بهونه
یه روز گرفتهی پاییزی، یه روزی که اگه لباسام رو میتکوندم کرور کرور غم و دلتنگی میریخت رو سنگفرشای خیابون، یقهی کتم رو داده بودم بالا و دستام رو فرو کرده بودم تو جیبم، تا جایی که میشد تو خودم فرو رفته بودم، خودمو قایم کرده بودم تو جلدم، کشون کشون خودمو رسوندم به صندلی برگ گرفتهی پارک، احساس میکردم هیشکی منو نمیبینه چون هیشکی رو نمیدیدم. برگها از درخت کنده میشد و با سایشی به کتم میافتاد دور و برم، با صدایی شبیه صدای كشیده شدن ناخن نیم شكسته بر شیشهای گرد گرفته...
رو اون صندلی انگار واحد زمان، ثانیه نبود. من داشتم طی میشدم. صورتم چروک برمیداشت قدم خمیده میشد نگاهم مات و بیمعنی، هنوز هم مطمئنم اگه اون لحظه اون پیرمرد هم صندلیم نشده بود واحد زمان، عمر بود و من تموم میشدم. داشتم مطمئن میشدم که دیگه نمیتونم از صندلی بکنم داشتم مطمئن میشدم که دارم از جلدم رها میشم که اون پیرمرد اومد و نشست کنارم. اینو بعدتر فهمیدم... صدای مبهمی کمکم وضوح پیدا کرد، تصویر گنگی کمکم آشکار شد، دیدمش، یه پیرمرد پیر.
بیمقدمه گفت: پسرم بدبخت شد، بدبختیش هم دو دلیل بیشتر نداشت، یکی ترافیک همت و اون یکی، پیراهنهای نازکی که میپوشید... بعد آروم ادامه داد: به هرکی اینها رو میگم باور نمیکنه و تعجب میکنه
اما من سعی کردم به روی خودم نیارم، لبام از هم جدا نمیشد که همکلامش شم، با صدایی که از یه دهن خشک خارج میشد، با صدایی شبیه صدای جوییدن پنبه توو دهن گفتم: دلیل که حتمن نباید همه رو قانع کنه
تصویرش تار شد، صدا بی صدا شد
واسه اونهمه بدبختی روی صندلی، هیچ دلیلی نداشتم، واسه زندگی هم.
از صندلی کنده شدم و رفتم دنبال دلیل... شاید هم بهونه
آتهنا را برده بودیم برای عمل. چشمهایاش روز به روز ضعیف و ضعیفتر میشد. تازگیها همه جا را تار میدید. دکترها گفته بودند عمل که کنیم مثل روز اولاش خوب میشود. هنوز ده دقیقه بیشتر از عمل نگذشته بود که یکی از پرستاران سراسیمه از اتاق بیرون آمد و گفت مشکلی پیش آمده است و هرچه زودتر باید او را به بیمارستان مجهزتری برسانید. داستان از این قرار بود که هنوز چند دقیقه از شروع عمل نگذشته بود که آتهنا بههوش میآید و یک لیوان آب از دکترها میخواهد. یکی از جراحان که عدسی چشم را تا آخر بریده بود دستاش میلرزد و عدسی داخل حدقهی چشم میافتد و چون بیرون آوردن عدسی از داخل چشم کارشان نبود از ما خواستند تا او را هرچه زودتر به بیمارستان تخصصیتری برسانیم. من و مادرش خیلی سریع آتهنا را در آغوش گرفتیم و به راه افتادیم و خود را به تنها ترمینال شهر رساندیم. اتوبوس ممدآباد یک ساعت دیگر به سمت تهران حرکت میکرد. چارهای نبود، منتظر ماندیم. از گوشهی چشمانی که روزی زیبا بودند و حالا در زیر پانسمانهای سفیدرنگ پنهان شده بودند نوار باریکی از خون به راه افتاده بود. داخل اتوبوس شلوغ بود و بهسختی جایی برای نشستن پیدا کردیم. پیرمردی که کنارمان ایستاده بود دستاناش را بر روی چشمان آتهنا گذاشت و زیر لب چیزی خواند، چیزی شبیه دعا؛ پرسید اسماش چیست؟ -آتهنا -خوب میشود.
