the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب خدا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خدا. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اثباتِ وجودِ خدا

من تا حالا با برهان‌های زیادی توی این وبلاگ اثبات کرده‌ام که خدا وجود داره ولی اثباتِ امروز از همه نوبرتره.

جمله‌ی معروفی هست که می‌گه «كلّ ما حكم به العقل حكم به الشّرع، و كلّ ما حكم به الشّرع حكم به العقل». یعنی هرچی دین بگه عقل هم می‌گه و هرچی عقل بگه دین هم می‌گه. اما منظور از عقل، عقلِ ناقصِ من و شما نیست. در فلسفه اسلامی «عقلانیت» یکی و واحد است. منظور از عقلِ کُل هم چیزی نیست جز خدا. پس اسلام به هیچ چیزی حکم نمی‌کنه مگر این‌که خدا حکم کنه و خدا هم به هیچ چیزی حکم نمی‌کنه مگر این‌که اسلام به اون چیز حکم کنه؛ و چون اسلام وجود داره، این جا رُ گوش کنید خیلی مهمه، و چون اسلام وجود داره، پس ثابت می‌شه که خدا هم وجود داره. (چون اگه خدا وجود نداشت اسلام نمی‌تونست به چیزی حکم کنه که خدا هم داره به اون چیز حکم می‌کنه. نمی‌دونم می‌فهمید یا...)

محصولِ ۱۳۹۳ دی ۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آغازِ زمان

یکی از پرسش‌هایی که مطرحه اینه که اگر همه چیز با یک انفجار به‌وجود اومده، پیش از «انفجار بزرگ» چه چیزی وجود داشته؟ آقای هاوکینگ در یک مصاحبه به این پرسش پاسخ داده:

Does the universe end? If so, what is beyond it? —Paul Pearson, HULL, ENGLAND
Observations indicate that the universe is expanding at an ever increasing rate. It will expand forever, getting emptier and darker. Although the universe doesn't have an end, it had a beginning in the Big Bang. One might ask what is before that, but the answer is that there is nowhere before the Big Bang, just as there is nowhere south of the South Pole.

همون‌طور که می‌بینید از نظر آقای هاوکینگ پرسیدنِ این‌که قبل از بیگ بنگ چی بوده مثل اینه که پرسیده بشه پایین‌تر از قطب جنوب چه جایی وجود داره؟
نکته‌ی مهم اینه که مفهوم «زمان» بعد از «انفجار بزرگ» به‌وجود اومده. یعنی اگر در زمان به عقب برگردیم و این انفجار تبدیل به نقطه‌ای با چگالی بی‌نهایت بشه زمان هم مفهوم خودش رُ از دست می‌ده و دیگه وجود نداره. یه کم فهم‌اش سخته، اما این‌جوریه: چون زمان با بیگ بنگ به‌وجود اومده، پس صحبت درباره‌ی چیزی به‌نامِ «قبل از بیگ‌بنگ» بی‌معنیه.
اگر این‌طور باشه، «ازلی» بودنِ خدا چه معنی‌ای داره؟ «ازلی» یعنی «همیشه وجود داشته». همیشه وجود داشته هم یعنی «زمان» همیشه معنی داشته. اما معنی داشتنِ همیشگیِ «زمان» با دانشِ کنونیِ بشر در تناقضه.

محصولِ ۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

استیون هاوکینگ و خدا

چند روز پیش آقای استیون هاوکینگ در یک مصاحبه اعلام کرده که خدایی وجود نداره. من فکر می‌کنم آقای هاوکینگ از چیزی عصبانی بوده وگرنه هیچ‌وقت حرفی دور از منطق نمی‌زد. برای نمونه، یکی از حرف‌های ایشون که به‌نظر من منطقی نیست:

«طبیعی است که پیش از درکِ دانش، به خلقِ هستی به دست یک خداوندگار باور داشته باشیم. اما اکنون و در این عصر، دانش توضیحی مجاب‌کننده‌تر در اختیار ما قرار می‌دهد.»

من زیاد تاریخ بلد نیستم. اما تا جایی که می‌دونم، در زمان‌های خیلی دور، انسان‌ها خداهای گوناگونی متصور بودند و براین باور بودند که رعد و برق ناشی از جنگِ خداها یا عصبانی شدنِ یکی از اون‌هاست (داستان‌اش دقیق یادم نیست). اما بعد از این‌که دانشِ بشر پیش‌رفت کرد و توضیحِ مجاب‌کننده‌تری برای رعد و برق در اختیارِ ما قرار گرفت، فهمیدیم که رعد و برق ناشی از جنگِ خدایان با هم نیست. حالا حرفِ من اینه که، اصلن فرض کنیم که دانشمندان با دلایل مستند ثابت کنند که هستی و بیگ بنگ و هرچی که پیش و پس از انفجارِ بزرگ وجود داشته خودبه‌خود رخ داده، من این رُ نمی‌فهمم: از این موضوع چه‌طوری می‌شه به این نتیجه رسید که خدا وجود نداره؟ یعنی خودمون یه فرضی در موردِ خدا می‌کنیم، بعد اون فرض رُ رد می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم که خدا وجود نداره. اگر این به‌نظرِ شما خوددرگیری نیست، چیه؟

مرتبط: [فرضیاتِ موهوم]

