سلام بر حسین
امشب یک متن داریم از [برزین مهر]، که خیلی وقته توی این وبلاگ چیزی ننوشته:
گفتهاند «مرد که گریه نمیکنه»، اما امشب نامرد هم گریه میکنه…
the sad story of finding my lost curiosities over the years
امشب یک متن داریم از [برزین مهر]، که خیلی وقته توی این وبلاگ چیزی ننوشته:
گفتهاند «مرد که گریه نمیکنه»، اما امشب نامرد هم گریه میکنه…
هر روز چشم به فردا میدوزم، میدانم نه اتفاقی قرار است بیافتد و نه دست به دامن معجزهای متبرک خواهد شد، اما این چشم دوختن حالا تنها اعلام حضور من است به زندگی، که هستم، که اینجا نشستهام و دارم آرام آرام از یاد میبرم تمامی چیزهایی که روزی جایی مهم بودند و آرام آرام به خاطر سپردمشان. من هستم، باور کن حالا نمیدانم با چه کیفیتی حضور دارم، اما هستم، این چشمهای دوخته به راه گواه هستی منند. تلخم، میدانم، دلگیر هم هستم، حالا دیگر نه فقط از تو، از این تن دلگیرم. از راه، از چشمهای دوختهام به راه، از تو که از راه نمیرسی [-چرا از یاد میبرم که میدانم قرار نیست اتفاقی بیافتد؟، فعل رسیدن را باید ماضی و منفی صرف کنم، حتی نه ماضی نقلی، که پایش را از حال بِبُرم، قرار نیست اتفاقی بیافتد]: از تو که از راه نرسیدی، از فردا که هر روز میآید، دلگیرم.
این ماهیهای رقصان در تنگ آب به راستی قرمزند؟ این سبزههای موجسوار کنار نسیم پنجره به راستی سبزند؟ و این تصویر افتاده در آینه به راستی منم؟ چشمهایم سیاه سفید میبینند تصویرهای به ادعا رنگی را، تصویرهای تکراری در انتظار سال جدید را. حالا دقیقا چند سال و چند روز و چند ساعت است که چشمهایم امید از رنگها بریدهاند، در سیاه سفید، این رنگهای همیشه منتظر دست از فریبم برمیدارند. دوربینی از قاب پنجره این سفرهی رنگین نشسته در انتظار بهار را تصویر میگیرد، با مکثی روی ماهیها که بوسه بر آب میزنند به سبزههای امیدوار ِ گره خوردن به آرزوهایت نزدیک میشود، دور و نزدیک میشود تا سر سوزنی از جزئیات سفرهای که تو چیدهای از قلم نیافتد، آرام آرام به تو میرسد و در چین چین سیاه دامنت آرام میگیرد، میماند و میمیرد،... حکایت چشمهای من است، درست چند سال و چند روز و چند ساعت پیش...
بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود، میآیند و میروند اما نو نمیشوند، انگار میآیند و میروند تا یادآوری کنند که رفتهای و نمیآیی. دیروز خانه تکانی کردم، نه اما مثل تو، هرچه بود سوزاندم و در شعلههای به پا شده...
پی ِ سالها تن ندادن به هر چیزی که اسمش زندگی ِ تقلیدی بوده، نگاه که میکنم میبینم نمیشود بر روی چیزی که درش هستم حتا اسمِ زندگی گذاشت. یادم رفته است از کجا آغاز کردهام، پی ِ چه به اینجا، همین نقطهی حالا هیچجا، رسیدهام. گاهی ایستادن در نقطهای ناشناخته و صبوری کردن، حافظهات را میدزدد. راه عبور از روزمرِگی و روزمَرگی، رهزنهای پنهانی دارد، که به خود که میآیی حافظهات را بردهاند، حافظهای که تا به همین نقطهی لخت شدن، تنها دستآویزت بود برای رسیدن به جایی که خیال میکردی جای توست، پایانِ اضطرابهای هر روز، پایانِ دغدغهی هدر شدنِ لحظههایی که از پی ِ هم حالا عمری شدهاند، عمری سپری شده. به قیمتِ آیندهای که حالا یادت هم نمیآید قرار بود چه شکلی باشد، حال را در بیزمانی، به انجمادِ ثانیهها صبورانه محو کردیم، هویتِ حالِ لحظه را مذبوحانه سر بریدیم، حال به بیشخیصتی گذشت. مگر میشود آیندهی رسیدهای از پس ِ کاشتن ِ این ثانیههای حال در شورهزارِ خاکِ عقیمِ ناکجا سر بیرون آورد؟ مگر آدمیزاد کرم شبتاب است که از پس عمرِ پیلهایاش پروانهای سر بر آورد جویای نور؟ که اگر باشد هم، به پیله خواهد مرد، به پیله حافظهاش را دست خواهد داد، غریزهاش به نور در آن نُه تویِ مرگ اندودِ هزار تردید دگرگون خواهد شد به نیستی، به نخواهندگی...
وقتی از تهِ تهِ زندگیات چیزی در نمیآید، وقتی به خودت میآیی میبینی آویزانی، آویزان از هیچ، و دست انداختهای بر حوالی ِ پوچی، حتا از به پایان رساندنِ این جمله که آغاز کردهای هم عاجز خواهی بود. شروعی دوباره که شوخیست، ناتوانی حتا از پایانی ساختن، از پایان بخشیدن به این خودِ آویزان. عاجزی از آویزان شدن بر آویزانیات و زدنِ آخرین ضربه بر چهارپایهی لعنتی. وقتی داستان زندگیات را پایانی نمیبینی و تا چشم کار میکند تکرارِ حلقههای آویزانیست، وقتی حتا چگونه مردنات را راهی نمیبینی، سینما آغاز میشود. آنقدر تماشا میکنی تا در نقشی ادامه یابی، یا چشمهایت را ببندی و پایانات را بسپاری بهدستِ او که برایش جرات و جسارتِ از این آویزانی رها شدن، مانده است. چشم بر تمامیِ هراسات میبندی و خیال میکنی کسی نقشات را به عهده گرفته است، کسی بقیهی این خاکستریِ زندگیات را اجاره کرده است، لبخندی از رضایت خواهی زد و آرزو میکنی هیچگاه تماشا تمام نشود، آرزو میکنی قبل از تیتراژ پایانی تمام شوی، و دیگر هیچوقت چشمانت نیافتد به این خودِ خودت که به تماشا نشسته بود. به تماشای او که ساعتی زندگیات را اجاره کرده تا به نحو بهتری، که نه، حتی به هر نحوی از آن استفاده کند، زندگیای که افتاده است به شمارش نفسهایش ...
