the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب تخیلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تخیلی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

رازِ هواپیمای گم‌شده

شما هم باید (باید) در خبرها شنیده باشید که قطعاتِ هواپیمایی که پیدا شده بودند متعلق به هواپیمای گم‌شده‌ی مالزی نبوده‌اند. شاید براتون جالب باشه که بدونید دانشمندان چگونه می‌فهمند آیا قطعات پیدا شده مربوط به هواپیمای گم شده هستند یا نه.

هر هواپیمایی که تولید می‌شه، روی بدنه‌اش یک شماره‌ی منحصر به فرد حک می‌شه. این شماره مثلِ اثرِ انگشته. هر هواپیمایی که از باندِ فرودگاه بلند می‌شه شماره‌ی بدنه‌اش به‌وسیله‌ی کاپیتان به برجِ مراقبت اعلام می‌شه و برجِ مراقبت هم اون شماره رُ گوشه‌ای یادداشت می‌کنه. به مُجَرَدِ این‌که هواپیما از صفحه‌ی رادار گم بشه، این شماره‌ی یکتا به تمام واحدهای امداد و نجات اعلام می‌شه و جستجو برای پیدا کردنِ قطعاتِ هواپیما آغاز می‌شه. شماره‌ی قطعاتی که چند روز پیش در اعماق اقیانوس هند پیدا شدند با شماره‌ای که هنگامِ بلند شدنِ هواپیما از زمین به برجِ مراقبت مخابره شده بود انطباق نداشت.


اما حقیقتِ امر چیزِ دیگری است

یکی از مشکلاتی که دانشمندان همواره با آن دست به گریبان بوده‌اند زنگ زدگیِ قطعاتِ هواپیما هنگام پرواز در هوای بارانی بوده است. شدتِ بارشِ باران در ارتفاعِ بیست هزار پایی از سطح زمین به قدری است که حتا رنگ کردن هم نمی‌تواند مانعِ زنگ زدنِ قطعاتِ هواپیما شود. بدین ترتیب دانشمندان همیشه به‌دنبالِ راهی بوده‌اند که جلوی خوردگیِ قطعاتِ هواپیما در هوای بارانی را بگیرند. جالب است بدانید هواپیمایی که گم شده است، نخستین نمونه از هواپیماهایی است که بدنه‌شان ضدِ زنگ ساخته شده. قطعاتِ این هواپیما از نوعِ خاصی از آلیاژهای نانوکربن ساخته شده‌اند که در برابرِ قطره‌های باران هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌دهند و در نتیجه هیچ‌گاه خیس نمی‌شوند. برای آزمایش این هواپیما که ساختِ شرکتِ بویینگ می‌باشد مسیری انتخاب شد که بیش‌ترین بارش را داشته باشد. در مسیر پروازیِ کوالالامپور - پکن، سالانه بیش از بیست هزار میلی‌متر باران می‌بارد که در نوعِ خود بی‌نظیر است. در روزِ پرواز، به خلبان دستور داده شده بود تا جایی که می‌تواند از میانِ ابرها حرکت کند. در این روز، به دلایلی نامعلوم، بادهای شدیدی از شرق به غرب وزیدن گرفت و همه‌ی ابرهای باران‌زا را با خود به سمتِ اقیانوسِ هند بُرد. خلبان هم هواپیما را به‌دنبالِ ابرها به سمتِ اقیانوسِ هند تغییر مسیر داد. عکسی که در زیر می‌بینید نشان‌دهنده‌ی مسیری است که هواپیما به دنبالِ ابرها رفته:


با توضیحاتی که داده شد باید فهمیده باشید وقتی یک قطعه از دریا گرفته می‌شود از کجا می‌توان فهمید مالِ این هواپیما بوده یا نه. همه‌ی قطعاتی که تا حالا از دریا گرفته شده‌اند خیس بوده‌اند. جستجوگران به‌دنبالِ قطعاتی هستند که خیس نشده باشند.

محصولِ ۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بزرگِ تکنوکرات

من تا حالا فقط دو جا دیده بودم که از ضمیرِ جمع به جای مفرد استفاده بشه:

یکی در قرآن از زبانِ خداوند:

«نحن اقرب اليه من حبل الوريد» یعنی «ما از از رگِ گردن به شما نزدیک‌تریم»

یکی هم از زبانِ پادشاهان:

ما امروز بوقلمون میل نداریم

اما امروز یادم افتاد که دانش‌آموزان در مدرسه هم از هم‌این ادبیات استفاده می‌کنند:

- [معلم] کی می‌تونه جوابِ این سوال رُ بده؟
- [یکی از دانش‌آموزان] ما بگیم؟

- شما از کلاس برو بیرون
- ما آقا؟

من فکر می‌کنم این ادبیات توسطِ فرقه‌های فراماسونری و از اواخرِ دهه‌ی بیست در مدرسه‌های ایران رواج داده شده. مروری بر کتاب‌های تاریخی از جمله کتابِ «چپِ نقدگرا در حوزه‌ی قدرت پس از تاریخِ مشروطه» نوشته‌ی دکتر ناصر فرزان (از تئوریسین‌های بزرگِ تکنوکرات) و چندین کتابِ دیگه در همین زمینه حرفِ من رُ به خوبی تایید می‌کنه.

محصولِ ۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

چیزهایی هست که نمی‌دانی

هفت هشت تا چیز توی این دنیا هست که هیچ کس ازشون خبر نداره و من الان می‌خوام یکی‌شون رُ براتون بگم.

ثانیه‌ی آخرِ عمرِ شما خیلی کند می‌گذره و حدودِ یک دقیقه براتون طول می‌کشه. بگذارید یک مثال بزنم تا بفهمید منظورم چیه. فرض کنید یه نفر با اسلحه به سمت شما شلیک می‌کنه. اگر قرار باشه تیر در مغز شما فرو بره و شما کشته بشید، توی لحظه‌ی آخر همه چیز براتون کند می‌شه. مثل این‌که در حالِ تماشای یه فیلم به‌صورتِ صحنه آهسته باشید. تیر رُ می‌بینید که داره آروم به سمت‌تون می‌آد، اما هیچ کاری از دست‌تون برنمی‌آد. فقط می‌تونید منتظر مرگ‌تون باشید. توی این یه دقیقه تمام ِ زندگی ِ گذشته‌تون به یادتون می‌آد. همه‌ی اتفاق‌هایی که از کودکی تا الان براتون افتاده، مثلِ یک فیلم توی ذهن‌تون مرور می‌شه. چیزی هم نیست که دستِ خودتون باشه. چه بخواهید چه نخواهید، کل زندگی‌تون رُ به یاد می‌آرید. یا فرض کنید بر اثر یک حادثه از ساختمون پرت می‌شید پایین. لحظه‌های آخر هم قبل از این‌که به زمین برسید همین‌قدر براتون کند می‌گذره. این کند شدن همراه با سکوتیه که همه جا رُ فرا می‌گیره. دیگه هیچ صدایی رُ نمی‌شنوید. همه چیز به نظرتون آروم می‌رسه و می‌فهمید که قراره بمیرید. توی همین سکوت و آرامشه که فرصت می‌کنید به همه‌ی کارهایی که توی زندگی کرده‌اید یه بار دیگه فکر کنید.

