the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب آینده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آینده. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

لحظاتی که همیشه می‌مانند

در زندگی ِ هر آدمی لحظاتی هستند که روح ِ او را نمی‌خراشند! بلکه وقتی برمی‌گردی و به عقب نگاه می‌کنی، می‌بینی که هنوز اون‌جا هستند و ادامه دارند. من در گذشته زندگی نمی‌کنم. این گذشته است که در من زندگی می‌کنه، تبدیل به حال می‌شه و در آینده هم ادامه پیدا می‌کنه. آینده‌ای که پشت سرِ من وجود داره، آینده‌ای که هر وقت به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که به من نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه، هیچ وقت برای من مبهم و دست نیافتنی نیست!

محصولِ ۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آینده‌ی امروز

رامن یک چیز خوب [نوشته] درباره‌ی آینده‌ی دیروز و آینده‌ی امروز.
همیشه با خودم فکر می‌‌کنم اگر نوشته‌های وبلاگ‌های امروز تا هزار سال دیگه پابرجا بمونند، برای آدم‌هایی که هزار سال بعد این نوشته‌ها رُ می‌خونند خیلی باید لذت بخش باشه که ببینند چه چیزهایی در مغز ما می‌گذشته. شاید به بعضی حرف‌های الان ما بخندند. شاید هم خیلی چیزها براشون جالب باشه. مثلن الان نفت و گاز وجود داره، ولی شاید اون موقع دیگه وجود نداشته باشه و براشون جالب باشه که بدونند نفت چی بوده و چه استفاده‌ای ازش می‌شده. حتا اینترنت، ممکنه اون موقع دیگه هیچ استفاده‌ای ازش نشه. یا صحبت کردن ما آدم‌ها. شاید هزار سال دیگه مغز انسان ان‌قدر تکامل پیدا کرده باشه که دیگه کسی برای ارتباط برقرار کردن مجبور نباشه حتمن حرف بزنه، همه‌ی ارتباط‌ها فقط از طریق چیزی مثل تله‌پاتی و خواندن ذهن صورت می‌گیره. اون‌وقت به ما می‌خندند که مجبور بودیم با هم حرف بزنیم. شاید هم حسودی‌شون بشه که ان‌قدر با هم ارتباط داشتیم و آرزو کنند که ای کاش اون‌ها هم مجبور بودند با هم‌دیگه حرف بزنند.

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آینده

یک چیز جالبی که در مورد آینده وجود داره اینه که آینده هم قطعی هست هم قطعی نیست.
بگذارید یک مثال بزنم تا بفهمید این چیزی که گفتم یعنی چی.
فرض کنید شما یک مورچه هستید و روی ریل قطار خواب‌تان برده است. من هم با توجه به‌اینکه:

۱- قطاری با سرعت دویست کیلومتر در ساعت در حال نزدیک شدن به شماست
۲- و شما آن‌قدر کوچک هستید که راننده‌ی قطار شما را نخواهد دید،

آینده را پیش‌بینی می‌کنم. شما تا دو ساعت دیگر قطعن به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم خواهید شد.
اما در حالی که قطار یک دقیقه بیش‌تر با رسیدن به شما فاصله ندارد، یک نفر خودش را از قطار به‌بیرون پرت می‌کند و راننده‌ی قطار هم بلافاصله ترمز قطار را می کشد. حالا آینده تغییر کرده است. من می‌توانم با قطعیت پیش‌بینی کنم که باتوجه به‌اینکه:

۱- سرعت قطار با شتاب ثابتی در حال کم شدن است
۲- قطار تا قبل از رسیدن به شما خواهد ایستاد
۳- شما پیش از راه افتادن دوباره‌ی قطار بیدار می‌شوید و به راه خود ادامه می‌دهید

شما به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم نخواهید شد.

می‌بینید که در هر دو حالت آینده با قطعیت پیش‌بینی شده است. اما این قطعیت کامل نیست و بستگی به شرایط دارد.
حالا بعضی شرایط برای ما قابل درک هستند و بعضی هم نه. مثلن اگر من پیش‌بینی کنم که فردا باران می‌آید برای شما قابل درک است چون شما می‌دانید تصویر ماهواره‌ای ابری که به شهر نزدیک می‌شود چیست من هم می‌دانم.
اما اگر من پیش‌بینی کنم که شما فردا ساعت دوازده و ده دقیقه می‌میرید چه؟ برای‌تان قابل درک است؟ نه! چون من چیزهایی را می‌بینم که شما از آن بی‌خبر هستید. ممکن هم هست که ساعت یازده و ده دقیقه‌ی فردا به شما خبر خوبی بدهم. نگران نباشید، خطر رفع شده است. شما زنده می‌مانید.

[مرتبط ۱]
[مرتبط ۲]

محصولِ ۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دو به توان ده مرگ

شاید شما زیاد به این موضوع توجه نکرده باشید. اما زمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم یک فرق اساسی با زمان‌های گذشته دارد. نسل ما آن‌قدر خوش‌شانس بوده است که هم‌زمان با اینترنت به دنیا آمده است. تنها کافی‌ست به هزار سال آینده فکر کنید. هزار سال دیگر، فرزندان ما در دورانی زندگی می‌کنند که هرچه بخواهند از فیلم و عکس و نوشته از اجدادی که هزار سال پیش می‌زیسته‌اند در اختیار دارند. خوب نیست؟ مثلن فکرش را بکنید که در سال ۲۳۸۶ هجری خورشیدی یک نفر در اینترنتی که نمی‌دانیم در آن زمان به چه شکل در آمده است به دنبال نام «...» می‌گردد و به سخنان او در دانشگاه ... گوش می‌دهد. یا مثلن به مصاحبه‌ی او گوش می‌دهد که پیش از انتخابات گفته بود: «واقعن شما فکر کرده‌اید که الان مشکل ما چی؟». شاید هم تا آن زمان زبان فارسی از بین رفته باشد و این سخنان نیاز به ترجمه داشته باشد. یا مثلن فرض کنید الان که از زیر خاک چیزهای قدیمی پیدا می‌کنیم، ولی هزار سال دیگر از توی اینترنت چیزهای مختلف پیدا می‌شود. مثلن یک وبلاگ پیدا می‌شود منسوب به آقای استاد اسدی (همان مدافعی که یک گل شیرجه‌ای خیلی قشنگ در بازی با ژاپن به خودمان زد و داور آفساید گرفت)، غافل از این‌که ایشان هیچ‌وقت وبلاگ نمی‌نوشته‌اند. کلّن خیلی جالب می‌شود. حیف که هزار سال دیگر به احتمال زیاد زنده نیستیم.

