the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه‌های ژرف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه‌های ژرف. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۴۰۴ آذر ۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

هنر چیست؟

امروز می‌خوام تعریفی از هنر بهتون ارائه بدم که بعد از تفکر بسیار زیاد بهش رسیده‌ام و به نظرم خیلی دقیق و ساده است!

چرا ما نیاز به تعریف دقیقی از هنر داریم؟ مهم‌ترین دلیل‌اش اینه که ما به همه‌ی بازیگران سینمای ایران می‌گیم هنرمند. آیا به نظرتون همین یک دلیل کافی نیست تا در تعریف هنر و هنرمند بازنگری جدی داشته باشیم؟

ما به بازیگر سینما و تیاتر و به نوازنده‌ی آلات موسیقی و به خواننده‌ها می‌گیم هنرمند. سوال اینه که پس تکلیف بقیه‌ی مشاغل چی می‌شه؟ آیا یک پلیس هم هنرمنده؟ یک رفتگر چطور؟ آیا یک تعمیرکار ماشین لباس‌شویی یا یک آرایشگر هم می‌تونه هنرمند باشه؟ پاسخ همه‌ی این سوالات بله است، به شرطی که تعریف درستی از هنر داشته باشیم.

به نظر شما همه‌ی این آدم‌هایی که ازشون نام بردیم چه چیز مشترکی دارند؟ بله درسته، مهارت! در واقع هر آدمی که شغلی داره و کار مفیدی انجام می‌ده ماهره و مهارتی داره. پیانو زدن یک مهارته. شما چهارتا نوت رو که حفظ باشید می‌تونید یک آهنگ قشنگ بنوازید. اگر کمی مهارت‌تون رو در حرکت انگشت‌ها بر روی پیانو بیشتر کنید می‌تونید آهنگ‌های پیچیده‌تری رو بنوازید، ولی هنوز نمی‌شه گفت یک هنرمندید. خوانندگی هم همین‌طور، یک مهارته، اینکه شما چطور صدا رو از حنجره بیرون بدید، نفس‌تون رو چطور کنترل کنید و چطور تحریر بزنید همه‌شون مهارت‌های قابل یادگیری‌اند.

پس می‌تونیم نتیجه بگیریم که نقطه‌ای وجود داره که در اون نقطه، مهارت تبدیل به هنر می‌شه! به نظر شما چه مرزی بین هنر و مهارت وجود داره؟

به‌نظر من «هنر» مهارتیه که کمیابه. یعنی اگر شما مهارت انجام کاری رو داشته باشید که هرکسی به راحتی نتونه انجام بده، تبریک می‌گم، شما یک هنرمندید! هر چه تعداد افرادی که می‌تونند اون کار رو انجام بدهند کمتر، اون مهارت ارزشمندتر!

مثلا ساخت موسیقی متن «از کرخه تا راین» واقعا یک هنره. چند نفر می‌تونن همچین آهنگی بسازند؟ اما هزاران نفر این توانایی رو دارند که پشت پیانو بنشینند و این آهنگ رو بنوازند؛ اون‌ها دیگه هنرمند نیستند، ماهرند.

یا مثلا بازیگری رو در نظر بگیرید. بازیگر خوب کسیه که بتونه جلوی دوربین یا جلوی تماشاچیان، تا بیشترین حد ممکن خودش باشه و نقشی که ازش خواسته شده رو به درستی اجرا کنه. پس تا این‌جا بازیگری یک مهارته. اما ممکنه کسی در میان بازیگران پیدا بشه که مهارتی داشته باشه که هر بازیگری نداره. مثلن فرض کنید بازیگری که می‌تونه همزمان هم بخنده و هم اشک بریزه (یک بار شنیدم فریبرز عرب نیا از جمله کسانیه که این کار رو انجام داده) از این نظر پس شاید بشه به عرب‌نیا لقب هنرمند داد چون کاری که انجام می‌ده از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آد.

مهارت پزشک چیه؟ تشخیص بیماری. همه‌ی پزشکان کم و بیش این مهارت رو دارند. اما اگر یک پزشک با گرفتن نبض شما، یا مثلن با یک نگاه به طرز راه رفتن شما بیماری شما رو تشخیص بده، می‌شه به اون پزشک هم لقب هنرمند داد،‌ چون مهارتی داره که هر پزشکی نداره.

