the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب ناآرام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ناآرام. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۴۰۴ آذر ۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حمله‌ی روبات‌ها

تازگی‌ها بازدید این وبلاگ خیلی زیاد شده و من فکر می‌کنم به خاطر افزایش بیش از اندازه‌ی تعداد روبات‌هایی باشه که برای آموزش مدل‌های هوش مصنوعی در حال گشت‌زنی و پرسه در فضای اینترنت‌اند. برای این‌که درستی نظریه‌ی خودم رو بررسی کنیم خواهشی از شما داشتم. اگر آدم هستید برای این پست نظر بگذارید؛ وگرنه به پرسه‌زنی خود ادامه دهید. از توجه شما سپاسگزارم!

هنر چیست؟

امروز می‌خوام تعریفی از هنر بهتون ارائه بدم که بعد از تفکر بسیار زیاد بهش رسیده‌ام و به نظرم خیلی دقیق و ساده است!

چرا ما نیاز به تعریف دقیقی از هنر داریم؟ مهم‌ترین دلیل‌اش اینه که ما به همه‌ی بازیگران سینمای ایران می‌گیم هنرمند. آیا به نظرتون همین یک دلیل کافی نیست تا در تعریف هنر و هنرمند بازنگری جدی داشته باشیم؟

ما به بازیگر سینما و تیاتر و به نوازنده‌ی آلات موسیقی و به خواننده‌ها می‌گیم هنرمند. سوال اینه که پس تکلیف بقیه‌ی مشاغل چی می‌شه؟ آیا یک پلیس هم هنرمنده؟ یک رفتگر چطور؟ آیا یک تعمیرکار ماشین لباس‌شویی یا یک آرایشگر هم می‌تونه هنرمند باشه؟ پاسخ همه‌ی این سوالات بله است، به شرطی که تعریف درستی از هنر داشته باشیم.

به نظر شما همه‌ی این آدم‌هایی که ازشون نام بردیم چه چیز مشترکی دارند؟ بله درسته، مهارت! در واقع هر آدمی که شغلی داره و کار مفیدی انجام می‌ده ماهره و مهارتی داره. پیانو زدن یک مهارته. شما چهارتا نوت رو که حفظ باشید می‌تونید یک آهنگ قشنگ بنوازید. اگر کمی مهارت‌تون رو در حرکت انگشت‌ها بر روی پیانو بیشتر کنید می‌تونید آهنگ‌های پیچیده‌تری رو بنوازید، ولی هنوز نمی‌شه گفت یک هنرمندید. خوانندگی هم همین‌طور، یک مهارته، اینکه شما چطور صدا رو از حنجره بیرون بدید، نفس‌تون رو چطور کنترل کنید و چطور تحریر بزنید همه‌شون مهارت‌های قابل یادگیری‌اند.

پس می‌تونیم نتیجه بگیریم که نقطه‌ای وجود داره که در اون نقطه، مهارت تبدیل به هنر می‌شه! به نظر شما چه مرزی بین هنر و مهارت وجود داره؟

به‌نظر من «هنر» مهارتیه که کمیابه. یعنی اگر شما مهارت انجام کاری رو داشته باشید که هرکسی به راحتی نتونه انجام بده، تبریک می‌گم، شما یک هنرمندید! هر چه تعداد افرادی که می‌تونند اون کار رو انجام بدهند کمتر، اون مهارت ارزشمندتر!

مثلا ساخت موسیقی متن «از کرخه تا راین» واقعا یک هنره. چند نفر می‌تونن همچین آهنگی بسازند؟ اما هزاران نفر این توانایی رو دارند که پشت پیانو بنشینند و این آهنگ رو بنوازند؛ اون‌ها دیگه هنرمند نیستند، ماهرند.

یا مثلا بازیگری رو در نظر بگیرید. بازیگر خوب کسیه که بتونه جلوی دوربین یا جلوی تماشاچیان، تا بیشترین حد ممکن خودش باشه و نقشی که ازش خواسته شده رو به درستی اجرا کنه. پس تا این‌جا بازیگری یک مهارته. اما ممکنه کسی در میان بازیگران پیدا بشه که مهارتی داشته باشه که هر بازیگری نداره. مثلن فرض کنید بازیگری که می‌تونه همزمان هم بخنده و هم اشک بریزه (یک بار شنیدم فریبرز عرب نیا از جمله کسانیه که این کار رو انجام داده) از این نظر پس شاید بشه به عرب‌نیا لقب هنرمند داد چون کاری که انجام می‌ده از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آد.

مهارت پزشک چیه؟ تشخیص بیماری. همه‌ی پزشکان کم و بیش این مهارت رو دارند. اما اگر یک پزشک با گرفتن نبض شما، یا مثلن با یک نگاه به طرز راه رفتن شما بیماری شما رو تشخیص بده، می‌شه به اون پزشک هم لقب هنرمند داد،‌ چون مهارتی داره که هر پزشکی نداره.

