the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ و کودکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ و کودکی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و کودکی (۶)

وقتی به تهران برگشتیم خرداد از راه رسیده بود و نزدیک امتحانات پایان سال بود. حالا مگر سال اول دبستان چند امتحان دارد؟ یک دیکته بود و ریاضی و دیگر؟ نقاشی؟ نمی‌دانم. بمباران هوایی هر روز شدیدتر می‌شد. دیگر به شنیدن صدای آژیر عادت کرده بودیم. بر روی ساختمان‌های بلند شهر هم ضدهوایی گذاشته بودند. شب‌ها که آژیر می‌کشیدند و برق‌ها قطع می‌شد، پشت پنجره‌ی خانه‌مان می‌رفتم و نورهایی که در آسمان به هرسو در حرکت بودند را تماشا می‌کردم. بیش‌تر وقت‌ها نمی‌دانستیم هنگام حمله‌ی هوایی چه‌کار کنیم. گاهی در چارچوب در می‌ایستادیم، گاهی به زیرپله‌ها پناه می‌بردیم،... با این‌که هنوز خیلی کوچک بودم هیچ‌گاه از صدای بمباران و حملات هوایی گریه‌ام نمی‌گرفت. اما آن اواخر دیگر خیلی خسته شده بودم. یک بار که همه‌مان با یک شمع کوچک در حمام پناه گرفته بودیم صبرم تمام شد و گریه کردم. خیلی هم گریه کردم! هنوز هم که به آن شب تاریک فکر می‌کنم بغضی که در گلو داشتم را به‌خوبی احساس می‌کنم. مادرم مرا در آغوش گرفت. خواهرم که از من کوچک‌تر بود دل‌داری‌ام می‌داد...!

خانه‌ی خاله‌ام در دامنه‌ی شمالی کوه‌های کرج قرار دارد. یک بار نزدیکی‌های ظهر آن‌جا بودیم و تلویزیون تماشا می‌کردیم که طبق معمول، برنامه قطع و آژیر قرمز پخش شد. خاله‌ام گفت بیایید پشت پنجره و تماشا کنید. یکی دو دقیقه بیش‌تر نگذشته بود که یک موشک از بالای کوه رد شد. چند ثانیه که گذشت یکی دیگر هم رد شد و زوزه کشان به سمت تهران رفت. صدای دو انفجار که به گوش رسید عده‌ی دیگری جان‌شان را از دست داده بودند.

[جنگ و کودکی]

محصولِ ۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و کودکی (۵)

