تو فقط آماده باش
ممکنه براتون سوال شده باشه که روسیه چرا به اوکراین حمله کرد. دلیلش اینه که آمار سازمان ملل درست و حسابی نیست. نمیدونن چی مالِ کیه. الان چند ساله که میخوان بدونن بزرگترین تولید کنندهی جو توی دنیا کیه. ولی نمیتونن. برای همین ایدهای مطرح شد. مدیران سازمان ملل تصمیم گرفتند به کشورهایی که حدس میزنند بزرگترین تولیدکنندهی جو در دنیا هستند حمله کنند، هر موقع صادرات جو کاهش یافت کشوری که بزرگترین تولیدکنندهی جو در دنیاست پیدا میشه. اولین کشوری که بهش مشکوک بودند روسیه بود. به روسیه گفتند ما میخواهیم بهت حمله کنیم آماده باش. روسیه! آماده باش که ما میخواهیم بهت حمله کنیم. روسیه گفت چرا مگه من چی کار کردم؟ سازمان ملل گفت حالا وقتی حمله کردیم میفهمی چی کار کردی. تو فعلن فقط آماده باش. روسیه هم به سازمان ملل گفت اگر منظورتون از حمله اینه که بفهمید بزرگترین تولید کنندهی گندم توی دنیا کیه، اوکراین بزرگترین تولید کنندهی گندم توی دنیاست، حمله کنید به اوکراین. سازمان مللیها گفتند نه اتفاقن، میخواهیم بدونیم بزرگترین تولید کنندهی جو کیه. روسیه گفت اتفاقن بزرگترین حمله کنندهی جو هم اوکراینه. عه ببخشید، منظورم این بود که بزرگترین تولید کنندهی جو هم اوکراینه. حمله کنید به اوکراین، اگر صادرات جو نیافتاد بعدش حمله کنید به من. سازمان ملل گفت ما رومون نمیشه به اوکراین حمله کنیم اگر راست میگی خودت حمله کن. روسیه هم گفت باشه من همین فردا حمله میکنم فکر کردید میترسم؟ خلاصه، سرتون رو درد نیارم، این شد که روسیه به اوکراین حمله کرد و در فاصلهی چند روز میزان صادرات گندم در دنیا به طرز چشمگیری افت کرد. سازمان ملل به روسیه گفت مگه تو نگفتی اوکراین بزرگترین تولید کنندهی جوعه، پس چی شد؟ روسیه گفت من چون ترسیده بودم گفتم به اوکراین حمله کنید، وگرنه واقعا بینی و بینالله نمیدونم بزرگترین صادرکنندهی جو در دنیا کیه. اگر میخواهید به من هم حمله کنید ولی خواهید دید که صادرات جو نخواهد افتاد! خود دانید! حالا سازمان ملل مونده و اوکراین. یک کشور ویران و صادرات گندمی که افتاده.
یه بار سالِ اول دبیرستان من به یه نفر یه طنز (هجو) فاخر انداختم. حالا حدس بزنید چی. ساعت یه رُب به سه تعطیل شده بودیم. دیگه کم کم داشتیم میرفتیم بیرون از مدرسه. من بودم و دو سه نفر دیگه از دوستام. رسیدیم دمِ در، دیدیم یکی از بچهها دمِ در منتظره. فامیلیاش مشهدی سلیمان بود. بهش میگفتیم مشهدی (مَشَدی). توی دبیرستان با اینکه خیلی با هم صمیمی بودیم اما عادت نداشتیم هم رُ با اسم کوچیک صدا کنیم. خلاصه. من دیدم این منتظره، بهش گفتم چیه مَشَدی؟ منتظر ننتی؟ (منظورم این بود که بچه ننه هستی که خودت نمیری خونه) اون هم اومد حاضر جوابی کرد، گفت نه! منتظر ننتم! من هم کم نیاوردم. بهش گفتم اما ما منتظر ننهات نمیمونیم. خودمون داریم میریم سراغاش :))
محسن (پسرم) امسال باید کنکور بده. دیدم یک کم بیحوصله شده، گفتم ببرماش پارک یه قدمی بزنه دلاش باز شه. همینجور که داشتیم راه میرفتیم یه دفعه دیدم دستم تو دست محسنه، اما خودم روی شاخهی درخت هستم. قضیه از این قرار بود که پام رفته بود روی یکی از این مینهایی که از زمان جنگ باقی مونده بود و من هم پرت شده بودم هوا. ولی چون محسن دستام رُ خیلی محکم گرفته بود دستم قطع شد. پارک خیلی خلوت بود و تقریبن کسی نبود بیاد کمک کنه. اما شانسمون خونده بود چون همون موقع یه کامیون داشت از کنار پارک رد میشد پر از کارگر. دیگه اونا هم که دیدن ما به کمک احتیاج داریم بنده خداها همه پیاده شدن اومدن کمک. البته رانندهی کامیون یک کم دیرتر اومد چون جای پارک نبود داشت دنبال یه جایی میگشت کامیوناش رُ پارک کنه. آخر سر من از بالای درخت داد زدم آقا همون وسط خیابون پارک کن از اینجا ماشین زیاد رد نمیشه. خلاصه دیگه اومدن کمک کردن و من رُ آوردن پایین.
داستان زیر در گذشتههای خیلی دور و در زمان یکی از پادشاهان هخامنشی اتفاق افتاده:
به درخواست يكي از آشنايان، در حال انجام تحقيقي هستم در مورد چرايي و چگونگي نقش امام در پيروزي انقلاب اسلامي ايران. البته بايد اعتراف كنم كه خواست اين شخص تنها يك بهانه بود و مدتها بود به دنبال فرصتي بودم تا خودم هم بيشتر آشنا شوم با پيشينهي تاريخي كشور ايران. به همين دليل است كه اينروزها به شدت دنبال نوار سخنرانيهاي امام هستم. تابهحال نزديك به ده دوازده نوار با كيفيت مناسب گير آوردهام. هر روز موقع شام كه ميشود به حالت چهارزانو مينشينم جلوي ضبط و حدود يك ساعت به يكي از سخنرانيها گوش ميدهم. معمولا همينطور كه گوش ميدهم، يك ساندويچ كالباس هم با گوجه و خيارشور فراوان ميل ميكنم. يك روزنامه هم جلوي خودم پهن ميكنم و خيارشورهايي كه روي آن ميافتند را بعد از فوت كردن دوباره از بالا و با انگشت شست فرو ميكنم داخل ساندويچ. گاهي اوقات آنقدر غرق خواندن روزنامه ميشوم كه يادم ميرود دارم به نوار گوش ميدهم. چيزي كه بيشتر از همه نگرانم ميكند اين است كه هنوز بعد از سه هفته تحقيق به هيچ نتيجهي مشخصي نرسيدهام و هيچ جواب قانع كنندهاي هم جز معذرتخواهي براي دوستم ندارم.