محصولِ ۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

محدودیتِ خیال

چند روز پیش فیلمی دیدم از یک پرنده‌ی مصنوعی که بال می‌زد و به پرواز در می‌آومد و از راهِ دور هم کنترل می‌شد. با خودم فکر کردم خیلی خوبه که بشر تونسته یک پرنده‌ی فلزی که بال می‌زنه و پرواز می‌کنه بسازه، اما آیا اگر پرنده‌های واقعی توی آسمون وجود نداشتند و پرواز نمی‌کردند، باز هم ایده‌ی ساختِ چنین پرنده‌ای به ذهن انسان می‌رسید؟ اگر هیچ موجودِ پرنده‌ای در اطرافِ ما وجود نداشت، باز هم امکان داشت که ما فکرِ پرواز به سَرِمون بزنه و هواپیما اختراع بشه؟ و آیا امکان داره انسان به چیزی فکر کنه که تا به‌حال با حواسِ پنج‌گانه‌اش درک نکرده؟ آیا خیالِ انسان دارای محدودیته؟ مثلن اگر به فیلم‌هایی که موجوداتِ فضایی در اون‌ها به‌تصویر کشده شده‌اند دقت کنید می‌بینید که در همه‌ی اون‌ها موجودات فضایی تقریبن شبیهِ انسان یا حیوانات به‌تصویر کشیده شده‌اند. چرا؟ شاید به این خاطر که به چیزی غیر از انسان و حیوان و ترکیبِ انسان و حیوان نمی‌تونیم فکر کنیم.

به‌عنوانِ یک مثالِ دیگه: بعضی از حیوانات می‌تونن نور مادون‌قرمز رو ببینند، اما انسان چنین توانایی‌ای نداره. برای همین ما هیچ درکی از این‌که نور فروسرخ چه‌شکلی دیده می‌شه نداریم. درسته که دوربین‌ها مادون قرمز وجود دارند، اما اون‌ها هم اطلاعات‌شون رُ با رنگِ قرمز به ما نشون می‌دن تا برامون قابل درک باشه.

من با کمی جست‌وجو متوجه شدم که دکارت هم قبلن به این موضوع پرداخته. از نظر دکارت، همه‌ی تصوراتِ انسان برپایه‌ی چیزهاییه که قبلن تجربه کرده. یعنی برای تصور کردنِ گرگی که شش‌تا پنجه داره، باید یک گرگ با پنج پنجه تصور کنیم و یکی هم خودمون به پنجه‌ها اضافه کنیم. یا اگر بخواهیم یک گربه‌ی پرنده تصور کنیم، باید تصوری که از گربه داریم رو با تصویری که از موجوداتِ پرنده داریم ترکیب کنیم. دکارت با همین روش وجودِ خدا رُ هم اثبات می‌کنه. از نظر دکارت امکان نداره یک موجودِ ناقص بتونه یک موجودِ کامل رُ تصور کنه، مگر این‌که یک موجودِ کامل خارج از موجودِ ناقص وجود داشته باشه.

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جهتِ همه‌ی قبله‌ها به سوی توست

همیشه با خودم فکر می‌کردم تو، و من، چرا همه‌ی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزوی‌ات رسیده‌ای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همان‌جایی که تو حالا نشسته‌ای ندارم. شاید برای همین است که خجالت می‌کشم از وقت‌هایی که می‌خواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را می‌پرستم و تنها از او به بزرگی یاد می‌کنم، اما همیشه حسرت می‌خورم به جایی که تو نشسته‌ای. حالا می‌فهمم چرا این همه سال، جهتِ همه‌ی قبله‌ها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا وقتی می‌خواست همه چیز را، وقتی می‌خواست همه‌ی گذشته‌ی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدن‌اش. آن‌جا که تو نشسته‌ای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز می‌خوانم حواس‌ام به تو هم هست که همه چیز برای‌ات شیرین شده، که کنار خدا نشسته‌ای و به من نگاه می‌کنی. تو با این‌که به آرزوی‌ات رسیده‌ای، اما هم‌چنان وانمود می‌کنی که می‌خواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. این‌که بتوانم روزی من هم به اندازه‌ی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچه‌قدر که به تو نزدیک‌تر می‌شوم؛ هرچه‌قدر که تو به من نزدیک‌تر می‌شوی، حضورِ خدا را هم بیش‌تر احساس می‌کنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا می‌خواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دل‌ام پُر از امید است. امید به این‌که شاید یک روز من هم آن‌جا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را می‌خوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برای‌ام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشسته‌ام. تصور ِ روزی که هرسه‌مان می‌خندیم.

محصولِ ۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

محدودیت، خداهای چندگانه و شیطان

یکی از مسایلی که هیچ‌وقت برای من حل نشده اینه که اگر چندین خدا وجود داشته باشند خدایی که فرستنده‌ی قرآنه لزومن نمی‌تونه قدرت‌مندترینِ خداها باشه. انسان موجودِ محدودیه، هم در بعدِ زمان و هم در بعدِ مکان. زمان و مکان تنها بعدهایی هستند که ما تا حدی از اون‌ها سر در می‌آریم و ممکنه هزاران بعدِ دیگه هم وجود داشته باشند که برای ما قابلِ درک نیستند. بنابراین اگر گفته بشه خدا ازلی و ابدیه، یعنی زمان و مکان محدودیتی برای خدا ایجاد نمی‌کنه، این به این معنی نیست که بعدی که برای خدا محدودیت ایجاد کنه وجود نداره. فرض کنید علاوه بر زمان و مکان، هزار تا بعدِ دیگه هم وجود دارند که خدا توی هیچ‌کدوم از اون‌ها محدودیت نداره. برای همین به خودش گفته «قادرِ مطلق». اما به نظرِ من این امکان وجود داره که بُعدِ هزار و یکمی وجود داشته باشه که خدا از اون بی‌خبره. یعنی خدایی که ما می‌شناسیم به این دلیل خودش رُ «قادرِ مطلق» نام نهاده که از وجودِ بُعدِ هزار و یکم بی‌خبره. فرض کنید کلن سه تا خدا توی هستی وجود داره. یکی که از همه قدرتمندتره (الف) دو تای دیگه خلق کرده (ج و د). خداهای ج و د از هم بی‌خبرند چرا که در بُعد هزار و یکم از هم جدا شده‌اند؛ و تداخلی هم با هم ندارند. مسئله اینه که اگر ما باید خدای «الف» رً بپرستیم، دور از عدالته که خدای «ج» کتابی برای آدم‌ها بفرسته و توی اون کتاب بگه فقط من رُ بپرستید و تنها از من یاری بجویید.