(این مقاله دیروز در سایتِ کافه سینما هم منتشر شد)
همونطور که میدونید فیلم جدایی نادر از سیمین ساختهی استاد اصغر فرهادی برای دریافت دو جایزهی اسکار در بخش بهترین فیلمنامهی اریجینال و بهترین فیلم خارجی با چهار فیلمِ دیگه رقابت میکنه و تا ساعاتی دیگه مشخص میشه که جایزه به چه کسی تعلق میگیره. با توجه به اینکه در هر بخش پنج فیلم با هم رقابت میکنند احتمال اینکه این فیلم، امسال برندهی هر دو جایزه بشه عبارت است از:
۱/۵ (یک پنجم) ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که میشود ۱/۲۵ (یک بیست و پنجم)
خب این یعنی چی؟ یعنی از هر ۲۵ تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، یکیش برندهی دو تا جایزهی اسکار میشه.
حالا بیایید حساب کنیم ببینیم با چه احتمالی این فیلم برندهی یک جایزهی اسکار میشه:
۲ ضربدر ۱/۵ (یک پنجم) که میشود ۲/۵ (دو پنجم) یا ۴۰ درصد
خب این یعنی چی؟ این یعنی اینکه از هر ده تا فیلمی که اصغر فرهادی بسازه، چهار تا فیلم حداقل یک جایزهی اسکار میگیره. (البته به شرطی که برنده با انداختنِ تاسی یکنواخت و پنج پهلو مشخص بشه). خب این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر ایران سرمایهگذاری کنه که فرهادی بتونه سالی دو تا فیلم بسازه، بعد از پنج سال، ایران صاحبِ چهار تا اسکارِ دیگه هم میشه.
اما نکته کجاست؟ نکته اینجاست که اگر اصغر فرهادی امروز برندهی حداقل یکی از دو جایزه بشه، علم آمار و احتمالات زیرِ سوال میره. چرا؟ چون چیزی که احتمالِ رخدادش ۴۰ درصد بوده ۱۰۰ درصد به وقوع پیوسته. درست مانند چیزی که چند وقت پیش در آزمایشگاه CERN اتفاق افتاد. در این آزمایشگاه دانشمندان متوجه شدند که سرعتِ نور خیلی بیشتر از سرعتِ قبلیه نوره!
پس با هم منتظر مینشینیم تا ببینیم در مراسم اسکار امسال چه اتفاقی میافته
من دامادِ خالهم توی میدون کار میکنه. میگفت سیب بعد از عید ۲۵۰۰ تومن میشه
بیا بیرون با ما کاری ندارن
آروم بذارش زمین و با پات هلاش بده عقب
به کسی هم گفتی؟
برو بیرون دوباره بیا
آخر این وسواست کار دستمون میده
خودت بگو. حالا ما با شما چی کار کنیم؟
دو تا هم خامه شکلات بدین
شماره پات چنده؟
خودش میدونست. نیاز نبود ما هم بهش بگیم
من ساعت ۱۲ تازه از خواب بیدار میشم. تا برسم سرِ کار میشه دو
خستهام کرده بود. همه چیز رُ دوبار تکرار میکرد. حتا بیرون کردنِ یه نفر از دلش رُ
کاری داشتی صدام کن
اصلن از اول نباید قبول میکردی
بزن زیرش! جونات که واجبتره!
بابات فردا داره میره شهر. توی یه کورهی آجر پزی کار پیدا کرده
جسدش رُ تو کوره پیدا کردن. خارج ِ شهر
دیروز بهم گفت ولی فک کردم شوخی میکنه
نوشابه فقط با غذا
این پسره دیگه نیومد؟
لگد زد به بختِ خودش
بابات خیلی دوست داشت تو رُ توی این لباس ببینه
توی این لباس، بیشتر از هر کس، شبیهِ خان جون شدی!
آبا که از آسیاب افتاد، خودم میبرمت پیشش
اینجا رُ چه طوری پیدا کردی؟!
یادت نره جمعهها گلدونا رُ آب بدی
آقا منصور شمایین؟!! ببخشید تو رُ خدا نشناختم صداتون خیلی عوض شده
ماشالا مردی شده واسه خودش! روح ِ خان دایی شاد
اون پسره که تسبیح دستشه نه، بغلیش
توو نونوایی توو صفِ یه دونهایها وای میستاد، حالا باسه من دم از جماعت میزنه!
زودتر گفته بودی برات نگه میداشتم
خیکات رُ بکش کنار! این وصلهها به بهادر خان نمیچسبه!
این رُ بذار جیبات، لازمات میشه
تنها نری بهتره
اون آقایی که اونجا ایستاده هم با شماس؟
یه عمر نوکریتون رُ میکنم آقا...
دو تا دو تا اومدین که زوج باشین؟ فرد باشین بهتره. یکی باید خبر ِ بد رُ ببره
آ سِد مصطفا! دعوام کن!
دفعهی پیش هم گفتی فقط همین یه بار
شما بزرگتری. شما ببخش
میگن دختر ِ سردار دیشب فرار کرده
مَرده و قولاش. مردونگی به اون چیزی نیست که تو نداری
حالا باز دوباره فردا هم یه سر بزن
الان فصلاش نیست. بهار اینجوری میشه معمولن
فک کنم منو دید
راضی که نمیشه گفت. ولی بازم خدا رُ شکر
ندیدی دیروز با پسره چی کار کردن؟
اینا همهش حرفه!
یواش تر! صدا میره بیرون
ترس ِ اینکه شاید دیگه از خواب بیدار نشم، بهم اجازه نمیده وقتام رُ با تو سپری نکنم
این حرفها رُ توی دادگاه هم حاضری بگی؟
آروم بخند. دختر باید سنگین باشه
این دست اون دست نداره که! ببند بره!
آقاجون همیشه ساعت رُ به این دستاش میبست
عین جغد! شبا خواب به چشماش نمیآد
توی اتاق نشسته. برو یه نظر نگاش کن
مرتبط
اولین بار توی یه مهمونی دیدماش. هیجده سالام بود و تازه درسام تموم شده بود. پدرم به خاطر موفقیت در وارد کردنِ یک محمولهی بزرگ جشن گرفته بود و اون شب همه رُ برای شام دعوت کرده بود. میترا تنها یه گوشه نشسته بود و سیگار میکشید. چهرهی زیبای اون زن، بیشتر از اینکه زیبا باشه گیرا بود و خالی از معصومیت. شنیدنِ اسمِ میترا برای خیلیها با شنیدنِ اسمهای دیگه فرق داشت و من، یه جایی بهتون میگم که چهطور میشه یه چهرهی گیرا داشت، اما معصومانه نه… این اسم حتا با شنیدنِ میتراهایی که پیش از این هم شنیده بودند فرق میکرد.
پدرم کنارم نشست. به سلامتیِ همهی محمولههایی که بزرگن و با موفقیت وارد میشن، پیکاش رُ چشم تو چشمِ من ریخت جایی که غم نباشه، خودش اینجوری میگفت… نگاهاش آروم و سنگین از رو نگاهام جدا شد، اونقدر سنگین که نگاه من رُ هم با خودش برد و گفت: اون میتراست. اولین بار بود که میدیدماش. قبل از این فقط اسماش رُ شنیده بودم. بلند شدم. خیلی از چیزهایی که در موردش میگفتند رُ باور نمیکردم. با دو تا دست کتام رُ پایین کشیدم و صاف کردم. کفشام رُ با پشتِ پا برق انداختم و راه افتادم دنبال ردِ نگاهام به سمتی که میترا نشسته بود.