تنها فرق بازیگران و نوازندگان و ورزشکاران با بقیه مشاغل اینه که این افراد تماشاچی هم دارند و مردم از تماشای مهارت این‌ها گاهی لذت می‌برند، پس به اشتباه به اون‌ها هنرمند می‌گن.

در پایان به این نکته هم باید اشاره کنیم که هنر باید یک مهارت اکتسابی باشه نه ذاتی! مثلن اگر یه آدمی قدش سه متر باشه و هرچی توپ بهش بدهند رو راحت بندازه توی سبد بسکتبال، آیا این آدم هنرمنده؟ من فکر نمی‌کنم! زیرا درسته که اون آدم مهارت کمیاب و نادری داره، اما خودش این مهارت رو به‌دست نیاورده. از این‌جا به بعد ممکه بحث کمی چالشی بشه! ممکنه بگید: «ای بابا! اگه اینجوریه که فلان خواننده‌ی محبوب و مردمی هم که حنجره‌ی طلایی داشت نمی‌شه بهش گفت هنرمند چون برای به‌دست آوردن اون حنجره تلاشی نکرده بود!». دیگه این‌جا نیاز به تفکر بیشتری است. می‌شه در جواب گفت که شاید آدم‌های خیلی زیادی حنجره‌ی طلایی داشته باشند، ولی فقط یک نفر از این حنجره استفاده کرد و معروف شد.

محصولِ ۱۴۰۳ دی ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خیلی دور، خیلی نزدیک

به نظر شما می‌شه آدم تصمیم بگیره از یه چیزی دور بشه ولی وقتی ازش دور می‌شه بهش نزدیک بشه؟
به نظر من می‌شه. بگذارید براتون یک مثال بزنم. بعضی از کشورها توی دنیا هستند که به شیوه‌ی جمهوری اسلامی اداره می‌شن، از جمله پاکستان، بنگلادش، موریتانی، ایران و چند تا کشور دیگه.
خب حالا شما یکی از این کشورها رو توی ذهن‌تون در نظر بگیرید.

گرفتید؟

فرض کنید این جمهوری اسلامی که شما در نظر گرفتید حکومتش فاسده. سرتاپاش فساده. ولی مردم آدم‌های خوبی‌اند. حالا مردم در مواجهه با چنین حکومتی چی کار می‌کنند؟ معلومه، ازش فاصله می‌گیرند. می‌گن ما جمهوری اسلامی نمی‌خوایم. نمی‌خوایم نمی‌خوایم.

خب این‌جا یک اتفاق خیلی مهم می‌افته. مردم حکومت رو یکجا نمی‌خوان. یعنی می‌گن اگر اسلامی اینه، ما اسلام رو هم نمی‌خوایم. ما اصلا دین رو هم نمی‌خوایم.

شاید این جمله به گوش‌تون خیلی آشنا باشه: «این آخوندا بهشت و جهنم رو برای ما درست کردن، خودشونم خوب می‌دونن که بهشت و جهنمی وجود نداره»

این جمله خیلی خطرناکه. معنی‌اش اینه که چون آخوندها دروغ می‌گن، پس در مورد بهشت و جهنم هم دارن دروغ می‌گن و بهشت و جهنمی وجود نداره.

آخوند دروغ می‌گه دیگه درسته؟ پس وقتی می‌گه بهشت و جهنم وجود داره، پس آی مردم! مطمئن باشید که همچین چیزی وجود نداره!

نتیجه‌ی این فاصله گرفتن چی می‌شه؟ ریزش در باورها و اعتقادات. جامعه‌ای که مردمش به هیچ عقوبتی باور ندارند و هر کاری که به نفع‌شون باشه رو انجام می‌دن. با خودشون می‌گن: اگه من نخورم آخونده می‌خوره، پس بذار من ببرم. بخور تا نخورنت!

