چیزی که خودم کشف کردم خیلی جالب‌تر از چیزی بود که دکترها به‌م گفتند. من با کمی تحقیق در مورد ساختار گوش انسان متوجه نکاتی شدم که تا حالا نمی‌دونستم. اول این‌که همیشه فکر می‌کردم که اگر پرده‌ی گوش انسان پاره بشه آدم برای همیشه کر می‌شه. اما فهمیدم که پرده‌ی گوش بعد از یکی دو ماه خود به خود ترمیم می‌شه. حتا اگر ترمیم هم نشه با یک عمل ساده مثل روز اول‌اش می‌شه. دومین چیزی که نمی‌دونستم این بود که گوش یه سوراخیه که مستقیم به حلق وصله. این رُ واقعن نمی‌دونستم. یعنی گوش یه لوله‌ایه که توسط پرده‌ای که وسطش کشیده شده به دو قسمت تقسیم شده. از هر دو طرفِ پرده، هوا جریان داره و این باعث می‌شه که پرده در اثر فشار هوا پاره نشه. برای همینه که اگر دهن‌تون رُ ببندید و دماغ‌تون رُ هم با دست بگیرید و تلاش کنید نفس‌تون رُ بدید بیرون احساس می‌کنید به پرده‌ی گوش‌تون فشار می‌آد. چون فشار هوا از حلق به سمت پرده‌ی گوش هدایت می‌شه و از پشت با اون برخورد می‌کنه. بعدش این‌هایی که سیگاری هستند احتمالن دود سیگار به پرده‌ی گوش‌شون می‌رسه و سیاه‌اش می‌کنه. حالا من با خودم فکر کردم شاید آبی که استنشاق می‌کنم از این لوله‌ی شیپوری شکل بالا بره و باعث عفونت گوش بشه، برای همین بی‌خیال شدم دیگه.
این هم تصویری از گوش:


» چند روز پیش سوار ماشین بودم، عقب نشسته بودم وسط، یه پسر بچه‌ی چهار پنج ساله سمت چپ‌ام نشسته بود، یه نفر سمت راست‌ام، دو نفر هم جلو. رانند که پدر این بچه بود داشت من رُ تا یه جایی می‌رسوند. بعد من دیدم بی‌کارم، گفت‌ام تا برسیم برم رو مخ ِ این بچه‌هه. یه عروسک گرفته بود دست‌اش، به‌ش گفتم:

- تو مگه دختری؟
- نه پسرم
- پس چرا عروسک بازی می‌کنی؟
- همه‌ی بچه‌ها عروسک بازی می‌کنند
- مگه چند سالته؟
- چهار سالمه
- تو که دیگه بچه نیستی. آدم تا سه سالگی بچه‌س. بعدش دیگه بزرگ می‌شه

[ترافیک]

- من: تو اگر جلو بشینی کمربندت رُ می‌بندی؟
- من هیچ وقت جلو نمی‌شینم. همیشه عقب می‌شینم
- آفرین، تا وقتی بزرگ نشدی هیچ‌وقت نباید بری اون جلو بشینی

[پشت چراغ قرمز]

- من: می‌دونی از چراغ قرمز باید رد شد یا نه؟
- نباید رد شد
- چرا؟
- چون آدم‌ها رُ زیر می‌کنیم
- خب بوق می‌زنیم آدم‌ها می‌رن کنار بعد ما رد می‌شیم، چه اشکالی داره؟
- نمی‌دونم. اون شمارنده رُ می‌بینی؟ اون که به صفر برسه می‌تونیم رد بشیم
- نه. اون شمارنده نشون می‌ده چند ثانیه دیگه وقت داریم که از چراغ قرمز رد بشیم

[چراغ سبز می‌شه]

- بچه: ببین، چراغ سبز شد الان همه راه افتادند
- الان که دیگه فایده‌ای نداره. همون موقع که قرمز بود باید رد می‌شدیم

[نفر سمت راست پیاده می‌شه و من همین‌طور وسط نشسته‌ام]

- بچه: برو یه کم اون ور تر!

[من یه کم می‌رم اون ور تر. این چه طرز حرف زدنه! الان بابات فکر می‌کنه این عقب چه خبر بوده تا حالا!]

- بچه: آخییییییش! راحت شدیم!

[الانه که باباهه واقعن یه فکرهای بدی بکنه]

- من: راحت که بودیم! راحت‌تر شدیم!

