the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب دینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دینی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

محدودیت، خداهای چندگانه و شیطان

یکی از مسایلی که هیچ‌وقت برای من حل نشده اینه که اگر چندین خدا وجود داشته باشند خدایی که فرستنده‌ی قرآنه لزومن نمی‌تونه قدرت‌مندترینِ خداها باشه. انسان موجودِ محدودیه، هم در بعدِ زمان و هم در بعدِ مکان. زمان و مکان تنها بعدهایی هستند که ما تا حدی از اون‌ها سر در می‌آریم و ممکنه هزاران بعدِ دیگه هم وجود داشته باشند که برای ما قابلِ درک نیستند. بنابراین اگر گفته بشه خدا ازلی و ابدیه، یعنی زمان و مکان محدودیتی برای خدا ایجاد نمی‌کنه، این به این معنی نیست که بعدی که برای خدا محدودیت ایجاد کنه وجود نداره. فرض کنید علاوه بر زمان و مکان، هزار تا بعدِ دیگه هم وجود دارند که خدا توی هیچ‌کدوم از اون‌ها محدودیت نداره. برای همین به خودش گفته «قادرِ مطلق». اما به نظرِ من این امکان وجود داره که بُعدِ هزار و یکمی وجود داشته باشه که خدا از اون بی‌خبره. یعنی خدایی که ما می‌شناسیم به این دلیل خودش رُ «قادرِ مطلق» نام نهاده که از وجودِ بُعدِ هزار و یکم بی‌خبره. فرض کنید کلن سه تا خدا توی هستی وجود داره. یکی که از همه قدرتمندتره (الف) دو تای دیگه خلق کرده (ج و د). خداهای ج و د از هم بی‌خبرند چرا که در بُعد هزار و یکم از هم جدا شده‌اند؛ و تداخلی هم با هم ندارند. مسئله اینه که اگر ما باید خدای «الف» رً بپرستیم، دور از عدالته که خدای «ج» کتابی برای آدم‌ها بفرسته و توی اون کتاب بگه فقط من رُ بپرستید و تنها از من یاری بجویید.

فرمود: از آسمان‌ها (و از صفوفِ ملائکه) خارج شو که تو رانده‌ی درگاهِ منی! (۷۷) و مسلما لعنتِ من بر تو تا روز قیامت خواهد بود. (۷۸) عرض کرد: پروردگار من! مرا تا روزی که انسان‌ها برانگیخته می‏شوند مهلت ده. (۷۹) فرمود تو از مهلت داده شدگانی. (۸۰) ولی تا روز و زمانِ معینی. (۸۱) گفت: به عزتت سوگند همه‌ی آنها را گمراه خواهم کرد (۸۲) - سوره‌ی ص

من اگر شیطان بودم و قسم می‌خوردم که همه‌ی انسان‌ها رُ گمراه کنم، به‌ترین کاری که به ذهن‌ام می‌رسید این بود که یه کتاب برای انسان‌ها بفرستم و از اون‌ها بخوام فقط من رُ بپرستند. و این کتاب رُ امضا هم می‌کردم: «این (قرآن) گفته‌ی شیطانِ رجیم نیست (۲۵) - سوره‌ی تکویر» و توضیح هم می‌دادم که امکان نداره چندین خدا وجود داشته باشند و من تنها خدا هستم: «خدا هرگز فرزندی برای خود انتخاب نکرده؛ و معبود دیگری با او نیست؛ که اگر چنین می‌شد، هر یک از خدایان مخلوقاتِ خود را تدبیر و اداره می‌کردند و بعضی بر بعضی دیگر برتری می‌جستند. منزه است خدا از آن‌چه آنان توصیف می‌کنند (۹۱)» - سوره‌ی مومنون

محصولِ ۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نیاز و زمان

«نیاز» و «زمان» دو تا از چیزهاییه که این روزها برای من سوال هستند. یعنی نمی‌دونم چی هستند و دوست دارم بدونم چی هستند. یکی از پرسش‌هایی که درباره‌ی «نیاز» دارم اینه: پاسخ دادن به نیاز لذت‌بخش‌تره یا از بین بردنِ نیاز؟ یعنی منظورم اینه که: آدمی که هیچ وقت تشنه نمی‌شه لذت بیش‌تری می‌بره یا آدمی که تشنه می‌شه و آب می‌خوره و سیراب می‌شه؟

اگر بی‌نیاز بودن هم لذت‌بخش باشه، پس موجودی که هیچ نیازی نداشته باشه باید بیش‌ترین لذت رُ از همه چیز ببره. ولی نکته این‌جاست که این موجود چون بی‌نیازه، نیازی به «لذت بردن» هم نداره؛ پس بی‌نیاز بودن خیلی هم نباید چیزِ جالبی باشه! یعنی اگر به من بود، بیش‌تر دوست داشتم یک نیازمندِ واقعی باشم. کسی که به همه چیز نیاز داره، و همه‌ی نیازهاش هم همیشه برآورده می‌شه! این‌جوری لذت‌اش بیش‌تره.

از اون طرف می‌بینیم که تعریفی که ادیان مختلف از خدا ارایه کرده‌اند یه موجودِ کاملن بی‌نیازه. مثلن در قرآن در سوره‌ی اخلاص گفته شده: «الله الصمد». به این مضمون که همه‌ی نیازمندان به خدا پناه می‌برند. و حرکتِ انسان به سوی کمال هم به شکلِ بی‌نیاز شدن بیان شده. مثلن در سوره‌ی طه آیه‌های ۱۱۸ و ۱۱۹ گفته شده که در بهشت گرسنگی و تشنگی وجود نداره. یعنی این نیازها کاملن از بین رفته‌اند. اما آیاتِ دیگه‌ای در قرآن هستند که می‌گن آدم‌های نیکوکار در بهشت میوه‌های فراوان و نوشیدنی طلب می‌کنند. مانند آیه‌ی ۵۱ سوره‌ی ص: «در آنجا تكيه مى‏زنند [و] ميوه‏هاى فراوان و نوشيدنى در آنجا طلب مى‏كنند». الانسان، ۱۷: «و در آنجا از جامى كه آميزه زنجبيل دارد به آنان مى‏نوشانند». سوره ۸۳ آیه ۲۵: «از شرابى مهر شده به آنان نوشانند». یعنی آدم تشنه نباشه و نوشیدنی طلب کنه! خیلی عجیبه ولی شاید تهِ بی‌نیازی همین باشه! شاید هم تهِ نیاز همین‌جا باشه. شاید هم این‌جا تهِ هیچ‌جایی نباشه. مهم نیست زیاد. فقط یه سوال بود که به بی‌راه رفت. شاید هم «الله الصمد» یعنی خدا نیازمندیه که همه‌ی نیازمندها به او پناه می‌برند. یعنی خدا نیازمنده ولی نیازمندی که تا تهِ خط رفته و برگشته. یه نیازمندِ حرفه‌ای. یعنی به همه چیز نیاز داره و همه چیز هم داره. آسمون داره، زمین داره. هر چی توی آسمون‌ها و زمین هست هم مالِ اونه... خیلی خوبه این‌جوری