در چنین جامعه‌ای، مردم همین‌طور که انزجار خودشون رو از فساد اعلام می‌کنند و از اون فاصله می‌گیرند، هر روز به فساد و تباهی نزدیک‌تر می‌شن.

پس ما با ذکر یک مثال دیدیم که می‌شه همون‌طور که از چیزی فاصله می‌گیریم در اون چیز غرق هم بشیم.

محصولِ ۱۴۰۳ تیر ۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سواحل ماسه‌ای (۱)

یکی از بدبختی‌های ما ایرانی‌ها اینه که ترکیه رو از خودمون بالاتر می‌بینیم.
خودِ ترک‌ها از ترکیه فرار می‌کنند می‌رن کشورهای دیگه، بعد ما می‌ریم توی ترکیه ملک و املاک می‌خریم.
بدبخت نیستیم؟
ترکیه چی داره؟ وقتی مردم می‌رن استانبول چی کار می‌کنند؟ می‌رن میدان تقسیم، راستِ خیابون استقلال رو می‌گیرند می‌رن تا پایین‌اش. یه ساندویچ دونر می‌خرند با چهار تا لباس و شلوار. دیگه چی داره ترکیه؟ هیچی.
این همه ایرانی‌ها از آنتالیا تعریف می‌کنند، خداییش تاحالا یه بار شده پاشید برید آنتالیا ببینید چه خبره؟ به‌خاطر ساحلش ازش تعریف می‌کنید دیگه درسته؟ من رفتم یه بار. واقعا ساحلش تعریف چندانی نداره. اگر برای دید زدنِ مردم می‌رید، که خودِ ترک‌ها با حجاب کامل می‌رن توی آب شنا می‌کنند. اگر برای نوع ساحلش به‌به و چه‌چه می‌کنید، که ساحل آنتالیا شنی نیست، ماسه‌ایه. ساحل ماسه‌ای زیر آفتاب ان‌قدر داغ می‌شه که نمی‌شه روش راه رفت. یعنی اگر مقایسه‌ هم بکنیم سواحل جنوب ایران از نظر شنی بودن و شفافیت آب یک سر و گردن از بقیه سواحل دنیا جلوترند. اگر برای مشروب خوردن و کثافت‌کاری با آنتالیا حال می‌کنید، که توی ایران هم می‌تونید این کارها رو بکنید. آنتالیا چرا؟ به خاطر چال و چوله‌ی آسفالت و کثیف بودن خیابوناش؟ به خاطر سگ‌های ولگردش؟ به خاطر چیش؟

حالا ترکیه فقط یک مثاله. چرا ما بقیه جاهای دنیا رو از خودمون بالاتر می‌دونیم؟ چطور می‌شه این جهل رو درمان کرد؟

محصولِ ۱۴۰۰ دی ۲۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بهشت و جهنم

اگر خواستید ببینید یه کاری خوبه یا بد، به دنیایی فکر کنید که همه‌ی آدم‌هایی که توش زندگی می‌کنند مثل خودتون هستند. اگر همه‌ی اون آدم‌ها این کاری که شما انجام می‌دید رو انجام بدن، اون دنیا دنیای زشتیه یا دنیای قشنگیه؟

اگر توی آپارتمان زندگی می‌کنید، وقتی می‌خواهید از خونه برید بیرون در رو محکم می‌بندید یا آروم؟ وقتی مهمون‌هاتون دارن تشریف‌شون رو می‌برند، توی راه‌پله‌ها آروم صحبت می‌کنید یا بلندبلند خداحافظی می‌کنید؟

اگر خواستید بدونید بعد از مرگ به بهشت می‌رید یا جهنم، به‌دنیایی که برای خودتون ساخته‌اید فکر کنید.

