the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب خنده دار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خنده دار. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۴۰۱ فروردین ۲, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تو فقط آماده باش

ممکنه براتون سوال شده باشه که روسیه چرا به اوکراین حمله کرد. دلیلش اینه که آمار سازمان ملل درست و حسابی نیست. نمی‌دونن چی مالِ کیه. الان چند ساله که می‌خوان بدونن بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی جو توی دنیا کیه. ولی نمی‌تونن. برای همین ایده‌ای مطرح شد. مدیران سازمان ملل تصمیم گرفتند به کشورهایی که حدس می‌زنند بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی جو در دنیا هستند حمله کنند، هر موقع صادرات جو کاهش یافت کشوری که بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی جو در دنیاست پیدا می‌شه. اولین کشوری که بهش مشکوک بودند روسیه بود. به روسیه گفتند ما می‌خواهیم بهت حمله کنیم آماده باش. روسیه! آماده باش که ما می‌خواهیم بهت حمله کنیم. روسیه گفت چرا مگه من چی کار کردم؟ سازمان ملل گفت حالا وقتی حمله کردیم می‌فهمی چی کار کردی. تو فعلن فقط آماده باش. روسیه هم به سازمان ملل گفت اگر منظورتون از حمله اینه که بفهمید بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی گندم توی دنیا کیه، اوکراین بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی گندم توی دنیاست، حمله کنید به اوکراین. سازمان مللی‌ها گفتند نه اتفاقن، می‌خواهیم بدونیم بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی جو کیه. روسیه گفت اتفاقن بزرگ‌ترین حمله کننده‌ی جو هم اوکراینه. عه ببخشید، منظورم این بود که بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی جو هم اوکراینه. حمله کنید به اوکراین، اگر صادرات جو نیافتاد بعدش حمله کنید به من. سازمان ملل گفت ما رومون نمی‌شه به اوکراین حمله کنیم اگر راست می‌گی خودت حمله کن. روسیه هم گفت باشه من همین فردا حمله می‌کنم فکر کردید می‌ترسم؟ خلاصه، سرتون رو درد نیارم، این شد که روسیه به اوکراین حمله کرد و در فاصله‌ی چند روز میزان صادرات گندم در دنیا به طرز چشم‌گیری افت کرد. سازمان ملل به روسیه گفت مگه تو نگفتی اوکراین بزرگ‌ترین تولید کننده‌ی جوعه، پس چی شد؟ روسیه گفت من چون ترسیده بودم گفتم به اوکراین حمله کنید، وگرنه واقعا بینی و بین‌الله نمی‌دونم بزرگ‌ترین صادرکننده‌ی جو در دنیا کیه. اگر می‌خواهید به من هم حمله کنید ولی خواهید دید که صادرات جو نخواهد افتاد! خود دانید! حالا سازمان ملل مونده و اوکراین. یک کشور ویران و صادرات گندمی که افتاده.

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کودک آزار هستم، یک مسافر

ممنوعیتِ کودک آزاری در اماکن عمومی
آیت‌الله کودک آزار ِ تهرانی
رییس پلیس ِ تهران: با هرگونه کودک آزاری به شدت برخورد می‌شود
طرح ضربتیِ جمع آوریِ کودک آزاران از سطح شهر طی روزهای آینده. مردم همکاری کنند
تعدادِ کودک آزاران در کشور طی یک سال گذشته دو برابر شده است
ممنوعیتِ عرضه‌ی قلیان به کودک آزاران در چای‌خانه‌ها
وزیر بهداشت: کودک آزاری یک بیماری‌ست
اجرای طرح ِ آزمایشی ِ ساماندهی ِ کودک آزاران از امروز در سراسر کشور
دستگیریِ دو کودک آزار هنگام خروج ِ غیرقانونی از مرز
کودک آزارانِ کشور شناس‌نامه‌دار می‌شوند
تسهیلاتِ ویژه‌ی دولت برای کودک‌آزارانی که بخواهند از تهران خارج شوند
طرح بازنشستگیِ پیش از موعد بیش از سی هزار کودک آزار
وزیر بهداشت: کودک آزاری در صورت تشخیص زودهنگام قابل درمان است
آیت الله مکارم ِ کودک آزاری
اعطای تسهیلاتِ ویژه به متقاضیانِ وام ۳۰ میلیون تومانیِ کودک آزاری
مخالفتِ دادگاهِ انقلابِ اسلامی با لغوِ ممنوعیتِ سفرِ کودک آزارانِ ایرانی به عربستانِ سعودی
روش‌های تشخیص زودهنگام ِ کودک آزاری (دانلود pdf)
مجله‌ی راهِ تندرستی: کودک آزاری چیست
سنگ صبور: باسلام. کودک آزاری هستم بیست و هفت ساله. بارها شده است که با دخالت‌های بی‌موردِ مادرم...
حالِ یکی از کودک آزاران وخیم اعلام شده است