محصولِ ۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گفت و گوی دو طلبه

- سلام
- سلام طلبه
- یه حدیث برات می‌گم
- بگو
- به امام گفتند چه می‌شد موی خود را رنگ می‌کردید فرمود: رنگ کردنِ مو آرایش است، اما ما در عزای پیامبر به سر می‌بریم - امام علی
- خب. نکته‌اش چیه؟
- هیچی. کـُـلـَـن نباید هیچ کاری مربوط به آرایشِ خودت انجام بدی، چون ما در عزای پیامبر هستیم
- نه. اون زمان عزادار بودند. عزا که همیشگی نیست
- پس چرا این جمله رُ به عنوان یک حدیث نقل می‌کنند؟
- برای این‌که بدونیم اگر زمانِ پیامبر زندگی می‌کردیم نباید موی‌مان را رنگ می‌کردیم بعد از وفاتِ ایشان
- خب ما که نمی‌تونیم زمانِ پیامبر زندگی کنیم. پیامبرِ دیگه‌ای هم که ظهور نخواهد کرد
- ببین... چرا داستان عاشورا برای ما نقل می‌شه؟ برای این‌که ما به خودمون نگاه کنیم ببینیم اگر اون موقع زنده بودیم به امام حسین کمک می‌کردیم یا نه. این حدیث هم برای این نقل می‌شه که ما به خودمون نگاه کنیم ببینیم اگر بعد از وفات پیامبر زندگی می‌کردیم موهامون رُ رنگ می‌کردیم یا نه. این که بدونیم یه کاری رُ در گذشته می‌کردیم یا نه خودش یک جور آزمونه که ممکنه ازش سربلند بیرون بیاییم یا مردود بشیم. انتخاب با خودمونه
- خب معلومه که ۹۹ درصد آدم‌ها می‌گن اگر زمان عاشورا بودند به حسین کمک می‌کردند. چون نتیجه‌اش رُ دارند می‌بینند. به هیچ وجه نمی‌شه وقتی نتیجه‌ی یک کار رُ می‌دونی براش توی گذشته تصمیم بگیری. این جور حدیث‌ها معمولن برای اینه که اگر موردِ مشابهی پیش اومد بدونیم چی‌کار کنیم. ولی در این مورد که مشابهی وجود نداره که! مثلن اگر خدای ناکرده رهبرمون بمیره، تو دیگه موهات رُ رنگ نمی‌کنی؟ این رنگ نکردن به ارزشی برمی‌گرده که یک نفر برای ما داره، و کسی هم با پیامبر قابل مقایسه نیست
- خب این‌که ما از نتیجه‌ی انتخاب‌مون آگاه هستیم و با این آگاهی در آزمون شرکت می‌کنیم سربلند بیرون اومدن از اون رُ به مراتب سخت‌تر می‌کنه. این که تو بدونی شمشیر کشیدن به روی حسین علیه السلام یا رنگ کردن مو در زمان وفاتِ پیامبر چه گناهِ بزرگیه و با این‌حال با شناختی که از خودت داری سرت رُ پایین بندازی و در کمال شرمندگی بگی، بله، شمشیر می‌کشیدم... اینه که تو رُ از این آزمون سربلند بیرون می‌آره. و گرنه رنگ نکردنِ مو که هنر نیست!

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داستان کوتاه (جهنم)

آيا جاى كافران در جهنم نيست؟ (زمر، ۳۲)
خداوند به مردان و زنان دو چهره و كافران آتش جهنم را وعده داده است (توبه، ۶۸)
پس آنان را گرد آورده، به سوى راه جهنم رهبری‌شان كنيد (صافات، ۲۳)
خدا ناپاك را از پاك جدا كند و ناپاك‌ها را روى يكديگر نهد و همه را متراكم كند آنگاه در جهنم قرار دهد (انفال، ۳۷)
جاى ايشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامى است (تحریم، ۹)
اين همان رسوايى بزرگ است (توبه، ۶۳)
جهنم را از همه‌ی شما پر خواهم كرد (اعراف، ۱۸)
جهنم را از همه‌ی جنيان و آدميان خواهم آكند (سجده، ۱۳)
روزى كه به سوى آتش جهنم كشيده مى‏‌شوند، چه كشيدنى! (طور، ۱۳)
براى آنان از جهنم بسترى و از بالايشان پوشش‌هاست (اعراف، ۴۱)
گفتند: در اين گرما بيرون نرويد! بگو: اگر دريابند آتش جهنم سوزان‏تر است! (توبه، ۸۱)
کسانى كه در آتش‌اند به نگهبانان جهنم مى‏‌گويند: پروردگارتان را بخوانيد تا يك روز از اين عذاب را به ما تخفيف دهد! (غافر، ۴۹)
اما جهنم براى آنان كافى‌ست (مجادله، ۸)
و منحرفان هيزم جهنم خواهند بود (جن، ۱۵)
در حقيقت هر كه به نزد پروردگارش گنه‌كار رود جهنم براى اوست. در آن نه مى‏ميرد و نه زندگى مى‏يابد (طه، ۷۴)
ما جهنم را آماده كرده‏ايم تا جايگاه پذيرايى كافران باشد (کهف، ۱۰۲)
هرآينه جهنم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند از همگى‏شان خواهم انباشت (ص، ۸۵)
اين جهنم سزاى آنان است چرا كه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند! (کهف، ۱۰۶)

محصولِ ۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تبریکِ ماهِ رمضان، پاسخ به شبهات و چند داستانِ دیگر

سلام! فرارسیدنِ ماه مبارکِ رمضان را خدمتِ همه‌ی دوستان تبریک عرض می‌کنم! انشاءالله که بهره‌ی کافی را از این ماه ببرید. آمین.

پاسخ به یکی از شبهات
سوال: چرا پیامبر باید جوری آفریده شده باشه که معصوم باشه و بدونِ این‌که هیچ گناهی بکنه صاف بره توی بهشت، اما بقیه‌ی انسان‌ها در تمام مراحل زندگی در معرضِ لغزش و گناه هستند و ممکنه به جهنم بروند؟ آیا این از عدالتِ خداوند دور نیست؟

پاسخ: این جوری نیست که خدا پیامبر رُ صاف ببره توی بهشت. اول یه کم کج‌اش می‌کنه، بعد می‌بره بهشت. این‌جوری عدالت هم برقرار می‌شه و دیگه کسی حقِ اعتراض نداره.

این سوال و جواب کاملن ساختگی بود و حقیقت نداشت.

و اما چند داستانِ دیگر
شاید شما هم دیده باشید افرادی که از سوء هاضمه رنج می‌برند و در ماهِ رمضان با یک ماه روزه‌داری حال‌شان خوب می‌شود و معده‌شان روی روال می‌افتد. بعضی‌ها می‌گویند: من معده‌ام درد می‌کرد اما با یک ماه روزه گرفتن حال‌ام خوب شد. نکته‌ای که من از شما می‌خواهم به آن توجه کنید این است که دو چیز در هنگام روزه گرفتن رخ می‌دهد. نخست این‌که انسان برای ساعاتِ طولانی غذا نمی‌خورد. دوم آن‌که انسان به مدت یک ماه هر روز سرِ ساعت معینی غذا می‌خورد. شاید هم به همین دلیلِ دوم باشد که معده‌ی این افراد خوب می‌شود. یک ماه هر روز سرِ ساعتِ معینی غذا می‌خورند. یک آزمایشِ علمی که خوب است انجام شود این است که بررسی شود آیا فاصله‌ی بین این ساعات اگر کم شود باز هم اثر دارد یا نه؟

محصولِ ۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حیلت رها کن عاشقا

موضوع انشا: کمال
اگر انسان بخواد در مسیری حرکت کنه که روزی به کمال برسه، آیا باید روز به روز نیازهاش کمتر بشه یا افزایش پیدا کنه؟