میگفتند این اواخر خیلی گوشهگیر شده. نه اینکه دستاش به کار نره، اما "من نیستم" شده بود وردِ زبوناش. میگفتند از چیزی ناراحته. افسرده به نظر میرسید اما ناراحتی و افسردگی، شوخی بود واسه آدمی که من از اون فاصله پشتِ دودِ معلقِ خود خواستهی سیگارهای پشتِ هم میدیدم. آدمی که سهماش از باقی موندهی این زندگی شده بود مشروبِ به سلامتیِ هیچکس و، سیگار روی سیگار، سیاه میپوشید. اون شب هم پوشیده بود، یه دامنِ چینچینِ سیاه و پیراهنِ یقهدارِ سیاه که از دور، از اونجایی که من ایستاده بودم، گم بود مرزِ انتهای موهاش با پیراهنی که بهتن داشت…
لابهلای آدمهایی که مهمون بودند و فرقی نمیکرد مهمونِ کی باشن، شونه میزدم به شونهی ترکیبِ ناموزونِ رقصِ تنِ تازه مست کردهها و زیاد خوردهها با نور. به اون گوشه که رسیدم، به اون انزوای سیاه در سیاه که رقصِ نور هم گم میشد تو سیاهیش، که توفیری نمیکرد طیف از کجا شروع شده، اینجا باید گم میشد، گمِ گم، دیگه هیجده سالام نبود، داغ رو دلام بود، داغی که با ۱۸ سالگی جور در نمیاومد! ناجور بودم، ناجور… گفتم: سلام یلدا… صدای خشدارِ مَردونهاش، نمیدونم به کدوم سلولِ این تنِ خراب پیچید که دست بردم به پشتیِ صندلی، پاهام نه اینکه بلرزه، اما وایسادن سخت شد برام که تکیه دادم به صندلی لهستانیِ وصلهی ناجور… خشِ صداش تا پایان اون چند تا جملهی اول که گفت: "پسر، سخت نیست فهم اینکه تو دعوتیِ این مهمونی نیستی، وگرنه باید اون وسط میبودی که نیستی. گمی! درست! اما چرا من رُ گم میکنی؟ من میترام، ما اینجا یلدا نداریم، هیچوقتم نداشتیم" صاف نشد…
لکنت افتاد به زبونام، از بچگی هروقت یهچیزی میخواستم بگم که سختام بود، حروف واسه کلمه شدن جون میکندن تا از زبونم کنده شن. گفتم: من اسم فیلمها یادم نمیمونه، آدمها هم عین فیلمها، با تصویرهایی که به یادشون میآرم صداشون میکنم، اونجوری صداشون میکنم که به یادشون میآرم، خیلیها رُ هیچوقت به یاد نمیآرم، تصویری ندارم که صداشون کنم… [بلندیِ موهای سیاهِ موج در موجِ دودِ خاکستریِ سیگارهای پشت همِ گم در سیاهیِ چین چین دامن]، اینها رُ نگفتم، اما گفتم: من یلدا صدات کردم، که خودم رُ گم نکنم… [که اگر میترا صدات میکردم، اینهمه تصویر گم میشد] این رُ هم نگفتم...
نمیدونم چهقدر گذشت. حالا من همونجایی نشسته بودم که میترا نشسته بود و یلدا میرقصید و چند لحظه بعد، این من بودم که با زنی سیاهپوش، همپا با تصویرهای ساخته شده از صداهایی که محو میشدند و به جایی نمیرسیدند میرقصیدم. باز هم دَوُوم نیاوردم. بهخودم که اومدم نفهمیدم همه جا تاریکه یا من چیزی نمیبینم. بلند شدم نشستم. سرم گیج میرفت اما صدای همهمهی جشن هنوز ادامه داشت. صداها فارغ از زمان بهنظر میرسیدند. هیاهویی که بهگوش میرسید گاه تبدیل به صدای نفسهای پدر و مادری میشد که شاید من نتیجهی قتل در بسترِ بههم رسیدنِ اونها بودم. من اون شب مثل کسی که برای اولین بار به آب رسیده باشه خودم رُ دیدم. دیدم که هیچ شباهتی با هم نداشتیم. منِ واقعی که انگار تازه از وجودم باخبر شده بود با تردید به من نگاه میکرد. بههم ریخته بهنظر میرسید. میخواست با دست صورتام رُ لمس کنه که شعلههای آتش از پشت زبونه کشید و همه چیز رُ با خودش برد.
هر روز چشم به فردا میدوزم، میدانم نه اتفاقی قرار است بیافتد و نه دست به دامن معجزهای متبرک خواهد شد، اما این چشم دوختن حالا تنها اعلام حضور من است به زندگی، که هستم، که اینجا نشستهام و دارم آرام آرام از یاد میبرم تمامی چیزهایی که روزی جایی مهم بودند و آرام آرام به خاطر سپردمشان. من هستم، باور کن حالا نمیدانم با چه کیفیتی حضور دارم، اما هستم، این چشمهای دوخته به راه گواه هستی منند. تلخم، میدانم، دلگیر هم هستم، حالا دیگر نه فقط از تو، از این تن دلگیرم. از راه، از چشمهای دوختهام به راه، از تو که از راه نمیرسی [-چرا از یاد میبرم که میدانم قرار نیست اتفاقی بیافتد؟، فعل رسیدن را باید ماضی و منفی صرف کنم، حتی نه ماضی نقلی، که پایش را از حال بِبُرم، قرار نیست اتفاقی بیافتد]: از تو که از راه نرسیدی، از فردا که هر روز میآید، دلگیرم.
این ماهیهای رقصان در تنگ آب به راستی قرمزند؟ این سبزههای موجسوار کنار نسیم پنجره به راستی سبزند؟ و این تصویر افتاده در آینه به راستی منم؟ چشمهایم سیاه سفید میبینند تصویرهای به ادعا رنگی را، تصویرهای تکراری در انتظار سال جدید را. حالا دقیقا چند سال و چند روز و چند ساعت است که چشمهایم امید از رنگها بریدهاند، در سیاه سفید، این رنگهای همیشه منتظر دست از فریبم برمیدارند. دوربینی از قاب پنجره این سفرهی رنگین نشسته در انتظار بهار را تصویر میگیرد، با مکثی روی ماهیها که بوسه بر آب میزنند به سبزههای امیدوار ِ گره خوردن به آرزوهایت نزدیک میشود، دور و نزدیک میشود تا سر سوزنی از جزئیات سفرهای که تو چیدهای از قلم نیافتد، آرام آرام به تو میرسد و در چین چین سیاه دامنت آرام میگیرد، میماند و میمیرد،... حکایت چشمهای من است، درست چند سال و چند روز و چند ساعت پیش...
بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود، میآیند و میروند اما نو نمیشوند، انگار میآیند و میروند تا یادآوری کنند که رفتهای و نمیآیی. دیروز خانه تکانی کردم، نه اما مثل تو، هرچه بود سوزاندم و در شعلههای به پا شده...
این دمادم آخر عمر که اجل سنگ من را به سینه میزند، بی تو چشم فروبستن کار من نیست، بیتاب و بیقرار رفتن کار من نیست، قدر چشم برهم گذاشتنی قدم به راه ما بگذار، بیا تا کار ما به دست شما تمام شود. چند روز مرگ را فرجه بگیرم؟ هر روز بهانهات کنم که میآیی، که تا غروب صبر کند، که تا سحر مجالم دهد. گوشم به صدای کوبهی در ناشنوا شد از بس که اجل کوبید و نکوبیدی. تقصیرها شمردنی نیستند، رهایشان کردم، دست از شمارششان کشیدهام، دست به سینه، چشم به انتظار شما، ثانیه میشمارم. بیا و این اعلانِ "تا اطلاع ثانوی..." را از پشت شیشههای هرچه پنجره که میبینم بردار. همینک بیا، تا آخرین سلولهای این تن رمق از کف ندادهاند دستی برسان. من که گره خورده با صبوریام، از بس که نیامدی و راهها همگی به انتظار ختم شد، حالا اما اجل را صبر و طاقتی نیست آنقدر که بیایی. بیا که ما عشق را به شما بدهکاریم...
- آقا من زیاد رو به راه نیستم؛ میتونی این بچه رُ یه نصفه روز سرگرم کنی؟
- سرگرم؟!
- که بخنده! باید بخنده
- اینجا نایت کلابه آقا! جایِ بچهها نیست! ما توو بهترین حالت بتونیم خودتون رُ سرگرم کنیم!
- مادر این بچه اینجا کار میکنه. من باید برم. بهش بگین دکترها گفتن این بچه امیدش به زندگی خیلی کم شده
هر روز چشم به فردا میدوزم، میدانم نه اتفاقی قرار است بیافتد و نه دست به دامن معجزهای متبرک خواهد شد، اما این چشم دوختن حالا تنها اعلام حضور من است به زندگی، که هستم، که اینجا نشستهام و دارم آرام آرام از یاد میبرم تمامی چیزهایی که روزی جایی مهم بودند و آرام آرام به خاطر سپردمشان. من هستم، باور کن حالا نمیدانم با چه کیفیتی حضور دارم، اما هستم، این چشمهای دوخته به راه گواه هستی منند. تلخم، میدانم، دلگیر هم هستم، حالا دیگر نه فقط از تو، از این تن دلگیرم. از راه، از چشمهای دوختهام به راه، از تو که از راه نمیرسی [-چرا از یاد میبرم که میدانم قرار نیست اتفاقی بیافتد؟، فعل رسیدن را باید ماضی و منفی صرف کنم، حتی نه ماضی نقلی، که پایش را از حال بِبُرم، قرار نیست اتفاقی بیافتد]: از تو که از راه نرسیدی، از فردا که هر روز میآید، دلگیرم.
این ماهیهای رقصان در تنگ آب به راستی قرمزند؟ این سبزههای موجسوار کنار نسیم پنجره به راستی سبزند؟ و این تصویر افتاده در آینه به راستی منم؟ چشمهایم سیاه سفید میبینند تصویرهای به ادعا رنگی را، تصویرهای تکراری در انتظار سال جدید را. حالا دقیقا چند سال و چند روز و چند ساعت است که چشمهایم امید از رنگها بریدهاند، در سیاه سفید، این رنگهای همیشه منتظر دست از فریبم برمیدارند. دوربینی از قاب پنجره این سفرهی رنگین نشسته در انتظار بهار را تصویر میگیرد، با مکثی روی ماهیها که بوسه بر آب میزنند به سبزههای امیدوار ِ گره خوردن به آرزوهایت نزدیک میشود، دور و نزدیک میشود تا سر سوزنی از جزئیات سفرهای که تو چیدهای از قلم نیافتد، آرام آرام به تو میرسد و در چین چین سیاه دامنت آرام میگیرد، میماند و میمیرد،... حکایت چشمهای من است، درست چند سال و چند روز و چند ساعت پیش...
بی تو سالهاست که سالی نو نمیشود، میآیند و میروند اما نو نمیشوند، انگار میآیند و میروند تا یادآوری کنند که رفتهای و نمیآیی. دیروز خانه تکانی کردم، نه اما مثل تو، هرچه بود سوزاندم و در شعلههای به پا شده...
این نوشته پاسخیست به «ابی، شما تنها تکیهگاه من هستید»
من دنبال لحظهای میگردم که بخوام تا ابد کش بیاد. مثل لحظهای که ابی میخونه و تو تا ابد به آسمون نگاه میکنی. من ندارم همچین لحظهای. هر ثانیه فقط میخوام برم جلو. میخوام یه چیزی پیدا کنم که تا ابد بخوام کش بیاد. اما ندارم... همه چیز حداکثر کمی بیش از اون چیزی که هست باشه کافیه (تو بهترین حالت). امیدوار هم نیستم که به همچین لحظهای برسم. چون اگر پیداش کنم دیگه نمیتونم تا ابد کشاش بدم. شاید بهتر باشه فقط دنبالاش بگردم. و اون لحظهی آخر زندگیام، فقط یه لحظه ادامه پیدا کنه. اندازهی خودش... خستگیی یه عمر زندگی، توی یه لحظه در بره... یه بار بیتشویش، بیانتظار، بیدلشوره و دلواپسی، تو لحظه زندگی کنم.
من یه زمانی پشه رُ رو هوا زین میکردم. مگسهای محل از دستام ذله بودند از بس که بهشون تجاوز کرده بودم. جون داشتم! آب از آب بیاجازهی من تکون نمیخورد. مرغهای عشق به سن بلوغ که میرسیدند اجازهی جفتگیریشون رُ از من میگرفتند. مترسکها بیاذنِ من دلقک بودند. خندهی کلاغها در میاومد. قاصدکها تا من نفس نمیکشیدم رها نمیشدند! گوز هر بنی بشری رُ رنگ میکردم. جون داشتم! حالا رُ نبین که زهوارم در رفته، پیزوری شدم. چیزی نبود که بخوام و نداشته باشم. فکر هر جنبندهای از ذهنام میگذشت، به ثانیه نمیکشید تو شرتام بود.
