اثباتِ وجودِ خدا
من تا حالا با برهانهای زیادی توی این وبلاگ اثبات کردهام که خدا وجود داره ولی اثباتِ امروز از همه نوبرتره.
جملهی معروفی هست که میگه «كلّ ما حكم به العقل حكم به الشّرع، و كلّ ما حكم به الشّرع حكم به العقل». یعنی هرچی دین بگه عقل هم میگه و هرچی عقل بگه دین هم میگه. اما منظور از عقل، عقلِ ناقصِ من و شما نیست. در فلسفه اسلامی «عقلانیت» یکی و واحد است. منظور از عقلِ کُل هم چیزی نیست جز خدا. پس اسلام به هیچ چیزی حکم نمیکنه مگر اینکه خدا حکم کنه و خدا هم به هیچ چیزی حکم نمیکنه مگر اینکه اسلام به اون چیز حکم کنه؛ و چون اسلام وجود داره، این جا رُ گوش کنید خیلی مهمه، و چون اسلام وجود داره، پس ثابت میشه که خدا هم وجود داره. (چون اگه خدا وجود نداشت اسلام نمیتونست به چیزی حکم کنه که خدا هم داره به اون چیز حکم میکنه. نمیدونم میفهمید یا...)
همیشه با خودم فکر میکردم تو، و من، چرا همهی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزویات رسیدهای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همانجایی که تو حالا نشستهای ندارم. شاید برای همین است که خجالت میکشم از وقتهایی که میخواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را میپرستم و تنها از او به بزرگی یاد میکنم، اما همیشه حسرت میخورم به جایی که تو نشستهای. حالا میفهمم چرا این همه سال، جهتِ همهی قبلهها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه میکنم میبینم خدا وقتی میخواست همه چیز را، وقتی میخواست همهی گذشتهی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدناش. آنجا که تو نشستهای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز میخوانم حواسام به تو هم هست که همه چیز برایات شیرین شده، که کنار خدا نشستهای و به من نگاه میکنی. تو با اینکه به آرزویات رسیدهای، اما همچنان وانمود میکنی که میخواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. اینکه بتوانم روزی من هم به اندازهی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچهقدر که به تو نزدیکتر میشوم؛ هرچهقدر که تو به من نزدیکتر میشوی، حضورِ خدا را هم بیشتر احساس میکنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا میخواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دلام پُر از امید است. امید به اینکه شاید یک روز من هم آنجا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را میخوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برایام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشستهام. تصور ِ روزی که هرسهمان میخندیم.
» یه نکتهی جالبی که وجود داره اینه که الان که نزدیک بیست و اندی سال از رحلت امام امت میگذره، اما هنوز که هنوزه، هر سال که تصویری از حرم مطهر این بزرگوار میبینم روی گلدستهها و گنبدش داربست زده شده. آخه چرا؟ این ساخت و ساز تا کی باید ادامه داشته باشه؟ پس کی قراره صدای دلنشینِ اذان از گلدستههای حرم مطهر به گوش برسه؟ بسازیدش دیگه. چی کار میکنید؟ 
اگه راست میگی دسپرت به فارسی چی میشه؟
» دیدهاید بعضی وقتها میخواهید نفسِ عمیق بکشید ولی نمیشه؟ دلیلاش اینه که خدا فکر میکنه ما میخواهیم آه بکشیم. بعد خودش میدونه که این آه از صد تا فحش هم براش بدتره. فوری جلوش رُ میگیره.
- تو به خدا اعتقاد داری؟
یکی از نشانههای وجود خدا اینه که
من اگه خدا بودم بعضی وقتها مردم دو تا چشم میدیدن که از لای ابرها داره بهشون نگاه میکنه و فکر میکنه کسی حواساش نیست
چند سال پیش یه آرزویی داشتم... و خیلی از خدا میخواستم که اون آرزو برآورده بشه. زمان همینجور میگذشت و تقریبن دیگه امیدی به برآورده شدن اون آرزو نداشتم. اون آرزو اون موقع انقدر برام بزرگ بود که از خدا خواسته بودم اگر برآورده بشه دیگه هیچ چیزی تا آخر عمر ازش نخوام؛ هیچ چیزی! ولی یه روز در کمال ناباوری اون آرزو برآورده شد! موقعی که برآورده شدناش تقریبن به یک غیرممکن تبدیل شده بود!
بیبیسی فارسی یه فیلمی نشون داد از نیکی کریمی به نام «داشتن یا نداشتن». موضوع این فیلم در مورد زن و شوهرهایی بود که بچهدار نمیشدند و به مراکز ناباروری میرفتند تا درمان بشوند. بیشتر فیلم گفتگوهایی بود که با این افراد انجام شده بود. یک خانمی که از سی سالگی هم سناش گذشته بود و دیگه از بچهدار شدن ناامید شده بود میگفت «یه روز از آزمایشگاه زنگ زدند، گفتند بیایید نتیجهی آزمایشتون رُ بگیرید. من هم بهشون گفتم خودم میدونم نتیجه منفیه، نیاز نیست بیام بگیرم. اما اونها به من گفتند مثبته. باورم نمیشد. نمیدونستم چی بگم. فقط چند بار فریاد زدم خدایا شکرت! و به سجده رفتم. چهار ماه که گذشت رفتم آزمایش دادم. گفتند بچهات قلباش از حرکت ایستاده و مرده!...»