برای پاسخ‌گویی به هر نیازی دو راه وجود داره. یکی این‌که اون نیاز برآورده بشه، دیگه این‌که اون نیاز از بین برده بشه. برآورده شدنِ هر نیازی معمولن با کمی لذت همراهه. مثل لذتی که از غذا خوردن حاصل می‌شه، یا لذتِ خوابیدن. حالا سوال اینه که آیا ما حاضر هستیم به جای این‌که برای پاسخ به گرسنگی غذا بخوریم، از گرسنگی، نیاز به غذا و لذتی که از خودنِ غذا حاصل می‌شه چشم‌پوشی کنیم؟ برای پاسخ به این سوال باید بدونیم که آیا گرسته نبودن هم لذت بخشه؟ احتمالن باید جواب به این سوال منفی باشه. من وقتی نمی‌دونم گرسنگی چیه، چرا باید از گرسته نبودن لذت ببرم؟
حالا با خودتون بالاترین لذتی رُ که تا به حال از پاسخ‌گویی به یک نیاز در زندگی برده‌اید تصور کنید. آیا بالاتر از لذتی که می‌شناسید، لذت دیگه‌ای هم وجود داره؟ احتمالن می‌تونه وجود داشته باشه، اما اون لذت هم شاید ناشی از برآورده شدنِ نیازی باشه که در ما وجود نداره و ازش بی‌خبریم. و همین بی‌خبر بودنه که باعث می‌شه برامون اهمیتی نداشته باشه بی‌بهره بودن از اون لذت.

کسی که راحت توی یک غار می‌خوابه و با گذاشتنِ سر بر یک سنگ به آرامش می‌رسه، چه نیازی هست به کمال برسه؟ چرا باید وقتی من به چیزی فکر نمی‌کنم، اون چیز به من نشون داده بشه و خوابِ خوش ازم گرفته بشه؟
این‌ها کاملن با هم در تضاد هستند. آدم اگر بخواد روز به روز کامل‌تر بشه تا به کمال برسه، همیشه باید چیزهایی که ازش بی‌خبر بوده به‌ش نشون داده بشه. با این تعریف، کمال مرحله‌ایه که دیگه چیزی وجود نداره که انسان با فکر کردن به‌ش، احساسِ نیاز کنه. پس می‌شه نتیجه گرفت که کمال، جهل و ناآگاهی نسبت به چیزهاییه که وجود ندارند. خب انسانی که توی غار می‌خوابه هم، جهل داره نسبت به چیزهایی که وجود دارند، نسبت به تختِ گرم و نرمی که پُر شده از پَرِ قو! اما به هر حال جهل جهله! چه نسبت به چیزهایی که وجود دارند، چه نسبت به چیزهایی که وجود ندارند!
دوستان!
جمله‌ی معروفی هست که می‌گه: «اگه برات مهم نباشه کجایی، گم نشده‌ای»
جمله‌ی معروف دیگه‌ای هم هست که می‌گه: «خداوند بی‌نیاز است و هیچ‌کس در بی‌نیازی نمی‌تواند مانند او باشد»

محصولِ ۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرضیاتِ موهوم

یه نفر یه جا کامنت گذاشته که:

«باید از ایشون پرسید، چرا انقدر طول کشید که متوجه بشین قرآن کلام خدا نیست! اینو منی که فلسفه و جامعه شناسی نخوندم، با چیزهایی که در قرآن نوشته شده (کتک زدنِ زن، قتل و غارت و تجاوز به دیگران و..)، در سن ۱۳، ۱۴ سالگی برای من مثل روز روشن بود که این کتاب کلام خداوند نیست»

خب من الان نمی‌خوام در این مورد صحبت کنم که آیا قرآن کلامِ خدا هست یا نه. الان فقط مشکلِ من این نتیجه‌گیری‌ایه که این‌جا انجام شده:

چون در قرآن چیزهای خشن نوشته شده - پس در نتیجه: قرآن کلامِ خدا نیست!

یعنی که چه! آخه این چه جور استدلالیه! اصلن از کجا معلوم که خدا موجودِ خشنی نباشه؟ چرا از این‌که در قرآن چیزهای خشن نوشته شده نــباید نتیجه گرفت که خداوند موجودِ خشن و وحشتناکیه؟ این نتیجه‌گیری که این آقا یا خانم کرده خیلی خطرناکه واقعن. یعنی اومده فرض کرده که خدا یه موجودِ مهربونه (حالا بر چه اساسی همچین فرضی کرده معلوم نیست) بعدش از روی این فرض اومده نتیجه گرفته که پس قرآن کلامِ خدا نیست!

دوستان!
آیا وقت‌اش نرسیده خدا رُ همون‌جوری که هست بپذیریم و ان‌قدر در موردش خیال‌پردازی نکنیم؟
آیا وقت‌اش نرسیده در نتیجه‌گیری‌هایی که تا به حال بر اساسِ فرضیاتِ موهوم (در هر زمینه‌ای) انجام داده‌ایم تجدید نظر کنیم؟

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ایمان و همزمانی

چند روز پیش یه مستند از بی‌بی‌سی دیدم درباره‌ی آفریقا. یه دختره راه افتاده بود توی مدارس آفریقایی و به سوالات دانش‌آموزان درباره‌ی مسیحیت پاسخ می‌داد. یه جاش یه حرفِ جالبی زد دختره. گفت من انقدر به مسیح ایمان دارم که هیچ چیزی نمی‌تونه من رُ از این راهی که توش هستم برگردونه.
خب ما از این ور هم نگاه می‌کنیم می‌بینیم بعضی‌ها ان‌قدر به اسلام اعتقاد دارند که هیچ چیز نمی‌تونه کوچک‌ترین شک و تردیدی درباره‌ی درستیِ این دین در اون‌ها ایجاد کنه.
حالا سوال اینه که چه چیزی مهم‌تره؟
این‌که به چه چیزی ایمان داریم؟ یا این‌که اگر به یه چیزی ایمان داریم (مهم [نیست] چی؛ هرچی!) اون ایمان ان‌قدر قوی باشه که هیچ چیزی نتونه باعث بشه کوچک‌ترین شک و تردیدی در ما به‌وجود بیاد؟

توی کتاب «جهان هولوگرافیک» (ترجمه‌ی داریوش مهرجویی) صفحه‌ی ۹ نوشته که:
«اما چرا علم به‌خصوص در برابر پدیده‌های فراهنجاری این‌چنین مقاومت می‌کند؟ پرسش دشواری‌ست. دکتر برنی اس سیگل جراح معروف دانشگاه ییل در باره‌ی مقاومتی که در برابر عقاید غیرسنتیِ خود در بابِ سلامتی دیده بود می‌گوید که دلیلِ آن را باید در این یافت که مردمان اغلب به اعتقادات و باورهای خود معتاد شده‌اند. به همین خاطر است که وقتی می‌خواهید اعتقادات کسی را عوض کنید و به هم بریزید، رفتاری همچون رفتارِ معتادان از آن‌ها سر می‌زند»

یه مقاله‌ای هم [این‌جا] خوندم به نام «Confirmation Bias». این مقاله خیلی جالبه. توش درباره‌ی اتفاقاتی صحبت کرده که پشتِ سر هم رخ می‌دهند و باعث تعجب ما می‌شن. از همون‌هایی که من یک بار [این‌جا] و یک بار هم [این‌جا] در موردشون نوشته بودم. نوشته مثلن شما دارید با دوست‌تون حرف می‌زنید از یک فیلم قدیمی نام می‌برید. بعد مثلن همون شب می‌بینید که تلویزیون این فیلم رُ نشون می‌ده. فردای اون روز هم به صورت اتفاقی توی یه روزنامه اسم این فیلم رُ می‌بینید. این مقاله سعی کرده بگه وقتی می‌بینید چند تا اتفاق پشت سر هم می‌افتند دلیل‌اش این نیست که آفرینش قصد داره یه چیزی به شما بگه! بلکه دلیل‌اش پدیده‌ی confirmation bias هست (البته من با این حرف مخالف‌ام) این مقاله می‌گه که شما قبلن هم بارها اسم این فیلم رُ در جاهای مختلف دیده و شنیده‌اید ولی به اون توجه نکرده‌اید. چون به این فیلم فکر نمی‌کرده‌اید. اگر شما به خریدن یک ماشینِ خاص فکر کنید، ناگهان می‌بینید که عده‌ی زیادی از مردم در حال رانندگی در شهر با این ماشین هستند. اگر به یک رابطه‌ی عاشقانه پایان بدید، همه‌ی آهنگ‌هایی که از اون به بعد می‌شنوید عاشقانه و غمگین به نظر می‌رسند.