حالا شما بگو... از من چی مونده؟
یکی که انتظار یه لحظه میکشه که کش بیاد، یکی که زندگیاش رُ پیشپیش حراج کرده، چلچلهای که آوازش رُ بهار نیومده چوبِ حراج زده... پرستویی که مهاجرت نمیکنه مبادا گم شه. اینم اسماش شد زندگی؟ کجاش شبیه اون چیزیه که من میخواستم؟ کجاش؟! همهاش میخواستم دنبال یکی بگردم عین خودم. بعد بهش بگم د رفیقِ من! آخه این هم اسماش شد زندگی؟
این چیه توی تنام که نمیذاره این لعنتی رُ تموماش کنم؟ هنوزم عاشق خودکشیی دست جمعیام. که اون لحظهی آخر، بزنم زیر همه چیز و به این زندگیی سگی ادامه بدم. آفتاب چشمهام رُ میزنه. از تاریکی بیزارم. با ماه آبام توی یه جوب نمیره. با ستارهها قهرم. زمین گرده. سرم گیج میره. بالانس میزنم، باز هم همه چی همین شکلیه! هیچی برعکس نمیشه. دنیا وارونهاش هم چنگی به دل نمیزنه. تف که میاندازی، رو صورت خودت پایین میآد. همهی قورباغهها ابوعطا میخونن. آبها سرازیرن، میرن یه جا غرق بشن. نفس بالا نمیآد. تنگی نفس گرفتم توی این اجتماع ِ مدفوعه. همهی تنها پوسیدهاس. چه دست میاندازی بیایی بالا. چه میاندازی دور گردنات که تموماش کنی. طنابها پوسیدهاند. دلها هم. کهنه و نو نداره. بچههای آدمیزاد آبشش در آوردهاند. آدمها دو زیست شدهاند. توی آب میمیریم، توی خشکی جون میدیم. همهاش تقلا. دلواپس ِ این همه کودک که نیومده میمیرند لابهلای جلبکها. جنینها جون نگرفته، همبازیِ موشهای فاضلاب میشن. اسپرمها ضعیف شدهاند. بچهها هم عقب افتاده. هوشها نفله. ذوقی نمونده. گنجیشکها هرزه شدهاند (به جغدها میدن). جغدها صبحها بیدارند. آرامبخش میخورند. روانگردان میخورند. اما خوابشون نمیبره. تجاوز شده همآغوشیه بچه پلنگها. قوها جفتشون رُ مثله میکنند. ماهیها تو خشکی میمیرند، توی آب تاول میزنند. نفس ِ حاجی دیگه حق نیست. سیدها ... شدهاند. لیلی روسپی، مجنون کافکش... اااااااااااه. تو هم که پیدات نیست. رفتی با خدا قایم شدین. سک سک. دیدمتون. دروغ گفتم. ندیدمتون. نمیبینمتون. به خدات بگو من وقت زیاد آوردهام. زنگ پایان رُ بزنه.
اون بطری رُ رد کن بیاد! هوشیاری کار من نیست! بده اون لامصب رُ! بده برم تو ابرها. بذار بارون بیاد. شهر شسته شه. سیفون این شهر کشیده شه. هر چی کثافت هست بره تو سوراخها. سوراخهای بوگندو. سوراخها بو میدن. بوی نا. آدمها بوی آبِ شب مونده. عاشقها بوی تاکسی. همهی عمر توی شهر چرخیدند. پیدا نکردند. پشت همهی تاکسیها نوشته گشتم نبود، نگرد نیست. هی میگردی. هی میگردی. کسی حرف کسی رُ قبول نداره که. رو دست میزنن به هم.
امروز تصمیم گرفته بودم برخلاف همیشه با مترو به محل کار برم. خواستم کمی بیشتر بین مردم باشم. وارد ایستگاه که شدم دیدم خیلی شلوغه و عدهی زیادی از مردم یک جا جمع شدهاند. به سختی وارد ایستگاه شدیم. جمعیت که متوجه حضور من شده بودند صلوات فرستادند و راه رُ برای من و همراهانم باز کردند. رفتیم جلو. یکی رُ داشتند شلاق میزدند. گفتم چی شده؟ برای چی میزنیدش؟ گفتند: آقا، بدون بلیت قصد سوار شدن به قطار رُ داشت. یکی از گماشتهها رُ صدا زدم. پرسیدم هر نفر چهقدر باید بده تا بتونه سوار قطار بشه؟ گفت صد و پنجاه سکه قربانت گردم. یه کیسه اشرفی انداختم جلوش، گفتم بگیر، صد و پنجاه تا. ولاش کنید بره زن بیچاره رُ.
در قطار روبروی زنِ بلندبالایی ایستادم که چند لحظه پیش نجاتاش داده بودم.
ساک به دست، پشت دستاش ماهگیری.
چادرش را به دندان گرفته بود و مرا مینگریست. پدر سوختهای هستند این رعیتها
قطار ایستاد، آنچنان ایستاد که انگار هرگز حرکت نکرده بود، به خود که آمدم مسافری نبود، تا چشم کار میکرد مسافری نبود. صندلیها خاک گرفته بودند، غبار روی غبار بود، درهای ورودی و خروجی را تار بسته بودند عنکبوتها، غبار بر تارها... تابلوهای تبلیغاتی خدشهدار بود، به سختی خوانده میشد "داروغهها، دروغ میگویند"... نشانهای برای یادآوری نبود، همه چیز کهنه بود و انگار در کهنگیشان اثری از حضور من نبود، به یاد نمیآوردم... زمانی طولانی بر من، ایستاده، گذشت در آن قطار ِ انگار سالها ایستاده، تنام درد میکرد، جراحتی بر ذهنام رفته بود از جنس تحقیر، انگار ضربههای پیاپیِ شلاق خورده باشم در حضور ِ سنگینیِ نگاههایی که سکوت کردهاند... در ایستگاهِ پایانیِ قطارهایی که هرگز نیامدهاند، پیاده شدم، از لابلای جمعیتی که نبود گذشتم و به هوای آزاد خارج شدم. شب بود، تاریکی با رگههایی از ماهتاب، که “تنهایی” دیده میشد. سر به آسمان بردم، تنهایی در ماه، پشت دست تو، بر ذهنام نقش بست، تا شدم، نشانهای از حضور در ذهنام جاری شد... "بلندبالا، میدانم که ناممکن است پیوستن تو به من، در این سراسیمگیِ ناگزیر اما، بی تو رفتن میسرم نیست، بی تو در هیچ مامنی امنیت ندارم، میمیرم در بیخبری. فردا به گاهِ صلاتِ ظهر در ایستگاهِ پایانیِ قطارها، آمدنت را به انتظار مینشینم. اگر نیامدی، بازمیگردم حتی به قیمت در یک قدمیات گرفتارشان شدن. در یک قدمیِ تو جان دادن را راحت ترم به فرسنگها دوری زندگی" به کاغذی نوشته بودم و آن تنها رفیق قرار بود رسانده باشد، که تردید ندارم رسانده است، رساندن او را کسی حریف نیست...
آقا...! آقا....!
مسافرانِ قطار هرکدام به گونهای مرا مینگریستند. گویا نخستین بار بود داروغهی شهرشان را میدیدند.