محصولِ ۱۴۰۰ مرداد ۱۱, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شاهزاده

روباه گفت: حالا که نمی‌توانی چیزی را تغییر دهی، می‌توانی نگرانِ آینده نباشی؟ حالا که سرنوشت‌ات از پیش نوشته شده است، می‌توانی به این‌که فردا چه اتفاقی برایت می‌افتد اهمیت ندهی؟ وقتی بر سر دوراهی هستی، می‌توانی کاری را انجام دهی که دیگران را خوشحال می‌کند؟ می‌توانی؟

شازده کوچولو - صفحه ۵۲

محصولِ ۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تزکیه

عزیزان من 
تزکیه چیست؟ 
پس تزکیه عبارت است از روندِ دایمی از دست دادنِ وابستگی‌ها. 
حالا یه چیز جالب بهتون بگم. اینکه شما دنبال چیزی باشید هم خودش یک جور وابستگیه. یعنی آدمی که به دنبال تزکیه کردن باشه داره یک جور وابستگی رو در خودش پرورش می‌ده. 
پس تزکیه کنید، اما آرام باشید؛ 
مثل دریای بی موج، 
ساکت، با شکوه و آرام.

محصولِ ۱۳۹۹ مهر ۷, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اصول من (هفت فرمان)

۱- در انجام هر کاری اول دیگران را در نظر داشته باشم.
۲- در مورد منافع شخصی سخت‌گیری نکنم.
۳- اگر کسی به من آزار رساند پاسخ او را ندهم.
۴- مشکلات و سختی‌ها را بدون شکایت تحمل کنم.
۵- برای به‌دست آوردن چیزی تلاش غیرعادی نکنم.
۶- اگر چیزی مال من است آن را به من بدهید، وگرنه برای خودتان.
۷- تا جایی که می‌توانم وابستگی‌ها را از خودم رها کنم.

محصولِ ۱۳۹۹ شهریور ۱۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سفر بازگشت

تازگی‌ها با کتاب مفیدی آشنا شده‌ام که امروز می‌خواهم آن را به شما معرفی کنم. این کتاب به درد کسانی می‌خورد که در زندگی دنبال یک استاد و راهنما بوده‌اند. نویسنده‌ی این کتاب می‌تواند استاد شما باشد، دست‌تان را بگیرد و شما را بالا بکشد.

نام کتاب «جوآن فالون» است و می‌توانید آن را از [این‌جا] دانلود کنید.

 

تاکید کتاب بر تزکیه در جامعه است. تزکیه یعنی تحمل سختی‌ها و از دست دادن تدریجی وابستگی‌ها. همچنین تزکیه یعنی سخت‌گیری نکردن بر سرِ منافع شخصی. تمرین‌های ساده‌ای هم وجود دارد که روند تزکیه را سرعت می‌بخشد و باعث روشن‌بینی می‌شود.

خیلی خلاصه توضیح دادم، اگر علاقه‌مند بودید برای جزییات بیش‌تر خودتان کتاب را بخوانید :)

محصولِ ۱۳۹۹ خرداد ۱۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرق انسان و حیوان (۷)

یکی دیگه از فرق‌های انسان و حیوان اینه که وقتی حیواناتِ هم‌جنس دعواشون می‌شه کسی نمی‌ره جداشون کنه. ولی وقتی دو تا آدم دعواشون می‌شه معمولن نفر سومی هست که می‌ره وسط و سعی می‌کنه جداشون کنه. شما تا حالا دیده‌اید وقتی دو تا شترسان با هم دعوا می‌کنند کسی جداشون کنه؟

محصولِ ۱۳۹۹ خرداد ۱۴, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ما خر نیستیم

خبر کوتاه بود، جورج فلوید از دنیا رفت.

شنیدنِ این خبر کافی بود تا خیلی عظیمی از سیاه‌پوستان روانه‌ی خیابان‌ها شوند و شعار «زندگی سیاه‌پوستان هم اهمیت دارد» سر دهند. اما اشکالِ این شعار کجاست؟ 
اشکال این است که این شعار خودش را نقض می‌کند. 
 بگذارید یک مثال بزنم. فرض کنید یک سیاه‌پوست و سفیدپوست دعوایشان شود. سفید پوست به سیاه‌پوست می‌گوید تو خری. فردای آن روز همه‌ی سیاه‌پوستان با پلاکاردهای بزرگی که در دست دارد دست به تظاهرات می‌زنند. روی پلاکاردها نوشته است «سیاه‌پوستان خر نیستند» 
خب عزیزِ من، معلوم است که شما خر نیستید. معلوم است که زندگی سیاه‌پوستان هم اهمیت دارد. برای چه این شعار را می‌دهید؟

محصولِ ۱۳۹۹ خرداد ۱۳, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ایالاتِ متحده

یک مقاله‌ای نوشته بود که جمعیتِ ایران دارد پیر می‌شود و اگر از الان به فکر تشویق به زاد و ولد و افزایش جمعیت نباشیم در بیست سی سالِ آینده جزو کشورهای پیر خواهیم بود و هزاران دردسر و بدختی خواهیم داشت. 