Confirmation bias is seeing the world through a filter, thinking selectively.

در ادامه‌ی مقاله جمله‌ای از یک کتاب آورده شده:
«یادتان باشد مردم دوست دارند چیزهایی به آن‌ها گفته شود که از قبل می‌دانسته‌اند. آن‌ها با این‌که چیزهای تازه‌ای بشنوند راحت نیستند. مطالبِ جدید چیزی نیست که آن‌ها انتظار شنیدن‌اش را داشته باشند. آن‌ها دوست دارند که مثلن بدانند یک سگ گاز می‌گیرد. چون سگ‌ها گاز می‌گیرند! ولی آن‌ها هیچ‌وقت دوست ندارند به آن‌ها گفته شود انسان سگ را گاز می‌گیرد چون قرار نیست چنین اتفاقی بیافتد! مردم در واقع دنبالِ‌ اخبار تازه نیستند. آن‌ها دوست دارند همیشه به آن‌ها گفته شود که چیزهایی که از قبل می‌دانسته‌اند درست است!»

what people think they want is news, but what they really crave is olds…Not news but olds, telling people that what they think they already know is true

در انتخابات سال ۲۰۰۸ آمریکا، شخصی به نام Valdis Krebs تمایل مردم به خرید کتاب را در سات amazon تحلیل کرد. او دریافت مردمی که از اوباما حمایت می‌کردند کتاب‌هایی را می‌خریدند که در حمایت از اوباما نوشته شده بود. و آن‌هایی که برضد اوباما بودند کتاب‌هایی را می‌خریدند که بر ضد اوباما نوشته شده بودند. در واقع مردم برای به‌دست آوردن اطلاعات کتاب نمی‌خریدند. بلکه برای تایید اطلاعاتی که داشتند کتاب می‌خریدند!

people weren’t buying books for the information, they were buying them for the confirmation
you want to be right about how you see the world, so you seek out information which confirms your beliefs and avoid contradictory evidence and opinions.

در سال ۱۹۷۹ مطالعه‌ی مشابهی در دانشگاه مینه‌سوتا انجام شد. از عده‌ای از دانشجوها خواسته شد به مدت یک هفته درباره‌ی شخصیتِ فردی به‌نام Jane تحقیق کنند. در طول این یک هفته Jane کارهایی می‌کرد که نشان از شخصیتِ برون‌گرای او داشت و گاهی هم کارهایی می‌کرد که نشان از شخصیت درون‌گرای او داشت. بعد از پایان تحقیق، دانشجوها به دو گروه تقسیم شدند. از یک گروه پرسیده شد که آیا شغلِ کتاب‌داری برای Jane مناسب است؟ از گروه دیگر پرسیده شد که آیا شغل معاملات املاک برای او مناسب است یا نه؟ در گروهِ اول دانشجویان به یاد آوردند که Jane یک آدم درونگراست و گفتند شغل کتاب‌داری برای او مناسب است. گروه دوم به یاد آوردند که Jane یک فرد برون‌گراست و گفتند کار به عنوانِ نماینده‌ی معاملاتِ املاک برای او مناسب است. سپس از هر گروه در باره‌ی شغلی که از گروه دیگر پرسیده شده بود سوال کردند و آن‌ها آن شغل را برای Jane نامناسب تشخیص دادند! (چون وقتی در پاسخ به پرسشِ اول به این فکر کرده بودند که Jane درونگراست دیگر نمی‌توانستند به این فکر کنند که او برونگرا هم است! و برعکس). این مطالعه نشان داد ما تنها چیزهایی را از خاطراتِ خود به یاد می‌آوریم که باورهای کنونیِ ما را تایید کنند و بقیه‌ی خاطرات را فراموش می‌کنیم.

در سال ۱۹۶۰ P.C Wason آزمایشی انجام داد. او به شاگردان‌اش سه عدد 2, 4, 6 را نشان داد و از آن‌ها خواست با مطرح کردن دنباله‌ی مشابهی از اعداد به قانونی که این دنباله از آن پیروی می‌کند دست یابند. معلم با گفتن «بله» یا «خیر» به دانش‌آموزان می‌گفت که آیا دنباله‌ی آن‌ها از قانون پیروی می‌کند یا نه. از این راه دانش‌آموزان باید به قانون پی می‌بردند. حدسِ اولیه‌ی دانش‌آموزان این بود که این‌ها باید سه عدد زوج پشت سر هم باشند. پس چنین دنباله‌هایی را مطرح می‌کردند:
10, 12, 14
22, 24, 26
و پاسخِ معلم به همه‌ی این دنباله‌ها «بله» بود! دانش‌آموزان هم که فکر می‌کردند به قانون دست یافته‌اند آن را بر روی کاغذ می‌نوشتند و به معلم‌شان تحویل می‌دادند: «سه عدد زوج پشت سر هم به صورت صعودی» اما قانون این نبود! قانون این بود: «سه عدد پشت سر هم به صورت صعودی»
حدس اولیه‌ی همه‌ی دانش‌اموزان این بود که سه عدد متوالی باید زوج باشند. پس آزمایشی ترتیب دادند تا این فرضیه‌شان را اثبات کند و اثبات هم کردند! هیچ‌کدام از آن‌ها آزمایشی برای رد فرضیه‌شان مطرح نساختند.

The exercise is intended to show how you tend to come up with a hypothesis and then work to prove it right instead of working to prove it wrong. Once satisfied, you stop searching.

بعضی از نظراتی که توسط مردم پای این مقاله نوشته شده‌اند هم جالب هستند. مثلن نفر اول نوشته:
«من فکر می‌کنم شما در این تحقیق فقط از منابعی استفاده کرده‌اید که نظر اولیه‌تون رُ تایید می‌کرده!»

یه نفر دیگه هم گفته «دیگه نمی‌دونم به چی باید ایمان داشته باشم»:

Since reading your blog, I have lost faith in any ounce of individuality I thought I might have. I don’t know what to believe anymore.