سلام خانم کوچولو. ممنونام ازت. خیلی ممنون. همین یکی کافیه. من روزی یه بسته آدامس بیشتر نمیخورم. دستهای کوچیکات درد نکنه. به بقیه هم تعارف کن. من برداشتم. ببین اون پیرمرد رُ. بهتر بود اول به ایشون تعارف میکردی. چی؟ این کاغذه چیه؟ بهبه... آفرین دخترم... چه شعر قشنگی! از حافظه؟ همون شاعرِ شیرازی؟ بالا بلند عشوهگرِ نقشباز من ... كوتاه كرد قصهی زهدِ درازِ من ... پس چرا هیچ کدام از کسانی که با من وارد ایستگاه شدند درکنارم نبودند؟ خدایا...
چشمهایش جام عسل بود، ماه در چشمش خواب بود، چیزی در جانم زبانه میکشید. ناپاکی ذهنم زهدم را نشان رفته بود، در گوشم مدام میخواندند شیاطین وحی “داروغهها دروغ میگویند”, به هزار زبان میخواندند، فریبی تمامی وجودم را آشوب ساخته بود، در خود میسوختم. آتش زبانه میکشید در وجودم، ضربانم در لبهایم چنان میزد که صدایشان در گوشم پیچیده بود، اغوا شدم، از خود بیخود، تنِ عریاناش را در سر پروراندم، انحنای انداماش را تنیده بر خویش از سر گذراندم، سراسر خواهش شدم، سلولهایم به تکرار نجوا میکردند “داروغهها دروغ میگویند” …
- بلندبلا، من داروغهی این شهرم، غم بر چهرهی رعیت خاریست بر چشمام، مرا محرم بدانید به کمکی که ساخته است، استجابت میکنم…
+ خواهشی ندارم، مسافرم، به ملاقاتِ او که چشم به راه است
-ضربههای شلاق باید توان از شما گرفته باشد، با من بیایید تا حشم و خدم التیامی آمده کنند بر زخمتان، خود به طرفتالعینی میرسانمتان
+ …
- …
چشمهایش جام عسل بود، به جبر، به تهدید، با ضربههای پیاپی، لاجرعه نوشیدم، بر منحنی اندامش سوار و به زور راندم، نالههایش در گوشم مدام تکرار میشد، زمین و آسمان در گوشم نفس زنان زمزمه میکردند : داروغهها دروغ میگویند…
زیر نور ماه، به یاد آوردم، تو، بلند بالا، با آن ماهگیر، از کدامین چشمه نوشیدهاند چشمهای تو که شهر کویرِ سراسر تکراریست، ماه از پشت دستات رها شد، ستارهها در آسمان مرده بودند، ماه تنها روشناییی صفحهی سیاهِ آسمان بود...
دستانم را بر گردناش فشردم. چهرهاش هزار رنگ گرداند، سیاه شد، در تاریکیی شب گم شد... از اطرافش هیاهو به پا خواست: داروغه را کشتند، داروغهی شهر را در ایستگاه پایانیی قطارهایی که هرگز نیامدهاند، کشتند... ماه پایین آمد، سیاهی در سیاهی گم شد
اگر باور کردن مرگ اون قدر سخته که با هر بار مُردن، ما باز هم به زندگیمون ادامه میدیم، پس چه فرقی بین مرگ و زندگی وجود داره؟ کی میشه فهمید مُردهایم؟ کی میشه فهمید که زندگی هنوز ادامه داره؟
مرگ نوعی زندگیه
و زندگی هم نوعی مرگ
این خاصیتِ مرگ و زندگیه!
مرگ و زندگی در هم تنیده شدهاند
دیروز هر روز میمیره، و فردا هم هر روز زنده میشه
کی گفته ما با هر مرگ باز هم به زندگیمون ادامه میدیم؟
ما هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشیم
و میمیریم
این تنها چیزیه که الان اهمیت داره
راجع به اتفاقی که بعدش میافته بعدش حرف میزنیم
اما به نظر میآد که قطعن با هر مرگی تغییرِ حالتی رخ میده
اگر آب زندهست، آیا یخ هم زندهست؟ آیا بخار آب ۱۰۰ درجه هم زندهست؟
و آیا هر کدوم از اینها نمیخوان دیگری باشن؟
فعلن چه آب، چه یخ و چه بخار آب ۱۰۰ درجه، بهتره تمرکزمون رُ بذاریم روی همینی که الان هستیم
بعد که تغییر حالت دادیم راجع به چند و چوناش فکر میکنیم، یادش میگیریم!
ما با مرگ میمیریم
چون دیگه هرچی باشیم این نیستیم
همیشه مرگ به معنی عدم نیست
غنچه که گل میشه میمیره
غنچه میمیره تا گل شه
کرم ابریشم میمیره تا پروانه شه
هر تغییر حالتی مرگه
مرگِ حالتِ قبلی
دیگه نمیخوام توضیحی بشنوم
درسته
اگر توضیح بدی همه چیز روشن میشه
نقاط تاریک این دنیا کمتر میشه
همه باید به سوی نور حرکت کنیم
تو تاریکی بمونیم چی کار؟
اما...،
توی تاریکی، هر چیزی میتونه اون چیزی باشه که تو فکر میکنی
تو روشنی هرچیزی فقط اون چیزیه که میبینی
ذهن من چیزای قشنگتری میسازه از چیزهایی که توی تاریکیان
باسه همینه که علاقهای به روشنایی ندارم
تو روشنایی همه چیز زشتتر از اون چیزیه که من میسازم تو ذهنام
نازنینا...
از سپیدی تا سیاهی را سفر باید کنیم
از اینجا روزنی به بیرون وجود نداره، حتی سوراخ کلیدی. نور رُ نمیشه دید، حتی حضورش رُ حدس هم نمیشه زد. پامو که اینجا گذاشتم مطمئن بودم زمان گم میشه، با ثانیه شمردن شروع کردم، ذهنم کمکم به بستههای بزرگتری از زمان عادت کرد که از راه میرسیدند، دقیقه میشمرد و تا قبل از اون کابوس لعنتی، ساعت. نباید تن به خواب میدادم، باید حدس میزدم اینجا چیزی جز کابوس سهم من از رویا نیست، کابوسی که تعلیق بود، معلق بودم در زمان، فاصلهی دیوارها ثابت بود اما شتاب من کمکی به نزدیک شدن نمیکرد. بیدار که شدم رد نور در ذهنم گم بود، بیزمانی همسایه شد، حالا من حتی نمیدونم امروز چندمین روز از کدوم ماه این سال لعنتیه.
من اون بیرون دنبال تو میگشتم، اون عصر بدبیار لابلای اونهمه آدم دنبال چشمای تو میگشتم، گمت کردم، دستت جدا شد، رها شدی و به این اسارت منتهی شدم. همهمهی آزادی بود پشت نبض اون تودهی زخمی، و من در اسارت همیشگیی چشمهای تو به درکی فراتر از آزادی پای دربند بودم. میدویدند، بیجهت و در هر جهت، و من قطرهای بودم از دریایی ناخواسته که از تو دورم میکرد، شاید هم نزدیک، گم شدن همین ندانستن دوری یا نزدیکی است.