تنها فرق بازیگران و نوازندگان و ورزشکاران با بقیه مشاغل اینه که این افراد تماشاچی هم دارند و مردم از تماشای مهارت این‌ها گاهی لذت می‌برند، پس به اشتباه به اون‌ها هنرمند می‌گن.

در پایان به این نکته هم باید اشاره کنیم که هنر باید یک مهارت اکتسابی باشه نه ذاتی! مثلن اگر یه آدمی قدش سه متر باشه و هرچی توپ بهش بدهند رو راحت بندازه توی سبد بسکتبال، آیا این آدم هنرمنده؟ من فکر نمی‌کنم! زیرا درسته که اون آدم مهارت کمیاب و نادری داره، اما خودش این مهارت رو به‌دست نیاورده. از این‌جا به بعد ممکه بحث کمی چالشی بشه! ممکنه بگید: «ای بابا! اگه اینجوریه که فلان خواننده‌ی محبوب و مردمی هم که حنجره‌ی طلایی داشت نمی‌شه بهش گفت هنرمند چون برای به‌دست آوردن اون حنجره تلاشی نکرده بود!». دیگه این‌جا نیاز به تفکر بیشتری است. می‌شه در جواب گفت که شاید آدم‌های خیلی زیادی حنجره‌ی طلایی داشته باشند، ولی فقط یک نفر از این حنجره استفاده کرد و معروف شد.

محصولِ ۱۴۰۴ شهریور ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرشب

» من متوجه نکته‌ای عجیبی در زبان فارسی شده‌ام. ما به جای امروز شب می‌گیم امشب و به جای دیروز شب می‌گیم دیشب. ولی برای صبح و ظهر همیچین کاری نمی‌کنیم. مثلن به جای امروز صبح نمی‌گیم امصبح یا به جای امروز ظهر نمی‌گیم امظهر یا به جای دیروز صبح یا دیروز ظهر نمی‌گیم دیصبح و دیظهر. ولی به نظر می‌رسه که جا داره روی این قضیه کار بشه، نداره؟ ما به عنوان نگهبانان زبان فارسی نه تنها باید ازش مراقبت کنیم، بلکه باید پرورش و گسترشش هم بدیم و به رشدش کمک کنیم. بیایید از این به بعد به جای فردا شب بگیم فرشب و به جای پس فردا شب هم بگیم پس‌فرشب. راستی می‌دونستید کرمانی‌ها به فردا چی می‌گن؟ می‌گن صبح. مثلن وقتی می‌گن صبح می‌بینمت یعنی فردا می‌بینم‌ات و ممکنه حتا منظورشون فردا شب یا همون فرشب باشه.

» بعضی چیزها هست توی زبان محاوره‌ای رایج نیست، ولی اگر استفاده کنیم کسی تعجب نمی‌کنه. ولی یه چیزهایی هم هست که رایج نیست و اگر استفاده کنیم ممکنه باعث تعجب بشه. مثلن استفاده از نوشیدن برای مایعات رایج نیست، ولی من اگه بگم «بفرمایید چایی بنوشید» کسی تعجب نمی‌کنه. ولی استفاده از «ناگهان» در زبان محاوره‌ای باعث تعجب طرف مقابل می‌شه. مثلن اگر به جای این‌که بگید «داشتم می‌رفتم که یه هو یه گربه پرید جلوم» بگید «داشتم می‌رفتم که ناگهان یه گربه پرید جلوم» نه تنها طرف مقابل‌تون ممکنه تعجب کنه، بلکه ممکنه ناراحت هم بشه و بهتون بگه بابا ما این همه ساله با هم رفیقیم چرا اینجوری با من صحبت می‌کنی مگه من چه هیزم تری بهت فروختم آخه این رسمشه؟

محصولِ ۱۴۰۴ مرداد ۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پنجمین هواپیما

از پنجمین هواپیمای مسافربری ایران به تازگی رونمایی شده و ادعا می‌شه که سرعتش ۱۶ ماخ و بردش ۱۲ هزار کیلومتره.
۱۶ ماخ یعنی حدود ۲۰ هزار کیلومتر در ساعت. سرعت هواپیماهای مسافربری معمولی حدود ۹۰۰ کیلومتر در ساعته.

بیایید نگاهی به نقشه بیاندازیم تا ببینیم این هواپیما از ایران تا کجاها می‌تونه مسافر ببره.

اگر این هواپیما از فرودگاه تبریز بلند بشه از روی آذربایجان و روسیه رد می‌شه و پس از طی ۸۴۰۰ کیلومتر و بعد از ۲۵ دقیقه می‌رسه به ایالت آلاسکا:

اگر این هواپیما از تبریز بلند بشه از روی آذربایجان و روسیه رد می‌شه و پس از طی ۱۰۴۰۰ کیلومتر و بعد از ۳۱ دقیقه می‌رسه به ایالت واشنگتن:
فاصله تا نیویورک هم کوتاهه. اگر این هواپیما از تبریز بلند بشه از روی اوکراین، لهستان و دانمارک رد می‌شه و پس از طی ۹۴۰۰ کیلومتر و بعد از ۲۸ دقیقه می‌رسه به نیویورک:

مبارزه با کم‌آبی

چند تا راه حل برای مبارزه با کم آبی:

یک- اگر ماشین ظرف‌شویی داریم حتمن ازش استفاده کنیم و تا پر نشده ازش استفاده نکنیم. ماشین لباسشویی هم همین‌طور.