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فاخر

یه بار سالِ اول دبیرستان من به یه نفر یه طنز (هجو) فاخر انداختم. حالا حدس بزنید چی. ساعت یه رُب به سه تعطیل شده بودیم. دیگه کم کم داشتیم می‌رفتیم بیرون از مدرسه. من بودم و دو سه نفر دیگه از دوستام. رسیدیم دمِ در، دیدیم یکی از بچه‌ها دمِ در منتظره. فامیلی‌اش مشهدی سلیمان بود. به‌ش می‌گفتیم مشهدی (مَشَدی). توی دبیرستان با این‌که خیلی با هم صمیمی بودیم اما عادت نداشتیم هم رُ با اسم کوچیک صدا کنیم. خلاصه. من دیدم این منتظره، به‌ش گفتم چیه مَشَدی؟ منتظر ننتی؟ (منظورم این بود که بچه ننه هستی که خودت نمی‌ری خونه) اون هم اومد حاضر جوابی کرد، گفت نه! منتظر ننتم! من هم کم نیاوردم. به‌ش گفتم اما ما منتظر ننه‌ات نمی‌مونیم. خودمون داریم می‌ریم سراغ‌اش :))
دیگه اون روز ان‌قدر خندیدیم که نگو. تا چهار راه ولی‌عصر همین‌جور می‌خندیدیم توی پیاده‌رو

این طنز خیلی مبتذل بود؛ می‌دونم. اما خیلی هم فاخر بود. ممکنه بپرسید من از کجا فهمیدم که فاخر بود. از این‌جا فهمیدم که همون‌جا یه خانمی با پسرش نشسته بود روی یه نیمکت زیرِ درخت (اون خانومه هم اومده بود دنبال بچه‌اش در واقع). این رُ که گفتم دیدم اون خانومه و پسرش هم دارند می‌خندند. اون موقع بود که فهمیدم به‌به، عجب طنز خانوادگی و فاخری!

محصولِ ۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مسافرکش

چند ماهه توی مسیر میدون صنعت-شهرک مخابرات مسافرکشی می‌کنم. توی این چندوقت مسافرهای عجیب غریبی سوار کرده‌ام. مثلن چند روز پیش داشتم می‌رفتم، یه زنه عقب سوار بود. یه جوری بود. موبایلش زنگ زد. گفت: سلامن علیکم و رحمت‌الله. بعد از این‌که صحبت‌اش تموم شد به من گفت آروم‌تر برو. با تعجب به‌ش گفتم: من که با چهل دارم می‌رم! خیلی آرومه! گفت ا؟ پس همین خوبه. مواظب باش تندتر نری. خیلی آروم برو. ریلکس. عین آب‌هویج! خیلی چرند می‌گفت. آخر خط که رسیدیم گفتم رسیدیم آب هویج. آخرشه.
یا مثلن یه دفعه پشت ماشین دو تا دختر سوار شده بودند با یک آقای سن و سال دار و مذهبی. دخترها هی خودشون رُ می‌چسبوندند به مرده و نازش می‌کردند. تو سر و کله‌ی هم می‌زدند. می‌خندیدند. بیچاره پیرمرده هم معذب بود مثل چی. نمی‌دونم دخترها مست بودند. چه‌شون بود.
یا یه بار داشتم می‌رفتم شهرک. یه آدم متشخص و جاافتاده‌ای هم سوار ماشین بود. یه دفعه دیدم پرید دو دستی من رُ گرفت با گریه و زاری و خواهش و التماس که آقا تو رُ خدا از من دویست تومن بگیر (کرایه ۳۵۰ بود). گفتم خیلی خب بابا دست‌ام رُ ول کن تو سیصد بده! باز گریه و زاری که نه من کارگرم پول ندارم. محتاج‌ام. گفتم خیلی خب دویست بده. یه هزاری به‌م داد تازه. بقیه‌ش رُ به‌ش پس دادم. یه آدمایی پیدا می‌شن.
البته من هم بعضی وقت‌ها مسافرها رُ اذیت می‌کنم. مثلن یه چهارراهی هست که بیش‌تر وقت‌ها از چراغ قرمزش رد می‌شم. مسافرها گاهی اعتراض می‌کنند که آقا نگران جون خودت نیستی نگران جون ما باش! من هم که همین‌جوری توکل بر خدا از چهارراه عبور نمی‌کنم! قشنگ حواس‌ام هست می‌دونم کی ماشین می‌آد کی نمی‌آد. همیشه هم بعد از رد شدن از چراغ می‌گم آخ‌آخ قرمز بود؟ حالا اگر پلیس من رُ ببینه چی جواب‌اش رُ بدم؟ تو عمرم از چراغ قرمز رد نشده بودم. بیچاره شدم! مسافرها هم دلداری می‌دن. می‌گن آروم باش بابا حالا که چیزی نشده.