اینجا با هیچکس برخورد مناسبی نمیشه، برخوردی که در شان اینهایی باشه که گمراه آزادی شدن، یعنی آزادی دستشون رُ نگرفت و سر از اینجا درآوردن. اینجا همه چیز جریحه داره، تنها، غرورها و حتا امیدها... امید چیز مهمیه، شاید مهمترین چیزی که میشه داشت و باهاش جاهای خالی رُ پر کرد. اما اینجا قاصدکی راه به ورود پیدا نمیکنه، از دست رادیوهای قراضه کاری ساخته نیست، ضربهها به امیدها فرود میآد و صدای شکستن تنها صداییه که به گوش میرسه، بغضها، دستها، پاها و امیدها...
خونآبه میرفت در آبراه وان حمام، دیروز رگش را زد، شاهرگش را زد، او که هر روز بارها جلوی آینه اعتراف میکرد: زندگی زیباست. حالا ما ماندهایم، واماندهایم، تنها، بیحضور او که باورمان بود دینی به زندگی ندارد. صدای شیون بر قامت افتادهاش سکوت لبخندهای همیشگی را شکسته است. دستم را دراز میکنم سوی دیروز، آن روز که چشمهایش باز بود و غصههایم کم، مشت از خاطره پر میکنم و غصهی عالم ورم میدارد.
من حرفهایت را باور کردهام، همیشه راست میگفتی، و راست یعنی آنچه که باور داشتهای، من باور کردم که زندگی زیباست، همان روزها باور کردم که همیشه لبخند میزدی، آن روزها که حالا خیلی دورند، آنقدر دور که من تردید کردهام، من هیچگاه مومن نبودم به زیبایی این زندگی، و حالا بر سر دوراهی مومن نبودن تو و زیبا بودن زندگی، زندگی زیبا نیست. کسوت سیاه به تن کردن در حسرت نداشتن شما، راهی به زندگی باز نمیگذارد، قصد داریم بر قبرتان سنگ بگذاریم و بنویسیم: او نیز رفت... بههمین سادگی بنویسیم، و هنگام خواندن تاکید کنیم بر "او". رفتن که عادت شده است، اما شما که روی سنگ قبرتان "او" خطابتان میکنیم نه بودنتان عادت شد و نه رفتنتان... هر چه میگردم عکسی از شما نمییابم که این لبخند که من دوستش داشتهام از لبتان پایین آمده باشد تا انتخابش کنم برای آگهی ترحیم. این لبخندها با به اختیار رفتنتان، با آن شاهرگ بریده شده جور نیست، مردم را که میشناسی دنبال بهانهاند، نه برای خندیدن، که برای تردید کردن به لبخندهاتان.
من از تقلید بیزارم، این را خوب میدانی، نه شکل این زندگی شبیه زندگی کسی شده است و نه محتوای قابل قیاسی در بر گرفته است، اما حالا که نیستی بگذار اعتراف کنم که من بارها جلوی آینه لبخندهایت را تقلید کردهام، با کوچکترین ظرایف، اول گوشهی سمت راست لب بالایم کمی بالاتر برود بعد به آرامی قل بخورد و این یکی گوشه بیاستد، نماسد، تر و تازه مدتی جا خوش کند و بعد بگویم: زندگی زیباست... دارد مصنوعی میشود این لبخندهای رو به آینه و احساس میکنم نبضم در شاهرگم خودآگاه میزند.
دکترا میگن امیدم به زندگی کم شده، یکی دوتاشون هم به خودم که نه اما به همراهام جوری که من نشنوم رسوندن که تموم شده، امیدم به زندگی رو میگفتن. از پشت شیشه شنیدم، آروم میگفتن، حالت پچ پچ، اما من لبخونی بلدم. دارن از سرشون وا میکنن، آخه مگه امید به زندگی تموم شدنیه؟. کدوم همراه بابا؟ هروقت میخوام برم دکتر، یکی دو ساعت قبلش آماده میشم راه میفتم توو خیابونا قصه ای میبافم و داستانی سرهم میکنم تا یکی رو پیدا کنم که همراهم بیاد، نه آشناها، یه غریبه مثلا، یکی که مطمئن باشم اولین و آخرین باره همراهم میشه. اصلا همراهی بیشتر از چند تا کوچه تا رسیدن به مطب دکتر نمی ارزه. وقتی دکتر روو به من میگه: شما چند لحظه بیرون باش، و در حالی که دارم لبخونی میکنم به همراهم میگه: بهتره خودش چیزی نفهمه، این عذابی که میفته به جون همراه کوتاه از اینکه چیزی رو باید از کسی پنهون کنه که لحظاتی قبل نبوده و لحظاتی بعد هم نخواهد بود دوست دارم، بیمارگونه دوست دارم.
خورشید چشمام رو میزنه، صبحای زود وقتی باهاش چشم توو چشم میشم چشمام رو میزنه، من از اینجا نمیتونم ببینم آیا منم چشمای اونو میزنم یا نه، چشمام رو که میزنه اشک جمع میشه گوشه ی چشمم، چشمامو میدزدم، نمیتونم چشاشو ببینم. اشک که جمع میشه توو چشمم خودآگاهم کم کار میشه و ناخودآگاهم پر کار، یادم میره که اشکه کاره خورشیده که چشمام رو زده، میرم توو حوالی دلتنگی، به امیدم به زندگی خیره میشم، به اون دوردورا، به اونجا که تو نشستی و داری نیگام میکنی. لامصب تو چرا همیشه میخندی؟
بچه ها توو کوچه خوشن، نمیدونم خوشن یا نه، اما اداشو خوب درمی آرن، عینهو اصل اصلش، عینهو خوشحالی. چشاشونم میخنده، بازی میکنن، میبرن، میبازن، میخندن، حتی وقتی میبازن. دوسشون دارم، خیلی، اما حوصله شون رو ندارم، دوسشون داشتن مهمه، حوصلشون رو داشتن خیلی مهم نیست، کارای مهم رو بهتر انجام میدم. یه وقتایی فکر میکردم وقتی دوسشون داشته باشم حوصلشونم پیدا میکنم اما چون مهم نیست یادم میره. خدا خدا میکنم توپشون بیفته توو حیاط، وقتی میآن توپشون رو بگیرن حوصلشونم دارم. زود میآن و عجله دارن، اینجوری دوست داشتنی ترن. بعضی وقتا میخوام برم به این دکترا بگم اگه امیدم به زندگی خوب شه یعنی زیاد شه حوصله ی این بچه ها رو دارم اون موقع؟ بعد فکر میکنم چه سوال احمقانه ایه، دوست داشتنشون که مهمتره، اگه به دکتره بگم که دوستشون دارم گه گیجهی بنفش میگیره که چه جوری میشه با این سطح پایین امید به زندگی بچه ها رو دوست داشت. ولش میکنم، با این دکترا باید مراعات کرد، نباید به رخشون کشید که نمیفهمن، که ازشون بیشتر میفهمم.