فرمود: از آسمان‌ها (و از صفوفِ ملائکه) خارج شو که تو رانده‌ی درگاهِ منی! (۷۷) و مسلما لعنتِ من بر تو تا روز قیامت خواهد بود. (۷۸) عرض کرد: پروردگار من! مرا تا روزی که انسان‌ها برانگیخته می‏شوند مهلت ده. (۷۹) فرمود تو از مهلت داده شدگانی. (۸۰) ولی تا روز و زمانِ معینی. (۸۱) گفت: به عزتت سوگند همه‌ی آنها را گمراه خواهم کرد (۸۲) - سوره‌ی ص

من اگر شیطان بودم و قسم می‌خوردم که همه‌ی انسان‌ها رُ گمراه کنم، به‌ترین کاری که به ذهن‌ام می‌رسید این بود که یه کتاب برای انسان‌ها بفرستم و از اون‌ها بخوام فقط من رُ بپرستند. و این کتاب رُ امضا هم می‌کردم: «این (قرآن) گفته‌ی شیطانِ رجیم نیست (۲۵) - سوره‌ی تکویر» و توضیح هم می‌دادم که امکان نداره چندین خدا وجود داشته باشند و من تنها خدا هستم: «خدا هرگز فرزندی برای خود انتخاب نکرده؛ و معبود دیگری با او نیست؛ که اگر چنین می‌شد، هر یک از خدایان مخلوقاتِ خود را تدبیر و اداره می‌کردند و بعضی بر بعضی دیگر برتری می‌جستند. منزه است خدا از آن‌چه آنان توصیف می‌کنند (۹۱)» - سوره‌ی مومنون

محصولِ ۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تقدیم به آقای گریگوری پرلمان

» یه نکته‌ی جالبی که وجود داره اینه که الان که نزدیک بیست و اندی سال از رحلت امام امت می‌گذره، اما هنوز که هنوزه، هر سال که تصویری از حرم مطهر این بزرگوار می‌بینم روی گلدسته‌ها و گنبدش داربست زده شده. آخه چرا؟ این ساخت و ساز تا کی باید ادامه داشته باشه؟ پس کی قراره صدای دل‌نشینِ اذان از گلدسته‌های حرم مطهر به گوش برسه؟ بسازیدش دیگه. چی کار می‌کنید؟

» توی تاکسی بودم، راننده از این پیرمردهایی بود که زندگی‌اش به ثباتِ نسبی رسیده و دیگه جز سلامتی از خدا چیزی نمی‌خواد. از کنار یکی از پل‌های در دست ساخت رد شدیم. پیرمرد با لهجه‌ی ترکی گفت: ماشالا! ببین عجب پل‌هایی می‌سازن! دم‌شون گرم! این ایرانی همونیه که قبل از انقلاب یه سوزن هم نمی‌تونست بسازه! حالا ببین چی‌کار داره می‌کنه!
به‌ش گفتم: خب الان هم نمی‌تونه سوزن بسازه. با حالتی شوکه و جوری که نزدیک بود بزنه روی ترمز برگشت و گفت: چی؟!
بله... حالا من نمی‌دونم توی ایران سوزن ساخته می‌شه یا نه. ولی فکر نکنم ساختن‌اش همچین کار راحتی هم باشه. نکته‌ی دوم این‌که تا جایی که من فهمیده‌ام این چیزها هیچ ربطی به هم ندارند. مثلن ایران ممکنه بطونه ماهواره بفرسته هوا، ولی خب یه پیکان هم نمی‌تونه تولید کنه. این‌ها هر دو حقیقت هستند و هیچ ربطی هم به هم ندارند. نمی‌شه گفت چون موشک هوا می‌کنیم پس سوزن هم باید بتونیم بسازیم. مثلن من وقتی سربازی می‌رفتم، یه بار یه نامه‌ای دیدم، توش نوشته بود لطفن از فشنگ‌های ایرانی توی اسلحه‌ها استفاده نشه چون همه‌ی اسلحه‌ها این‌جوری دارند به فنا می‌رن. یا خیلی چیزهای دیگه که می‌خواستم برای اون پیرمردِ وطن‌دوست هم توضیح بدم، ولی فرصت نبود و پیرمرد هم جز سلامتی از خدا چیزی نمی‌خواست!

» تازگی‌ها فرصت کرده‌ام و چند تا از شماره‌های مجله‌ی همشهری داستان رُ خونده‌ام. معمولن این‌جوریه که توی هر شماره چند تا داستان از نویسنده‌های خارجی داره و چند تا هم از نویسنده‌های ایرانی. کنارِ هم بودن داستان‌های ایرانی و خارجی این فرصت رُ به آدم می‌ده که یه مقایسه‌ای بین این دو داشته باشه. و تفاوتی که از این مقایسه حاصل می‌شه به نظر من خیلی زیاده. یعنی ممکنه من اگر یه داستان ایرانی بخونم اون داستان به‌نظرم قشنگ بیاد. ولی وقتی کنار یک داستان خارجی می‌ذارم‌اش تقریبن تفاوت‌شون از زمین تا آسمونه. البته به نظر من این‌جوری بوده! شاید هم من اشتباه می‌کنم و سلیقه‌ام مشکل داره. ولی اگر من اشتباه نکرده باشم، دلیل‌اش رُ باید در این موضوع جست‌وجو کرد که شاید ما ایرانی‌ها آدم‌های خلاقی بار نیومده‌ایم از اول. به هزاران دلیل.