 به نظر من خیلی از این قبیل مشکلات با برداشته شدنِ مرزها و جهانی‌تر فکر کردن حل می‌شه. همون‌طور که هوا همیشه از جای گرم‌تر به جای سردتر سرازیر می‌شه، در آینده هم جمعیت از جاهای بیش‌تر به جاهای کم‌تر سرازیر می‌شه. ما نباید جمعیتِ افغانی‌های عزیزی که در همسایگی ما مشغول زاد و ولد هستند رو دست‌کم بگیریم. چه اشکالی داره اگر در آینده که با مشکل کمبود جمعیت جوان مواجه شدیم مرزهای شرقی کشور رو باز کنیم و اجازه بدیم دوباره با افغانی‌ها درهم‌آمیختگی و همزیستی داشته باشیم؟ پس این از این، مشکلی از نظر جمعیت نیست. 
مسئله‌ی دیگه تغییرات اقلیم و آب و هواست. فرض کنید ایران خشک بشه و غیرقابل سکونت بشه. دو حالت پیش می‌آد. یا ایرانی‌ها کوچ می‌کنند به سرزمین‌های حاصلخیزتر، همون‌طور که انسان همیشه در طول تاریخ این کار رو کرده، یا این‌که همین‌جا می‌مونیم و نسل‌مون از بین می‌ره. که در این‌صورت هم اتفاق خاصی نیافتاده. قانون طبیعت اینه که نژادهای ضعیف‌تر از بین می‌رن و انسان‌های قوی‌تر به زندگی ادامه می‌دن. اگر ما ضعیفم چه بهتر که از بین بریم. اگر هم قوی هستیم که با وجود مشکلات به زندگی ادامه می‌دیم. پس از این منظر هم جای نگرانی نیست. 
 بعد هم این‌که ممکنه در آینده انسان‌ها با هم متحدتر بشن و مرزهاشون رو بردارند. مثل ایالات متحده یا اتحادیه‌ی اروپا، شاید بشه روزی رو تصور کرد که تمام کشورها یک ایالت متحد رو تشکیل بدهند و یک فرمانروا داشته باشند. این‌جوری تمام منابع زمین بینِ همه تقسیم می‌شه. اگر جایی نیروی کار کم داره نیروی کار بهش گسیل می‌شه. اگر جایی آب کم داره یا بهش آب می‌دن یا ساکنینش جابه‌جا می‌شن. در چنین ایالاتِ متحده‌ای هر دستاوردی در هر نقطه‌ای از زمین به همه تعلق داره.

محصولِ ۱۳۹۷ آذر ۱۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تنبلی و استراحت

یه سوالی که مطرح می‌شه اینه که فرق تنبلی و استراحت چیه؟ اگر کسی استراحت کنه تنبله؟ اگر کسی زیاد کار کنه تنبل نیست؟ استراحت اگر از چه‌قدر بیش‌تر بشه معنیِ تنبلی پیدا می‌کنه؟
یه سوالِ دیگه در همین ارتباط اینه که آیا چیزی به اسم «مقصرِ جاهل» داریم؟ یعنی ممکنه یه نفر به خودش آگاهانه ظلم کنه؟ منظورم اینه که آیا ممکنه کسی آگاهانه مسیری رو (از روی تنبلی) انتخاب کنه که می‌دونه به ضررشه؟ من الان هر چی فکر می‌کنم نمی‌تونم بپذیرم چنین چیزی رو، و فکر می‌کنم هر کس هر تصمیمی می‌گیره در جهتِ قدم گذاشتن در بهترین مسیره و حتا اگر کسی از روی تنبلی کاری رو انجام نده دلیل‌اش اینه که فکر می‌کنه انجام ندادنِ اون کار بهتر از انجام دادن‌اشه.