- بچه: من کم کم داره از سرویسی که صبح‌ها ما رُ می‌رسونه مهدکودک خوش‌ام می‌آد!

[می‌رسیم به مقصد و من پیاده می‌شم و فرصت نمی‌شه بپرسم چرا؟]

» من یک عدد هارد دارم پر از فیلم که هر چند وقت یه بار یه سری به‌ش می‌زنم و یه فیلمی ازش می‌بینم. دیروز فیلم [Triangle] رُ ازش دیدم. فیلمی که بر اساس پدیده‌ی deja vu ساخته شده و دارای پیچیدگی‌های زمانی ِ تو در توی زیادی هست. قبلن هم یه فیلم به همین نام و سبک [دیده بودم] ولی این یکی خیلی خوش‌ساخت‌تر و از نظر زمانی پیچیده‌تر بود. دیدن این فیلم حتمن به شما پیشنهاد می‌شه! چون از یه جای فیلم به بعد هر دو سه دقیقه یه بار به داستان فیلم و نویسنده‌اش آفرین می‌گفتم! رفتم چند تا نقد ازش توی imdb خوندم، کسی بد نگفته بود. این هم قسمتی از یکی از نقدها از سایت imdb:

This movie is really amazing. I recommend it a 100%. It plays with your mind from the very beginning until the very end. It just makes you think all the time and even when the credits roll, you are left thinking and considering, and I mean that in the good way. Some movies leave you thinking "Why did that happen? It made no sense whatsoever.". Not this. However, in order to understand everything you must really pay attention to all the details, some lines, some specific shots and then I promise, it will all make sense. Of course, if you have someone to discuss it with after it is over, will make things a lot more interesting and engaging. I just want to say that this movie is not a horror and doesn't have any "jump" moments. It is a pure mystery and I am sure that any mystery fan would truly enjoy the experience.


این فیلم از معدود فیلم‌هاییه که آدم رُ به فکر فرو می‌بره! و به‌تره که با حواس جمع و تمرکز دیده بشه. خیلی خوبه که فیلم رُ با یه نفر دیگه ببینید و آخرش با هم بحث کنید. متاسفانه من این فیلم رُ تنهایی دیدم.
آخر فیلم هم به نظرم شاید اگر یه جور دیگه تموم می‌شد به‌تر بود ولی باید ببینم چرا این‌جوری تموم شد