محصولِ ۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گوشه‌ی دیوار

محسن (پسرم) امسال باید کنکور بده. دیدم یک کم بی‌حوصله شده، گفتم ببرم‌اش پارک یه قدمی بزنه دل‌اش باز شه. همین‌جور که داشتیم راه می‌رفتیم یه دفعه دیدم دستم تو دست محسنه، اما خودم روی شاخه‌ی درخت هستم. قضیه از این قرار بود که پام رفته بود روی یکی از این مین‌هایی که از زمان جنگ باقی مونده بود و من هم پرت شده بودم هوا. ولی چون محسن دست‌ام رُ خیلی محکم گرفته بود دستم قطع شد. پارک خیلی خلوت بود و تقریبن کسی نبود بیاد کمک کنه. اما شانس‌مون خونده بود چون همون موقع یه کامیون داشت از کنار پارک رد می‌شد پر از کارگر. دیگه اونا هم که دیدن ما به کمک احتیاج داریم بنده خداها همه پیاده شدن اومدن کمک. البته راننده‌ی کامیون یک کم دیرتر اومد چون جای پارک نبود داشت دنبال یه جایی می‌گشت کامیون‌اش رُ پارک کنه. آخر سر من از بالای درخت داد زدم آقا همون وسط خیابون پارک کن از این‌جا ماشین زیاد رد نمی‌شه. خلاصه دیگه اومدن کمک کردن و من رُ آوردن پایین.
شب که داشتیم شام می‌خوریدم مادرم می‌گفت پسرم اگر می‌تونی برو فردا ببین می‌تونی خودت رُ به‌عنوان جانباز ثبت کنی یا نه. منم خندیدم گفتم آخه مادر من الکی که نیست! آدم باید توی جنگ جانباز شده باشه. محسن هم گفت اگر بتونی جانبازی بگیری منم قول می‌دم دانشگاه شریف قبول شم. به‌ش گفتم تو با این طرز درس خوندن‌ات دانشگاه شابدل عزیم هم قبول شی شانس آوردی. دیگه این بچه از این حرف ان‌قدر ناراحت شد که شام‌اش رُ برداشت و رفت تو اتاق خودش. البته اتاق خودش که نیست اتاق من و مادربزرگ و مادر و خودشه در واقع ولی ما برای اینکه راحت‌تر بتونه درس بخونه به‌اش می‌گیم این اتاق خودته. قشنگ کتاباش رُ چیده یه گوشه کنار دیوار، خیلی مرتب. رخت‌خواب‌ها هم یه گوشه‌ی دیوار هستن. میز مطالعه هم وسط اتاقه. تخت مامان بزرگ‌اش هم زیر پنجره گذاشتیم چون وصیت کرده زیر نور بمیره.

محصولِ ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دست‌بوسی

داستان زیر در گذشته‌های خیلی دور و در زمان یکی از پادشاهان هخامنشی اتفاق افتاده:

برم دست‌اش رُ ببوسم؟
برو، فقط حواس‌ات باشه قبل از این‌که سلام بدی دست‌اش رُ [نبوسی]
باشه، حواس‌ام هست
آقا اجازه بدید دست‌تون رُ ببوسم
بگیرید مردک رُ! بگیرید مردک حروم‌زاده رُ
ول‌اش کنید، فقط می‌خواد دست‌ام رُ ببوسه، بیا ببوس
سلام آقا، به‌به، دست‌تون خیلی بوی خوبی می‌ده
اگه می‌شه یه دست هم روی سرم بکشید، خیلی ممنون
ازم چی می‌خوای؟
آقا من و دوست‌ام از دهات اطراف هخامنش اومدیم که فقط دست شما رُ ببوسیم و برگردیم، اگه اجازه بدید دوست‌ام هم بیاد دست‌تون رُ ببوسه
پاشو برو! اجازه داد تو هم بری دست‌اش رُ ببوسی
راست می‌گن قبل از این‌که سلام بدیم نباید دست‌اش رُ ببوسیم؟
نه بابا، مگه ندیدی من چی‌کار کردم؟ اول دست‌اش رُ بوسیدم بعد سلام دادم، نترس، برو، زیاد فرقی نداره
باشه
بگیرید مردک رُ! بگیرید مردک حروم‌زاده رُ
ول‌اش کنید، فقط می‌خواد دست‌ام رُ ببوسه، بیا ببوس
به‌به، دست‌تون خیلی بوی خوبی می‌ده
اگه می‌شه یه دست هم روی سر من بکشید، خیلی ممنون...
سلام آقا

محصولِ ۱۳۸۶ شهریور ۱۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بچه

راست‌اش ما هفت ساله که ازدواج کرده‌ایم ولی هنوز به دلیل مشکلات مالی بچه‌دار نشده‌ایم. دیروز بعد از ظهر آته‌نا اومد پیش‌ام و گفت بچه، دیگه باید بچه‌دار شیم! این رو که گفت اختیار خودم رو از دست دادم، کمر بندم رو باز کردم و یه دونه خوابوندم زیر گوش‌اش. بعد گوش‌اش رو گرفت و بغض کرد. من هم همین‌جور با ناراحتی نگاه‌اش می‌کردم که یه دفعه دیدم ای داد بی‌داد، از دماغ‌اش داره خون می‌آد. حالا مگه خون‌اش بند می‌اومد؟ دیگه به هزار بدبختی دماغ‌اش رو با دو تا انگشت‌ام یه ساعت همین‌جوری نگه داشتم تا خون‌اش بند اومد. همه‌ش می‌گفت محمود خان دماغ‌ام رو ول کن نمی‌تونم نفس بکش‌ام. من هم می‌گفتم خب پدرسگ با دهن‌ات نفس بکش نمی‌میری که. این یک ساعت خیلی سخت گذشت چون مهمون هم داشتیم و همه‌شون نشسته بودند ما رو تماشا می‌کردند. دایی‌ام هم که ول کن نبود. همین‌طور که دماغ آته‌نا رو گرفته بودم می‌گفت خب بچه‌دار بشید مگه چی می‌شه. بعد پسر خواهرم که هفت سال‌اش بیش‌تر نیست گفت شاید نمی‌دونن چه جوری باید بچه‌دار شن! این رو که گفت همه زدند زیر خنده. ولی مامان‌اش که شعورش یه نمه از بقیه بیش‌تر بود کمی سرخ و سفید شد و گفت تو رو خدا ببخشید خان داداش، بچه‌ان دیگه. من هم گفتم والا ما هم بچه بودیم آبجی، رومون نمی‌شد تو چشای آقاجون نیگا کنیم، چه برسه به اینکه بخواهیم بلبل‌زبونی هم بکنیم، با بچه‌ان بچه‌ان که کار درست نمی‌شه...! جلوی بچه‌ت رو بگیر آبجی! خلاصه، مسعود که دید قضیه داره بیخ پیدا می‌کنه گفت صلوات بفرستید و تموم‌اش کنید والا خوبی‌ات نداره، بلا خوبی‌ات نداره. بعد همه شروع کردن به صلوات فرستادن. هنوز صلوات چهارم تموم نشده بود که رو کردم به آته‌نا و گفتم ببین مسعود چه‌جوری داره می‌خنده...، حالا تحویل بگیر، اینم از بچه که می‌خواستی!

محصولِ ۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بایزید بسطامی

- شیخ خانه است؟
- که را می‌طلبی؟
- بایزید را!
- در خانه جز خدای نیست.
- شما بایزید نیستی؟
- بیچاره بایزید! سی سال است تا من بایزید را می‌طلبم و نام و نشان او نمی‌یابم.
- بیا دم در بابا نامه داری
- اومدم

[صدای کشیده شدن دم‌پایی روی زمین شنیده می‌شود، در باز می‌شود]

- سلام، بایزید خودتی؟
- بله، سلام
- پس چرا عین آدم جواب نمی‌دی من رو یک ساعته این‌جا معطل کردی؟ بیا بابا، این جا رو امضا کن که خیلی کار دارم.