محصولِ ۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

رازِ عددِ یک و دو دهم

اولین روزی که رفتم مدرسه، همیشه دوست داشتم معنیِ دو تا چیز رو بدونم. یکی جمله‌ای که روی دیوارِ حیاط نوشته شده بود، و دیگری خطوطِ مبهمی که گوشه‌ی تخته‌سیاه نوشته شده بودند و هیچ‌وقت پاک نمی‌شدند. چند ماهی که گذشت فهمیدم روی دیوار نوشته: «پاکیزگی از ایمان است» و گوشه‌ی تخته نوشته شده بود: «۲/۴ = ۲ × ۱/۲». معنی ِ نوشته‌ی روی دیوار کاملن واضح بود، اما هیچ‌وقت نفهمیدم این اعداد برای چی روی تخته نوشته شده‌اند. علامت سوالی که در ذهن‌ام شکل گرفته بود وقتی بزرگ‌تر شد که در سالِ دوم، سوم، چهارم و تمام ِ سال‌های راهنمایی و دبیرستان این عدد گوشه‌ی تخته نوشته شده بود، حتا وقت‌هایی که ریاضی نداشتیم. و جالب بود که هیچ‌وقت هم اراده‌ای برای پاک کردنِ این تساوی از روی تخته وجود نداشت. اما رازِ این اعداد در چیست؟ با کمی جست‌وجو در کتاب‌های دست‌نوشته‌ی قدیمی، متوجه می‌شیم که عدد ۱/۲ یکی از عددهای عجیب در علم ریاضی‌ست که وقتی ضرب در دو می‌شه تبدیل می‌شه به ۲/۲، یعنی قسمتِ اعشاری‌ش ثابت باقی می‌مونه. از جمله در کتابِ التَّفهیم (قدیمی‌ترین کتاب ریاضی و نجوم به زبان فارسی، اثر ابوریحان بیرونی) به این عدد اشاره‌ای کوتاه شده است. اما چرا پنهان ماندنِ ویژگی ِ این عدد تا این حد اهمیت دارد؟
از کشفِ عددِ ۱/۲ بیش از پنج هزار سال می‌گذرد. از آن زمان تا کنون افرادِ زیادی سعی کرده‌اند رازِ این عدد را فاش کنند اما تلاشِ آن‌ها هربار به دلایلی ناکام مانده است. آخرینِ این تلاش‌ها توسط گروهی پنج نفره از دانشمندانِ ناسا صورت گرفت که همه‌ی آن‌ها در پرتابِ ناموفقِ فضاپیمای آتلانتیس و انفجارِ آن در فضا کشته شدند.

محصولِ ۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قشونِ روس

یکی از آرزوها و درگیری‌های ذهنی ِ من اینه که یه حَرَم ِ دیگه یه جایی به توپ بسته بشه. کلن ترکیبِ واژه‌های حرم و توپ خیلی جذابه به نظرم. برای همین فکر می‌کنم حیفه که این اتفاق فقط یک بار توی تاریخ ِ این مرز و بوم افتاده باشه. با خودم فکر می‌کنم چه قدر خوب می‌شه اگر امسال شوروی به ایران حمله کنه. بعدش به نزدیکی‌های تهران که رسیدند نتونن از دیوارِ دفاعی‌ ِ شمال و شرق و غرب عبور کنند و محبور بشن دور بزنند و از جنوب وارد شهر بشن. همین موقع هست که با مقاومتِ نیروهای مردمی در حرم مطهر امام خمینی مواجه می‌شن و با گلوله‌های توپ به این مکان مقدس و زنان و کودکان ِ بی‌دفاعی که برای زیارت اون‌جا هستند حمله می‌کنند.
اگر این اتفاق بیافته، سال‌ها بعد در کتاب‌های تاریخ فصلی به این نام خواهیم داشت: به توپ بستن حرم مطهر امام خمینی توسط قوای روس و کشته شدنِ شمارِ زیادی از مردم متدین و خداجوی تهران (تیرماهِ ۱۳۹۱).

البته بعد از این‌که تا جنوبِ شهر پیش‌روی کردند مجلسِ وقتِ ایران شرایطِ دولتِ مرکزی رُ می‌پذیره و قشونِ روس از کشور خارج می‌شن.

محصولِ ۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پشتِ پرده‌ی شبکه‌ی من و تو

آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید هدف از وجودِ شبکه‌ی من و تو چیست؟ درآمدِ این شبکه از کجاست؟ چرا یک شبکه باید بتواند بدونِ این‌که درآمدِ زیادی از راه تبلیغِات داشته باشد خودش را سرِ پا نگه دارد و تا این حد برای مردم جذاب باشد؟

شبکه‌ی من و تو که از برپاییِ آن مدت زیادی نمی‌گذرد، در واقع پوششی‌ست برای فعالیت‌های شخصی که همه‌ی ما خیلی خوب می‌شناسیم‌اش: «هومن خلعتبری»

هومن خلعتبری که در میان عامه‌ی مردم به نوازندگی شناخته می‌شود، در واقع یکی از بزرگ‌ترین تجار اسلحه و قاچاق‌چیان الماس در جهان است. بخش عظیمی از الماس‌هایی که هرساله از کشور فقیر و جنگ‌زده‌ی سیرالئون به اروپا وارد می‌شود توسط این شخص جابجا می‌شود. اسلحه‌ی مورد نیازِ شورشیان در خیلی از کشورهای بحران‌زده نیز توسط همین شخص تامین می‌شود. اگرچه برآوردِ دقیقی از میزان آن‌چه که سالانه به حساب‌های آقای خلعتبری سرازیر می‌شود وجود ندارد؛ اما شکی نیست که او از این راه به ثروتی هنگفت و افسانه‌ای دست یافته است که هزینه‌ی راه‌اندازی شبکه‌ی من و تو در برابر آن پولی ناچیز به حساب می‌آید. در پشتِ چهره‌ی این مردِ خندان، انسانِ دیوسیرت و سنگ‌دلی زندگی می‌کند که چهار سال پیش با همسرِ مجارستانی‌اش کاترین و دو فرزندش برای سفری تفریحی به جزیره‌ای دور دست در غرب آفریقا رفت، اما هرگز با آن‌ها برنگشت و دیگر کسی از همسر و فرزندان‌اش خبری ندارد. بیش‌تر زوایای زندگیِ این شخص در تاریکی و از دیدِ دیگران پنهان است. حتا دقیقن مشخص نیست که او در کدام کشور زندگی می‌کند. آکادمی گوگوش از معدود زمان‌هایی است که هومن در انظارِ عمومی ظاهر می‌شود.