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مُلکِ سلیمان

«با خواندن این نوشته داستان فیلم لو نمی‌رود!»
من از فیلم ملک سلیمان خیلی تعریف شنیده بودم. دو تا از آشنایان هم که این فیلم رُ دیده بودند به من گفته بودند این فیلم خیلی خوب! بود. در نتیجه با توجه به چیزهایی که خودم هم در مورد این فیلم و هزینه‌ی سنگینی که صرف ساخت‌اش شده بود شنیده بودم تصمیم گرفتم که برم این فیلم رُ ببینم و سه نفر دیگه رُ هم توی این راه با خودم همراه کردم. صبح به یکی‌شون زنگ زدم گفتم بلیت گرفتم بریم سینما. گفت چه فیلمی؟ گفتم ملک سلیمان. به‌م گفت ناآرام جان تو که می‌دونی من از این جور فیلم‌ها نگاه نمی‌کنم! گفتم شما اصلن می‌دونی این فیلم چیه که می‌گی از این فیلم‌ها نمی‌بینی؟ گفت این فیلم رُ حوزه‌ی هنری ساخته. گفتم همین رُ می‌دونی؟ اطلاعات‌ات در مورد این فیلم ناقصه بیا بریم ببینیم حتمن خوش‌ات می‌آد. به‌هرحال اون شخص با بی‌میلی و دو نفر دیگه هم با من اومدند که بریم فیلم رُ ببینیم. خلاصه، فیلم شروع شد و هرچی از فیلم می‌گذشت با خودم می‌گفتم الانه که فیلم به جاهای خوب‌اش برسه و این شخص بفهمه که چه خوب شد اومد این فیلم رُ دید! توی همین فکرها بودم که یه دفعه دیدم تیتراژ پایانی فیلم داره پخش می‌شه! یعنی اون لحظه دقیقن می‌خواستم برم زیر صندلی سینما قایم بشم از خجالت! یه نگاهی به‌م انداخت. من هم یه نگاهی به‌ش کردم و گفتم انگار حق با شما بود، شرمنده‌ام!
فیلم‌هایی که در ژانر وحشت ساخته می‌شن (البته ژانر این فیلم دقیقن معلوم نبود چیه) در معرض این خطر قرار دارند که صحنه‌های ترسناک‌شون خنده‌دار به نظر برسه. و متاسفانه این شخصی که با من به سینما اومده بود و خیلی از پشت سری‌هام و جلویی‌ها خیلی از جاهای فیلم به صحنه‌های فیلم خندیدند که من البته بعضی جاها به‌زور خنده‌ام رُ نگه داشتم. فیلم‌برداری فیلم که به‌نظرم افتضاح بود. ریتم فیلم هم واقعن وحشتناک بود و خیلی بالا پایین می‌شد. صدا هم جاهایی که فیلم باید ترسناک به نظر می‌رسید ان‌قدر بلند بود که من حتمن به دیگران پیش‌نهاد می‌کنم اگر از نعمت شنوایی بهره‌مند هستند خیلی اصراری به دیدن این فیلم نداشته باشند. یه نکته‌ی جالب دیگه‌ای هم که دیدم تعداد زیاد آدم‌های مذهبی بود که با زن و بچه‌شون احتمالن برای اولین بار به سینما اومده بودند.
در کل می‌شه گفت که این فیلم یه فیلم ایدیولوژیک بود که در اون حضرت سلیمان نقش یک بسیجی رُ بازی می‌کرد که در راه خدا با شیاطین و جلبک‌های سبز مبارزه می‌کرد. در تیتراژ پایانی فیلم هم از استادانی چون نوری همدانی و جوادی آملی و سایر اساتید به‌عنوان کسانی که در این فیلم نقش مایکل داگلاس رُ بازی کرده بودند قدردانی شد!
بعد از دیدن این فیلم یاد فیلم دوئل احمدرضا درویش افتادم که از اون فیلم هم خیلی تعریف شده بود که صدای دالبی داره و نمی‌دونم چی و چی که آخر فیلم داشتیم بحث می‌کردیم این همه پولی که می‌گفتند کجای این فیلم خرج شده بود؟ و تنها حدسی که تونستیم بزنیم این بود که اون گاوصندقی که توی فیلم بدنه‌اش از طلا ساخته شده بود و آخر فیلم منفجرش کردند، همه خرج فیلم به خاطر اون گاوصندوق بوده احتمالن! حالا من هرچی فکر می‌کنم هنوز به نتیجه‌ای نرسیدم که خرج این فیلم کجاش بوده دقیقن!
یه چیز وحشتناک هم توی این فیلم دیدم براتون تعریف کنم از خنده بمیرید. آخر فیلم شیاطین به شکل بچه دایناسور نمایش داده می‌شن! یعنی فیلم پوپک و مش‌ماشالا که بدون جلوه‌های ویژه ساخته شده بود شرف داشت به این فیلم!
واقعن آفرین به این هنگ‌کنگی‌ها که یه پولی به‌جیب زده‌اند و الان هم دارند حال‌اش رُ می‌برند! آفرین واقعن
درضمن آخر فیلم دو تا اتفاق افتاد که نزدیک بود سرم رُ از عصبانیت بکوبم به لبه‌ی صندلی جلویی! یکی این‌که روی پرده نوشت پایان قسمت اول!!! و یکی دیگه این‌که همه در این لحظه دست زدند!!! دست زدندها!!! این شخصی هم که با من اومده بود وقتی دید همه دارند دست می‌زنند گفت «واقعن فیلم‌اش خیلی عالی بود!» و ایستاد و شروع کرد به دست زدن! که باعث شد عصبانیت‌ام فروکش کنه و بلند بلند بخندم توی سالن!

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بهترین فیلمی که ممکنه بشه دید

آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په همه چی عالی رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په موسیقی عالی رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ داستان عالی رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ بازی‌ها عالی رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس آمُ رس په رُس

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دزدگیر

یکی از علاقه‌های من اینه که فیلم‌های کوتاه (در حد یکی دو دقیقه) بسازم. البته فقط توی ذهن‌ام می‌سازم. حالا یکی‌شون رُ برای شما تعریف می‌کنم.