محصولِ ۱۳۹۷ آبان ۲۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

وجود

سلام دوستان. امروز می‌خوام در مورد وجود صحبت کنم. بیایید از زاویه‌ی دیگری به وجود نگاه کنیم.
اگر از شما بپرسم «هواپیما وجود داره؟» پاسخ‌تون چیه؟ احتمالن می‌گید بله وجود داره، حتا اگر همین الان هواپیمایی نبینید. چون به هر حال هواپیما دیده‌اید و می‌دونید چیه پس وجود داره. حالا فرض کنید تمام هواپیماهای روی زمین رو از بین ببریم و نابود کنیم. بعد من اگر از شما بپرسم «هواپیما وجود داره؟» پاسخ‌تون چیه؟ آیا هنوز هواپیما وجود داره. احتمالن باز هم پاسخ شما مثبته. چون مهم نیست که هواپیمایی نمی‌بینید و هیچ هواپیمایی هم در کره‌ی زمین وجود نداره، اما دانش ساخت‌اش وجود داره و هر موقع بخواهیم می‌تونیم یکی دیگه بسازیم. حالا فرض کنید دانش ساخت هواپیما هم از بین بره. یعنی تمام دانشمندانی که می‌دونند چه‌طوری می‌شه هواپیما ساخت بمیرند. حالا اگر از شما بپرسم «هواپیما وجود داره؟» پاسخ‌تون چیه؟ احتمالن پاسخ‌تون باز هم مثبته. درسته که هواپیمایی نیست و دانش ساخت‌اش هم از بین رفته، اما شما در ذهن‌تون می‌دونید که اگر بشر تلاش کنه می‌تونه دوباره هواپیما رو بسازه. پس هواپیما وجود داره.
حالا فرض کنید که نسل بشر منقرض بشه و دیگه کسی روی زمین زندگی نکنه. همه‌ی هواپیماهای ساخت بشر هم از بین رفته‌اند. الان دیگه شما نیستید و من هم نیستم که بخوام از شما بپرسم «هواپیما وجود داره؟». در این حالت آیا هواپیما وجود داره؟ به نظرم زبان‌شناس‌ها بهتر می‌تونند به این سوال پاسخ بدن. اما چیزی که به نظرم می‌رسه اینه که هواپیما همیشه وجود داشته و داره و خواهد داشت. وقتی بشر هواپیما ساخت به مفهوم هواپیما عینیت بخشید و وقتی هم که هواپیما دیگه ساخته نشه مفهومش همچنان وجود داره. به این مسئله بیش‌تر از این‌ها می‌شه فکر کرد. اگر پیش آمد باز هم در آینده در موردش می‌نویسم.

محصولِ ۱۳۹۶ بهمن ۴, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

منافع فردی و اجتماعی

در واقع سوال اصلی این است که آیا منافع شخصی مهم‌تر است یا منافع اجتماعی؟ یعنی من باید کاری را انجام دهم که فکر می‌کنم در نهایت به نفع خودم است، یا کاری را انجام دهم که در نهایت به نفع بیش‌ترین تعداد آدم‌ها در جامعه باشد؟ و سوال دوم این است که آیا اگر من کاری را انجام بدهم که به نفع خودم باشد بیش‌تر به من نفع می‌رسد، یا اگر کاری را انجام دهم که به نفع جامعه است؟ آیا ممکن است کاری که به نفع جامعه است در نهایت به نفع من باشد؟ این سوال‌ها با این فرض مطرح می‌شود که قبول کنیم هیچ کاری به خودیِ خود درست یا غلط نیست.