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گذشته‌ای که هیچ‌وقت اتفاق نیافتاد

بخشی از گذشته‌ی من توی دنیای دیگه‌ای اتفاق افتاده. دنیایی که شاید شبیهِ یه خواب باشه؛ ولی واقعن وجود داره! نمی‌دونم توی اون دنیا چه‌قدر از خودم اراده دارم. حتا نمی‌دونم تا حالا چند روز از عمرم اون‌جا گذشته. به‌هر حال امروز یه چیزهایی از اون دنیا یادم اومد که براتون تعریف می‌کنم.

خیلی از ماها اولین بار که می‌افتیم توی زندان نمی‌دونیم باید چی‌کار کنیم. یه گچ یا ذغال برمی‌داریم و شروع می‌کنیم به خط کشیدن روی دیوار. حالا چه بر اساسِ غریزه، یا بر اساسِ هر چیز دیگه‌ای که توی فیلم‌ها دیده‌ایم؛ فرقی نمی‌کنه، شروع می‌کنیم به خط کشیدن. روزها رُ که یه زمانی برامون با هفته معنی پیدا می‌کرد حالا تقسیم می‌کنیم به دسته‌های پنج‌تایی. به این امید که یه روزی بالاخره حبس‌مون تموم شه و برگردیم سر خونه زندگی‌مون. اما من همون روزهای اولی که افتاده بودم توی اون هولوفتونی، یه اتفاقی برام افتاد که اگر نیافتاده بود معلوم نبود حالا حالاها از اون‌تو بیام بیرون. بالا سرم توی دیوار بین آجرها یه کاغذ بود. درش که آوردم چند تا خط روش کشیده شده بود و زیرش نوشته بود: «همیشه یه راهی برای فرار هست». خط‌ها این شکلی بودند:


سخت نبود بفهمم این‌ها چی هستند. شروع کردم به خط کشیدن به همون ترتیبی که روی کاغذ اومده بود. روز اول و دوم کشیدم. روز سوم روی دیوار چیزی نکشیدم و جاش رُ خالی گذاشتم. روز چهار هم کشیدم و روز پنجم دسته‌شون کردم. دسته‌ای که یه خط کم داشت. چهل و پنج روز طول کشید تا یه روز بالاخره خواب موندم. صبح کسی بیدارم نکرد. هیچ‌وقت ان‌قدر راحت نخوابیده بودم. از خواب که بیدار شدم فکر کردم باید نزدیک‌های ظهر باشه. همه جا ساکت بود. هیچ صدایی به‌گوش نمی‌رسید. درِ سلول باز بود. بلند شدم و یه نگاهی به بیرون انداختم. کسی نبود. زدم بیرون. ترسیدم اما برنگشتم، ادامه دادم. از پله‌ها رفتم پایین و از چند تا راهرو رد شدم تا به حیاطِ زندان رسیدم. هیچ‌کس نبود. انگار که سال‌ها پای کسی به اون‌جا باز نشده باشه. آروم به سمت درِ محوطه‌ی زندان حرکت کردم و اومدم بیرون. پام رُ که بیرون گذاشتم چشم‌هام سیاهی رفت و از هوش رفتم.

حالا همه چیز یادم می‌آد. بیدار که شدم توی خونه‌ی خودمون بودم و هیچ چیزی از زندان به یاد نداشتم. چهل و پنج روز از گذشته‌ی من از حافظه‌ی تاریخ پاک شده بود. حالا من فکر می‌کنم شاید رها شدن از اون زندان فقط یه خواب بوده. شاید هم هر وقت که توی این دنیا به خواب می‌رم، دوباره برمی‌گردم توی اون زندان و با یه لگدِ محکم توی پهلوم از خواب بیدار می‌شم! بعد موقع ناهار که می‌شه برای بقیه تعریف می‌کنم که چه خوابی دیدم. خواب دیدم از زندان رها شده‌ام. خواب دیدم همه‌ی این‌ها، من، تو، همه یه خواب بوده، یه خواب...

محصولِ ۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

من هفته‌ی پیش توی [این سایت] دو تا لباس برای خودم طراحی کرده بودم و سفارش داده بودم که دیروز به دست‌ام رسیدند. البته این سایت معمولن هیچ سفارشی به سمت ایران قبول نمی‌کنه اما از یکی از دوستان‌ام شنیده بودم که اگر ازشون خواهش کنیم برای بعضی محصولاتِ خاص این گزینه در نظر گرفته شده که از راه امارات (دُبی) به ایران فرستاده بشن که خوشبختانه محصولی که سفارش داده بودم دیروز به دست‌ام رسید. بیایید با هم یک نگاهی به لباس‌ها بیاندازیم:



آیا شما هم طرحی برای لباسِ دل‌خواه‌تون در نظر دارید؟ پس همین حالا دست به‌کار بشید و لباسِ خودتون رُ طراحی کنید. فقط یادتون نره موقع ِ سفارش دادن خواهش کنید وگرنه فکر نمی‌کنم چیزی به‌دست‌تون برسه. البته این رُ هم بگم که من فکر می‌کنم دوست‌ام با من شوخی کرده که باید خواهش کنیم چون یک کم بی‌معنی به‌نظر می‌رسه و احتمالن همین‌جوری هم لباس‌ها به ایران فرستاده می‌شه. حالا شما امتحان کنید دیگه. یه بار همراه با سفارشی که می‌دید ازشون خواهش هم بکنید و یه بار هم فقط سفارش بدید و اصلن هیچ صحبتی در موردِ خواهش و این‌جور حرف‌ها به میون نیارید ببینید چی می‌شه. می‌تونید تجربه‌ی خودتون رُ همین‌جا با ما در میون بذارید!