دو- حتمن از دکمه‌ی یک و دوی سیفون استفاده کنیم و اگر امکانش رو داریم بعد از جیش کردن سیفون رو نکشیم.

سه- از نظافتچی ساختمون بخواهیم پارکینگ و پیاده‌رو رو با آب نشوره. تصور کنید اگر همه‌ی ساختمان‌ها در ایران این مورد رو رعایت کنند چه حجمی از آب صرفه‌جویی می‌شه.

چهار- زود دوش‌مون رو تموم کنیم. دو دقیقه‌ای هم می‌شه اومد بیرون.

پنج- اگر دیدیم کولری چکه می‌کنه یا کسی آب هدر می‌ده بهش تذکر بدیم. نگیم به من چه.

شش- توی مصرف همه چیز صرفه‌جویی کنیم، چون برای تولید همه چیز آب استفاده می‌شه. اگر می‌تونیم چیزی رو دست دوم بخریم نو نخریم.

هفت- برای کشت هندوانه و برنج آب زیادی مصرف می‌شه. هندوانه نخوریم یا کم‌تر بخوریم. اگر هندوانه خریده نشه کاشته هم نمی‌شه یا کم‌تر کاشته می‌شه. برنج داخلی هم همین‌طور. نمی‌شه به جاش برنج باسماتی بخوریم؟

هشت- سرِ همه‌ی شیرهای خونه حتما از فشارشکن استفاده کنیم.

نه- صنعت فولاد آب زیادی مصرف می‌کنه و وجود کارخانه‌های فولادسازی در کویر واقعن یکی از پدیده‌های حیرت‌آوره! یا تعطیلش کنیم یا منتقلش کنیم به شهرهای ساحلی مثل بوشهر.

ده- گسترش آبیاری قطره‌ای.

یازده- لازمه همه‌ی میوه‌ها در کشور کشت بشن؟ حالا اگر چند تاشون رو اصلن تولید نکنیم یا از خارج وارد کنیم چی می‌شه؟

دوازده- افزایش قیمت آب چه تصفیه شده چه نشده

سیزده- پر نکردن استخرهای شخصی

چهارده- فرهنگ‌سازی، اطلاع‌رسانی و آموزش همگانی گسترده در مورد راه‌های صرفه‌جویی

محصولِ ۱۴۰۴ تیر ۳۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کم آبی

حالا که بحران آب جدی شده و همه کاسه‌ی چه کنم چه کنم دست‌شون گرفته‌اند که ای وای حالا اگر آب نباشه چی کار کنیم، من متوجه نکته‌ی جالبی شده‌ام. این‌که همه به فکر خودشون هستند. هیچ‌کس نمی‌گه بیایید آب کمتر مصرف کنیم تا آب به همه برسه. همه توی فکر تهیه‌ی پمپ و منبع آب و ذخیره‌ی آب برای خودشون هستند تا اگر آب قطع شد خودشون آب داشته باشند.

محصولِ ۱۴۰۳ دی ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خیلی دور، خیلی نزدیک

به نظر شما می‌شه آدم تصمیم بگیره از یه چیزی دور بشه ولی وقتی ازش دور می‌شه بهش نزدیک بشه؟
به نظر من می‌شه. بگذارید براتون یک مثال بزنم. بعضی از کشورها توی دنیا هستند که به شیوه‌ی جمهوری اسلامی اداره می‌شن، از جمله پاکستان، بنگلادش، موریتانی، ایران و چند تا کشور دیگه.
خب حالا شما یکی از این کشورها رو توی ذهن‌تون در نظر بگیرید.

گرفتید؟

فرض کنید این جمهوری اسلامی که شما در نظر گرفتید حکومتش فاسده. سرتاپاش فساده. ولی مردم آدم‌های خوبی‌اند. حالا مردم در مواجهه با چنین حکومتی چی کار می‌کنند؟ معلومه، ازش فاصله می‌گیرند. می‌گن ما جمهوری اسلامی نمی‌خوایم. نمی‌خوایم نمی‌خوایم.

خب این‌جا یک اتفاق خیلی مهم می‌افته. مردم حکومت رو یکجا نمی‌خوان. یعنی می‌گن اگر اسلامی اینه، ما اسلام رو هم نمی‌خوایم. ما اصلا دین رو هم نمی‌خوایم.