پدرم و هم‌كلاسی دوران كودكی‌اش كه حالا مدیر دبستان شده است برای ثبت‌نام من و برادرم صحبت می‌كنند. چهر‌ه‌ی آقای مدیر از لای در پیداست. نه از او خوشم می‌‌آید و نه برای كشتن‌ش نقشه می‌ریزم. صحبت‌شان پایان می‌یابد؛ قرار می‌شود از فردا به مدرسه برویم. احساس خوبی ندارم. همه‌اش در فكر بهانه‌ای برای نرفتن هستم. اما چاره‌ای نیست، فردا در كلاس اول نشسته‌ایم. بچه‌های كلاس با من مهربان هستند. یكی‌شان كلوچه‌اش را زنگ تفریح با من تقسیم می‌كند، اما من از او خوشم نمی‌آید، از هیچ‌كدام‌شان خوشم نمی‌آید، بغضم می‌آید، گریه‌ام می‌آید، درِ مدرسه را بسته‌اند، از روی دیوار هم كه نمی‌توان پرید، راه فرار، كاش راه فراری پیدا می‌شد. فردا صبح كه مادرم مرا به مدرسه می‌آورد، داخل حیاط، بساط راه می‌اندازم؛ كولی بازی در‌می‌آورم. من چادر مادرم را می‌كشم و مدیرْ دست‌ام را تا همه چیز پایان می‌یابد؛ من تسلیم می‌شوم و بچه‌ها پراكنده. از همین دوران است كه آرام آرام با چهره‌ی زیبای زندگی بیش‌تر آشنا می‌شوم، همان كه همیشه، پیش از آن‌كه فریب‌ات دهد، خودش را خوب می‌آراید. راه مدرسه را زود یاد می‌گیرم. صبح‌ها، پیاده از میان كوچه پس كوچه‌های قدیمی به مدرسه می‌روم. عبور از میان سكوت صبح‌گاهی خانه‌های كاهگلی آرامش‌بخش است. ظهرها كه از مدرسه بازمی‌گردم هوا گرم است و حوض حیاط خانه‌ی قدیمی پدربزرگ، مرا به سوی خود می‌خواند. بی‌لباس در خنك‌های آب دراز می‌كشم و آفتاب می‌گیرم. كف دست‌ها و پاهایم از به آب زدن‌های هر روزه چروك افتاده و سفید شده است. دوست دارم مسقیم به آفتاب نگاه كنم، برای این كار باید چشمان را بست و گرمای خورشید را، تنها از پشت پرده‌ی قرمز رنگ پلك‌ها به تماشا نشست، چشم‌هایم را می‌بندم، به تماشا می‌نشینم...
پنج‌شنبه‌ها كه از راه می‌رسند همه چیز فرق دارد. اثاث‌مان را می‌بندیم و همراه دو خانواده‌ی دیگر به خانه‌ای در میان كوه‌ها می‌رویم. مادرم مرا پای درخت بیدی می‌نشاند و با شاخه‌های نازکی که از آن می‌چیند، یک سبد می‌بافد. به من هم یاد می‌دهد، آسان است، یاد می‌گیرم، می‌بافم، تمام می‌شود. با هم به کوه می‌رویم و سبدها را از گل‌های خوراکی پر می‌کنیم. گل‌ها نه ترش هستند، نه تلخ، نه شیرین، اما می‌توان خوردشان، مزه‌ی خوبی دارند. فردا صبح عمویم با دوستان‌اش به كوه می‌زنند و خانم‌ها بساط غذا راه می‌اندازند تا مردهاشان که از شکار بازمی‌گردند نه با خستگی که با غرور و مباهات بر آنان بنگرند و بر سفره‌شان بنشینند. من و برادرم از بالای كوه به خانه‌ی حصیری كه پوریا و محمد در آن پناه گرفته‌اند حمله می‌كنیم. پیش از آن‌كه جنگ سرخ‌پوستی‌مان آغاز شود، یك سطل خاك است که بر روی سرم خالی می‌شود. پوریا و محمد از خنده روده‌بر می‌شوند، چاره‌ای نیست، ما هم می‌خندیم، زیاد می‌خندیم، آن‌قدر می‌خندیم تا آفتاب ترک‌مان می‌گوید و آسمان سرخ به رنگ خاك رس ترك خرده‌ای در می‌آید، كه سراسر زمین‌های بی‌آب و علف این سرزمین را پوشانده است...

محصولِ ۱۳۸۵ آذر ۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و كودكي (4)

خبرهايي كه از تهران مي‌رسيد زياد جالب نبود. مي‌گفتند حملات هوايي بيشتر شده و هر شب اتفاق مي‌افته. بالاخره شبي كه بايد سوار هواپيما مي‌شديم و برمي‌گشتيم فرا رسيد. نيمه شب بود كه رسيديم تهران. هواپيماهاي عراقي هم با ما رسيده بودند. برق فرودگاه مهرآباد قطع بود و تمام سالن‌ها تاريك. از بيرون فقط صداي تيراندازي به گوش مي‌رسيد و از داخل هم صداي جيغ و داد ضعيفه‌ها. خيلي ترسيده بودم. تنها كاري كه بايد مي‌كرديم اين بود كه دست هم رو محكم بگيريم تا توي تاريكي گم نشيم. نمي‌دونم چه‌قدر توي فرودگاه بوديم، ولي ان‌قدر طولاني بود كه خوابم برد. وقتي بيدار شدم ديدم توي بغل بابام هستم و داريم وارد خونه مي‌شيم. خوشحال بودم كه به خونه برگشتيم.
اواسط زمستون حملات هوايي به قدري زياد شده بود كه مدارس تعطيل شدند. همه از تهران مي‌رفتند. ما هم يك شب هرچي لازم داشتيم جمع كرديم. سر راه دايي رو ديديم، كليد خونه رو به‌ش داديم و راه افتاديم. رفتيم.