» شاید این عبارت برای شما هم آشنا باشه: «خدا قهرش می‌آد!»
معمولن این‌جوری گفته می‌شه که خدا یکی‌ست و امکان نداره چند تا خدا وجود داشته باشه چون بالاخره اون خدایی که از بقیه قدرت‌مندتره یه دونه‌ست.
حالا من می‌خوام بگم که درسته که قدرت‌مندترین خدا یه دونه است، اما دلیل نمی‌شه که چندین خدا وجود نداشته باشه. ممکنه این‌جوری باشه که برای هر کره‌ای، یه خدا منسوب شده باشه. همون‌طور که هر خدایی برای بنده‌هاش پیامبر منسوب می‌کنه، خدای واحد هم برای کره‌هایی مسکونی‌اش خدای غیر واحد منسوب می‌کنه.
حالا وظیفه‌ی ما چیه؟ وظیفه‌ی ما اینه که اصراری نداشته باشیم که خدای واحد رُ بپرستیم. چون الان چه بخواهیم، چه نخواهیم، ممکنه یه خدای غیرواحد برای کره‌ی زمین در نظر گرفته شده باشه، که وظیفه‌ی ما هم پرستش همین خداست، نه خدایی که مقام بالاتری داره و واحده. خب ما اگر این خدا رُ نپرستیم، قهرش نمی‌گیره؟ می‌گیره دیگه. هر کی باشه قهرش می‌گیره.

» یه آدمی هست به نام گریگوری پرلمان. این آدم کیه؟

توی رشته‌ی ریاضی، هفت تا مسئله‌ی حل نشده وجود داره که برای حل کردنِ هر کدوم‌شون، یک میلیون دلار جازه‌ی نقدی گذاشته شده. برای یکی از این هفت مسئله، یک راه حل توسط آقای پرلمان (ریاضی‌دانِ روسی) مطرح شد که در سال ۲۰۰۶ به اثبات رسید. وقتی که در سال ۲۰۱۰ می‌خواستند به این آقا جایزه‌ی یک میلیون دلاری رُ اهدا کنند ایشون از پذیرفتنِ جایزه سر باز زد و در مورد علت این کار به خبرنگاران گفت: «من همه‌ی آن چه را که می‌خواهم، در اختیار دارم!»


یعنی یه همچین آدم‌هایی روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند! آدم‌هایی که اگر خوب بگردیم شاید فقط توی احادیث و روایات ردی ازشون پیدا کنیم! از اون طرف هم ما ایرانی‌ها یه ضرب‌المثلی داریم که می‌گه: مفت باشه کوفت باشه!

» بعد از این‌که اما زمان (ع) ظهور کنه، همه‌ی چیزهای بد از بین می‌رن. ولی ویروس‌های کامپیوتری از بین نمی‌رن. بلکه تبدیل می‌شن به ویروس‌های مفید. درست مثلِ باکتری‌های مفیدی که توی روده زندگی می‌کنند، یا باکتری‌های مفیدی که شیر رُ تبدیل به ماست می‌کنند. یه همچین حالتی مد نظرم هست.

» همون‌طور که قبلن هم گفته بودم، افغانی‌ها توی صحبت کردن‌هاشون معمولن از حالت مجهولِ فعل استفاده می‌کنند.
مثلن ما می‌گیم: در را ببند. افغانی‌ها می‌گن: در را بسته کن. ما می‌گیم: غذا بپز. افغانی‌ها می‌گن: غذا پخته کن. ما می‌گیم: بخند. افغانی‌ها می‌گن: خنده کن.

اما من یه مثالی پیدا کرده‌ام که ما مثل افغانی‌ها صحبت می‌کنیم: گریه کن!
چرا می‌گیم گریه کن؟ چرا نمی‌گیم «بگرْیْ». شاید چون گفتن‌اش یه کم سخته

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زلزله

توی خیابونِ سازمانِ آب یه ساختمونی هست که انگار مرکز مدیریت بحرانِ شهرِ تهرانه. دیروز از روبروش رد شدم، روی تابلوی تبلیغاتی‌اش چنین جمله‌ای نوشته بود:

«زلزله بلا نیست اگر آماده باشیم»

این جمله ممکنه در نگاهِ اول درست و منطقی به نظر برسه، اما اگر کمی ژرف‌تر بیاندیشیم درمی‌یابیم که بسیار کوته‌بینانه بیان شده.
دوستان،
من واقعن نمی‌فهمم درافتادن با خدا برای شما چه لذتی داره، اما به‌تون هشدار می‌دم که هیچ‌وقت چنین کاری نکنید. درسته که اگر خونه‌ای محکم ساخته بشه در برابر زلزله آسیب‌پذیریِ کم‌تری داره، اما خب که چی؟ مگه زلزله تنها ابزاریه که خداوند با اون عذاب نازل می‌کنه؟ برای نمونه از شما می‌خوام که به کشور ضدِ زلزله‌ی ژاپن نگاه کنید. خب حالا فرض کنیم همه‌ی خونه‌های ژاپن تا ۱۲ ریشتر در برابر زلزله مقاوم هستند. آخرش که چی؟ یه سونامی می‌آد شهر رُ جارو می‌کنه می‌بره! چرا؟ چون مردم ژاپن در برابر قدرت خدا ایستادگی و زورآزمایی کرده‌اند!
اما برعکس، بیایید به شهرهای ایران نگاه کنیم. با این‌که ایران روی خط زلزله قرار گرفته، اما هیچ اقدام ِ آن‌چنانی‌ای تا به حال برای مقاوم‌سازی خونه‌ها در برابر زلزله انجام نشده. در واقع تعبیری که من از این حرکت دارم اینه که ما پنجه در پنجه‌ی خدا نیانداخته‌ایم. ما با خدا صاف و ساده هستیم. رُک و راست. می‌گیم خدایا ما همینی هستیم که می‌بینی، خونه‌هامون همینیه که داری می‌بینی. خیلی ادعایی نداریم که اگر زلزله نازل کنی هیچ خونه‌ای خراب نمی‌شه. اتفاقن خراب می‌شه خوب هم خراب می‌شه. اما ما تسلیمِ تو هستیم. زلزله برای ما از عسل هم شیرین‌تره چون تو برامون فرستاده‌ای. قربانت.
نتیجه؟ آیا خدا به چنین کشوری عذاب می‌فرسته؟ هرگز! شما نگاه کنید به تهران، با اولین زلزله‌ای که بیاد با خاک یک‌سان می‌شه. اما نزدیک به صد و خوردی سال هست که زلزله نیومده. چرا؟ چون ما تسلیم ِ خدا هستیم. چون ما خودمون رُ به خدا واگذار کرده‌ایم. خدایا ما را آنی و کم‌تر از آنی به خودمان وا نگذار. آمین