بر می‌گردیم به مطلبِ دیگه‌ای از کتاب «جهان هولوگرافیک» (ص ۱۰۲):

«یکی دیگر از کارهای بزرگ یونگ تعریف و تشریح مسئله‌ی همزمانی‌ست. همزمانی در حکم اتفاقاتی هستند آن‌قدر غیرعادی و در عین حال با معنا که مشکل بتوان آن‌ها را صِرفَن زاییده‌ی تصادف دانست. هر یک از ما شاید در طول زندگی‌مان گاه نوعی همزمانی را تجربه کرده باشیم. مثلِ آموختن واژه‌ای جدید برای اولین بار و بعد یکی دو ساعت بعد شنیدن آن از رادیو یا تلویزیون. یا وقتی که دارید درباره‌ی چیزی مبهم و غریب فکر می‌کنید و ناگهان می‌بینید که دیگران هم درست در همان وقت درباره‌ی همان صحبت می‌کنند.
یک بار یونگ در حال درمانِ زنی بود که رویکرد سخت عقلانی‌اش به زندگی درمان را مشکل می‌ساخت. پس از چند جلسه‌ی بی‌حاصل، زن از خوابی که مربوط به سوسکی طلایی می‌شد سخن گفت. یونگ می‌دانست که در اساطیر مصری سوسک طلایی مظهر باززایش است و از خود می‌پرسید که نکند ذهنِ ناآگاه این زن دارد به وجهی نمادین نشان می‌دهد که وی در شرف تجربه‌ی نوعی باززایش است. یونگ در صدد بود همین را به زن بگوید که صدایی روی پنجره‌ی اتاق‌اش شنید. نگاه کرد و دید که یک سوسک سبز-طلایی آن سوی شیشه‌ی پنجره‌ی اوست. (و فقط همین یک بار بود که سوسک طلایی پشت پنجره اتاق یونگ ظاهر شده بود) یونگ پنجره را باز کرد و گذاشت سوسک به داخل اتاق پرواز کند و در همان حال تعبیر خواب زن را هم شرح می‌داد. زن به قدری تکان خورده بود که از آن پس به تدریج از عقل‌گرایی افراطی خود دست کشید و بدین‌سان در درمان‌اش پیشرف حاصل شد.

یونگ در تمام دوران فعالیت روان‌درمانی‌اش به بسیاری از این حوادث معنادار برخورد کرده و پی برده بود که این رویدادها اغلب در کسانی که در حال دگرگونی شدید عاطفی هستند روی می‌دهند. یعنی در کسانی که درگیر تغییر دادن بنیادی اعتقادات‌شان هستند یا به روشن‌بینی ناگهانی و نوینی رسیده‌اند، یا مرگ و زایشی جدید را تجربه کرده‌اند. و نیز به این نکته پی برده بود که هرگاه این دریافت یا بینش تازه می‌خواست به سطح آگاهی بیمار فراز آید، رویدادهای همزمانی به اوج می‌رسیدند. غیر از یونگ روان‌شناسان دیگری نیز این را گزارش کرده‌اند.
یونگ به خاطر ماهیت تکان‌دهنده‌ی همزمانی‌‌ها، متقاعد شده بود که همزمانی‌هایی از این نوع تصادفی نبود، بلکه به واقع به فرایندهای روان‌شناختی افرادی که آن‌ها را تجربه می‌کنند مربوط می‌شود.
فیزیکدان دیگری که مسئله‌ی همزمانی را جدی می‌گیرد آقای اف. دیوید پیت است. او معتقد است که همزمانی‌ها در حکم خطاهایی هستند در بافتِ واقعیت. شکاف‌هایی موقتی که به ما اجازه می‌دهند نگاهی کوتاه به این نظم عظیم،‌ وسیع و به هم متصل که در پسِ تمام طبیعت نهفته است بیندازیم. از منظری دیگر، پیت تصور می‌کند که همزمانی‌ها فقدانِ شکاف میان جهانِ عینی و واقعیتِ درونیِ روان‌شناسانه‌ی ما را آشکار می‌کنند. از این‌رو، کمبود نسبی تجربه‌های همزمانی در زندگی ما نشان‌دهنده‌ی این است که نه تنها ما خود را از حوزه‌ی کلیِ آگاهی جدا ساخته‌ایم که نسبت به آن قوه‌ی لایتناهی و خیره‌کننده‌ی نظم‌های عمیق‌ترِ ذهن و واقعیت، خود را تا چه حد در خود بسته نگه داشته‌ایم»

محصولِ ۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ایمان نخواهم آورد این بار

نذاشتم! نذاشتم معجزه کنه!
این‌بار، مردم به دلیل محکم‌تری احتیاج داشتند

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حرام گوشت

همه‌ی ما خوب می‌دانیم که هر گردی گردو نیست
اما هر گردویی گرد است
همه‌ی ما خوب می‌دانیم که هر کسی سیبیل دارد بابا نیست
اما هرکه بابا باشد، سیبیل هم دارد
همه‌ی ما می‌دانیم که اگر p آنگاه q درست بود
نمی‌شود نتیجه گرفت که q آنگاه p هم درست است

حالا با هم نگاهی می‌اندازیم به یکی از آیات قرآن:

«[خداوند] تنها مردار و خون و گوشت‏خوك و آنچه را كه [هنگام سر بريدن] نام غير خدا بر آن برده شده بر شما حرام گردانيده است [ولى] كسى كه [براى حفظ جان خود به خوردن آنها] ناچار شود در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد بر او گناهى نيست زيرا خدا آمرزنده و مهربان است (بقره-۱۷۳)»

تنها خوردن گوشتی که نام غیرخدا بر آن برده شده باشد حرام است
اما چه کسی از این حرف نتیجه گرفته که خوردن گوشتی که بر آن نام خدا برده نشده باشد حرام است؟

آیا هنوز وقت آن نرسیده که دولت‌مردان ما گذراندن درس هندسه‌ی تحلیلی را در همه‌ی استان‌ها الزامی کنند؟

در زمان پیامبر حیوانات زیادی به‌نام و برای بت‌ها قربانی می‌شدند که خداوند خوردن آن‌ها را به‌صورت آشکار حرام کرده است

پس اگر در بعضی از روزهای خاص سال، حیوان بیچاره‌ای را به نام کسانی که حالا به‌شکل بت درآمده‌اند قربانی و غذای‌اش را بین مردم پخش کردند، یادتان باشد که خوردن گوشتی که نام غیرخدا بر آن برده شده، حرام است

محصولِ ۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فال ناآرام

نمیدونم چند سالش بود. یعنی نمیخواستم بدونم چند سالشه. یه لحظه چشم توو چشم شدیم، ولی منو ندید، همه ی حواسش به برگه های نم کشیده ی توو دستش بود. اما همون یه نگاه کافی بود واسه اینکه پرت بشم توو لحظه هایی که ته دلم رو خالی میکنن. بارون میومد و پیاده رو پر بود از رهگذرایی که رهگذر بودنشون بیداد میکرد، تنه ها میخوردم و طعنه ها، از ساکن ایستادنم و از سکوت کردنم. سنگین شده بودم، خودم رو کشیدم تا نزدیکیاش و با دست بهش اشاره کردم که نزدیک شه. با بهتی گفتم:
-مادر، تو یه روز میمیری؟
اوهوم، یه روزی.
-من تنها میشم.
خودتو اذیت نکن ...
-چند سال زنده میمونی؟
...
با صدای خشداری که صدای سنش نبود گفت: شما خوبین؟. دستاش رو روو به آسمون باز کرد، برگه ها تکون میخوردن و ضرب آهنگ قطره ها رو برگه های فال به وجودم ضربه میزد: یه فال از من بخرین. اگه خوب نیومد پولش رو نمیگیرم.
دست کردم توو جیبم تا خیلی بیشتر از پول یه فال رو بذارم توو دستاش. چرخید تا دستاش دور شه از دستام: اول فال، خوب نباشه پولشو نمیگیرم. چرخید و رو به من نشست. تاریک بود، همه چی بوی رفتن میداد، صدای خالی شدن، لباسهای خیس، کرکره های عجله، تن های گریزان، کاسبهای ناگزیر... فرار بود و پناهگاه. و من احساس میکردم این ماندن و ناامیدی از هر سرپناهی، این خیسی بی فرار، این تن دادن به بارشی که بند نخواهد آمد، من را به او که حالا منتظر بود تا بگویم فالم را بده، پیوند میزد: نمیخوای فالم رو بدی؟ ...
سرش رو خم کرد، دستاش رو بالا برد، سرش رو میچرخوند و لبهاش رو بی اینکه باز شه به برگه های تردید نزدیک میکرد.
پرنده در قفس سراسیمه بود، سر در آب میکرد و میچرخاند، انگار که آتشی به جانش باشد. صدای سرفه های خشک که میدانم میخواست تا آزارم ندهد، مهارشان میکرد، چشمهای نازنینش، صدای باران بر پنجره، خانه بوی بهشت گرفت، دنیا جهنم شد، مادر رفت.
پسرک پرنده ای شد سراسیمه که لب بر فالها میکشید، مکث کرد، نگاه به من دوخت و فالی بیرون کشید. آب بر پهنه ی صورتش روان، لبها خشک، فال را بی آنکه لب بگشاید از بیم اینکه فال بیفتد تا دستهایم بالا کشید.
آرام خواندم: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ... بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
نگاهش تلفیقی از انتظار بود و اطمینان: خوب اومده؟
پول رو از جیبم در آوردم: خوب اومده. سکوت شدم و در حال دور شدن.
-آقا
+ ...
-زندگی همیشه اینقدر سخته یا وقتی بچه ای؟
+ همیشه مث همینه ...
دور شدم ...


