خب یه بارم تو شرو کن
امروز داشتم با یه نفر چت میکردم. ازش گله کردم. بهش گفتم فلانی، تو چرا هیچ وقت به من پیام نمیدی؟ همیشه من شروع کنندهی رابطه هستم، این خیلی کسالت باره! بهم گفت: «خیلی دوست دارم بعضی وقتها هم من شروع کننده باشم، اما اسمات رُ توی لیست تماسها نمیبینم، نمیتونم بهت پیام بدم». خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن و بالا پایین کردنِ تنظیمات، طرف تونست اسم من رُ هم توی لیست ببینه و قرار شد که از این به بعد بعضی وقتها هم اون شروع کنندهی رابطه باشه...
بله دوستان! شما هم اگر از یک طرفه بودنِ رابطه رنج میبرید، و دوست دارید که بعضی وقتها درخواستِ شروع رابطه از طرف مقابل مطرح بشه، باید بنشنید و با طرف صُبت کنید، ببینید مشکل از کجاست. شاید مثل من مشکلتون خیلی ساده برطرف بشه و تنوع به زندگی نکبت بارتون برگرده. آمین
تقوا آن است که گرگ را از زوزه باز دارد
عکسی که میبینید دیروز در سایت 
دو روز پیش مثل هر سال روز جهانی جنبش وبلاگی در مورد یک موضوع خاص بود و امسال قرار بود همه در مورد «غذا» یه چیزی بنویسند. اما من چون حواسام نبود یادم رفت مثل هر سال در این حرکتِ خودجوش و مردمی شرکت کنم و متاسفانه از ایران کسی شرکت نکرد. با این حال اشکال نداره. پریروز چیزی ننوشتم ولی امروز مینویسم. اصلن هم نمیدونم چی میخوام بنویسم ولی هر چی در مورد غذا به ذهنام برسه الان مینویسم که بعدن فردا پشتِ سرم حرف در نیارند بگن دیدی فلانی هم که این همه ادعاش میشد توی روز جهانی جنبش وبلاگها ۲۰۱۱ شرکت نکرد؟ دیدی؟ تف! دیگه واقعن آدم به کی اتماد کنه؟ امروز توی شرکت، تلفنِ یکی از دخترها زنگ میزد. من صداش کردم گفتم آهای فلانی بیا گوشیات داره زنگ میخوره! هر چی صداش کردم نیومد. بعدن دوزاریام افتاد که این یارو توی شرکتِ ما داره به اسم مستعار کار میکنه. یعنی دختری که انقدر دوستاش داشتم و عصرا باهاش میرفتم پارک ارم، این همه براش بلال خریده بودم، این همه بهش قول داده بودم که خوشبختاش میکنم، این همه بهش گفته بودم که اگر اون نباشه معلوم نیست من زنده بمونم یا نه، این همه بهش گفته بودم از خدا مچکرم که تو رُ به من میخواد بده تا چند وقت دیگه، ئه ئه ئه! یعنی این همون دختریه که من میشناختم؟ هرچی صداش میزدیم بر نمیگشت! بعدش هم که اومد دید براش میس کال افتاده رفت توی دستشویی زنگ زد به طرف. فکر کرد ما نفهمیدیم. عصری هم که میخواست بره خونه با موتور رفت خونه. دختر با موتور! دیده بودید تا حالا؟ گاز میدادا! تخم سگ با موتور صد تا میرفت توی کوچه! انگار دنبالاش کرده بودند. من نمیدونم اینها پس فردا چهطوری میخوان توی جامعه زندگی کنند؟ دو روز دیگه برای این خواستگار مگه نمیخواد بیاد؟ دختره دیگه، بالاخره باید بره خونهی شوهرش. خب اگر تحقیق کنند ببینند این دختره اینجوریه، اسم مستعار داره، با موتور صد تا میره، شوهر میدن بهش؟ به خدا نمیدن! دارم میگم بخ خدا! دیگه از خدا بالاتر؟
توی حالت خواب و بیداری بودم. رفتم توی یه پارک. چشمهام جایی رُ نمیدید، ولی میدونستم که توی یه پارک هستم. از همه طرف صدای همهمه میاومد. سه چهار تا پسر که نزدیکتر بودند و صداشون واضحتر بود داشتند در مورد یه رشتهی ورزشی با همدیگه صحبت میکردند. یه توپ نمیدونم از کجا اومد محکم خورد توی گیجگاهم! بدجوری سر و گردنم درد گرفت. خواستم به اطراف نگاه کنم ببینم کی این کار رُ کرد، اما جایی رُ نمیدیدم؛ فقط صدا بود که میشنیدم. حرکت کردم به سمت اون چند تا جوون. هر چی نزدیکتر میشدم واضحتر میفهمیدم چی میگن. چون جایی رُ نمیدیدم کمی ترس داشتم، اما تصمیم گرفتم انقدر جلو برم تا باهاشون برخورد کنم. تقریبن یه متر مونده بود بهشون برسم که کفِ دستِ یه نفر رُ روی سینهام احساس کردم. یه نفر با دست من رُ به عقب فشار میداد و نمیگذاشت به اون چند نفر برسم. داشتم تلاش میکردم که اون دست رُ از خودم جدا کنم که خواب بیدار شدم.
نشستنِ لبخند روی لبهای من به خیلی چیزها بستگی داره، و لبهای تو هم.
ما خیلی وقت پیشها توی یکی از محلههای جنوبِ شهر زندگی میکردیم. همسایهی ما یه زن و شوهرِ جوون بودند. اون طرفها خیلی از جوونها معتاد به شیشه و کراک بودند، و همسایهی ما هم از این موضوع مستثنا نبود. محلهی ما مثل خیلی از محلههای دیگهی جنوبِ شهر حال و هوای مذهبی داشت و توی هر کوچهای هر هفته یک روز توی یکی از خونهها جلسهی قرآنخونی یا اگر تولد یا وفاتِ یکی از ائمه بود مراسم جشن و سرور یا عزا بر پا بود. کافی بود از کنار یکی از خونهها رد بشیم تا صدای شیون و عزاداری یا کف و سوت و صلوات به گوش برسه. طبیعتن همسرِ این آقای همسایهی ما هم خیلی مذهبی بود و توی همهی جلسات حضورِ همیشگی داشت. سرِ کوچهی ما یه بقالی بود که صاحباش یه پیرمردِ شصت هفتاد سالهی هیز بود. یعنی واقعن هیز بود. راحت میشد فهمید هیزه. هر زنی که از جلوی مغازهاش رد میشد از نوک پا تا فرق سرش رُ برانداز میکرد. این پیرمرد که اتفاقن توی کارهای خیر هم دست داشت، وقتی دید همسایهی ما معتاد شده به این فکر افتاد که این یارو رُ ببره به یکی از مراکز درمانی برای ترک اعتیاد. همین کار رُ هم کرد. بردش یه جا که یه ده بیست روزی بستری بشه. اما از اونجایی که زنِ همسایهمون تنها شده بود آقای پیرمرد به این فکر افتاد که برای ایشون میوه بیاره. همیشه هم موز میآورد. روز اول با یه کیسه موز اومد درِ خونهشون رُ زد، زنِ همسایه از گوشهی در یه سلام علیکی با حاجآقا کرد، ولی در رُ باز نکرد و کیسه رُ هم قبول نکرد. فردای اون روز اما در تا آخر باز شد و پیرمرد با کیسهی پر از موز رفت توی خونه. تا یکی دو ساعت هم نیومد بیرون.