[بایزید نامه‌اش را می‌گیرد و شروع به امضای دفتر می‌کند]

- دفعه‌ی بعد از این مسخره بازی‌ها در بیاری منتظرت وای نمی‌ایستم‌ها! روزی هزار تا نامه باید برسونم؛ اگه بخوام هر روز دو ساعت هم معطل امثال شماها بشم که نمیشه؛ امضا کردی بابا؟ خدا خیرت بده برو به کارت برس بذار ما هم به کارمون برسیم، برو بابا جان

[در بسته می‌شود، صدای کشیده شدن دم‌پایی روی زمین شنیده می‌شود]

محصولِ ۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نوار سخنراني

به درخواست يكي از آشنايان، در حال انجام تحقيقي هستم در مورد چرايي و چگونگي نقش امام در پيروزي انقلاب اسلامي ايران. البته بايد اعتراف كنم كه خواست اين شخص تنها يك بهانه بود و مدت‌ها بود به دنبال فرصتي بودم تا خودم هم بيشتر آشنا شوم با پيشينه‌ي تاريخي كشور ايران. به همين دليل است كه اين‌روزها به شدت دنبال نوار سخنراني‌هاي امام هستم. تابه‌حال نزديك به ده دوازده نوار با كيفيت مناسب گير آورده‌ام. هر روز موقع شام كه مي‌شود به حالت چهارزانو مي‌نشينم جلوي ضبط و حدود يك ساعت به يكي از سخنراني‌ها گوش مي‌دهم. معمولا همين‌طور كه گوش مي‌دهم، يك ساندويچ كالباس هم با گوجه و خيارشور فراوان ميل مي‌كنم. يك روزنامه هم جلوي خودم پهن مي‌كنم و خيارشورهايي كه روي آن مي‌افتند را بعد از فوت كردن دوباره از بالا و با انگشت شست فرو مي‌كنم داخل ساندويچ. گاهي اوقات آن‌قدر غرق خواندن روزنامه مي‌شوم كه يادم مي‌رود دارم به نوار گوش مي‌دهم. چيزي كه بيشتر از همه نگرانم مي‌كند اين است كه هنوز بعد از سه هفته تحقيق به هيچ نتيجه‌ي مشخصي نرسيده‌ام و هيچ جواب قانع كننده‌اي هم جز معذرت‌خواهي براي دوستم ندارم.

محصولِ ۱۳۸۵ خرداد ۱۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ارتحال ملكوتي

امروز به مناسبت سالروز ارتحال ملكوتي امام در خانه‌ي ما مراسمي برپا بود. تمام پيرمردها و پيرزن‌هاي محل جمع بودند و در خصوص ويژگي‌هاي اخلاقي امام، هر يك خاطره‌اي بيان مي‌كردند. بر سردر خانه‌مان به سفارش مادرم پارچه‌ي سياهي نصب كرده بوديم كه رويش نوشته بود "دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد". هم او نذر كرده كه هر سال در اين روز آش رشته‌اي دهد و گاهي هم سبزي پلويي با ماهي و البته هميشه همراه با حلوا كه بدون آن معنا ندارد. جوان‌ترها هم بر سر زمين نرفته بودند تا بيشتر آشنا شوند با انديشه‌ها و خصوصيات امام‌شان از زبان پيرهاي اكنون و جوان‌ترهاي آن زمان كه خوب به خاطر داشتند همه چيز را. مادر با اينكه مي‌دانست تا به ‌حال نخوانده‌ام اصرار مي‌داشت ذكر مصيبتي برايش بخوانم تا بگريد و ‌خواندم و اتفاقا ‌گريست. حاج مرتضي هم كه آمده بود و ذكر خاطره‌اي مي‌كرد از شب قبل كه گاو كربلايي حسن حمله كرده بود به گوسفندانش و دريده بود نيمي از آنان را و حالا به چه كنم افتاده كه توان پرداخت خسارت هيچكدام از زبان بسته‌ها را ندارد و بس ناراحت از اينكه شايد مجبور شود نيمي از محصول امسالش را به غرامت بپردازد.
مجلس كه خاتمه مي‌يابد پارچه نبشه را با ذكر يك صلوات پايين مي‌آوريم تا سال بعد و مجلسي ديگر.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.