محصولِ ۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کتاب‌خوان

من یک کتاب خوان سونی PRS-650 از سایت آمازون سفارش داده بودم که دیروز به دست‌ام رسید. البته این سایت معمولن هیچ سفارشی به سمت ایران قبول نمی‌کنه اما تازگی‌ها برای بعضی محصولاتِ خاص این گزینه در نظر گرفته شده که از راه امارات (دُبی) به ایران فرستاده بشوند که خوشبختانه کتاب‌خوان هم جزو همین دسته از محصولات هست.
PRS-650 نسبت به نسخه‌ی قبلی خودش خیلی سبک‌تر شده و تقریبن می‌شه گفت وزن‌اش نصف شده. همچنین کنتراست صفحه نمایش‌اش دو برابر شده. نکته‌ی جالبی که وجود داره اینه که انگار بر روی کتاب‌خوان‌هایی که به مقصد ایران فرستاده می‌شه به صورت پیش‌فرض فونت نازنین نصب هست که تمام کتاب‌های فارسی هم با همین فونت نمایش داده می‌شن. البته در صفحه‌ی تنظیمات این امکان فراهم شده تا سایر فونت‌های فارسی هم به کتاب‌خوان اضافه بشه. به این صورت که در یک فلش مموری یک پوشه می‌سازیم به نام b_fonts0000 و هر فونت فارسی که دوست داریم توش می‌ریزیم. بعد حافظه رُ به درگاه USB وصل می‌کنیم و کتاب‌خوان رُ روشن می‌کنیم. با بالا اومدن سیستم تمام فونت‌ها به صورت خودکار نصب می‌شن.



از ویژگی‌های جالبی که به این نسخه از کتاب‌خوان اضافه شده لرزش‌گیر متن هست. حتمن می‌دونید که یکی از مشکلاتی که در سفر وجود داره اینه که وقتی سوار ماشین هستیم باید از خوندن کتاب پرهیز کنیم چون لرزش‌های کتاب بر روی چشم اثر منفی می‌ذاره و ممکنه حتا باعث سردرد بشه. ویژگیِ جالب این کتاب‌خوان اینه که خودش رُ با لرزش‌های دست هماهنگ می‌کنه. یعنی شما اگر سوار ماشین باشید و در یک جاده‌ی خاکی در حال حرکت باشید هیچ‌گونه لرزشی در متن کتاب احساس نمی‌کنید و می‌تونید با خیال راحت کتاب بخونید. روش کار به این صورته که متن هم همراه با حرکت‌های دست شما حرکت می‌کنه و باعث می‌شه که نوشته‌ها نسبت به چشم شما بی‌حرکت باقی بمونند. نکته‌ی خیلی مهم اینه که حتی اگر دست شما بر اثر تکان‌های ماشین از چشم فاصله بگیره یا به چشم نزدیک بشه باز هم شما هیچ تفاوتی احساس نمی‌کنید چون با دور شدن از چشم، اندازه‌ی متن به‌صورت خودکار کمی بزرگ‌تر می‌شه و با نزدیک شدن هم کمی کوچک‌تر. این کار به قدری دقیق انجام می‌شه که شما تقرین هیچ حرکتی در نوشته‌های کتاب احساس نمی‌کنید و به راحتی می‌تونید در سفر کتاب بخونید.

تا یادم نرفته این رُ هم بگم که در این کتاب‌خوان حدود صد تا از معروف‌ترین رمان‌های دنیا هم ریخته شده که می‌تونید از خوندن‌شون لذت ببرید. در ضمن چند تا از کتاب‌های صادق هدایت هم بین کتاب‌ها بود که یک کم عجیب بود برام! (شاید فقط برای سفارشاتی که به مقصد ایران هستند این‌جوری باشه)

محصولِ ۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دیس شوئنت بی آل

حتمن شما هم بعضی وقت‌ها تصمیم گرفته‌اید که یه وبلاگ برای خودتون داشته باشید اما هر اسمی که خواسته‌اید براش بذارید قبلن گرفته شده بود. بله قبول دارم که انتخاب اسمی که تکراری نباشه این روزها کمی سخت شده و این می‌تونه دغدغه‌ی اصلیِ شما برای نامگذاری باشه. به هر حال من چند تا اسم به‌تون پیش‌نهاد می‌کنم:

...
[چند تا اسم بود که پاک‌‌شون کردم]
...

پس یالا. همین الان یکی از همین اسم‌ها رُ انتخاب کنید و شروع کنید به نوشتن. قول می‌دم خودم اولین کسی باشم که براتون کامنت می‌ذارم. هر روز می‌آم به وبلاگ‌تون سر می‌زنم. نمی‌ذارم یه روزی فکر کنید که دیگه وجود ندارم. همیشه می‌آم. حتا بعضی وقت‌ها شاید مجبورتون کنم دست از نوشتن بکشید تا بریم بیرون یه هوایی با هم بخوریم. بیرون از شهر حتا. آره. بریم شمال سمتِ دریا. یا بریم سمتِ کویر و قبل از این‌که برسیم به یزد بپیچیم تو جاده خاکی، بدونِ این‌که به این فکر کنیم که به کجا ممکنه برسیم. نیاز نیست هدفی از رفتن داشته باشیم. بی‌هدف توی کویر به راه‌مون ادامه می‌دیم. شاید برسیم به یه قناتی که یه نفر ته‌اش دراز کشیده و داره تو خنکای آب از سوراخ ِ چاه به آسمون نگاه می‌کنه. شاید دعوت‌مون کنه بریم پایین. اگر دعوت کرد می‌ریم. یه فانوس می‌گیریم دست‌مون و توی تاریکی حرکت می‌کنیم تا به یه چاهِ دیگه برسیم. اصلن شاید اون پایین یه راهِ‌ مخفی پیدا کنیم به سرزمینی که مقنی‌ها سال‌هاست برای خودشون ساخته‌اند و توی اون زندگی می‌کنند، بدونِ‌ این‌که چیزی در این مورد به کسی گفته باشند یا کسی از این موضوع خبری داشته باشه. شاید اگر ببینیم دنیایی که چاه‌کن‌ها برای خودشون ساخته‌اند هم برای خودش آسمون و دریا داره، باورمون بشه که همه چیز روی زمین نیست. همه چیز این نیست که ماده حتمن تبدیل به انرژی بشه. همه چیز این‌هایی نیست که سال‌ها به اسمِ قوانین فیزیک به خوردمون داده بودند. شاید اون پایین ان‌قدر خوب باشه که دیگه هیچ‌وقت لازم نباشه خبری از زمین بگیریم