شاید این جمله به گوش‌تون خیلی آشنا باشه: «این آخوندا بهشت و جهنم رو برای ما درست کردن، خودشونم خوب می‌دونن که بهشت و جهنمی وجود نداره»

این جمله خیلی خطرناکه. معنی‌اش اینه که چون آخوندها دروغ می‌گن، پس در مورد بهشت و جهنم هم دارن دروغ می‌گن و بهشت و جهنمی وجود نداره.

آخوند دروغ می‌گه دیگه درسته؟ پس وقتی می‌گه بهشت و جهنم وجود داره، پس آی مردم! مطمئن باشید که همچین چیزی وجود نداره!

نتیجه‌ی این فاصله گرفتن چی می‌شه؟ ریزش در باورها و اعتقادات. جامعه‌ای که مردمش به هیچ عقوبتی باور ندارند و هر کاری که به نفع‌شون باشه رو انجام می‌دن. با خودشون می‌گن: اگه من نخورم آخونده می‌خوره، پس بذار من ببرم. بخور تا نخورنت!

در چنین جامعه‌ای، مردم همین‌طور که انزجار خودشون رو از فساد اعلام می‌کنند و از اون فاصله می‌گیرند، هر روز به فساد و تباهی نزدیک‌تر می‌شن.

پس ما با ذکر یک مثال دیدیم که می‌شه همون‌طور که از چیزی فاصله می‌گیریم در اون چیز غرق هم بشیم.

محصولِ ۱۴۰۳ مرداد ۲۳, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کو کو

تا حالا فکر کرده‌اید ما چه‌قدر از کو غلط استفاده می‌کنیم؟ کو یعنی چی؟ یعنی کجاست. بعد ما می‌آیم یه ش به آخر کو اضافه می‌کنیم می‌شه «کوش؟»، که باز هم یعنی «کجاست؟». بعد دوباره یه ش به آخرش اضافه می‌کنیم می‌شه «کوشش؟» که باز هم یعنی «کجاست؟».

کوش = کو آن = آن کجاست = کجاست
کوشش = کو آن آن = آن کجاست آن = کجاست

حالا اشتباه‌مون رو ادامه می‌دیم:

کوشم؟ = من آن کجایم؟ = کجایم من؟
کوشی؟ = تو آن کجایی؟ = کجایی ت؟
کوش
کوشیم؟ = ما آن کجاییم؟ = کجاییم ما پس بابا؟
کوشید؟ = شما آن کجایید؟ = کجایید بابا بیاید دیگه
کوشند؟ = کوشن؟ = آن‌ها آن کجایند؟ = کجان پس؟

پس نتیجه می‌گیریم که ش اضافه است. درست‌اش اینه:

کوم؟ = کجایم؟
کویی؟ = کجایی؟
کوش؟ = کجاست؟
کوییم؟ = کجاییم؟
کویید؟ = کجایید؟
کویند؟ = کوعن؟ = کجایند؟

در پایان با شعری زیبا از حضرت مولانا در همین زمینه این مطلب رو به پایان می‌رسونیم:

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح
بُرد این کو کو مرا در کوی تو

جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو

محصولِ ۱۴۰۳ مرداد ۱۸, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ببعی

یه نکته‌ی جالبی که در مورد بازیگران سینما و تیاتر و تلویزیون و رادیو وجود داره اینه که این آدم‌ها بازیگر نیستند، خودشون هستند!

برای این گفته‌ام شاهد هم دارم.

اولین شاهد آقایی محمد بحرانی، بازیگر نقش‌های گوسفند در کلاه‌قرمزی و جناب‌خان در خندوانه که بدون اینکه قصد داشته باشه نقشی بازی کنه گاهی در برخی برنامه‌های تلویزیونی هم ظاهر می‌شه. اگر دقت کنید این آدم وقتی بدون نقش بازی کردن صحبت می‌کنه همون گوسفنده، همون جناب‌خانه، خیلی فرقی با نقش‌هایی که بازی می‌کنه نداره. به عبارت دیگه این آدم در نقش‌هایی که بازی می‌کنه خودشه.

شاهد دوم آقای محسن تنابنده در پایتخت. واقعا تماشای این آدم در نقش نقی معمولی لذت‌بخشه، بس‌که طبیعی و خودمونی بازی می‌کنه! حالا یه نگاهی بندازید به نقش بازی کردن این آدم در سایر فیلم‌ها و سریال‌ها. آیا نقی معمولی رو در همه‌ی اون‌ها نمی‌بینید؟ بله می‌بینید، چون این آدم نقش بازی نمی‌کنه. خودشه!

چند تا مثال دیگه براتون بزنم؟ نوید محمدزاده. خدایی‌ش شما تو بازی این آدم توی فیلم‌های مختلف فرقی می‌بینید؟ یه آدمِ زیرپوشی که توی همه‌ی فیلم‌ها یا معتاده یا داره بقیه رو کتک می‌زنه.

