خواب
امروز یک خوابِ نسبتن واقعی دیدم. یعنی همهی حواسام توش کار میکرد. ولی فقط یه کم ازش یادم مونده. انگار یه مشکلی برام پیش اومده بود. یه مردی روبهروم ایستاده بود و میخواست کمکام کنه. بهم گفت چشمهات رُ ببند. چشمهام رُ بستم. فکر کردم روح از بدنام داره خارج میشه. بعد احساسی شبیه سقوطِ آزاد بهم دست داد. با شتابِ زیاد شروع به حرکت کردم. یک بار تلاش کردم چشمهام رُ باز کنم ببینم چه اتفاقی داره میافته. آسمون رُ دیدم و خورشید رُ که غروب میکرد. چشمهام رُ به حالت نیمه باز در آوردم. صدای باد و صدای لرزشِ لباسام در هوا به وضوح شنیده میشد. ترسیده بودم. چشمهام رُ که دوباره باز کردم همون مَرده روبهروم ایستاده بود. سریع چیزی جلوی چشمهام گرفت. گفت: نگاه نکن، نترس، تموم شد.
شبکهی من و تو یه مستند داشت پخش میکرد دربارهی یکی از سرمایهدارهای برزیل. من آخرش رُ دیدم. ازش پرسیدند حالا که انقدر پولدار هستی، دیگه به کجا میخوای برسی؟ گفت: 
من وقتی بچه بودم یه جایی میرفتم آموزشگاه که DOS یاد بگیرم. اون موقع هنوز3.1 Windows خیلی زیاد جا نیافتاده بود. من چون توی خونه کامپیوتر نداشتم بیشترِ وقتها میرفتم اونجا بازی میکردم. یه بازی روی دو سه تا فلاپی از یه جای گیر میآوردم میرفتم روی یکی از کامپویترها نصب میکردم و بازی میکردم. ولی به همه میگفتم دارم DOS تمرین میکنم. یه بار یکی از مالکین ِ آموزشگاه که به من شک داشت سرک کشید روی مانیتورم ببینه چه خبره ولی من یک Batch فایل باز کرده بودم و داشتم داس یاد میگرفتم. واقعن داشتم داس کار میکردم! اون لحظه از بازی اومده بودم بیرون چون فکر میکردم اگر قراره باشه کسی یه روزی به من شک کنه امروز همون روزه.
چند وقته احساسِ مالکیت نسبت به همه چیز دارم. حالا چیزهایی که توی آسمون هستند خیلی فرقی نمیکنه مالِ من باشند یا نه. ولی احساس میکنم همهی چیزهایی که توی آسمون و زمین هستند مالِ من هستند. نه اینکه بخوام ادعای خدایی کرده باشم، نه نه اصلن! ولی من نه تنها چنین احساسی دارم، بلکه چنین ادعایی هم دارم! و این ادعا از اونجا ناشی میشه که احساس میکنم بینیاز هستم. بینیاز از همه چیز. من حتا به خدا هم نیازی ندارم؛ همونطور که خدا نیازی به من نداره.
بابای من خبر مرگِ هر کسی رُ که میخواد بده میگه فلانی سرما خورده. یه بار عموی بابام قلباش رُ عمل کرده بود، بابام به بابابزرگام گفت بیا بریم خونهی فلانی، سرما خورده، بریم عیادتاش. بابابزرگام هم چون با برادرش قهره خوشحال شده بود که برادرش به درک واصل شده، با خوشحالی لباس پوشیده بود که برن خونهی داداش یه فاتحه بخونن براش. بعد که برگشتند، بابابزرگام خیلی عصبانی بود. به بابام میگفت این که نمرده بود، برای چی گفتی سرما خورده؟! سگ برینه تو کلهی بابات که دروغ گفتن هم بلد نیستی!