محصولِ ۱۳۹۶ آذر ۱۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرز آزادی در حکومت آینده‌ی ایران

حتمن قلبِ شما هم با فکر کردن به لحظه‌ی فرارسیدنِ حکومت دوباره‌ی دانایان بر این سرزمین و مردمِ خمود و خسته‌اش تندتر می‌زنه. قلبِ من هم همین‌طوره و حالا از همیشه تندتر می‌زنه. اما این کافی نیست. وظیفه‌ی شما و همه‌ی نخبگانِ جامعه‌ی ما اینه که از حالا به فکرِ راه‌هایی باشیم که بلایی که پدرانِ ما، ناخواسته، بر سرِ ما آوردند ما بر سر نسلِ آینده‌مون نیاریم و سی سالِ دیگه از شرمِ عذابی که می‌کشند نگاه‌مون رو بر زمین نیاندازیم. بله، فکر کنید. همین که با خودتون هم فکر کنید کافیه، اما چه به‌تر که در جمع‌های دو یا سه نفره به این کار بپردازید و درباره‌ی آرمان‌های خودتون برای آینده‌ی ایران صحبت کنید. از خودتون سوال بپرسید و دنبال جواب بگردید. بذارید صدا و انرژی حاصل از این سوال و جواب‌ها تمام فضای ایران رو پُر کنه. در مورد دلیلِ ریشه دواندنِ‌ فساد در همه‌ی ارکانِ‌ این کشور سوال بپرسید. چی شد که قاضی و نانوا همه به فکر فریب مردم هستند و مردم از زن و مرد و کوچیک و بزرگ طوری شده‌اند که همه سرِ هم کلاه می‌گذارند؟ چرا به جایی رسیدیم که جز به منافع فردی به چیزی فکر نمی‌کنیم؟ چرا ژاپن به این روز نیافتاد؟ چی کار باید کرد که در حکومتِ آینده‌ی ایران یک قاضی رو نشه به هیچ قیمتی خرید؟ قانون اساسی حکومتِ آینده‌ی ایران رو چه کسانی باید بنویسند؟ چه چیزهایی در قانون اساسیِ امروز ما نیست که باید اضافه بشه؟ چه ضمانتی برای اجرای این قانون وجود داره؟ مرز آزادی در ایرانِ‌ آینده‌ی ما کجاست؟ چه چیزهایی ممنوعه؟ آیا توهین به مقدسات باز هم ممنوع خواهد بود؟ آیا بی‌لباس در خیابان راه رفتن ممنوع خواهد بود؟ آیا مطبوعات آزاد خواهند بود؟ آیا در حکومت آینده‌ی ایران می‌شه به بالاترین مقام کشور گفت بالای چشم‌ات ابروئه و روانه‌ی زندان نشد؟ به نظر شما اگر کوچک‌ترین محدودیتی برای آزادی تعیین بشه، آیا می‌شه به‌راحتی جلوی گسترش این محدودیت رو گرفت؟ چیزی که الان به‌نظر من می‌رسه اینه که تنها محدودیتی که باید وجود داشته باشه، محدودیت بر روی کارهاییه که دسترسی به حقوق اولیه‌ی انسان رو محدود می‌کنه. اما مشکلی که این‌جا به‌وجود می‌آد اینه که باید حقوق اولیه‌ی انسان رو تعریف کنیم و در این راه باید مراقب باشیم این تعریف توسط صاحبان قدرت صورت نگیره چرا که صاحبان قدرت تنها حقوقی رو برای انسان به رسمیت می‌شناسند که منجر به محدودیت یا کاهش قدرتِ صاحبان قدرت نشه.

محصولِ ۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

عقل و دل

در واقع سوال اصلی اینه که آیا ما غیر از عقل ابزار دیگه‌ای برای تشخیص و پذیرش داریم؟ به نظر می‌رسه پاسخِ عقل به این پرسش «نه» باشه، یه «نه»ی محکم! اما آیا عقل ما دیکتاتوره؟ و داره کسی یا چیزِ دیگری رو در درونِ ما در حصر نگه می‌داره و اجازه‌ی سربرآوردن به‌ش نمی‌ده؟ اگر چیز دیگری وجود داره اون چیز اسم‌اش چیه؟ احساس؟ دل؟ و آیا احساس و دل خارج از مغزِ ما زندگی می‌کنند؟ یا همون‌جا هستند؟ یا توی معده هستند؟ یا در جهانی دیگر هستند و راهی به درون ما دارند؟ و پرسشِ دیگه‌ای که مطرح می‌شه اینه که این چند خط به فرمان چه کسی نوشته شد؟ عقل یا دل؟