خیلی از این‌ها هم بازیگر نبودن‌شون وقتی بیش‌تر مشخص می‌شه که توی برنامه‌های تلویزیونی به‌عنوان مهمان یا مجری شرکت می‌کنند.

منظورم از گفتن این‌ها این بود که این سوال رو در ذهنِ شما ایجاد کنم که آیا به‌کارگیری لفظِ هنرمند در مورد این آدم‌ها کار درستیه به نظر شما؟

محصولِ ۱۴۰۳ مرداد ۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب

یکی از خواب‌هایی که زیاد می‌بینم اینه که از زیر پوستم یه چیزی در می‌آرم. دیشب خواب دیدم یه جای پام برجسته و قرمز بود. دست زدم بهش، دیدم یه چیزی توی پامه. دو طرفش رو فشار دادم، نوکِ یه شیشه‌ی شکسته از پام زد بیرون. با دست گرفتمش و کشیدمش بیرون. یه شیشه‌ی شکسته‌ی ده سانتی پوستِ پام رو شکافت و از توی گوشت اومد بیرون. چند نفر هم دور و برم بودم. توی خواب یادم اومد که این صحنه رو قبلن هم توی خواب دیده‌ام؛ دقیقن همین صحنه رو! براشون تعریف کردم. همه تعجب کرده بودند.

محصولِ ۱۴۰۳ مرداد ۶, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سواحل ماسه‌ای (۲)

خرمای صادراتی ایران

حتما شما هم این جمله رو روی جعبه‌ی خرماهایی که داخل ایران فروخته می‌شن دیده‌اید. آیا تا حالا از خودتون پرسیده‌اید که این جمله و جملات مشابه روی محصولاتِ دیگه چه معنی‌ای داره؟

این جمله یعنی این‌که ایرانی‌ها به خودشون می‌گن: از اون خرماهایی که بهترین کیفیت رو دارند و به کشور چشم آبی‌ها صادر می‌کنیم به شما هم داریم می‌دیم. یعنی در واقع ایرانی داره سر خودش به خاطر چیزی که مال خودشه منت می‌ذاره! از این دردناک‌تر، احمقانه‌تر و حقارت‌آمیزتر چیزی داریم؟ چی شد که ایرانی به این‌جا رسید؟

محصولِ ۱۴۰۳ تیر ۲۶, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

عبا و پدر

وبلاگ اندیشه‌های کوچک ناآرام رو به‌روز کردم

https://naaraam.wordpress.com

به تاریخ دو مطلب آخر نگاه کنید. عبا و پدر. چه‌قدره؟
۱۶ سال!

محصولِ ۱۴۰۳ تیر ۲۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

** زبان امروز **

برای مغرور دو تا کلمه وجود داره.

اولین کلمه proud است و معنی مثبت داره؛ یعنی کسی که سرشار از غروره و اشک در چشم‌هاش حلقه زده!

اما برای اینکه بگیم فلان شخص آدمه مغروریه، باید از کلمه arrogant استفاده کنیم. مثلا وقتی بخواهیم بگیم امباپه آدم مغروریه. یا مثلا گریزمان آدم مغروریه.

محصولِ ۱۴۰۳ تیر ۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سواحل ماسه‌ای (۱)

یکی از بدبختی‌های ما ایرانی‌ها اینه که ترکیه رو از خودمون بالاتر می‌بینیم.
خودِ ترک‌ها از ترکیه فرار می‌کنند می‌رن کشورهای دیگه، بعد ما می‌ریم توی ترکیه ملک و املاک می‌خریم.
بدبخت نیستیم؟
ترکیه چی داره؟ وقتی مردم می‌رن استانبول چی کار می‌کنند؟ می‌رن میدان تقسیم، راستِ خیابون استقلال رو می‌گیرند می‌رن تا پایین‌اش. یه ساندویچ دونر می‌خرند با چهار تا لباس و شلوار. دیگه چی داره ترکیه؟ هیچی.
این همه ایرانی‌ها از آنتالیا تعریف می‌کنند، خداییش تاحالا یه بار شده پاشید برید آنتالیا ببینید چه خبره؟ به‌خاطر ساحلش ازش تعریف می‌کنید دیگه درسته؟ من رفتم یه بار. واقعا ساحلش تعریف چندانی نداره. اگر برای دید زدنِ مردم می‌رید، که خودِ ترک‌ها با حجاب کامل می‌رن توی آب شنا می‌کنند. اگر برای نوع ساحلش به‌به و چه‌چه می‌کنید، که ساحل آنتالیا شنی نیست، ماسه‌ایه. ساحل ماسه‌ای زیر آفتاب ان‌قدر داغ می‌شه که نمی‌شه روش راه رفت. یعنی اگر مقایسه‌ هم بکنیم سواحل جنوب ایران از نظر شنی بودن و شفافیت آب یک سر و گردن از بقیه سواحل دنیا جلوترند. اگر برای مشروب خوردن و کثافت‌کاری با آنتالیا حال می‌کنید، که توی ایران هم می‌تونید این کارها رو بکنید. آنتالیا چرا؟ به خاطر چال و چوله‌ی آسفالت و کثیف بودن خیابوناش؟ به خاطر سگ‌های ولگردش؟ به خاطر چیش؟