محصولِ ۱۳۸۵ آبان ۱۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و كودكي (3)

پروازمون تا سوريه چهار پنج ساعت طول كشيد. در طول مسير، يك بار كه از پنجره به پايين نگاه كردم ديدم روي دريا هستيم. حالا اگر گفتيد در طول مسير بين ايران و سوريه چه دريايي وجود داره؟ نكته اين‌جاست كه به دليل جنگي كه بين ايران و عراق وجود داشت هواپيما بايد عراق رو دور مي‌زد تا به سوريه برسه. به همين دليل در اون لحظه ما يا از روي درياي خزر رد مي‌شديم يا درياچه‌ي اروميه. درياچه‌ي اروميه منطقي‌تر به نظر مي‌رسه. شايد هم يكي از درياچه‌هاي تركيه بود، من چه مي‌دونم. بعد از ظهر كه به سوريه رسيديم با يك ميني‌بوس رفتيم هتل.
سوريه كشور جالبي بود. چند تا چيز خيلي زياد داشت. سياه‌پوست و فروشنده‌ي دوره‌گرد تا دل‌تون بخواد! البته دو تا چيز هم بود كه اون‌جا پيدا نمي‌شد: قند و آجر. اصولن در فرهنگ كشور سوريه چيزي به اسم قند وجود نداشت و فقط از شكر استفاده مي‌شد.
ظاهر شهر دمشق هم خوب بود. شب‌هاي خيلي قشنگي داشت. خيابون‌هاش واقعن ديدن داشت.
هر وقت كه سوار اتوبوس مي‌شديم يكي از چهارگوشه‌ي بليت رو در يك دستگاه مي‌زديم و گوشه‌ي بليت بريده مي‌شد. يعني از هر بليت چهار بار استفاده مي‌شد. راننده هم راه نمي‌افتاد توي اتوبوس بليت جمع كنه!
يك روز صبح كه هوا تاريك بود و برف شديدي مي‌باريد، ما رو بردند به مرز سوريه و اسراييل. رفتيم از ساختمان‌هاي خرابه‌اي ديدن كرديم كه زماني در دست اسراييلي‌ها بودند. جايي كه رفته بوديم حداكثر دويست سي‌صد متر با مرز اسراييل فاصله داشت، چون يادم هست كه چراغ‌ها و سربازهاي اسراييلي به‌خوبي از دور ديده مي‌شدند. فكر كنم رفته بوديم بلندي‌هاي جولان. عجب برفي مي‌باريد!

محصولِ ۱۳۸۵ مهر ۲۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و كودكي (2)

يادم نيست حملات هوايي يا موشكي هر چند وقت يك‌بار اتفاق مي‌افتاد. ولي ديگه هفته‌اي يك بار روي شاخش بود. يك روز جمعه سر سفره ناهار نشسته بوديم كه يك موشك خورد دويست سيصدمتري خونه‌مون. انقدر صداي انفجارش وحشت‌ناك بود كه قلبم اومد تو دهنم! خواهرم زير پنجره خوابيده بود، ولي خوشبختانه شيشه‌هاي خونه‌ي ما نشكست. موشك به چندتا مغازه خورده بود و موج انفجار باعث شده بود شيشه‌ي اكثر خونه‌ها تا شعاع چند ده‌متري بشكنه.
خلاصه، گذشت و گذشت تا اين‌كه ما رفتيم دبستان. من اصلن از مشق نوشتن خوشم نمي‌اومد. معلم‌مون هم كه همه‌ش سرمشق‌هاي آن‌چناني مي‌داد. هميشه دوسه خط مي‌نوشتم و مي‌رفتم به‌ش مي‌گفتم اگر مي‌شه من ديگه ننويسم! اوايل تحملم مي‌كرد. ولي يك روز ديگه قاطي كرد! سرم داد كشيد و گفت اصلن كي گفته تو مشق بنويسي؟ هان؟ نمي‌خواد بنويسي! ننويس! ننويــــــــــــــــــــــــس! عجب خانم معلمي داشتيم‌ها! اصلن طرز حرف زدن با بچه‌ها رو بلد نبود! :) زمستون كه شد قرار شد بريم سوريه. رفتيم.

محصولِ ۱۳۸۵ مهر ۲۰, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و كودكي (1)