دوربین رو به آسمونه. ارتفاع یک آسمون خراش در شب دیده می‌شه با پنجره‌های روشن و خاموش. این ساختمون یه چیزیه شبیه یک هتل خیلی مجلل، یا یه مرکز تجاری خیلی مُدرن. سر دوربین آروم خم می‌شه به سمت پایین تا این‌که درِ ورودی ساختمون دیده می‌شه. آدم‌ها زیادی از اون رفت و آمد می‌کنند. یه خانم جوان و خیلی شیک پوش (با کت و دامن کوتاه و جوراب سیاه و کفش‌های پاشنه بلند- در حالی‌که یک کیف زنونه از دست چپ‌اش آویزونه) از درِ چرخونِ ساختمون خارج می‌شه، با دست راست‌اش یک کلید از جیب‌اش در می‌آره و به سمت ماشین گرون قیمتی که جلوی ساختمون پارک شده حرکت می‌کنه (صدای کفش: تق تق، تق تق، تق تق). در حالی‌که ده متر بیش‌تر با ماشین فاصله نداره سویچ رُ به سمت ماشین می‌گیره و دزدگیرش رُ خاموش می‌کنه (صدای بوق دزدگیر - چراغ‌های عقب و جلوی ماشین یک بار روشن و خاموش می‌شن). زن به ماشین می‌رسه، اما بدون این‌که توجهی به ماشین داشته باشه از کنار اون رد می‌شه و به راه خودش ادامه می‌ده (انگار نه انگار که قرار بوده سوار ماشین بشه). ده ثانیه بعد دوباره همین اتفاق می‌افته. یه مردِ میان سال (با موهای نسبتن سفید) از پیاده‌رو به همون ماشین نزدیک می‌شه. کاپشن کرم‌رنگ تنشه و یه سیگار هم دست‌اش. عصبی به نظر می‌رسه. آخرین پک رُ به سیگار می‌زنه و در حالی‌که اون رُ زیر پاش خاموش می‌کنه دزدگیر ماشین رُ هم خاموش می‌کنه (صدای بوق دزدگیر - چراغ‌های عقب و جلوی ماشین یک بار روشن و خاموش می‌شن). مرد به ماشین می‌رسه، اما بدون این‌که توجهی به ماشین داشته باشه از کنار اون رد می‌شه و به راه خودش ادامه می‌ده. چند ثانیه بعد این اتفاق باز هم تکرار می‌شه و یک نفر دیگه هم از کنار ماشین عبور می‌کنه. کم‌کم فاصله‌ی زمانیِ کسانی که تصمیم دارند سوار ماشین بشن کم‌تر و کم‌تر می‌شه. تا این‌که به صحنه‌ای می‌رسیم که آدم‌های مختلف با ظاهرهای مختلف دزدگیر ماشین رُ روشن و خاموش می‌کنند و از کنارش رد می‌شن. آخر فیلم درحالی‌که صدای بیق‌بیقِ دزدگیر ماشین به صورت ممتد شنیده می‌شه و چراغ‌های عقب و جلو هم در حال خاموش و روشن شدن هستند هر چهار تا چرخ ماشین سوراخ می‌شه و ماشین ده سانت از ارتفاع‌اش کم می‌شه (پنچر شدن هرچهار چرخ و برخورد ناگهانی کف ماشین با کف خیابان) و بلافاصله هم یک انفجار مهیب رخ می‌ده و فیلم تموم می‌شه.

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شهر موش‌ها

شهر موش‌ها اولین فیلمی بود که من وقتی بچه بودم در سینما دیدم.
آخرهای فیلم، موش‌ها در زیر زمین گیر افتاده بودند و گربه‌ی سیاه هم بالای زمین در انتظار آن‌ها بود. معلم موش‌ها به آن‌ها گفت: «بچه موش‌های عزیز، فراموش نکنید که ما موش‌ایم! ما می‌توانیم زمین را بکنیم!»
حالا من با خودم فکر می‌کنم که انسان‌ها مانند همان موش‌هایی هستند که در زیر زمین گیر کرده‌اند و نمی‌دانند که تا دیر نشده، چه‌کار می‌توانند انجام دهند برای رهایی. گربه‌ی سیاه هم همان مرگ است که آن بالا در انتظار آن‌هاست.