محصولِ ۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پُرتره‌ی دکتر گاشه

تابلوی زیر که «مرگِ وزیر» نام دارد در سال ۱۵۱۰ میلادی توسط لئوناردو داوینچی نقاشِ معروفِ ایتالیایی کشیده شده و هم‌اکنون در موزه‌ی رضا عباسی نگهداری می‌شود. این اثر در سالِ ۱۸۷۱ توسط گریبایدوف نمایشنامه نویسِ معروفِ روس به ملک‌خاتون دخترِ پادشاهِ وقتِ ایران اهدا شد که پس از مرگِ وی به همراهِ تعدادِ زیادی از نقاشی‌های معروفِ دیگر، به‌جای مانده از صده‌های شانزده و هفدهِ میلادی، به موزه اهدا شد. در میانِ نقاشی‌های اهدا شده، آثارِ گران‌بهایی چون «تعمیدِ مسیح»، «مرگِ لئوناردو» (اثر ایگرس)، «خودنگاره‌ی ون گوگ»، «پرتره‌ی دکتر گاشه»، «پرتره‌ی ایزابلا»، «سیب‌زمینی‌خورها» (اولین شاهکار ون گوگ)، «شامِ آخر»* و «مونالیزا مشهور به لبخند ژوکوند» به چشم می‌خورند.

شرحِ نقاشی:
وزیرِ نگون‌بخت در همان لحظاتِ آغازینِ بازی بر اثرِ یک سهل‌انگاری توسطِ حریف زده شده. پیش از آن‌که وزیر از بازی بیرون رود مهره‌های دیگر جمع شده‌اند تا با او خداحافظی کنند.

مرگِ وزیر اثرِ لئوناردو داوینچی


برجسته ترین اثر داوینچی مونالیزا مشهور به لبخند ژوکوند


* نقاشیِ شام آخر بر پایه‌ی کتاب یوحنا، باب ۱۳ آیه‌ی ۲۱ کشیده شده است آن‌جا که مسیح می‌گوید یکی از ۱۲ حواری‌اش به وی خیانت خواهد کرد. این نقاشی یکی از مشهورترین و باارزشترین نقاشی‌های جهان است

محصولِ ۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بچه‌ها آروم‌تر

خب من سه تا شغل دارم
اولی‌اش اینه که سه‌شنبه‌ها، یعنی یه روز در هفته، می‌رم پیشِ یه دکتری فیزیوتراپی کار می‌کنم. به آدم‌هایی که می‌آن اون‌جا کمک می‌کنم حرکاتی که دکتر براشون تجویز کرده رُ درست انجام بدن و اگر جایی اشکال داشته باشند از من می‌پرسند. من هم با کمال افتخار یک بار اون حرکت رُ براشون انجام می‌دم تا یاد بگیرن.
دومین کارم اینه که توی یه پیتزا فروشی کار می‌کنم. آخرِ هفته‌ها دو روز می‌رم یه مغازه‌ای براشون پیتزای ایتالیایی درست می‌کنم. شب‌های پنج‌شنبه و جمعه وقتی برمی‌گردم خونه بچه‌ها خیلی خوش‌حال هستند و با اشتیاقِ خاصی می‌آن دم ِ در به استقبال‌ام چون می‌دونند برای شام چند تا پیتزا آورده‌ام خونه.
سومین کارم هم اینه که سه روز در هفته صبح ِ خیلی زود از خواب بیدار می‌شم و با اتوبوس راه می‌افتم توی شهر بچه دبستانی‌ها رُ از دمِ خونه‌شون برمی‌دارم و می‌برم می‌رسونم‌شون مدرسه‌ای که توی یه شهر دیگه در فاصله‌ی صد و پنجاه کیلومتری از این‌جا قرار داره. فقط من تنها نیستم. دو نفر دیگه هم همیشه همراه‌ام هستند و تا آخرِ مسیر وظیفه‌ی مراقبت از بچه‌ها رُ برعهده دارند.
من اجازه ندارم با این اتوبوسی که دست‌ام هست کارِ دیگه‌ای انجام بدم. اما بعضی وقت‌ها اگر پیش بیاد شاید باهاش یه مسافری بزنم. یه بار ساعت ۳ نصف شب یه نفر به‌م زنگ زد، گفت فلانی (البته پشتِ تلفن به‌م نگفت فلانی. پشتِ تلفن اسمِ کوچیک‌ام رُ گفت ولی من که الان دارم براتون تعریف می‌کنم به‌جای اسمِ خودم نوشتم فلانی) الان حاضری مسافر بزنی؟ گفتم چی هست؟ گفت هفت نفر هستند می‌خوان برن یه شهری که شصت کیلومتر از این‌جا فاصله داره، ببر برسون‌شون،‌ هرچه قدر در آوردی نصف نصف. گفتم باشه خوبه. رفتم سوارشون کردم. چند تا جَوون بودند همه‌شون هیفده هیجده ساله. به آخر خط که رسیدم (ساعت چهار صبح) به‌م گفتند ما به‌ت پول نمی‌دیم و پیاده شدند که فرار کنند. با خودم گفتم عجب! نامردها به من دروغ گفته بودند. از اتوبوس پیاده شدم افتادم دنبال‌شون. دو نفرشون رُ‌ گیر انداختم. انداختم‌شون زمین تا می‌خوردند زدم‌شون. زدم‌شون‌ها! تمامِ بدن‌شون خونی شد. خلاصه زنگ زدم به پلیس و گفتم جریان این‌جوریه. دیگه تا پلیس برسه این دو تا نکبت رُ از یقه گرفته بودم داشتم می‌کشوندم سمتِ اتوبوس که یه دفعه همه‌شون با هم حمله کردند به من و ریختند رو سرم. شانس آوردم پلیس خیلی زود رسید و همه‌شون فرار کردند. دیگه مشخصات‌شون رُ گفتم و پلیس قول داد خیلی زود دستگیرشون کنه.
لامصب وقتی داشتم این دو تا خاک بر سر رُ‌ روی زمین می‌کشیدم کتف‌ام در رفت!
همین سه تا بود دیگه. می‌چرخونیم چرخ ِ زندگی رُ بالاخره!