شبا که زول میزنم به اون ستاره دور دوره اول خیال میکنم بعد کم کم باورم میشه که هیچ کس هیچوقت اینقدر براش مهم نبوده که به آخرین چیزی که قبل از به خواب رفتن داره نگاه میکنه اون ستاره دور دوره باشه، خیلی برام مهم نیست که کارای مهمی میکنم، بیشتر دوست دارم حواسم به چیزایی باشه که حواس بقیه نیست. پلکام که سنگین میشه مطمئنم یه اتفاقی میفته که انگار قرار نیست من دقیقا بدونم چیه، هرچی هست صبحا که میرم پرده رو بزنم اونور که لج خورشید رو دربیارم احساس میکنم این حس بیمارگونه ی ادامه دادن ریشه در اون اتفاقه داره، اتفاقی که رابطه داره با اینکه دوست دارم حواسم باشه به چیزا و کسایی که حواس بقیه بهشون نیست.
خوب بودم، خوب خوب، هر سال عید حواسم به این چیزای معمولی هم بود، به اینکه تو همیشه به اولین کسی که بعد از تحویل سال زنگ میزنی منم، به اینکه تنها کسی که بعد از تحویل سال بهم زنگ میزنه تویی، به اینکه ماهیها کوچیکن دلگیر میشن اگه لحظه ی تحویل سال حواسم بهشون نباشه، به اینکه سبزه ها همین چند روزه سبزن، معلومه که نفس میکشن، معلومه که قرار نیست ریشه بدوونن، مگه میشه توو ظرف به این کوچیکی ریشه داد؟. اما کم کم حواسم به چیزای معمولی، بیمار شد، اونقد بیمار شد که هر روز باید یه همراه پیدا کنم تا از عذاب وجدانش موقع شنیدن چیزایی که باید از من پنهون کنه حس خوبی پیدا کنم، عین حس اون ماهیهای قرمز هر سال توو تنگ بلور که حواسم بهشون بود، عین حس دیدن تو وقتی میخندیدی، وقتی زندگی میکردی، حس خودم وقتی منت همه عالم رو میکشیدم تا اون لبخند از گوشه ی لبت پایین نیاد. حالا بیمار شدم، بیمار همراهای کوتاه. بیمار بیمارگونه خیره شدن به امیدم به زندگی، به اون دوردورا، که میگن نقطه شده، که بعضیاشون میگن تموم شده، آروم میگن، پچ پچ میکنن، اما من لبخونی بلدم.
من از همه اونایی که نشستن ببینن کی این تتمهی عمرشون به ته میرسه و آغوش نیمه بازشون رو واسه مرگ مهیا کردن، حقیرانه التماس دعا دارم. نمیخوام شعاری باشه والا میگفتم: به پاخیزید. اما واقعیت اینه که سنام و شرایط روحیم هم دیگه چنین رویکردهایی رُ برنمیتابه، هیجان برام خوب نیست. از آخرین باری که گفتم به پاخیزید لااقل بیست سالی میگذره، اونوقتا که دشمن چشم توو چشم بود و هر سرباز پرچمی افراشته، یادش بخیر، کربلای جبههها یادش بخیر. بعد اون دیگه با همچون صلابتی پیش نیومد که تقاضای بهپاخاستن داشته باشم، حداکثر پیش اومده باشه به ضرورتی گفته باشم: داداش پا شو، نیم ساعته رفتی اون توو، د بیا بیرون، ریخت، د لامصب ریخت، پاشو... سن که میره بالا آدم محتاطتر میشه و بیتفاوتتر.
انسان حیوان ناطق است. و من نمیدانم این ناطق به معنی سخنگوست یا دارای منطق. اما اگر از حواشی این عبارت بگذریم، هرازگاهی با اصل قضیه که با مختصر سادهسازی ای حاصل میشود شدیدا هم عقیده میشوم: انسان حیوان است. گاه هرچه نگاه میکنم دلیل قانع کنندهای برای بخشیدن اجدادم به جرم رها کردن جنگل نمییابم. خدا لعنتات کنه باباآدم، توو همون جنگل میموندی، مگه مجبور بودی بری سیب بخوری؟ گندم بخوری؟ اون چیزی که بهت گفتن نخوری رو بخوری که نطقت وا شه و مجبور شی با برگ درخت بپوشونیش؟ آخه آدم قانون جنگل رو زیر پا میزاره؟ تو هم مومن نبودی...
روزهای هفته رو هرجوری دسته بندی کنی بازم شنبه روز اول هفته است. به این میگن جبر جغرافیایی. درسته در نگاه اول جبر زمان به نظر میرسه اما در واقعیت این جبر جغرافیایی است که وایسادی و داری به زمان نگاه میکنی. اگه جغرافیات رو عوض کنی دیگه شنبه روز اول هفته نیست، مثلا من شنیدم یه جاهایی هست روی همین کرهی خاکی که دوشنبه روز اول هفته است. برای اونایی که احساس میکنن دلیل عدم موفقیتشون اولین روز هفته بودن شنبه است یه توصیه بیشتر ندارم: کوچ ... کوچ کنین به یه جغرافیای دیگه، همه حق دارن جایی زندگی کنن که روز دلخواهشون روز اول هفته باشه. واقعا باشه ها نه اینکه مث این روانشناسا که میگن نگرشت رو عوض کن باشه... یه خواننده هه بود که یه شعره رو میخوند که اینجوری شروع میشد: شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی ... وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی. انگار چه شاعرش و چه خوانندش به طور غریزی دریافته بودن که باید جغرافیاشون رو عوض کنن، اما اینقد دست دست کردن که شناسنامه شون رو موش خورد -اینجا منظور از شناسنامه، همون پاسپورته-... دیگه توضیح نمیدم، شعر رو میزارم که ببینین چه جونی کنده شده واسه اینکه شروع هفته یه روز دیگه باشه (اما واقعی نبوده، نگرشی بوده):
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی/ وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
شنبه من بد بد روز عشق سرسری / گریه های بیخودی خنده بیخبری
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم/ همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم
روز یکشنبه میاد،مثل یک قهوه ی سرد/ شکل بی شکل کشیش، بر سر صلیب درد
صفحهی کهنهی یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه
دفتر دوشنبه های بی کسی/ میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم/ وقتی رخت خونه مون پرچم شده
غروب سهشنبه خاکستری بود/ همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو!/ اما موش خورده شناسنامهی من!
از سر سه شنبه های موج و کف/ هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پُره/ تا بخواهی صدفای بی سره
عصر چارشنبهی من، عصر خوشبختی ما/ فصل گندیدن من، فصل جونسختی ما!
عصر چهارشنبه هنوز میگه یک بیرق بدوز/ بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز
روز پنجشنبه اومد مث سقاهک پیر/ رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر!
روز پنج شنبه میاد جوری که نیومده/ سرخ و سرخ و داغ داغ مثل یک آتشکده
جمعه حرف تازهای برام نداشت/ هر چی بود، پیشتر از اینها گفته بود!
جمعه از لهجهی دریا خیس خیس/ میگه قصه ی دو ماهی بنویس
«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیونها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...