هنر چیست؟
امروز میخوام تعریفی از هنر بهتون ارائه بدم که بعد از تفکر بسیار زیاد بهش رسیدهام و به نظرم خیلی دقیق و ساده است!
چرا ما نیاز به تعریف دقیقی از هنر داریم؟ مهمترین دلیلاش اینه که ما به همهی بازیگران سینمای ایران میگیم هنرمند. آیا به نظرتون همین یک دلیل کافی نیست تا در تعریف هنر و هنرمند بازنگری جدی داشته باشیم؟
ما به بازیگر سینما و تیاتر و به نوازندهی آلات موسیقی و به خوانندهها میگیم هنرمند. سوال اینه که پس تکلیف بقیهی مشاغل چی میشه؟ آیا یک پلیس هم هنرمنده؟ یک رفتگر چطور؟ آیا یک تعمیرکار ماشین لباسشویی یا یک آرایشگر هم میتونه هنرمند باشه؟ پاسخ همهی این سوالات بله است، به شرطی که تعریف درستی از هنر داشته باشیم.
به نظر شما همهی این آدمهایی که ازشون نام بردیم چه چیز مشترکی دارند؟ بله درسته، مهارت! در واقع هر آدمی که شغلی داره و کار مفیدی انجام میده ماهره و مهارتی داره. پیانو زدن یک مهارته. شما چهارتا نوت رو که حفظ باشید میتونید یک آهنگ قشنگ بنوازید. اگر کمی مهارتتون رو در حرکت انگشتها بر روی پیانو بیشتر کنید میتونید آهنگهای پیچیدهتری رو بنوازید، ولی هنوز نمیشه گفت یک هنرمندید. خوانندگی هم همینطور، یک مهارته، اینکه شما چطور صدا رو از حنجره بیرون بدید، نفستون رو چطور کنترل کنید و چطور تحریر بزنید همهشون مهارتهای قابل یادگیریاند.
پس میتونیم نتیجه بگیریم که نقطهای وجود داره که در اون نقطه، مهارت تبدیل به هنر میشه! به نظر شما چه مرزی بین هنر و مهارت وجود داره؟
بهنظر من «هنر» مهارتیه که کمیابه. یعنی اگر شما مهارت انجام کاری رو داشته باشید که هرکسی به راحتی نتونه انجام بده، تبریک میگم، شما یک هنرمندید! هر چه تعداد افرادی که میتونند اون کار رو انجام بدهند کمتر، اون مهارت ارزشمندتر!
مثلا ساخت موسیقی متن «از کرخه تا راین» واقعا یک هنره. چند نفر میتونن همچین آهنگی بسازند؟ اما هزاران نفر این توانایی رو دارند که پشت پیانو بنشینند و این آهنگ رو بنوازند؛ اونها دیگه هنرمند نیستند، ماهرند.
یا مثلا بازیگری رو در نظر بگیرید. بازیگر خوب کسیه که بتونه جلوی دوربین یا جلوی تماشاچیان، تا بیشترین حد ممکن خودش باشه و نقشی که ازش خواسته شده رو به درستی اجرا کنه. پس تا اینجا بازیگری یک مهارته. اما ممکنه کسی در میان بازیگران پیدا بشه که مهارتی داشته باشه که هر بازیگری نداره. مثلن فرض کنید بازیگری که میتونه همزمان هم بخنده و هم اشک بریزه (یک بار شنیدم فریبرز عرب نیا از جمله کسانیه که این کار رو انجام داده) از این نظر پس شاید بشه به عربنیا لقب هنرمند داد چون کاری که انجام میده از عهدهی هرکسی برنمیآد.
مهارت پزشک چیه؟ تشخیص بیماری. همهی پزشکان کم و بیش این مهارت رو دارند. اما اگر یک پزشک با گرفتن نبض شما، یا مثلن با یک نگاه به طرز راه رفتن شما بیماری شما رو تشخیص بده، میشه به اون پزشک هم لقب هنرمند داد، چون مهارتی داره که هر پزشکی نداره.
تنها فرق بازیگران و نوازندگان و ورزشکاران با بقیه مشاغل اینه که این افراد تماشاچی هم دارند و مردم از تماشای مهارت اینها گاهی لذت میبرند، پس به اشتباه به اونها هنرمند میگن.
در پایان به این نکته هم باید اشاره کنیم که هنر باید یک مهارت اکتسابی باشه نه ذاتی! مثلن اگر یه آدمی قدش سه متر باشه و هرچی توپ بهش بدهند رو راحت بندازه توی سبد بسکتبال، آیا این آدم هنرمنده؟ من فکر نمیکنم! زیرا درسته که اون آدم مهارت کمیاب و نادری داره، اما خودش این مهارت رو بهدست نیاورده. از اینجا به بعد ممکه بحث کمی چالشی بشه! ممکنه بگید: «ای بابا! اگه اینجوریه که فلان خوانندهی محبوب و مردمی هم که حنجرهی طلایی داشت نمیشه بهش گفت هنرمند چون برای بهدست آوردن اون حنجره تلاشی نکرده بود!». دیگه اینجا نیاز به تفکر بیشتری است. میشه در جواب گفت که شاید آدمهای خیلی زیادی حنجرهی طلایی داشته باشند، ولی فقط یک نفر از این حنجره استفاده کرد و معروف شد.
به نظر شما میشه آدم تصمیم بگیره از یه چیزی دور بشه ولی وقتی ازش دور میشه بهش نزدیک بشه؟
یکی از بدبختیهای ما ایرانیها اینه که ترکیه رو از خودمون بالاتر میبینیم.
یکی از درسهایی که من از زندگی یادگرفتهام (ولی هنوز برای پس دادناش نیاز به تمرین دارم) اینه که وقتی کاری برای کسی انجام میدم انتظارِ جبران نداشته باشم و هیچ وقت به کسی نگم «پس تو کی میخوای مهمون کنی؟» چون به هر دلیلی طرفِ مقابلام ممکنه نخواد یا نتونه کارِ متقابلی برای من انجام بده، و دلایلاش هم برای خودش محترمه. اما مشکلی که این درس داره اینه که فقط به دردِ خودم میخوره، و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از کسی انتظار نداشته باشم، و نمیتونم از کسی بخوام که از من انتظار نداشته باشه. در این مورد دو تا کار میتونم بکنم. یکی اینکه تا جایی که میتونم از کسی چیزی قبول نکنم و اگر قبول کردم بلافاصله جبران کنم که هرچه سریعتر سوءتفاهم برطرف بشه. دوم اینکه این درس رو با شما در میون بگذارم شاید یک نفر به جُرگهی بیچشمداشتها اضافه شد.
در ویژهنامهی نوروزی روزنامهی همشهری مطلبی چاپ شده با عنوانِ «۲ میلیون فریم» که به دلیلِ اهمیتِ موضوع این مطلب رُ اینجا برای شما بازنشر میکنم. این متن با ادبیاتِ چهارم دبستان نوشته شده، اما مهمه؛ با دقت بخونیدش:
دکارت اومد با خودش یه فرضی کرد. گفت من فرض میکنم هیچ چیزی وجود نداره. اما دستِکم همین فرضی که الان میکنم وجود داره. پس من هم وجود دارم، چون من دارم این فرض رُ میکنم. و اینجوری بود که وجودِ خودش رُ اثبات کرد و گفت: «میاندیشم، پس هستم.»