حالا دوباره جمله‌ی بالا رُ بخونید: «زلزله بلا نیست اگر آماده باشیم». خنده داره نه؟

بله دوستان. هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت در برابر چیزهایی که خداوند ازشون به‌عنوان عذاب یاد کرده مقاومت نکنید. تسلیم باشید. تسلیمِ محض. این حقیقتِ اسلامه اگر بفهمید. اگر خونه می‌سازید، کاملن ضد زلزله نسازید. ته‌اش یه کم برای عذاب جا بذارید همیشه. اگر بالاترین زلزله‌ای که تا حالا اومده ۹ ریشتر بوده، شما یه خونه‌ای بسازید که تا ۸ ریشتر مقاوم باشه. نیت کنید، بگید خدایا من برای رضای تو این خونه رُ تا ۹ ریشتر مقاوم نساختم، تا هر وقت که تو بخواهی بر ما عذاب نازل کنی، که این عذاب برای ما از عسل هم شیرین‌تره. خداوند لذت می‌بره وقتی می‌بینی بنده‌ی مومن‌اش با چنین دیدی به عذاب نگاه می‌کنه. خدا به چنین بنده‌ای افتخار می‌کنه...

این نوشته رُ پایان می‌دهم با جمله‌ای از کتاب «Can God Intervene». در این کتاب از حقیقتِ تلخی یاد شده که بد نیست اون رُ با هم مرور کنیم. حقیقتی که دامن‌گیرِ خیلی از جوامع پیش‌رفته‌ی امروزی شده.

"The more we know about science, the less many people need to ask about God. Even liberal religious traditions, though they may believe that God created the universe, may quietly accept that God is no longer intervening"

محصولِ ۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اثبات وجود خدا

هر عادم عاقلی قبول داره که اگر خدا وجود نداشته باشه بهشت و جهنم هم وجود نداره (تعریف آدم عاقل: آدمی که قبول داشته باشه اگر بهشت و جهنم وجود داشته باشه خدا هم وجود داره)
پس ما اگر ثابت کنیم بهشت و جهنم وجود داره اثبات می‌شه که خدا هم وجود داره
بهشت و جهنم وجود داره چون توی قرآن گفته شده که بهشت و جهنم وجود داره. قرآن هم که از طرفِ خداست. خدا هم که هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه (چون دروغ گفتن ناشی از یک نیازه و خداوند از هر نقصی مُبَرا و بی‌نیازه)
در واقع این استدلال علاوه بر این‌که ثابت می‌کنه خدا وجود داره ثابت می‌کنه خدا دروغ‌گو هم نیست (چون اگر دروغ‌گو باشه دیگه نمی‌تونه وجود داشته باشه)
به‌طور کلی می‌شه گفت خدا اگر راست‌گو باشه وجود داره و اگر دروغ‌گو باشه وجود نداره. و این دقیقن منطبق با تعریفیه که ما از خدا داریم.

محصولِ ۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حیلت رها کن عاشقا

موضوع انشا: کمال
اگر انسان بخواد در مسیری حرکت کنه که روزی به کمال برسه، آیا باید روز به روز نیازهاش کمتر بشه یا افزایش پیدا کنه؟

برای پاسخ‌گویی به هر نیازی دو راه وجود داره. یکی این‌که اون نیاز برآورده بشه، دیگه این‌که اون نیاز از بین برده بشه. برآورده شدنِ هر نیازی معمولن با کمی لذت همراهه. مثل لذتی که از غذا خوردن حاصل می‌شه، یا لذتِ خوابیدن. حالا سوال اینه که آیا ما حاضر هستیم به جای این‌که برای پاسخ به گرسنگی غذا بخوریم، از گرسنگی، نیاز به غذا و لذتی که از خودنِ غذا حاصل می‌شه چشم‌پوشی کنیم؟ برای پاسخ به این سوال باید بدونیم که آیا گرسته نبودن هم لذت بخشه؟ احتمالن باید جواب به این سوال منفی باشه. من وقتی نمی‌دونم گرسنگی چیه، چرا باید از گرسته نبودن لذت ببرم؟
حالا با خودتون بالاترین لذتی رُ که تا به حال از پاسخ‌گویی به یک نیاز در زندگی برده‌اید تصور کنید. آیا بالاتر از لذتی که می‌شناسید، لذت دیگه‌ای هم وجود داره؟ احتمالن می‌تونه وجود داشته باشه، اما اون لذت هم شاید ناشی از برآورده شدنِ نیازی باشه که در ما وجود نداره و ازش بی‌خبریم. و همین بی‌خبر بودنه که باعث می‌شه برامون اهمیتی نداشته باشه بی‌بهره بودن از اون لذت.