حالا ترکیه فقط یک مثاله. چرا ما بقیه جاهای دنیا رو از خودمون بالاتر می‌دونیم؟ چطور می‌شه این جهل رو درمان کرد؟

محصولِ ۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نقد فیلم (شکار ۱۳۶۶)

چند روز پیش فرصت کردم و فیلم شکار رو تا انتها دیدم. به‌همین منظور تصمیم گرفتم نقدی بر این فیلم بنویسم. این اولین باره که برای یک فیلم آشکارا نقد می‌نویسم، بنابراین ممکنه کاستی‌هایی داشته باشه که به بزرگی خودتون می‌بخشید.

در این فیلم پرویز پرستویی نقش احمد رو بازی می‌کنه که یک راننده کامیونه و داره گوشت می‌بره تهران. زنش هم پابه‌ماهه و هر لحظه ممکنه بزایه.


از اون طرف آقا مصطفی با بازی خسرو شکیبایی نقش یک تروریست اهل شیراز رو بازی می‌کنه که می‌زنه مجسمه شاه رو منفجر می‌کنه و به زور انقدر کنه بازی در می‌آره تا موفق می‌شه سوار کامیون احمد بشه و فرار کنه. کم‌کم احمد از مصطفی خوشش می‌آد و این‌جور به مخاطب القا می‌شه که مصطفی با اینکه تروریسته ولی آدم خوبیه چون یه کتاب حافظ توی کیفش داره.


قبل از این ماجرا ساواکی‌ها اول به احمد شک می‌کنند و دستگیرش می‌کنند ولی بعد از اینکه می‌فهمند یوله ولش می‌کنند بره. (یول = شاسکول)
کسی که مامور می‌شه مصطفی رو دستگیر کنه کسی نیست جز دکتر رضایی با بازی عنایت بخشی. آخر فیلم دکتر رضایی با هلیکوپتر راه می‌افته توی بیابون دنبال این دو نفر. از قضا کامیون این‌ها هم توی شن گیر می‌کنه و مصطفی ول می‌کنه می‌ره؛ و قبل از رفتن به احمد می‌گه اگر گرفتنت بگو من با تهدید مجبورت کردم سوارم کنی.


خلاصه دکتر رضایی با هلیکوپتر می‌رسه بالا سر کامیون و می‌شینه. ولی می‌بینن فقط احمد هست و از مصطفی خبری نیست. دکتر رضایی از احمد می‌پرسه مصطفی کجاست؟ این‌جاست که دیالوگ طلایی فیلم از زبون احمد جاری می‌شه:‌ «من نمی‌فهمم شماها چی می‌گین. ولی می‌دونم که، اون یه مرد بود!» دکتر رضایی هم بعد از این‌که چند قدم از احمد دور می‌شه وای می‌سته و می‌گه: «خوبه… پس ما دنبال یه مرد هستیم!»

دکتر رضایی از احمد می‌پرسه حالا از کدوم طرف رفت؟ احمد هم راستش رو می‌گه و می‌گه این ور.


فیلم پایان خوشی داره. دکتر رضایی یه خورده دیگه که پرواز می‌کنه می‌رسه به مصطفی و بهش شلیک می‌کنه و سوژه رو به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت می‌رسونه.

از دیگر عوامل این فیلم می‌شه به آقایان علی پروین (مامور ژاندارمری) و حسن روشن (بازداشتی) اشاره کرد. اما من هرچی فیلم رو مرور کردم نفهمیدم کجای فیلم بازی کرده بودند.
نکته‌ی دیگه این‌که مسئول برق این فیلم آقای کریم جهانبخش سفیدکمر نبود. معلوم نیست این فرد از چه سالی مسئولیت برق فیلم‌ها رو به‌عهده گرفته.

یکی از سوتی‌های این فیلم در مورد قرآنیه که نمایش داده می‌شه، قرآن مربوط به دوران کودکیه مصطفی می‌شه، اما روش آرم جمهوری اسلامیه:


نکته‌ی جالب اینه که جای نقش مثبت و منفی در این فیلم به مرور زمان عوض شده. یعنی ممکنه اگر امروز این فیلم در سینماهای ایران به نمایش در بیاد تماشاچیان در برخی صحنه‌ها برای دکتر رضایی دست بزنند. عجیبه نه؟

در پایان باید یادی کنیم از موسیقی متن بی‌نظیر این فیلم، اثر استاد بابک بیات، که با روح و روانِ آدم بازی می‌کنه! چه‌قدر حیفه که چنین استعداد بی‌نظیری در سن ۶۰ سالگی از دنیا رفته. واقعا صد حیف و صد افسوس! از جمله آثار هنری ایشون می‌شه به آهنگسازی برای ترانه‌ی خواننده‌هایی چون عارف، شاملو، داریوش، ابی، گوگوش، ستار، لیلا فروهر، معین، محمد اصفهانی و خیلی‌های دیگه، و ساخت موسیقی متن برای بیش از ۷۵ فیلم نام برد.