آخر فیلم وقتی داشتیم از سینما می‌اومدیم بیرون سرم خورد به گوشه‌ی دیوار و شکست. بابام نوار فیلم رُ با عکس‌هاش برام خرید که گریه نکنم! برای همین من الان همه‌ی دیالوگ‌های فیلم رُ از حفظ هستم! :)

شاید یه نفر یه روزی به ما بگه چی هستیم و چی کار می‌تونیم بکنیم. شاید هم گفته

محصولِ ۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

خیلی وقت بود می‌خواستم فیلم stay را ببینم. فیلم خوبی بود. درباره‌ی این بود که زندگی چیزی جز یک خواب نیست.

One of the first times I met you
You said, you didn't know what was real anymore
And I said that I did
But I was wrong
I don't know what's real anymore

You are...
You are real
You are trying to save me but it's too late
Because I gotta wake up

You are awake!
Look around you! This is a dream the whole world is inside it!

It hurts too much...

دیالوگی که در متن اصلی نمایشنامه گفته می‌شه [pdf] خیلی بیش‌تر از چیزیه که توی فیلم بود. بخونیدش بد نیست.

محصولِ ۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

Fortune Cookie

☺ Your troubles will cease and
fortune will smile upon you ☺
08 12 34 7 28 62

سنگسار

تازگی‌ها خیلی زود عصبانی می‌شم. اما یه چیز خیلی جالبی که در مورد این عصبانی شدن‌ها وجود داره اینه که هر موقع عصبانی می‌شم خودم رُ از بالا می‌بینم، از بیرون همه چیز رُ می‌بینم، و دل‌ام برای خودم می‌سوزه که چه‌قدر خوار و پست به‌نظر می‌رسم از اون بالا

دیروز یک فیلم دیدم به‌نام «The Bridges of Madison County». یک فیلم عاشقانه. داستان‌اش درباره‌ی زن میان‌سالی بود که شوهر داشت و یک دختر شانزده ساله و یک پسر هفده ساله. این زن عاشق مردی می‌شه که یک روز به عنوان ره‌گذر از کنار خونه‌شون رد می‌شه.
من همیشه وقتی این‌جور فیلم‌ها رُ می‌بینم، چهار تا انگشت دست چپ‌ام رُ داخل موهام می‌کنم و با چشم‌های بسته به فکر فرو می‌رم. با خودم فکر می‌کنم عشق چیه که بیست سال بعد از ازدواج هم می‌تونه اتفاق بیافته؟ پس فرق عشق با سرماخوردگی چیه؟ اگر عشق با سرماخوردگی هیچ فرقی نداره (که نداره)، پس خیانت چه معنی پیدا می‌کنه؟ یعنی هر کس قرص سرماخوردگی می‌خوره خیانت کرده؟


دیگه چی؟ یک داستان که منبع نداره پس نیازی نیست در صدد رد کردن‌اش برآیید
روزی حضرت علی مردم را فراخواند تا زنی را سنگسار کنند. مردم با اشتیاق جمع شدند و هر کس سنگی برداشت. آن‌گاه حضرت علی فرمودند فقط کسانی می‌توانند سنگ بزنند که تا به حال گناه نکرده باشند. همه‌ی مردم سنگ‌ها را بر زمین انداختند و رفتند. حضرت علی و دو فرزندش هر کدام سنگ کوچکی برداشتند و به سوی آن زن پرتاب کردند. سپس او را رها ساختند.

+ یکی از چیزهایی که باعث می‌شود همیشه احترام بسیار زیادی برای حضرت علی قایل باشم این است که این شخص تنها کسی است که در هیچ‌کدام از سخنان‌اش شک و تردیدی ندیده‌ام (امیدوارم بفهمید منظورم چیست. خیلی‌ها هستند که درباره‌ی همه چیز با یقین حرف می‌زنند، اما یقین‌شان تو خالی‌ست). این خیلی برای‌ام عجیب است. حتی بزرگ‌ترین دانشمندان جهان هم هیچ‌گاه با قطعیت از چیزی سخن نمی‌گویند. اما برای علی، همه چیز فرق می‌کرد انگار. ببینید چه قطعیتی در این جمله‌ها وجود دارد: «آدم‌ها خوابند، وقتی مردند بیدار می‌شوند»، «به خدای کعبه که رستگار شدم»، «در تمام عمر هیچ‌گاه غبار تردید و تشویش بر خاطرم ننشست. اگر همه‌ی حجاب‌ها برطرف شوند بر یقین و طمانینه‌ی جانم اندکی هم افزوده نمی‌شود»

محصولِ ۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بندر پرل (۱)