محصولِ ۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سرزمین شیاطین

این داستان خیلی غم‌انگیزه ولی من می‌خوام امروز براتون تعریف کنم که ایرانی‌ها چه‌جوری به بهشت راه پیدا می‌کنند. روز قیامت که از راه می‌رسه به حساب مردم یکی یکی رسیدگی می‌شه تا اینکه نوبت به مردم ایران می‌رسه. مردم ایران هم خوش‌حال از این‌که قرار نیست ازشون سوال و جوابی پرسیده بشه سرشون رُ می‌اندازند پایین و به‌سمت بهشت حرکت می‌کنند. اما خدا جلوی اون‌ها رُ می‌گیره و می‌گه کجا سرتون رُ انداخته‌اید پایین می‌رید؟

به دستور خدا آیاتی از سوره‌ی انعام با ترجمه‌ی فولادوند برای همه خونده می‌شه:

«و [ياد كن] روزى را كه همه آنان را محشور مى‏كنيم آنگاه به كسانى كه شرك آورده‏اند مى‏گوييم كجايند شريكان شما كه [آنها را شريك خدا] مى‏پنداشتيد (22) آنگاه عذرشان جز اين نيست كه مى‏گويند به خدا پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم (23) ببين چگونه به خود دروغ مى‏گويند و آنچه برمى‏بافتند از ايشان ياوه شد (24)»

خدا رو می‌کنه به مردم و می‌گه شما برای من شریک قایل شدید. حالا برید و از چیزهایی که غیر از من می‌پرستیدید بخواهید تا به دادتون برسند. اما مردم ایران با تعجب به‌خدا نگاه می کنند و می‌گن ما کی برای تو شریک گرفتیم؟! چرا دروغ می‌گی؟

بعد خدا می‌گه شما من برای شریک گرفته بودید. حالا برید از همون چیزهایی هم که شریک من کرده بودید کمک بخواهید.

مردم ایران هم می‌گن باشه پس یه دقیقه صبر کن تا ما بریم الان برمی‌گردیم. چند دقیقه بعد مردم با امام حسین (ع) برمی‌گردند. امام حسین به خدا می‌گه خدایا من اومدم که به‌داد این مردم برسم و شفاعت‌شون کنم. خدا می‌گه تو نمی‌تونی همچین کاری کنی چون اون‌ها تو رُ شریک من قرار داده بودند. امام حسین هم می‌گه خدایا اجازه بده شفاعت‌شون کنم. چون اون‌ها فقط من رُ می‌پرستیدند و با تو کاری نداشتند. اون‌ها هیچ‌وقت برای تو شریکی قایل نشدند.

از این لحظه به‌بعد دیگه هیچ صحبتی رد و بدل نمی‌شه. اما حسین منتظر می‌مونه تا خدا اجازه‌ی شفاعت بده. اما خدا دیگه حرف نمی‌زنه. مردم ایران هم همین‌طور که چشم تو چشم خدا نگاه می‌کنند خیلی آروم به‌سمت بهشت حرکت می‌کنند.

محصولِ ۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

میلاد منجی

به یاری خدا یک بار دیگه انتظارها به سر رسید و باز هم ما خودمون رُ در برابر میلاد منجی می‌بینیم. به امید روزی که امام زمان ظهور کنه و همه با هم و با کمک مردم شریف ایران حمله کنیم به بقیه کشورها و زمین رُ پاک کنیم از شر آدم‌های پلید و پست‌فطرت و حروم‌زاده و از خدا بی‌خبر و بی‌همه‌چیز و پرادعا و کثیفی که به‌هیچ صراطی مستقیم نیستند (روی عبارت پرادعا و کثیف خیلی تاکید دارم!)

محصولِ ۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سنگسار

تازگی‌ها خیلی زود عصبانی می‌شم. اما یه چیز خیلی جالبی که در مورد این عصبانی شدن‌ها وجود داره اینه که هر موقع عصبانی می‌شم خودم رُ از بالا می‌بینم، از بیرون همه چیز رُ می‌بینم، و دل‌ام برای خودم می‌سوزه که چه‌قدر خوار و پست به‌نظر می‌رسم از اون بالا

دیروز یک فیلم دیدم به‌نام «The Bridges of Madison County». یک فیلم عاشقانه. داستان‌اش درباره‌ی زن میان‌سالی بود که شوهر داشت و یک دختر شانزده ساله و یک پسر هفده ساله. این زن عاشق مردی می‌شه که یک روز به عنوان ره‌گذر از کنار خونه‌شون رد می‌شه.
من همیشه وقتی این‌جور فیلم‌ها رُ می‌بینم، چهار تا انگشت دست چپ‌ام رُ داخل موهام می‌کنم و با چشم‌های بسته به فکر فرو می‌رم. با خودم فکر می‌کنم عشق چیه که بیست سال بعد از ازدواج هم می‌تونه اتفاق بیافته؟ پس فرق عشق با سرماخوردگی چیه؟ اگر عشق با سرماخوردگی هیچ فرقی نداره (که نداره)، پس خیانت چه معنی پیدا می‌کنه؟ یعنی هر کس قرص سرماخوردگی می‌خوره خیانت کرده؟


دیگه چی؟ یک داستان که منبع نداره پس نیازی نیست در صدد رد کردن‌اش برآیید
روزی حضرت علی مردم را فراخواند تا زنی را سنگسار کنند. مردم با اشتیاق جمع شدند و هر کس سنگی برداشت. آن‌گاه حضرت علی فرمودند فقط کسانی می‌توانند سنگ بزنند که تا به حال گناه نکرده باشند. همه‌ی مردم سنگ‌ها را بر زمین انداختند و رفتند. حضرت علی و دو فرزندش هر کدام سنگ کوچکی برداشتند و به سوی آن زن پرتاب کردند. سپس او را رها ساختند.