کسی که راحت توی یک غار می‌خوابه و با گذاشتنِ سر بر یک سنگ به آرامش می‌رسه، چه نیازی هست به کمال برسه؟ چرا باید وقتی من به چیزی فکر نمی‌کنم، اون چیز به من نشون داده بشه و خوابِ خوش ازم گرفته بشه؟
این‌ها کاملن با هم در تضاد هستند. آدم اگر بخواد روز به روز کامل‌تر بشه تا به کمال برسه، همیشه باید چیزهایی که ازش بی‌خبر بوده به‌ش نشون داده بشه. با این تعریف، کمال مرحله‌ایه که دیگه چیزی وجود نداره که انسان با فکر کردن به‌ش، احساسِ نیاز کنه. پس می‌شه نتیجه گرفت که کمال، جهل و ناآگاهی نسبت به چیزهاییه که وجود ندارند. خب انسانی که توی غار می‌خوابه هم، جهل داره نسبت به چیزهایی که وجود دارند، نسبت به تختِ گرم و نرمی که پُر شده از پَرِ قو! اما به هر حال جهل جهله! چه نسبت به چیزهایی که وجود دارند، چه نسبت به چیزهایی که وجود ندارند!
دوستان!
جمله‌ی معروفی هست که می‌گه: «اگه برات مهم نباشه کجایی، گم نشده‌ای»
جمله‌ی معروف دیگه‌ای هم هست که می‌گه: «خداوند بی‌نیاز است و هیچ‌کس در بی‌نیازی نمی‌تواند مانند او باشد»

محصولِ ۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

امپراتوریِ دروغ

تا حالا شده از خودتون بپرسید شیطان‌پرست‌ها چه فرقی با شما دارند؟ آیا شیطان‌پرست‌ها از اول شیطان‌پرست بوده‌اند، یا نه، اون‌ها هم یه روزی مثل من، مثل شما، خدا رُ می‌پرستیدند؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید به دو تا نکته توجه کنید.

اول این‌که حق همیشه با اکثریت نیست. متاسفانه نمی‌شه انکار کرد که خیلی وقت‌ها ما شاهدِ مرگِ راستی در کنجِ خونه‌های تاریک هستیم.
نکته‌ی دوم اثر وحشتناکیه که تبلیغات بر ذهنِ انسان می‌ذاره. برای نمونه اشاره می‌کنم به مردم آمریکا. این مردم با این‌که هر روز در حال پرداختِ قسط وام‌هاشون هستند و در تمام طول سال بدون کوچک‌ترین استراحتی و با سخت‌ترین شرایط (در مقایسه با سایر کشورهای دنیا) کار می‌کنند، فکر می‌کنند که خوش‌بخت‌ترین انسان‌های روی کره‌ی زمین هستند. چرا؟ به خاطر این‌که به این باور رسیده‌اند که خوش‌بخت هستند. چون هر روز از رادیو و تلویزیون می‌شنوند که آمریکا تنها کشوریه که روی کره‌ی زمین وجود داره و مردم‌اش هم خوشبخت‌ترین مردم دنیا هستند.

من از شما نمی‌خوام که خداپرستی رُ رها کنید. تنها خواسته‌ی من از شما اینه که به احتمالات فکر کنید. همیشه به کوچکترین احتمالات فکر کنید. بذارید روزی که حقیقت سرش رُ توی این دنیا بالا می‌گیره، مجبور نباشید هم‌چنان یک انکار کننده‌ی بزرگِ راستی باقی بمونید و به خیال خودتون مرگ شرافت‌مندانه‌ای داشته باشید.

یه لحظه با خودتون فکر کنید؛ چرا هیچ‌وقت به ما اجازه داده نشده به شیطان فکر کنیم؟ چرا به ما یاد داده‌اند که شیطان رُ لعن و نفرین کنیم؟ چرا همیشه از کودکی در گوش ما خونده‌اند که مبادا فریبِ شیطان رُ بخورید؟ مبادا! مبادا!
شاید اگر ما فقط یک بار به حرف‌های شیطان گوش کنیم، ترس‌مون از امپراتوریِ جهل و دروغی که خدا راه انداخته فرو بریزه. شاید خدا همون دشمنِ قسم‌خورده‌ی انسان باشه، اما اون‌قدر قدرت داشته که با فرستادن صد و بیست و چهار هزار نفر از یاران‌اش به زمین، جوری وانمود کنه که رستگاری تنها در پناه بردن به خداست و این شیطانه که قسم خورده‌ی انسانه! این شیطانه که از درگاه خدا رانده شده! این شیطانه که همه‌ی حرف‌هاش حتا پیش از این‌که شینده بشه، فریبه! فریب!

دوستان!
شیطان‌پرست‌ها هم آدم‌هایی هستند مثل من و شما. اون‌ها همون‌قدر در نظر ما عجیب به‌نظر می‌رسند که یک خداپرست در نظرِ بت‌پرست. آیا شیطان‌پرست‌ها نمی‌تونند کسانی باشند که یک دقیقه، فقط یک دقیقه به حرف‌های شیطان گوش کرده‌اند بدون این‌که از فریب هراسیده باشند؟

من نمی‌خواستم با این نوشته شما رُ به راه راست هدایت کنم. اما به شما هشدار می‌دم! بترسید از روزی که معلوم بشه شیطان هیچ‌وقت قصدِ فریبِ انسان رُ نداشته!

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

استفتا

اگر خدا وجود نداره،
پس تکلیف آدمی‌هایی که بعد از مرگ رفته‌اند پیش خدا چی می‌شه؟

[سوال مرتبط]

پ.ن. پس تکلیف آدم‌هایی که وقتی از همه جا ناامید می‌شن دست می‌ذاریم رو شونه‌شون می‌گیم غصه نخور خدا بزرگه چی می‌شه؟