محصولِ ۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اعصاب

دو سه روزی است که هر چند ساعت یک‌بار کف پای‌ام ناگهان گُر می‌گیرد و بسیار داغ می‌شود. اگر شما یک پزشک بودید به‌احتمال فراوان می‌توانستید به من کمک کنید و اگر چیزی است که باید بدانم من را هم آگاه می‌ساختید.
باری، این پیش‌آمد باعث شد که پرسش‌هایی که گاه در مورد چگونگی کارکرد سامانه‌ی عصبی بدن انسان برای‌ام پیش می‌آید دوباره برای‌ام زنده شوند. سوآل من این است:
وقتی شما انگشت کوچک دست خود را بر روی آتش می‌گیرید، مغزتان از کجا درمی‌یابد که این احساس گرمای شدید از کجای بدن است؟ اگر یک سیم عصبی از هر نقطه‌ی بدن به مغز وجود داشت مشکلی از نظر آدرس‌دهی وجود نداشت. اما تا جایی که من می‌دانم همه‌ی پیام‌های عصبی از مسیر نخاع به مغز فرستاده می‌شوند و پاسخ‌شان هم از هم‌این راه برگردانده می‌شود. به هم‌این دلیل است که حدس می‌زنم پیام‌های عصبی باید آدرس فرستنده‌ی پیام را هم (که نقطه‌ای از بدن است) با خود به هم‌راه داشته باشند. در رایانه این آدرس‌ها به‌راحتی با صفر و یک مشخص می‌گردند. اما نمی‌دانم یا اگر زمانی می‌دانسته‌ام اکنون از یاد برده‌ام که نشانی یک نقطه از بدن چگونه برای مغز فرستاده می‌شود. احتمالن جواب این سوآل خیلی باید برای زیست‌شناسان یا پزشکان یا شما راحت باشد.
برگردیم به گرمایی که در کف پای‌ام احساس می‌کنم. چیزی که روشن است این است که این گرما وجود خارجی ندارد و من حدس می‌زنم که هیچ‌گونه پیام گرمایی هم از سوی پا به مغز ارسال نمی‌شود. فکر می‌کنم اشکال کار در مغز است. در واقع به‌دلیل اشکالی که در مغز رخ می‌دهد پیام وجود گرما در کف پا به‌صورت کاملن اشتباهی در مغز ایجاد می‌شود. به‌نظر شما اشکال در طراحی مغز انسان است یا اشکال از نقصی است که تازگی‌ها در مغز من ایجاد شده است؟
بگذارید یک خاطره از زمان جنگ برای‌تان بازگو نمایم. زمان جنگ که شما خیلی کودک بودید من در یک بیمارستان صحرایی به‌عنوان یک پرستار کار می‌کردم. من آن‌جا رزمندگانی را می‌دیدم که با این‌که مثلن هر دو دست‌شان را از دست داده بودند از خارش انگشت دست راست‌شان شکایت می‌کردند. این موضوع خیلی جالب و پراهمیت است. می‌بینید که مغز انسان برای احساس کردن، نیازی به وجود یک چیز خارجی ندارد. تنها کافی‌ست سیگنال‌های هر حس را به مغز بفرستیم. شاید دنیای ‌آینده‌ی انسان‌ها چیزی شبیه این باشد:

ارتباط فیزیکی انسان‌ها با یک‌دیگر بسیار محدود شده است. آن‌ها تا مجبور نباشند چشم‌های خود را باز نمی‌کنند و از جای خود تکان نمی‌خورند. کارخانه‌‌های بزرگی در سراسر دنیا پراکنده‌ گردیده‌اند و آب و غذای تمامی انسان‌ها را فراهم می‌سازند. این کارخانه‌ها قرص‌هایی تولید می‌کنند که مصرف هر کدام از آن‌ها نیاز غذایی هر فرد را در طول شبانه‌روز فراهم می‌سازد. بیش‌تر انسان‌ها با چشمانی بسته به‌خواب می‌روند و با چشمانی بسته نیز از خواب برمی‌خیزند. دنیای هر شخص هم‌آن‌ چیزی است که او می‌خواهد. دستگاه‌های شبیه‌سازی که به انسان‌ها وصل شده‌اند حرف اول و آخر را می‌زنند. نرخ تولد نوزادان به صفر نزدیک شده است و جمعیت کره‌ی زمین رو به کاهش نهاده است. دیگر هیچ ازدواجی صورت نمی‌گیرد. هر انسانی با هر انسان دیگری که بخواهد ارتباط دارد و می‌تواند در طول شبانه‌روز بی‌آن‌که شکم‌اش از غذا انباشته شود بی‌وقفه در حال خوردن باشد و از هر غذایی نهایت لذت را ببرد. اما لازم است در پایان روز قرص کوچکی را به دهان اندازد تا انرژی لازم برای روز بعد را به دست‌آورد.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.