+ یکی از چیزهایی که باعث می‌شود همیشه احترام بسیار زیادی برای حضرت علی قایل باشم این است که این شخص تنها کسی است که در هیچ‌کدام از سخنان‌اش شک و تردیدی ندیده‌ام (امیدوارم بفهمید منظورم چیست. خیلی‌ها هستند که درباره‌ی همه چیز با یقین حرف می‌زنند، اما یقین‌شان تو خالی‌ست). این خیلی برای‌ام عجیب است. حتی بزرگ‌ترین دانشمندان جهان هم هیچ‌گاه با قطعیت از چیزی سخن نمی‌گویند. اما برای علی، همه چیز فرق می‌کرد انگار. ببینید چه قطعیتی در این جمله‌ها وجود دارد: «آدم‌ها خوابند، وقتی مردند بیدار می‌شوند»، «به خدای کعبه که رستگار شدم»، «در تمام عمر هیچ‌گاه غبار تردید و تشویش بر خاطرم ننشست. اگر همه‌ی حجاب‌ها برطرف شوند بر یقین و طمانینه‌ی جانم اندکی هم افزوده نمی‌شود»

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پرسیدن شاگرد، استاد را

امروز که برای تدریس به یکی از مدارس اطراف شیراز رفته بودم، یکی از شاگردان از من پرسید آیا خوردن کنسرو حرام است؟ گفتم از نظر کی؟ گفت اسلام. گفتم فکر نمی‌کنم حرام باشد اگر حرام بود در قرآن گفته می‌شد یا فتوای حرام بودن‌اش برای مسلمانان صادر می‌شد. آن پسر از من این بار پرسش دیگری پرسید. او پرسید آیا مصرف مشروبات الکلی حرام است؟ گفتم اگر قرآن را خوانده باشی می‌دانی که بله حرام است. خداوند در قرآن فرموده‌اند که نوشیدن مشروبات الکلی فایده دارد اما چون ضررش بیش‌تر از فایده‌اش است نوشیدن آن حرام است. او آن‌گاه در مقام پرسش برآمد که چرا در نخستین روزهای اسلام مشروبات الکلی حرام نبودند و به‌تدریج حرام شدند؟ من به او این‌گونه پاسخ دادم که هر چیزی مراحلی دارد. اسلام هم در مراحل ابتدای‌اش شراب را حرام نکرده بود چون عده‌ی بی‌شماری از اعراب در آن زمان شراب‌خوار بودند و اگر می‌فهمیدند که اسلام با شراب مخالف است به سوی این دین نمی‌آمدند. آن‌گاه برای او بیش‌تر توضیح دادم که یکی از دلایل حرام بودن مشروبات الکلی، اثر مخربی است که بر روی کبد می‌گذارد که در نهایت باعث نابودی آن می‌شود. آن شاگرد اما این بار پرسید که آیا درباره‌ی اثر نابود کننده‌ی مواد افزودنی کنسروها چیزی می‌دانم؟ من هم که پزشکی نخوانده بودم پاسخ دادم خیر، نمی‌دانم. سپس این‌گونه برای‌ام توضیح داد که مصرف بیش از اندازه‌ی هرگونه کنسروی مانند شراب، در طول زمان باعث نابودی کبد می‌گردد. بعد از این حرف کمی به‌فکر فرو رفتم، آن‌گاه در مقام پاسخ‌گویی برآمدم و به او گفتم اگر بدین گونه باشد که می‌نمایی، مطمئن باش اگر در زمان پیامبر چیزی مانند کنسرو وجود داشت خداوند خوردن آن را حرام می‌نمود. آن‌گاه برای او چنین توضیح دادم که فرض کن مشروبات الکلی دو سه سال است که کشف شده است و در آن زمان این‌جور چیزها وجود نداشت و خداوند انسان را از نوشیدن آن منع نمی‌کرد. همین که ما امروز می‌دانیم مشروبات الکلی چه ضرری دارند برای‌مان کافی‌ست تا آن‌ها را حرام بدانیم؟ آن شاگرد سخن‌ام را که برآمده از دلیل و برهانی قوی بود پذیرفت و بسیار خوشحال بود که برای یکی دیگر از پرسش‌های‌اش پاسخ روشنی یافته است.

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آزمایش دعا

در کتابی که [این‌جا] گفته بودم چیزی درباره‌ی آزمایشی در مورد «دعا» و بررسی اثربخش بودن آن بر بیماران گفته شده که خلاصه‌ی آن را برای‌تان می‌گویم.

«در این آزمایش ۱۸۰۲ بیمار از شش بیمارستان که قلب‌شان به‌تازگی عمل شده بود شرکت داشتند. آن‌ها به سه گروه تقسیم شدند. گروه اول بیمارانی بودند که برای آن‌ها دعا می‌شد و خودشان از این موضوع بی‌خبر بودند. دسته‌ی دوم برای‌شان دعا نمی‌شد که باز هم بی‌خبر بودند. گروه سوم هم کسانی بودند که برای‌شان دعا می‌شد و خودشان هم می‌دانستند که برای‌شان دعا می‌شود.
دعا کنندگانی که از سه کلیسای مختلف و از سه ایالت انتخاب شده بودند فقط نام کوچک و حرف نخست نام خانوادگی کسانی را که قرار بود برای‌شان دعا کنند می‌دانستند.
نتایج این بررسی در آوریل سال ۲۰۰۶ منتشر گردید. بین گروه اول و دوم که برای‌شان دعا می‌شد و نمی‌شد تفاوتی دیده نشده بود. اما در کسانی که می‌دانستند برای‌شان دعا می‌شود (گروه سوم) تفاوت دیده شد. کسانی که در این گروه قرار داشتند به‌طرز محسوسی از عوارض بیش‌تری بعد از عمل جراحی رنج بردند. به‌نظر می‌رسد علت این امر فشار روانی بوده است که به آن‌ها وارد شده است. آن‌ها با خود فکر می‌کردند: «یعنی وضع ما آن‌قدر خراب است که چندین نفر می‌خواهند برای بهبودی‌مان دعا کنند؟!»

اما من با نتیجه‌ی این آزمایش مخالف هستم. به نظر من خدا هیچ نقش مستقیمی در برآورده شدن یا نشدن دعا ندارد. من حدس می‌زنم که خدا یا هر چیز دیگری که عامل به‌وجود آمدن کائنات بوده است، تنها قوانین را وضع کرده و در هیچ چیز دیگری دخالت نمی‌کند. دعا هم یکی از قوانین حاکم بر جهان پیرامون ماست. وقتی دعا می‌کنیم، افکاری که از ذهن‌مان خارج می‌شوند با هزاران عامل دیگر ترکیب می‌شوند که نتیجه‌اش ممکن است همان چیزی شود که به آن برآورده شدند دعا می‌گوییم. هر چه ارتباط فکری که از طریق دعا برقرار می‌شود بیش‌تر باشد اثربخشی آن هم بیش‌تر است. فرض کنید همه‌ی مردم ایران برای بهبودی فردی به‌نام «جعفر ق.» دعا کنند. واقعن دعا برای کسی که هیچ شناخت و ارتباطی با او وجود ندارد چه تاثیری می‌تواند داشته باشد؟ خدا همه‌ی بیماران را شفا دهاد. آمین

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پرسش شاگرد از استاد

امروز یکی از شاگردان‌ام از من سوالی پرسید که من پاسخ آن را نمی‌دانستم. اما به او گفتم کمی بردبار باش. من در میان خوانندگان وبلاگ‌ام دوستان بسیار دانایی دارم که حتمن پاسخ تو را می‌دانند. سوالی که شاگرد از استاد پرسید این بود:

پیامبر اسلام قبل از چهل سالگی دین داشت یا نه؟ اگر داشت چه دینی داشت؟ مسیحی بود یا نه؟ اگر نبود چرا نبود و اگر بود چرا به‌جای کلیسا به غار می‌رفت؟

اولین پاسخی که به ذهن‌ام رسید این بود که حضرت محمد (ص) دین مسیحیت را به‌علت تحریفی که در آن صورت گرفته بود منطبق با خواسته‌های عقلانی خود نمی‌دید و برای همین آن‌را نپذیرفته بود و به‌دنبال دین به‌تری می‌گشت. اما باز هم باید کتاب‌های بیش‌تری بخوانم، شاید جواب مناسب‌تری برای شاگرد بیابم.