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شیرینی تگزاسی

امروز برای افطار پا شدم رفتم خونه‌ی خاله اینا. خاله بود. دخترخاله‌ام هم بود. شوهر خاله‌ام هم بود. میترا هم بود. حالا این‌که میترا کیه داستان‌اش مفصله بعدن براتون تعریف می‌کنم. خلاصه اذان رُ که زدند یه نمازی خوندیم و رفتیم سر سفره نشستیم و شکم سیری از غذا در آوردیم. بعد از افطار هر کدوم از ما پنج نفر یه گوشه ولو شده بودیم و همین‌طور که غذامون داشت هضم می‌شد هر کدوم به چیزی فکر می‌کردیم و با خلال دندون لای دندون‌هامون رُ تمیز می‌کردیم که من یه چیزی به ذهن‌ام رسید. بلند شدم نشستم و گفتم یه پیشنهادی. حالا حدس بزنید چه پیشنهادی دادم. پیشنهاد دادم برای این‌که غذامون سریع‌تر هضم بشه کیک بپزیم بخوریم. اون هم چه کیکی! کیک تگزاسی! خاله‌ام گفت آخه خاله جون هیچ‌کدوم از ماها که تاحالا کیک تگزاسی درست نکرده‌ایم اگر هم درست کنیم معلوم نیست چی از آب در بیاد. گفتم اشکال نداره من دستور پخت‌اش رُ بلدم ولی چون خودم هم تا حالا همچین کیکی نپخته‌ام می‌تونیم هر کدوم‌مون جداگونه کیک بپزیم هر کدوم به‌تر شد همون رُ می‌خوریم. خلاصه بعد از یک ساعت پنج تا کیک تگزاسی پخته شده بود یکی از یکی به‌تر. یعنی واقعن نمی‌تونستیم تصمیم بگیریم کدوم به‌تر شده. خودتون ببینید:

کیکی که من پختم:


کیکی که حسن آقا پخت:


کیکی که خاله پخت:


کیکی که دختر خاله پخت:


کیکی که میترا پخت:


این هم خاله‌ی منه. البته این عکس مال الان نیست مال پنج سال پیشه:

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

انتی بایادیک

من سالِ دیگه می‌خوام امتحان تخصص بدم برای همین ممکنه نتونم یه سال این‌جا وبلاگ بنویسم. البته خودم می‌دونم شانس‌ام برای قبولی خیلی کمه چون اصلن رشته‌ی من چیزِ دیگه‌ای ولی خب اگر بخوام و خدا هم کمک کنه قبول می‌شم. بعدش هم یکی از دوستانِ پدرم جراحِ قلب هستند ایشون؛ دیروز رفتم دم ِ خونه‌شون هرچی کتاب و جزوه از دورانِ دانشگاه داشت ازش گرفتم بشینم توی این یه سالی که وقت هست بخونم. هفته‌ی پیش هم چند تا سایتِ پزشکیِ خیلی خوب پیدا کردم یکی‌شون اسم‌اش هست [webmd] که قشنگ توضیح داده هر دارویی چیه و به چه درد می‌خوره. امروز داشتم همین‌طور یکی یکی داروها رُ می‌خوندم و این‌که هر کدوم چه خاصیت و چه عوارض جانبی داره تا این‌که رسیدم به داروی [Cloxacillin]. توی توضیحاتِ دارو نوشته که:

Antibiotics work best when the amount of medicine in your body is kept at a constant level. Therefore, take this drug at evenly spaced intervals.

می‌گه انتی بایاتیک‌ها وقتی به‌ترین کارایی رُ دارند که مقدارشون در بدن ثابت نگه داشته بشه (همین این خودش می‌تونه یه سوال باشه). و گفته که بنابراین شما باید این دارو رُ در فاصله‌های زمانیِ یکسان مصرف کنید.
حالا سوال این‌جاست که مصرفِ دارو در فاصله‌های زمانی‌ِ مساوی، چه ربطی به ثابت موندنِ مقدارش توی بدن داره؟ ها؟ چه ربطی داره واقعن؟ یعنی مثلن من اگر هر شش ساعت یه لیوان آب بخورم میزانِ آبِ بدن‌ام ثابت باقی می‌مونه؟ یعنی مهم نیست آدم چند بار بره دسشویی؟ البته فک کنم ربطی نداره و این‌ها احتمالن توی یه بازه‌ی زمانیِ خاصی واکنش شیمیایی نشون می‌دن و تبدیل به یه چیز دیگه می‌شن و این‌جوری نیست که با رفتن به دسشویی از بدن دفع بشن. خب ولی من اگه بخوام قبول بشم به همه‌ی این چیزها باید دقت کنم و نباید سَرسَری رد بشم از روی همه چیز.
من برم دوباره بشینم یه کم این سایت رُ بالا پایین کنم ببینم چی توش نوشته. امیدوارم این یک سال زودتر بگذره این امتحانِ لعنتی رُ بدیم راحت شیم بریم پیِ کارمون

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

چشم‌های برزخی‌ام را چه؟ دوست‌شان داری؟

من از مرگ نمی‌ترسم. می‌دونید چرا؟

شما در حالت عادی فقط پنج‌شنبه‌ها خوشحال هستید. چون فکر می‌کنید که فرداش تعطیله
اما اگر جمعه‌ها هم فکر کنید گه فرداش تعطیله، این‌جوری می‌شه که دور روز در هفته خوش‌حال هستید و یه روز ناراحت به خاطر این‌که شنبه‌ها دیر می‌رسید سرِ کار یا دانشگاه یا مدرسه
حالا دیگه انتخاب با خودتونه
دوست دارید یه روز در هفته خوشحال باشید
یا دو روز خوشحال و یه روز ناراحت؟
دقت کنید که اصلن مهم نیست شنبه‌ها تعطیل باشه. شما فقط کافیه فکر کنید که شنبه‌ها تعطیله. همون‌جوری که پنج‌شنبه‌ها فکر می‌کنید جمعه تعطیله! کاری هم نداره. می‌تونید جمعه فکر کنید که فردا اولین روزِ فروردینه، یا یه همچین چیزی
حالا اگر یه جوری به خودتون عادت بدید که جمعه‌ها صبح ِ زود از خواب پاشید و برید یه کم بیرون بدوید و یه نون سنگک بخرید و بیایید یه صبحانه‌ی حسابی بخورید، صبح‌های شنبه هم چون فکر می‌کنید جمعه‌س صبح ِ زود از خواب پا می‌شید می‌رید یه کم می‌دوید و یه نون سنگک می‌خرید و می‌آیید یه صبحانه‌ی حسابی می‌خورید. بعد که صبحانه خوردید یادتون می‌افته که شنبه‌ها تعطیل نیست و می‌رید سرِ کار

چشم‌های برزخی‌ام را چه؟ دوست‌شان داری؟

بدترین لحظه برای یه پرنده وقتیه که می‌فهمه باید بره اما نمی‌دونه کجا. بال‌هاش رُ باز می‌کنه و چشم‌هاش رُ می‌بنده شاید یه راهی به ذهن‌اش برسه. بال‌هاش که باز باشه خوبی‌اش اینه که اگر بعد از دو سه سال هم راهی به ذهن‌اش نرسید حداقل هیچ‌وقت یادش نمی‌ره که یه زمانی فهمیده بود باید بره بدونِ این‌که بدونه کجا