دیروز فیلم [Pearl Harbor] رُ دیدم. دو تا نکته در مورد این فیلم وجود داشت که من می‌گم شما بنویسید. کسانی که امروز غایب هستند هم فردا از شما بگیرند بنویسند (هاها)

فیلم مربوط می‌شه به سال ۱۹۴۱ و بهبوهه‌ی جنگ جهانی دوم. دو تا پسربچه هستند (Rafe و Danny) که از بچگی دوست داشتند خلبان بشن، بعد که بزرگ می‌شن هردوشون وارد ارتش آمریکا می‌شن و خلبان می‌شن. هنگامی که می‌خواستند برای ورود به‌ارتش تست پزشکی بدهند یکی از این‌ها (Rafe) عاشق یکی از پرستارها (Evelyn) می‌شه و خلاصه عشق و لاو و قول ازدواج و از این‌جور حرف‌ها. اما چون Rafe برای رفتن به یک ماموریت جنگی در اروپا داوطلب شده بوده مجبور می‌شن از هم جدا بشن تا وقتی برگشت ازدواج کنند. بعد از یه مدت هواپیمای Rafe سقوط می‌کنه و خبر مرگ‌اش می‌رسه. خلاصه Danny خبر مرگ دوست‌اش رُ به نامزدش می‌رسونه و از قضای روزگار این‌دوتا کم‌کم حسابی عاشق هم می‌شن و تصمیم به ازدواج می‌گیرن. بعد از یه مدت Rafe که هواپیماش سقوط کرده بود ولی نمرده بود برمی‌گرده و می‌بینه که ای داد بی‌داد به‌ترین دوست‌اش عاشق نامزدش شده و تازه می‌خوان با هم ازدواج هم بکنند! این می‌شه که میونه‌ی این دو نفر به‌هم می‌خوره. Rafe هم به نامزدش می‌گه وقتی من هواپیمام توی دریا سقوط کرد از خدا خواستم که فقط یک‌بار دیگه بتونم تو رُ ببینم. حالا هم که دیدم‌ات، دیگه برو گم شو با همون Danny زندگی کن! Evelyn هم این وسط سر دو راهی می‌مونه. از یک طرف عقش قدیمی‌اش برگشته، از یک طرف به عقش جدیدش قول ازدواج داده، اصلن یه وعضیه! Evelyn به Rafe می‌گه بر من خرده مگیر چون من فکر می‌کردم هواپیمات توی دریا سقوط کرده و مُرده‌ای. کم‌کم Rafe به این نتیجه می‌رسه که اتفاقی که افتاده اجتناب‌ناپذیر بوده و دیگه کاری‌اش نمی‌شه کرد. برای همین بی‌خیال می‌شه و رابطه‌اش با Danny دوباره خوب می‌شه. بعد از یه مدت Evelyn می‌آد پیش Rafe و به‌ش می‌گه که ببین آقاجون، خودت خوب می‌دونی که تو اولین و آخرین عقش من بودی و من همیشه به یادت می‌مونم! و یه نکته‌ی دیگه این‌که من الان از تو حامله هستم! ولی فعلن به Danny چیزی نگو تا ببینیم چی می‌شه.

از یه طرف دیگه ژاپن به ناوهای آمریکایی در بندر پرل حمله می‌کنه و همه چیز رُ با آب یکسان می‌کنه. آمریکا هم که تا اون موقع در جنگ جهانی دوم شرکت نداشته وارد جنگ می‌شه و به ژاپن حمله می‌کنه. Rafe و Danny در این جنگ شرکت می‌کنند. Danny به شهادت می‌رسه و Rafe هم که از خدا خواسته برمی‌گرده و با Evelyn ازدواج می‌کنه و اسم بچه‌شون رُ هم Danny می‌گذارند.
موقعی که Danny داشت توی بغل Rafe به شهادت می‌رسید Rafe گریه می‌کرد و به‌ش می‌گفت نه تو نباید بمیری! Danny گفت چرا نمیرم؟ Rafe هم گفت نباید به‌ت بگم ولی می‌گم، تو داری پدر می‌شی! Danny هم گفت حالا دیگه تو پدر اون بچه هستی، این رُ گفت و شهید شد.

چیه؟ نکنه الان منتظر هستید دو تا نکته بگم؟ تمام این‌چیزهایی که تا حالا گفتم نکته‌ی اول بود. نکته‌ی دوم رُ در آینده می‌گم.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.