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دِسپه رت

اگه راست می‌گی دسپرت به فارسی چی می‌شه؟
نمی‌خواد فک کنی؛ خودم معنی‌اش رُ می‌دونم به فارسی
خواستم یه چیزی بگم یه لحظه با خودت فک کنی ببینی می‌دونی یا نه! خب حالا فرضن که نمی‌دونستی هم، چی می‌شد مثلن. نه واقعن! چی می‌شد؟
ولی کلن وقت کردی بعضی وقت‌ها یه کم فرو برو توی خودت (فک کنم عمق‌ات هم زیاد باشه، نباید مشکلی از این نظر که چه‌قدر فرو بری داشته باشی) فرو برو یه کم با خودت فکر کن. فکر کن کی هستی. اون‌جا کجاست؟ یعنی من که نمی‌دونم اون‌جا کجاست حداقل خودت یه کم با خودت فکر کن ببین اون‌جا کجاست. شاید اگر بفهمی اون‌جا کجاست خوشحال شی! اصلن شاید به‌تر باشه یه نگاهی به خودت بندازی قبل‌اش. شاید واقعن نمی‌دونی کی هستی. ان‌قدر برات همه چیز بی‌اهمیته که حتا برات مهم نیست بدونی کی هستی. بابا خب تو دسپه‌رت. دیگه نرین به ما دیگه. ما چرا دسپرت؟ آخه دسپرت بودنِ تو چرا باید ربط داشته باشه به دسپرت بودنِ ما؟ نرین دیگه. آدم باش. سعی کن آدم باشی حداقل! یه کم آدم باش ببین چه‌جوریه. باحاله؟ باحال نیست؟ چه جوریاس. اگر باحال نیست ما آدم‌ایم‌ها! آدم باش

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فقط می‌خوام نفسِ عمیق بکشم؛ کاری‌ام نداشه باش

» دیده‌اید بعضی وقت‌ها می‌خواهید نفسِ عمیق بکشید ولی نمی‌شه؟ دلیل‌اش اینه که خدا فکر می‌کنه ما می‌خواهیم آه بکشیم. بعد خودش می‌دونه که این آه از صد تا فحش هم براش بدتره. فوری جلوش رُ می‌گیره.
ممکنه بپرسید مگه خدا از همه چیز خبر نداره؟ پس چرا وقتی می‌دونه ما نمی‌خواهیم آه بکشیم جلوی نفسِ عمیق‌مون رُ می‌گیره؟
جواب اینه که درسته، خدا همه چیز رُ می‌دونه. ولی یکی از توانایی‌های خدا اینه که به هر چیزی فکر کنه اون چیز اتفاق می‌افته. یعنی همون لحظه‌ای که فکر می‌کنه ما می‌خواهیم آه بکشیم حتا اگر ما قرار بوده فقط یه نفسِ عمیق بکشیم هم دیگه مجبوریم آه بکشیم چون خدا فکر کرده که ما قرار آه بکشیم. اینه که خدا هم مجبوره جلوش رُ بگیره دیگه! یعنی در واقع می‌شه گفت یکی از توانایی‌های خدا اینه که می‌تونه به یه چیزی فکر کنه و قبل از این‌که اون چیز اتفاق بیافته جلوش رُ هم بگیره حتا! با یه همچین موجودی طرف هستیم!

» دیروز زیر آفتاب وایستاده بودم منتظر ماشین بودم می‌خواستم از نقطه‌ی کاف برم نقطه‌ی خ. سر راه‌مون هم نقطه‌ی الف وجود داشت. یه ماشین جلوم ترمز زد گفتم خ. گفت نه من فقط تا الف می‌رم. گفتم پس هیچی خدافظ. اون هم رفت. ولی چند متر که رفت جلو ترمز زد دنده عقب گرفت برگشت. گفت من که به هر حال دارم تا الف می‌رم. خالی هم دارم می‌رم. پس سوار شو تا اون‌جا برسونم‌ات که زیرِ آفتاب وای نایستی! اولین بار بود که با یه همچین طرزِ فکری روبه‌رو می‌شدم. جالب بود برام :)

» این خیلی خوبه که بعضی چیزها نامفهوم هستند. آدم می‌تونه همون‌جوری که خودش دوست داره برداشت کنه و با همون برداشت زندگی کنه تا آخرِ عمر. می‌شه با چیزی زندگی کرد که هیچ‌وقت حقیقت نداشته. حتا برای یک ثانیه

» یه جمله‌ای هست که من به‌ش اعتقاد دارم. نمی‌دونم از کیه، ولی خیلی عالیه (در این حد که دوست دارم قاب‌اش کنم بزنم به دیوار)

There was once a little girl
Who was a queen
Well, she wasn't really
But she believed it
And so she was


محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برهانِ دریای طوفانی

- تو به خدا اعتقاد داری؟
- خب معلومه که نه
- یه سوال ازت می‌پرسم
- بپرس
- فرض کن با کشتی داری توی دریا می‌ری، بعد هوا طوفانی می‌شه و کشتی چپ می‌کنه توی دریا. همه‌ی مسافرها هم پرت می‌شن توی آب. اون لحظه‌ای که داری دست و پا می‌زنی و ممکنه که هر لحظه غرق بشی، از تهِ تهِ دل‌ات از کی کمک می‌خوای؟ خواهش می‌کنم اول خوب فکر کن بعد جواب بده
- خدا. از خدا کمک می‌خوام
- چی شد؟!! تو که گفتی به خدا اعتقاد نداری؟!!! :))
- مثلِ این‌که این‌بار هم تو بُردی :]

مرتبط: [برهان]

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نشانه‌ای از نشانه‌ها (۲)

یکی دیگه از نشانه‌های وجود خدا اینه که یه چیزی خودش رُ به چند شکلِ متفاوت نشون می‌ده. یعنی یه چیزی که ما می‌دونیم دقیقن یه چیزه (از ماهیت‌اش خبر داریم)،‌ اما می‌بینیم که به شکل‌های مختلف داره ظاهر می‌شه. خدا باید شکل واحدی از همه‌ی این چیزهایی باشه که می‌بینیم. همه‌شون یه چیز هستند. پس باید بشه بالاخره دید چیه. خدا همون چیز ِ واحدیه که بالاخره یه روزی دیده می‌شه.
فکر کنم خیلی بد توضیح دادم! ولی خودم فهمیدم چی گفتم

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نشانه‌ای از نشانه‌ها

یکی از نشانه‌های وجود خدا اینه که
ما فراموش می‌کنیم
اما خدا فراموش نمی‌کنه
:)

محصولِ ۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

من اگه خدا بودم...