قديمي‌ترين چيزهايي كه يادم هست خيلي مبهم و تار هستند. شايد بشه همه‌ي اون‌ها رو در شب و تاريكي و آژير قرمز و سفيد و آسمان نوراني و صداي انفجارهاي پي‌درپي خلاصه كرد. فكر مي‌كنم وقتي پنج شش سال‌م بود، بُرد موشك‌هاي صدام تازه به تهران رسيده بود، چون آژيرهايي كه از تلويزيون پخش مي‌شد بيشتر جنبه‌ي آموزشي داشت (شايد هم اشتباه مي‌كنم). آژير قرمز خيلي گوش‌خراش بود. صداي بمي داشت (هنوز هم داره!) و مثل ارّه روي مغز آدم كشيده مي‌شد. كم‌كم عادت كرده بوديم كه همراه با شنيدن صداي آژير، منتظر باشيم تا برق شهر هم قطع بشه. گاهي هم كه برق شهر قطع نمي‌شد خودمون از ترس چراغ‌ها رو خاموش مي‌كرديم و منتظر مي‌نشستيم. يعني همه همين كار رو مي‌كردند. من هميشه بعد از خاموش شدن چراغ‌ها مي‌دويدم پشت پنجره و به نور گلوله‌هاي ضدهوايي خيره مي‌شدم كه در همه‌ي جهات حركت مي‌كردند. بيشتر شبيه يك جور آتش‌بازي بود، اما به خاطر صداي وحشت‌ناكي كه داشتند هيچ‌وقت از ديدن‌شون لذت نمي‌بردم.
عموي من جبهه مي‌رفت. نمي‌دونم براي دفاع از كشورش به جبهه رفته بود يا براي شهيد شدن. نامه‌هايي كه به پدرم مي‌نوشت سبزرنگ بودند و عكس چندتا رزمنده هم هميشه روي اون‌ها وجود داشت. هر‌ ‌وقت كه به خونه‌ي ما مي‌اومد چند متر پيشاني‌بند سبز و قرمز هم با خودش به همراه مي‌آورد كه قيچي مي‌كرد و مي‌بست به پيشوني من و خواهر و برادرم. سوغات جبهه و جنگ! :) عموم به دخترش هم نامه مي‌نوشت كه در يك ستون ثابت و با اسم مستعار در روزنامه‌ي خراسان به چاپ مي‌رسيد.
بگذاريد بگردم، اگر يكي از نامه‌ها رو لاي كتاب‌ها پيدا كردم متن كامل‌ش رو اين‌جا مي‌نويسم. بايد خوندني باشه!

محصولِ ۱۳۸۵ مهر ۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ و كودكي

تمام چيزهايي كه الان در ذهن من هستند:

» باز هم فصل گند و مزخرف و مسخره‌ي پاييز شروع شد!

» تا حالا آدم‌هاي اوا خواهر نديده بودم. ولي فقط در همين يك ماه گذشته سه جفت از اون‌ها رو با چشم‌هاي خودم ديدم. اين جفت آخري كه امروز ديدم فقط لباس‌شون مردونه بود و هيچ فرقي با دخترها نداشتند. فكر مي‌كنم به بركت دولت كريمه‌ي آقاي احمدي‌نژاد كه با شعار مهر ورزي روي كار اومده، آدم‌هاي دوجنسه هم فرصت اظهار وجود پيدا كرده‌اند.

» دايي يكي از بچه‌ها در سن 37 سالگي و درحالي‌كه مجرد بود سكته مي‌كنه و از دنيا مي‌ره. با چند نفر كه در اين مورد صحبت كردم نظر همگي اين بود كه داستان زندگي من هم همين‌طوري به پايان مي‌رسه! X)

» آلبوم جديد كريس دي برگ به اسم ["Storyman"] هفتم اكتبر مي‌آد بيرون. هر چند كه تمام آهنگ‌هاي ايشون از يك سبك خاص پيروي مي‌كنند و تقريبن شبيه هم هستند، ولي از ليريكس هيچ‌كدوم از آهنگ‌ها نمي‌شه به سادگي گذشت.

» [اين] رو هم گوش كنيد. قشنگ بودن‌ش رو تضمين مي‌كنم!

» آخرين چيزي كه الان توي دهنم وول مي‌خوره موضوع جنگه. مادرم مي‌گه شروع درد زايمان همراه بود با آژير قرمز و قطع شدن برق بيمارستان و حمله‌ي هوايي. پرستارها به مادرم مي‌گفتند نترس، چيز مهمي نيست، فقط حمله‌ي هوايي شده! مادرم هم مي‌گفت من خودم نمي‌ترسم، بيشتر نگران اين بچه هستم كه هنوز به شرايط جديدي كه واردش مي‌شه عادت نداره! و از اون روز بود كه من درحالي پا به اين دنيا گذاشتم كه همه چيز در تاريكي فرو رفته بود و تاريكي. شايد به همين خاطر باشه كه هنوز هم چيزي جز تاريكي نمي‌بينم!
سالي كه جنگ تموم شد من كلاس اول دبستان رو تموم كرده بودم. بنابراين طبيعيه كه دست‌كم دو سه سال از جنگ رو به ياد داشته باشم. (ولي بعضي‌ها رو ديده‌ام كه دو سه ماه از من بزرگ‌تر هستند ولي هيچ چيزي از اون موقع يادشون نيست)

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.