قابل شما

تازگی‌ها متوجه شده‌ام که ما توی فارسی می‌تونیم خیلی جاها به جای صدای «ق» بگیم «ع» بدون اینکه کسی متوجهِ این تغییر بشه. مثلا به جای «قابل شما رو نداره» می‌تونیم بگیم «عابل شما رو نداره»، بدون این‌که کسی متوجه بشه. یا می‌شه گفت: «من عبلن همچین فکری نمی‌کردم»، یا «بیا یه عولی به هم بدیم!»، یا «عیافه رو نگا!»، یا «عربان شما!»، یا «عیر از شما، کس دیگه‌ای هم از این موضوع اطلاع داره؟».

محصولِ ۱۴۰۲ آبان ۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. از دو مؤلفه اصلی تشکیل شده است: تزکیه و خودسازی از طریق مطالعه آموزه‌ها و نیز حرکات تمرینی آرام و مدیتیشن.

از طریق انضباط و تمرین منظم در روش فالون دافا امکان رشد معنوی فرد فراهم می‌شود. تعالیمش آموزندگانش را ترغیب می‌کند همزمان با زیستن بر اساس ویژگی‌های بنیادین کیهان: «حقیقت، نیکخواهی و بردباری،» وابستگی‌های زیان‌بخش را رها کنند.

افرادی که فالون دافا را تمرین می‌کنند اغلب پی می‌برند که این روش زندگی‌شان را متحول کرده است. بسیاری از آنها تغییرات مثبت و شگرفی را دروضعیت سلامتی خود تجربه می‌کنند؛ همچنین انرژی تازه، روشنی ذهن و کاهش استرس. مهم‌تر اینکه: بسیاری احساس می‌کنند در فالون دافا مسیر معنوی بسیار ارزشمندی را یافته‌اند.

آقای لی هنگجی، معلم (یا طبق سنت آسیایی، «استاد») فالون دافا، این روش را در ابتدا در چین آموزش دادند. این روش اکنون در بیش از ۸۰ کشور جهان تمرین می‌شود. آموزه‌های آقای لی به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده است.

آموزه‌های اصلی فالون دافا در کتاب جوآن فالون قرار دارد. این کتاب به‌صورت رایگان برای خواندن به‌صورت برخط در دسترس است. این کتاب را می‌توانید در کتابفروشی‌ها نیز بیابید.

فالون دافا به‌صورت رایگان آموزش داده می‌شود و برای همگان آزاد است.

محصولِ ۱۴۰۲ شهریور ۶, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مبلغ ناچیز

من یه خونه توی مشهد خریدم و نذر کردم که به‌صورت رایگان در اختیار زائرین محترم امام رضا قرار بدم. همچنین نظر کردم که ثواب انجام این کار رو هم تقدیم همون زائری بکنم که در منزل ساکن می‌شه. یعنی به زائر می‌گم بیا، این کلیدِ خونه، ثوابش هم برای خودت! حالا اتفاقی که می‌افته چیه؟ یه خونه به زائر می‌رسه و یک مقدار هم ثواب. آیا به خاطر این مقدار ثوابی که از طرف من به زائر رسیده، به من ثواب نمی‌رسه؟ معلومه که می‌رسه! اما من چی کار می‌کنم؟ این ثواب دومی رو هم تقدیم زائر محترمی می‌کنم که اومده مشهد زیارت. آیا از تقدیم این دومین ثواب به زائر، یک ثواب به من نمی‌رسه؟ من اون سومی رو هم تقدیم می‌کنم یه زائر محترم. در واقع اون موقعی که کلید رو دادم به زائر و بهش گفتم بیا، این کلیدِ خونه، ثوابش هم برای خودت! منظورم همه‌ی ثواب‌ها بود نه فقط اولی! اتفاقی که می‌افته چیه؟ اتفاقی که می‌افته اینه که زائر ان‌قدر ثواب جمع می‌کنه که جاش می‌شه بالاترین درجه‌ی بهشت. خوشا به سعادتش!
حالا من از شما می‌پرسم، آیا اگر من برای این خدمتی که به زائر کردم، یه مبلغ ناچیزی به ازای هر شب ازش پول بگیرم، آیا این کارم بی‌انصافیه؟