به نظر من ما باید قرارهای بعدی‌مون رُ برای راهپیمایی توی پارکِ ارم بذاریم. این‌جوری اگر کروبی و موسوی احساس خطر کنند و راهپمایی رُ کنسل کنند خیلی به‌مون خوش می‌گذره. ما می‌ریم چرخ‌وفلک سوار می‌شیم، آبشار سوار می‌شیم، گاو وحشی سوار می‌شیم، تونل وحشت سوار می‌شیم، ارابه ۳۰۰۰ سوار می‌شیم؛ از همه مهم‌تر! [بلال] می‌خوریم! می‌شینیم توی چمن‌ها، به دریاچه نگاه می‌کنیم و بلال می‌خوریم! بستنی هم می‌خوریم شاید. اما این بیسجی‌ها مجبورن توی گرما زیر آفتاب بایستند و با حسرت به ما نگاه کنند که چه‌قدر شاد هستیم. بی‌چاره‌ها :(

امروز گوشه‌ی اتاق‌ام یه گلابی افتاده بود. رفتم بخورم‌اش دیدم یه مورچه جلوش ایستاده دست‌هاش رُ زده به کمرش داره به من نگاه می‌کنه. خب من که سرِ جنگ نداشتم با این مورچه. گفتم حتمن این گلابی مال مورچه است دیگه حالا بیام این گلابی رُ بخورم فردا به جرمِ مالِ مورچه‌خواری هم دهن‌مون رُ به ف می‌دن اون دنیا. به‌ش گفتم نمی‌خوام بخورم بابا خودت بخور. اصلن اون گلابی توی شکم‌ات جا می‌شه؟ اسکل! ما رُ ببین آخرِ عمری با چه کسایی باید دهن به دهن بشیم تو رُ قرآن

من از مرگ نمی‌ترسم چون راه‌های مقابله با اون رُ بلدم
مثلن وقتی با کشتی می‌رم سفر هیچ‌وقت نمی‌ترسم از این‌که یه وقت دریا طوفانی بشه و من بیافتم توی آب و غرق بشم. ممکنه فکر کنید من شناگر خوبی هستم. ولی نه. شنا نه. من نمی‌تونم حتا یه ثانیه هم روی آب باقی بمونم. در این حد فاجعه هستم. اما وقتی که بیافتم توی آب و برم قعرِ اقیانوس‌ها، همیشه یه مقدار شیرینی خامه‌ای همراه‌ام هست. جیب‌ام پر از شیرینی خامه‌ای هست این‌جور وقت‌ها. اول یه کم صبر می‌کنم. این طوری نیست که هول کنم و بترسم و تقلا کنم که سریع‌تر بیام بالا. سعی می‌کنم آروم باشم. به صدای آب گوش می‌دم اون پایین. به صدای حباب‌های آبی که از دهنِ ماهی‌ها بیرون می‌آد. شاید یه کشتی هم باشه اون پایین. از این کشتی‌هایی که قبلن مالِ دزدهای دریایی بوده و حالا دیگه هیشکی توشون زندگی نمی‌کنه. اگه اکسیژن همرام بود می‌رفتم ببینم چی توش پیدا می‌کنم. شاید یه پای مصنوعی پیدا کنم. از این چوبی‌ها. چند تا توپ پیدا می‌کنم که دیگه یادشون نیست آخرین بار کی آماده‌ی شلیک بودند. یه بشکه پیدا می‌کنم که توش پر از سیب زمینی و پیازه. فکر نمی‌کنم یه صندوق پر از طلا و جواهر هم پیدا کنم چون هنوز نرسیده بودن به جزیره که غرق شدند توی دریا

داشتم می‌گفتم
چشم‌های برزخی هم دردسری هستند برای ما
گاهی آدم یه چیزهایی می‌بینه که استغفرالله!

کتاب‌ها دارند توی قفسه‌ی کتاب‌خونه ...
متاسفانه این‌جور مواقع تر و خشک با هم می‌سوزند

البته وظیفه‌ی منه که اگر یه روزی ازم در مورد این کتاب‌ها پرسیدند بگم نه! اون‌ها نبودند. بقیه‌ی کتاب‌ها اول شروع کردند. این‌ها قاتی بودند. تر و خشک بودند. با هم داشتند می‌سوختند. تقصیر خودشون نبود که. ول‌شون کنید. بذارید برن بهشت. آره. اون هم بود. اون هم بذارید بره بهشت. دم‌تون گرم بذارید من هم برم. آره


(بعضی وقت‌ها از دست کتاب‌های دعا هم کاری ساخته نیست)

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خونریزیِ صبحگاهی

- سلام
- سلام
- خیلی وقته با هم گپ نزدیم
- آره، خیلی وقته
- چه خبر؟
- متاسفانه خونِ زیادی ازم رفته
- چرا؟ :O
- نمی‌دونم. صبح که از خواب پا شدم دیدم خون خیلی زیادی ازم رفته
- یعنی چی؟ خواب دیدی؟
- نه، واقعن بود
- خب آخه برا چی؟
- نمی‌دونم. برای خودم هم سواله
- مگه مجروحیت داشتی؟
- نه! به هیچ وجه! دیشب که رفتم بخوابم حال‌ام کاملن خوب بود
- از بینی خون‌ریزی داشتی؟
- نه، از پهلوم بود
- مگه سابقه‌ی جراحت داری از آنجا؟
- نه اصلن. خیلی تعجب کردم
- راستش قصد فضولی ندارم اما یعنی بی‌سابقه بوده؟
- آره. فک کنم اولین باری بود که همچین احساسی داشتم
- ؟؟؟ باید بری دکتر ببینی چی می‌گه
- لازم نیست، الان خیلی به‌ترم
- به نظرم تو یه بخشی از وضعیتت را به من نگفتی و نمی خواهی هم بگی
- شما بپرسید من می‌گم. چیزی برای پنهان کردن نیست
- آخه اینکه بدون سابقه بیماری خاصی تو خواب خونریزی کنی خیلی عادی نیست!!
- آره دیگه! عادی نیست. باسه‌ی همین صبح که احساس کردم خونِ زیادی ازم رفته کلی تعجب کردم
- حالا اگه زن بودی می‌شد گفت که دوره‌ی عادت ماهیانه است اما تو که ...؟
- بله بله. اول‌اش خودم هم فکر کردم ممکنه دلیل‌اش این بوده باشه. اما بعد با خودم گفتم آخه من که زن نیستم
- برا همین حتمن باید بری دکتر
- آخه چرا برم دکتر؟ الان خوبه خوبم. یه کم آب انار خوردم کلی از گلبولهای قرمزم بازسازی شدند
- این هم از اون داستان‌های وبلاگته؟
- نه بابا. دارم می‌گم واقعن خونریزی داشتم. خیلی زیاد بود خونی که رفته بود. در این حد که وقتی پا شدم نزدیک بود بخورم زمین اما دست‌ام رُ گرفتم به دیوار
- خب مگه چاقو یا گلوله خورده تو پهلوت؟
- تا دیشب که پهلوم خوب بود. نمی‌دونم علت شکافته شدن‌اش چی بود
- :-/
- طول شکافش هم خیلی زیاد بود. از زیر بغلم تا بالای آپاندیس
- آدمو می ترسونی!
- آره. خودم هم که صبح از خواب پا شدم خیلی ترسیده بودم
- عجب، من فعلا برم یه کاری دارم بعدا با هم گپ می زنیم دوباره. فعلا مواظب خودت باش که بیشتر از این خون ازت نره