من اگه خدا بودم بعضی وقت‌ها مردم دو تا چشم می‌دیدن که از لای ابرها داره به‌شون نگاه می‌کنه و فکر می‌کنه کسی حواس‌اش نیست
من اگه خدا بودم بعد از این‌که می‌فهمیدم از توی ابرها معلوم هستم می‌رفتم توی خورشید قایم می‌شدم و از صبح تا شب به مردم نگاه می‌کردم
من اگه خدا بودم چند تا چیز ِ نامنظم هم خلق می‌کردم
من اگه خدا بودم اجازه می‌دادم برگ‌ها هر وقت که دل‌شون خواست از درخت بیافتن
من اگه خدا بودم هر شب قبل از خواب از خودم می‌پرسیدم: الان شیطون کجاست؟ چی‌کار داره می‌کنه؟ یعنی اون هم به من فکر می‌کنه؟

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرا عهدی‌ست با جانان

چند سال پیش یه آرزویی داشتم... و خیلی از خدا می‌خواستم که اون آرزو برآورده بشه. زمان همین‌جور می‌گذشت و تقریبن دیگه امیدی به برآورده شدن اون آرزو نداشتم. اون آرزو اون موقع ان‌قدر برام بزرگ بود که از خدا خواسته بودم اگر برآورده بشه دیگه هیچ چیزی تا آخر عمر ازش نخوام؛ هیچ چیزی! ولی یه روز در کمال ناباوری اون آرزو برآورده شد! موقعی که برآورده شدن‌اش تقریبن به یک غیرممکن تبدیل شده بود!
امروز دوباره یاد برآورده شدن اون آرزو افتادم. همیشه یادش می‌افتم؛ اما باز فراموش می‌کنم. فراموش‌کار هستم. با خودم فکر می‌کنم مبادا توی این مدت چیزی برای خودم خواسته باشم. مبادا به عهدی که بستم وفادار نبوده باشم... شاید هم چند بار پیمان شکسته باشم، نمی‌دونم. اما از یه چیز مطمئنم. اینکه خدا به عهدش وفاداره!

محصولِ ۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواست خدا

بی‌بی‌سی فارسی یه فیلمی نشون داد از نیکی کریمی به نام «داشتن یا نداشتن». موضوع این فیلم در مورد زن و شوهرهایی بود که بچه‌دار نمی‌شدند و به مراکز ناباروری می‌رفتند تا درمان بشوند. بیش‌تر فیلم گفتگوهایی بود که با این افراد انجام شده بود. یک خانمی که از سی سالگی هم سن‌اش گذشته بود و دیگه از بچه‌دار شدن ناامید شده بود می‌گفت «یه روز از آزمایشگاه زنگ زدند، گفتند بیایید نتیجه‌ی آزمایش‌تون رُ بگیرید. من هم به‌شون گفتم خودم می‌دونم نتیجه منفیه، نیاز نیست بیام بگیرم. اما اون‌ها به من گفتند مثبته. باورم نمی‌شد. نمی‌دونستم چی بگم. فقط چند بار فریاد زدم خدایا شکرت! و به سجده رفتم. چهار ماه که گذشت رفتم آزمایش دادم. گفتند بچه‌ات قلب‌اش از حرکت ایستاده و مرده!...»
بعد دوربین رفت توی یه خانواده‌ی فقیری که هفت هشت تا بچه توش بود. به مادر بچه‌ها گفت شما خودتون ان‌قدر بچه می‌خواستید؟ مادر گفت: «نه ما که ان‌قدر بچه نمی‌خواستیم. همه‌اش خواست خدا بود!»

این از این. حالا یه موضوع دیگه. چند روز پیش (و همچنین دو سه سال پیش) یک ای-میل برام اومده بود که توش ثابت کرده بود خدا همیشه به فکر آدم هست. به این‌صورت که ماجرای کسانی رُ تعریف کرده بود که از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر جون سالم به در برده بودند. مثلن یکی صبح می‌خواست بره سر کار، ماشین‌اش روشن نشده بود. یکی بچه‌اش مریض شده بود مجبور بود ببردش دکتر:

«یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد. یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در اتوبان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد. یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد. یکی دیگر غذا روی لباس‌اش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد. اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود. و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج‌ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به‌همین خاطر زنده ماند»

و از این دست مثال‌ها. آخرش هم نتیجه‌گیری کرده بود:

«به همین خاطر هر وقت... در ترافیک گیر می‌افتم... آسانسوری را از دست می‌دهم... مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می‌دهد... با خودم فکر می‌کنم... که خدا می‌خواهد در این لحظه من زنده بمانم... دفعه‌ی بعد هم که شما حس کردید صبح‌تان خوب شروع نشده است... بچه‌ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند... نمی‌توانید کلید ماشین را پیدا کنید...
با چراغ قرمز روبرو می‌شوید... عصبانی یا افسرده نشوید... بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست»

اشکال این مطلب این بود که در مورد هزاران نفری که اون روز در برج‌های دو قلو کشته شدند چیزی نگفته. آیا خدا مشغول مواظبت از اون‌ها نبود وقتی که صبح ساعت شماته‌دارشون درست کار کرد و به موقع بیدار شدند و هیچ‌کدوم‌شون از تاکسی جا نموندند؟

من وقتی این چیزها رُ می‌بینم با خودم فکر می‌کنم که این‌ها واقعن ربطی به خدا نداشتند. اما مردم یک جوری تلاش می‌کنند اون‌ها رُ به خدا ربط بدهند. بعد دنبال مثال‌هایی در زندگی می‌گردم که واقعن بشه به خدا ربطشون داد.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.