خیانت
ممکنه این سوآل براتون پیش اومده باشه که این دختری که عکساش رو سمت راست صفحه میبینید کیه. بهتون میگم. این من نیستم. این پدرسگ کسی نیست جز عشق سومی که توش شکست خوردم. این دختر همسادهی خالهم اینا بود. دوساش داشتم. اما اون من رو دوس نداشت. یکی دیگه رو میخواست. البته من هم هیچ وقت عقشام رو باهاش مطرح نکردم. چه بسا اگر این کار رو میکردم بیخیال اون یکی میشد و خانووم خودم میشد. اما اینجوری دلام رضا نمیداد. چهجوری بگم، یه جورایی دلچرکین بودم. میدونستم حتا اگر با دیدن من عاشق من هم بشه باز هم عقش اولاش رو فراموش نمیکنه و وقتی باهاش صحبت کنم به روبرو خیره میشه و به اون یکی فکر میکنه. هماین خیلی اذیتام میکرد. مثل شکنجه بود برام. بهخدا کابوس هر شبام شده بود. حتا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم که اینجوری به من خیانت کنه؛ که خودش پیش من باشه و دلاش جای دیگه. این بود که، این بود که تصمیم خودم رو گرفتم. تصمیم گرفتم تو صورتاش اسید بپاشام تا حالیاش بشه، تا حالیاش بشه که اگر عقشام رو باهاش مطرح کردم نباید وقتی باهاش صحبت میکنم به روبرو خیره بشه و به عقش قبلیاش فکر کنه. یه روز با موتور دم خونهشون منتظر موندم تا اومد. هماین که از ته کوچه دیدماش کلاهام رو کشیدم رو صورتام و به مرتضی گفتم راه بیافت. دستام میلرزید. نمیدونستم چیکار دارم میکنم. به دختر که رسیدیم ظرف اسید رو پاشیدم طرفاش. اما تمام اسیدها ریخت تو کلهی یکی از کارگرهای شهرداری که داشت دیوار کوچهشون رو تمیز میکرد. بعدها فهمیدم که اون کارگر از کار افتاده شده و حالا چند وقته که رفته زیر پوشش کمیتهی امداد. این قضیه خیلی اذیتام کرد. بعد از این اتفاق چند بار به سرم زد که یک دفعه دیگه برم سراغاش و نقشهام رو عملی کنم. اما بیخیال شدم، اعصاب درست حسابی برای تموم کردن این کار رو نداشتم. این بود که به خدا واگذار کردماش، سپردماش به خدا. به خدا میگفتم خدایا، تو که میدونی خیانت چه دردیه، تو که میدونی خیانت تمام وجودم رو آتیش زده، خودت آبی باش بر این آتش یا ارحمالراحمین، یـــــا قـــــــــاضیالحــاجــات!
گذشت و گذشت تا اینکه چند هفته پیش، خبر مرگ این دختر رو از خالهم شنیدم. مثل اینکه داشته میرفته تربتجام دیدن پدربزرگاش، ولی بعد از اینکه از سمنان گذشته بودند تصادف شدیدی کرده بودند و همهی سرنشینان اتوبوس تو آتیش سوخته بودند. میگن صورت دختر کاملن سوخته بود و قابل شناسایی نبود. دختر رو از روی خالکوبی که تازگیها بر روی بازوش زده بود شناخته بودند. حالا چیزی که این چند وقت کابوس هر شبام شده اسمیه که رو بازوش نوشته بود. اسمام رو از خاله پرسیده بود، قبل از اینکه آخرین سفرش رو آغاز کنه.

خیلی وقتها برداشت ما از چیزهایی که میبینیم یا میشنویم اشتباه است.
امروز داشتم برای یکی از دوستان که در فرانسه هستند و با کمک [
نفسهای گرم و خارج از ارادهام هیچ فرقی با نفسهای گرم و خارج از ارادهی یک گاو ندارند
من تا به حال هیچ دیکشنری بهتر از [
در فیلم Girl, Interrupted که داستاناش در یک آسایشگاه روانی دختران میگذره یک گفتوگوی بامزه بین یکی از دخترها و یکی از پرستارها رد و بدل میشه که برای شما هم مینویسم تا اگر خندهتان گرفت بخندید و کمی خوشحالی کنید:
احساس میکنم دیگه هیچ نشانی از خودم در دست ندارم. گم شدم، کامل! به قول شاعر، گم شدیم گر در میان خویشتن، جستوجویی لازم است. ولی من که دیگه حوصلهی جستوجو ندارم. هر چی بیشتر میگردم بیشتر گم میشم، بین تناقضهایی که هیچ توجیهی براشون پیدا نمیکنم. کاش میشد به یه نفر پول بدم که توی من دنبال خودم بگرده. مثل مردههایی که پول میدن براشون نماز قضا میخونن. شما کسی رو سراغ ندارید؟ من که دیگه نا ندارم.
چه چیزهای عجیبی آدم میبینه. یک نفر از ساکنین سیدنی استرالیا دیروز در گوگل دنبال عبارت «چه چیزی مهم است» میگشته. این موضوع انقدر براش مهم بوده که تا [
سلام
بیایید دیوانگیهایمان را با یکدیگر در میان بگذاریم
دیوان حافظ را در رایانهام دارم. هر روز یک بیت شعر تصادفی برایام به نمایش در میآید. امروز این آمد:
دیشب خواب عجیبی دیدم. از دور، یک حلقهی آتش میدیدم که از زمین تا آسمان کشید شده بود؛ شبیه یک گردباد. عدهی زیادی دور آن جمع شده بودند و تماشا میکردند. کسی به من گفت این آتش مدتهاست که افروخته شده است و کسی توانایی خاموش کردن آن را ندارد. نزدیکتر رفتم. در آتش مردی را دیدم که با زمین فاصله داشت و در هوا معلق بود. موهای کمی داشت و شقیقههایش سفید شده بود. چشماناش بسته و سرش رو به عقب افتاده؛ انگار که به خوابی ابدی فرو رفته بود.
ماه
کلاهام را برمیدارم
سلام
ما دعا گوی شما بودیم، حضرت والا