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

می‌دونی ستاره چه صدایی داره؟

من نمی‌فهمم چه فایده‌ای داره آدم برای این‌که از این سر ِ زمین بره اون سر ِ زمین سوار ِ یه هواپیمایی بشه که خلبان‌اش حواس‌اش جَمعه؟ ها؟ چه فایده‌ای داره؟ خلبان همه‌اش به پایین نگاه می‌کنه ببینه زمین کجا می‌چرخه، هر جا زمین چرخید این مردک هم فرمون رُ می‌ده پایین که هواپیما هم بچرخه. احمق!


اما برعکس، عاشقِ خلبانی هستم که تو دنیای خودش زندگی می‌کنه! اصلن کاری به این نداره که زمین می‌چرخه یا نه. می‌ره باسه خودش. همین‌جور مستقیم می‌ره. ان‌قدر می‌ره تا از جَو خارج می‌شیم. می‌ریم اون دور دورا.
همین‌طور که از زمین دور می‌شیم من هم می‌رم آشپزخونه برای خودم و خلبان یه نوشیدنی بریزم با هم بخوریم. سرمهاندار به‌م نگاه ِ بدی می‌کنه. می‌گه شما اجازه ندارید وارد این‌جا بشید! می‌زنم زیر ِ خنده! قاه قاه :)) به‌ش می‌گم: برو یه نگاهی از پنجره به بیرون بنداز، ببین کجاییم :))
با دو تا نوشیدنی می‌آم توی کابین می‌شینم کنار ِ خلبان. به‌ش تعارف می‌کنم. با هم به روبرو نگاه می‌کنیم. به صدای فضایی که تاحالا توش نبوده‌ایم گوش می‌دیم، صدای ناآشنای ستاره‌هایی که تا حالا فقط به چشمک می‌شناختیم‌شون و حالا، داریم آروم از کنارشون رد می‌شیم...

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به فرزندی خوانده‌اند مرا

من توی یه دنیای دیگه زندگی می‌کنم، دنیایی که اول‌اش این‌جوری شروع می‌شه:

این اتاقته. صبح‌ها ساعت هفت صبحانه می‌خوریم. ناهار ساعت دوازده سرو می‌شه. برای شام هم هفت و نیم باید پایین باشی. چیزی نیاز داشتی به خودم بگو

همه چیزش رُ می‌تونم تصور کنم. کسانی که توی این خونه زندگی می‌کنند. نوری که از پنجره توی اتاق‌ام می‌تابه. چیزهایی که وقتی از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم می‌بینم... زندگی توی این دنیا خیلی قشنگه!

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مورچه

نمی‌دونم چرا مورچه ان‌قدر توی اتاق‌ام زیاد شده. چند روز پیش یه هسته‌ی خرما گذاشتم روی میز. رفتم تا آشپزخونه و برگشتم. فکر می‌کنید چی دیدم؟ کنار هسته یه کشور تشکیل شده بود! مثل ما آدم‌ها که کنار رودخونه و دامنه‌ی کوه‌ها شهرنشینی می‌کنیم، این‌ها هم تا یه هسته‌ی خرما دیده بودند کشور تشکیل داده بودند باسه‌ی خودشون. قشنگ استان‌بندی هم کرده بودند. در این حد! خوب که به یکی از استان‌ها نگاه کردم دیدم یه شهرِ بزرگ و پرجمعیت توشه. دقیق‌تر که نگاه کردم چند تا خیابونِ اصلی دیدم با کوچه‌های فرعی. توی کوچه چند تا مورچه داشتند فرار می‌کردند، خیلی ترسیده بودند. این ورِ کوچه آتیش روشن بود. شلوغ بود یه جورایی. مشکل داشتند با هم دیگه. یعنی فقط ما آدم‌ها نیستیم که با هم مشکل داریم. این مورچه‌ها هم فکر می‌کنند قراره یه روزی طعم خوشِ آزادی رُ بچشند. خلاصه، جمع‌شون کردم. یعنی یه دست رُ به‌عنوان خاک‌انداز گرفتم لبه‌ی میز و از اون یکی دست به عنوان جارو استفاده کردم. همه رُ با هم پرت کردم بیرون.

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حلقه‌ی سیزده‌هزار ساله‌ای از سنگ‌ها

امروز یه چیز عجیبی دیدم. یه جایی بود، چند تا سنگ دور هم چیده شده بودند. یعنی به شکل یه دایره‌ی کوچیک دور هم چیده شده بودند. رفتم از نزدیک نگاه کردم. سنگ‌ها حداکثر ۱۰۰ سال عمر داشتند. اما دایره، دایره حداقل یازده هزار سال پیش از میلاد شکل گرفته بود! خیلی عجیبه. می‌فهمید چی دارم می‌گم؟! این سنگ‌ها سیزده هزار سال پیش کنار هم چیده شده بودند، اما خود سنگ‌ها حداکثر ۱۰۰ سال عمر داشتند! می‌دونم که باور کردن‌اش کمی مشکله، می‌دونم که یه سنگ حداقل به چند هزار سال زمان نیاز داره تا شکل بگیره، آره، برای خودم هم باور کردن‌اش مشکله. اما باور کنید دارم راست می‌گم. برای همین اومدم این‌جا برای شما هم تعریف کنم شاید شما چیزی در این مورد شنیده باشید. شاید این پدیده توی زمین‌شناسی یا باستان‌شناسی اسم خاصی داشته باشه. نمی‌دونم، شاید این پدیده کاملن طبیعی باشه و فقط به نظر من عجیب می‌آد!

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.