فرض کنید که به یک بیماری سخت دچار شدهاید و باید هرچه زودتر عمل شوید. در یک بیمارستان تخصصی به شما برای یک ماه دیگر وقت دادهاند و شما چارهای جز انتظار ندارید. ناگهان متوجه میشوید که شخصی که با رییس بیمارستان آشنایی داشته بدون وقت قبلی از راه میرسد و بلافاصله فردای همآن روز هم عمل میشود. اما شما همچنان باید یک ماه دیگر در انتظار باشید. ناراحت شدید؟
[
» من نمیدونم این دولت حتمن باید اینترنت دایل آپ رو قطع کنه تا قدرش رو بدونید؟ بابا استفاده کنید دیگه چقدر غر میزنید!
زندگی عین یک دستشویی میمونه. یک دستشویی عمومی. چند نفر جلوی آینه ایستادهاند و صورتشون رو میشورن، و دستهاشون رو. هر از چند گاهی هم صدای کشیده شدن سیفون به گوش میرسه، و پایین رفتن آب؛ کار یک نفر دیگه هم به پایان میرسه و میره.
امشب سوار یک اتوبوس خالی شده بودم. راننده یک مرد سی و هفت هشت ساله بود. میگفت دو سه ساله داره روی یک الگوریتم جدید پردازش تصویر کار میکنه. بیشتر روی Motion Detection کار کرده بود. میگفت خیلی به درد فرودگاهها و ایستگاههای مترو میخوره. برای تشخیص خرابکاری و بمبگذاری و از اینجور حرفها. بهش گفتم خب آخه پسر خوب، تو چهطوری میتونی یک بمب رو در دست یک خرابکار یا در یک سطل آشغال تشخیص بدهی؟ یک کم برام توضیح داد ولی چیز زیادی نفهمیدم. مثلن میگفت کار اصلی بر روی چهرهی افراد انجام میشه. اگر کسی چهرهی مضطربی نداشته باشه یا حرکات دست و پاش غیرعادی نباشه همون اولاش کنار گذاشته میشه. اما اگر کسی با این ویژگیها شناسایی بشه بلافاصله چهرهاش در پایگاه داده ثبت میشه و مسیر حرکتاش بین دوربینهای مختلف زیر نظر گرفته میشه. خیلی چیزهای دیگه هم گفت که زیاد سر در نیاوردم. خلاصه میگفت اگر الگوریتماش خریدار داشته باشه زندگیاش از این رو به اون رو میشه. میگفت البته من یک مادر زن هم دارم که یک خانهی حیاطدار بزرگ در زعفرانیه داره؛ اما نمیشه زیاد دست رو دست گذاشت. تا کی میتونم منتظر بمونم تا این بنده خدا بیافته و بمیره؟
متن زیر پرسشی است که در شمارهی بیست و سوم مجلهی شهروند از یکی از اشغالگران سفارت آمریکا پرسیده شده است. عنوان این متن «گروگانگیر سابق، حقوقدان امروز» است و مصاحبهایست با یکی از دانشجویانی که حالا برای خودش خانمی شده است.
دور و برمان پر شده است از آدمهای کور، آدمهای کوری که با آنکه نمیبینند، آنقدر از هم بدشان میآید که وقت راه رفتن، هراس دارند از تنشان که مبادا ساییده شود به تن آن یکی، آنقدر که راه را هم به خاطر سپردهاند و هیچ مسیرشان را تغییر نمیدهند، مبادا مجبور شوند کوریشان را به یاد آورند تا گم شوند و بفهمـند که گـم بودهاند، و این گمگشتگی، چیز تازهای نیست برای آنان، آنان که کوریشان را از یاد بردهاند، تا مبادا برای باز یافتن ِ راه از بیراه، وادار به همراهی و همصحبتی با دیگر کورانی شوند که حاضرند اگر بینا هم بودند، کور را به چاهی افکنند که هر کوری، سرانجام بیهیچ راهنمایی، خود نیز در آن خواهد افتاد.
شما هم در مراسم باشکوهی که قرار است فردا در مهدیهی تهران برگزار شود شرکت نمایید.
در مراسم خاکسپاری قیصر امینپور، استاد سیاوش قمیشی و شادروان رسول ملاقلیپور هم حضور داشتند:


» امروز دیدم کسی به دلیل بیماری و ناتوانی، مقدار زیادی پول به کس دیگری داده است تا مناسک حج را برایاش به جا آورد. یاد زمانی افتادم که کشیشها زمینهای بهشت را تکه تکه میکردند و به فروش میرساندند.