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بابا جان

چیزهایی که الان می‌خوام بگم در جهت رد یا پذیرفتن چیزی نیست. فقط بیان کردن چیزهاییه که شاید بد نباشه مطرح بشن.

اول این‌که امروز یک نفر یه جایی در مورد قیامت صحبت کرد. گفت اگر کسی با دلایل کاملن واضح و روشن به من ثابت کنه که چیزی به‌نام قیامت وجود داره، کوچک‌ترین تغییری در روش زندگی من به‌وجود نمی‌آد. با خودم فکر کردم چنین شخصی که تمام خوب و بدها رُ با معیار عقل خودش برای خودش تعریف کرده و فقط بر اساس اون‌ها رفتار می‌کنه، اگر دین به‌ش عرضه بشه، چی‌کار باید بکنه؟ چیزی که مسلمه اینه که دین روش زندگی کردنه، و چیزهایی که دین می‌گه یا با عقل این آدم جور در می‌آد یا در نمی‌آد.

و اما یک نکته هم در مورد نماز بیان می‌نمایم خوب گوش نمایید. چند تا پرسش در مورد نماز مطرحه. نخست این‌که نماز هدفه یا وسیله؟ فکر نمی‌کنم هیچ آدم عاقلی به نماز به چشم یک هدف نگاه کنه (تعریف آدم عاقل: آدمی که به‌چشم یک هدف به نماز نگاه نکنه). پس نماز وسیله است. وسیله‌ی رسیدن به یک هدف. حالا باید دید این هدف چیه، و آیا راه‌های دیگه‌ای هم برای رسیدن به این هدف وجود داره یا نماز تنها راه رسیدن به این هدفه؟ ممکنه جواب این باشه که راه‌های دیگه‌ای هم وجود داره ولی نماز به‌ترین راهه. حالا باید پرسید که به‌ترین راه یعنی چی؟ کی باید تشخیص بده که به‌ترین راه از بین چند تا راه چیه؟ فرض کنید همه‌ی ما بر این باشیم که نماز وسیله‌ی نزدیک شدن به‌خداست. حالا فرض کنید یک نفر می‌گه که من دو تا راه رُ امتحان کردم، دیروز نماز خوندم، امروز هم رفتم یه چاله‌ی دو متری توی حیاط خونه‌مون کندم و احساس کردم که کندن چاله‌ی دو متری من رُ بیش‌تر به خدا نزدیک کرد تا نماز خوندن.
حالا چند تا سوال دیگه مطرح می‌شه. اول این‌که اگر خودمون احساس کنیم که کندن یک چاله‌ی دو متری ما رُ بیش‌تر به خدا نزدیک می‌کنه، یعنی کندن چاله‌ی دو متری به‌تر از نماز خوندنه؟
ممکنه یک نفر از دیدگاه دکتر و مریض به این قضیه نگاه کنه و بگه ممکنه تو فکر کنی که کندن چاله‌ی دو متری بیش‌تر به خدا نزدیک‌ات می‌کنه، ولی به دلایلی که من می‌دونم و تو نمی‌دونی و دلیلی هم نداره بدونی، نماز خوندن بیش‌تر از کندن چاله‌ی دومتری تو رُ به‌خدا نزدیک می‌کنه حتا اگر تو چنین احساسی نداشته باشی.
حالا این‌جا این پاسخ مطرح می‌شه که باشه قبول، من نمی‌فهمم، ولی پروانه‌ی پزشکی‌ات رُ هم به‌م نشون بده لطفن. و چند تا از مریض‌هایی که تا حالا خوب کردی
یه وقتی هم هست که شغل یه نفر اصلن چاه کنیه. این شخص چهل ساله که هم چاه‌های دومتری می‌کنه، هم نماز می‌خونه. و احساس‌اش هم اینه که در این چهل سال همیشه از کندن چاه‌های دو متری احساس به‌تری داشته. حالا اگر آقای پزشک باز به این شخص بگه نه، فکر می‌کنی، یعنی چی. هی چاه کن می‌گه بابا جان

یه نفر رُ می‌شناسم که می‌گه آدم اگر دین نداشته باشه، پس تکلیف زندگی بعد از مرگ چی می‌شه؟!

همین دیگه

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کتاب مقدس

همان‌طور که می‌دانید خداوند در قرآن فرموده است که خودش از متن قرآن نگهداری می‌کند و قرآن هیچ‌گاه دست‌خوش دگرگونی نخواهد شد.

دیروز [این] وبلاگ را می‌خواندم. در آن چیزهایی آمده بود که با خودم گفتم شاید بد نباشد شما هم بخوانید.

گویا در یکی از نسخه‌های کتاب‌های مسیحیان (WCF) هم چنین چیزی آمده است:


The Westminster Confession of Faith in 1.8 states, “The Old Testament in Hebrew (which was the native language of the people of God of old), and the New Testament in Greek (which, at the time of the writing of it, was most generally known to the nations), being immediately inspired by God, and, by His singular care and providence, kept pure in all ages, are therefore authentical.”

اما در یکی دیگر از این کتاب‌ها به‌نام CSBI گفته شده که خدا هیچ‌وقت چنین قولی به کسی نداده است. تنها متون نخستین کتاب از سوی خدا آمده است و در مورد بقیه‌ی چیزهایی که ممکن است بعدها به این کتاب افزوده شده باشد باید مراقب بود:

The Chicago Statement of Biblical Inerrancy in III.E. states, “Since God has nowhere promised an inerrant transmission of Scripture, it is necessary to affirm that only the autographic text of the original documents was inspired and to maintain the need of textual criticism as a means of detecting any slips that may have crept into the text in the course of its transmission.”

البته من که نمی‌دانم WCF و CSBI چه هستند اگر شما می‌دانید به من هم بگویید.

باری، جوانی که این مطلب را نوشته است خیلی دل‌خور است:

«از کودکی به همه‌ی مسیحیان آموخته می‌شود که کتاب مقدس در تمام دوران دست‌نخورده باقی مانده است. اما هنگامی که آن‌ها به دانشگاه می‌روند می‌بینند که کتاب مقدس آن‌چنان هم که به آن‌ها گفته شده بود دست‌نخورده باقی نمانده است. این‌جاست که عقایدشان دچار بحران می‌شود و از این‌هنگام به بعد است که به منتقدان دانشگاهی (که اکثرشان هم بی‌دین هستند) روی می‌آورند و تنها به حرف آن‌ها گوش می‌کنند، چون فکر می‌کنند تنها این افراد هستند که با آن‌ها با راست‌گویی سخن می‌گویند و دیگران از کودکی به آن‌ها دروغ گفته‌اند.»

محصولِ ۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

باید دید

بعضی کارها برای ما از پیش انجام شده‌اند. ما می‌دانیم که آسمان آبی‌مان کجا پایان می‌یابد. اما شاید هیچ‌گاه نتوانیم دریابیم که مرز کهکشان‌های پیرامون ما تا کجاست. ایمان با حرف و در طول سال‌ها به‌وجود نمی‌آید. ایمان در یک لحظه، و تنها از راه دیدن یا شنیدن به‌دست می‌آید.
باید دید
باید منتظر ماند

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.