محصولِ ۱۴۰۲ مرداد ۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جایزه

من چند تا خاطره با نوشابه دارم تا یادم نرفته براتون تعریف کنم.
اولی‌ش موقعی بود که سوم راهنمایی بودم. امتحان ثلث سوم داده بودیم با دوستم داشتیم می‌رفتیم خونه. کنار یه پارکی بودیم، نوشابه گرفتیم وایستادیم جلوی سوپری با کیک خوردیم. این پسره که باهاش نوشابه خوردم اولین روز سال تحصیلی میز اول نشسته بود، منم وسط کلاس نشسته بودم. ناظم‌مون اومد توی کلاس، به من اشاره کرد گفت بیا کنار این بشین. مثلن ایده‌اش این بود که من بچه‌ی آروم و زرنگی بودم برم کنار این که شر و درس نخون بود که همدیگه رو خنثی کنیم. یه بار نمی‌دونم چه کرمی ریخت، منم برای اینکه انتقام بگیریم با نوک خودکارم زارت گذاشتم وسط کف دستش که روی میز بود! البته اون موقع روابط جور دیگه‌ای بود. دوستی‌ها با این چیزا به هم نمی‌خورد.
خاطره‌ی دوم سال اول دبیرستان بودیم، با سه تا دیگه از دوستام توی چهارراه ولیعصر رفتیم توی یه پاساژی نوشابه خوردیم. همین‌طور که نوشابه می‌خوردیم من یه چیزی در مورد تیم استقلال گفتم که چون غیرمنتظره بود یه نفر خنده‌اش گرفت نوشابه رفت تو دماغش!
خاطره‌ی سومی که یادمه همون موقع که دبیرستان بودم یه بار بابام با ماشین اومد دنبالم، دو تا از دوستاش هم باهاش بودند. همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم چون هوا خیلی گرم بود زدیم کنار از یه سوپری چهارتا نوشابه گرفتیم قورت قورت با هم خوردیم. قدیما این‌جوری بود دیگه وقتی هوا گرم می‌شد مردم نوشابه می‌خوردن تا رفع تشنگی بشه. یه بارم توی دانشگاه استادم منو با ماشینش تا یه جایی رسوند. هوا خیلی گرم بود و کولر پراید هم جوابگو نبود. به ناچار یه جا که سوپری دیدیم استاد زد کنار و رفت دو تا نوشابه خرید و آورد توی ماشین با هم خوردیم. فکر کنم اون موقع خیلی حال کردم که با استادم نوشابه خوردم!

همین دیگه، این بود خاطرات من با نوشابه. راستی شما چه خاطراتی با نوشابه دارید؟

بابابزرگم هم هر موقع دلش درد می‌کرد من می‌پریدم از سر خیابون یه نوشابه براش می‌گرفتم. تا می‌خورد یه آروغ مشتی می‌زد حالش خوب می‌شد.
یه بار هم توی در نوشابه نوشته بود «جایزه». بردم سوپری گفتم این‌جا نوشته جایزه داره. اونا هم بهم خندیدند گفتند جایزه رو که از ما نباید بگیری باید بری از کارخونه بگیری. منم دست از پا درازتر با دره برگشتم خونه. آخرشم نرفتم کارخونه چون اولن نه می‌دونستم کارخونه کجاست نه اگر هم می‌دونستم کجاست نمی‌دونستم چطوری باید تا اونجا برم. اصلن فرض کنیم تا کارخونه هم می‌رفتم. از کجا معلوم اونا بهم جایزه می‌دادند؟ شاید می‌گفتند همون دری که دستته جایزه‌اته، برو اینجا وای نستا بچه برو بذار به کارمون برسیم!

محصولِ ۱۴۰۲ اردیبهشت ۲, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جایگاه آدمی

یکی از چیزهایی که جایگاه آدمی رو مشخص می‌کنه اینه که چه‌قدر برای رقصیدن توی مجلس بزم بهش اصرار می‌کنند. یه وقت هست شما پشت میز نشسته‌اید و در حالی‌که خیار می‌خورید و با دست‌تون روی میز دنبال نمکدون می‌گردید و دارید رقصیدن آدم‌ها رو تماشا می‌کنید ناگهان می‌آن سراغ‌تون و از شما هم دعوت می‌کنند که پاشید برقصید. شما هم طبیعتا تمایلی به رقصیدن ندارید و اعلام می‌کنید که نه خیلی ممنون من دارم تماشا می‌کنم. اگر در این وضعیت باز هم بهتون اصرار کردند و باز هم شما انکار کردید و باز هم اصرار کردند و بعد آستین کت‌تون رو گرفتند و دست‌تون رو کشیدند و کشون کشون بردن‌تون وسط که برقصید، این‌جا باید به خودتون شک کنید. از خودتون بپرسید آیا من چه کردم که اکنون چنین جایگاهی دارم؟ اما نه، یه وقت هست که به شما نزدیک می‌شن و بهتون پیشنهاد می‌کنند که پاشید شما هم برقصید، و شما هم همین‌طور که به خیارتون نمک می‌زنید می‌گید نه، من فقط تماشا می‌کنم، و اونا هم می‌گن باشه پس مزاحم‌تون نمی‌شیم شما خیارتون رو میل کنید. ببینید چه‌قدر تفاوت وجود داره! من نگاهم به اون جایگاهه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.