محصولِ ۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

منطق و مجازات

آیا کار غیر منطقی وجود داره؟ تعریف کار غیر منطقی چیه؟
آیا انسان غیر از منطق، ممکنه بر اساس چیز دیگه‌ای تصمیم‌گیری کنه؟ (مثلن بر اساس احساس). اگر بله، آیا تصمیم‌گیری بر اساس احساس کار خوبیه یا کار بدیه؟ آیا کسی که بر اساس احساس تصمیم‌گیری کرده رو می‌شه مواخذه یا محاکمه کرد؟
آیا اگر شما امروز کاری رو انجام بدید و فردا از انجام اون کار پشیمون بشید، کار دیروزِ شما غیرمنطقی بوده؟
به نظر می‌رسه همه‌ی کارهایی که ما انجام می‌دهیم منطقی هستند، منتها مبتنی بر منطق خودمون، نه منطق دیگران. شما وقتی دزدی می‌کنید، از نظر خودتون یک کار منطقی انجام داده‌اید، اما از نظر عُرف، کارتون غیرمنطقی بوده، یعنی منطق شما با منطق اکثر افراد جامعه ناسازگاره، برای همین مجازات می‌شید.
فقط یک حالت وجود داره که وقتی منطقِ شما با منطقِ بقیه یکی نیست مجازات نشید؛ وقتی که زورتون زیاد باشه!
بنابراین می‌شه نتیجه گرفت که کار غیرمنطقی در دو صورت مجازاتی نداره:
۱- انطباق با عرف جامعه (انطباق با منطق اکثر افراد جامعه)
۲- زورِ زیاد (کسی زورش به شما نمی‌رسه)

همون‌طور که می‌بینید منطقِ خوب و منطقِ بد نداریم. استدلال‌های سقراط الان منطقی به نظر می‌رسه، اما در زمانِ خودش چون این استدلال‌ها غیرمنطقی (و مغایر با عرف و منطقِ اکثر افراد جامعه بود) محاکمه و مجازات شد و نتیجه‌اش شد سر کشیدن شوکران.
پس نمی‌شه گفت کسی که مجازات می‌شه آدم بدیه، بلکه می‌شه گفت آدم بدشانسیه که در زمان و مکان بدی به دنیا اومده.

محصولِ ۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بی‌چشم‌داشت‌ها

یکی از درس‌هایی که من از زندگی یادگرفته‌ام (ولی هنوز برای پس دادن‌اش نیاز به تمرین دارم) اینه که وقتی کاری برای کسی انجام می‌دم انتظارِ جبران نداشته باشم و هیچ وقت به کسی نگم «پس تو کی می‌خوای مهمون کنی؟» چون به هر دلیلی طرفِ مقابل‌ام ممکنه نخواد یا نتونه کارِ متقابلی برای من انجام بده، و دلایل‌اش هم برای خودش محترمه. اما مشکلی که این درس داره اینه که فقط به دردِ خودم می‌خوره، و تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که از کسی انتظار نداشته باشم، و نمی‌تونم از کسی بخوام که از من انتظار نداشته باشه. در این مورد دو تا کار می‌تونم بکنم. یکی این‌که تا جایی که می‌تونم از کسی چیزی قبول نکنم و اگر قبول کردم بلافاصله جبران کنم که هرچه سریع‌تر سوء‌تفاهم برطرف بشه. دوم این‌که این درس رو با شما در میون بگذارم شاید یک نفر به جُرگه‌ی بی‌چشم‌داشت‌ها اضافه شد.
الان یه نمونه‌ی خوبی از بی‌چشم‌داشت بخشیدن یادم اومد. یکی از رسم‌هایی که توی عروسی‌ها هست اینه که خانواده‌ها سکه می‌دهند که توی عروسیِ بچه‌ی خودشون هم سکه داده بشه. و همون‌قدر هم داده بشه. مثلن می‌گن برای بچه‌اش تمام سکه ببر که اون هم برای بچه‌ی تو تمام سکه بیاره. حالا اگر اون برای بچه‌ی ما نیم سکه آورد چی می‌شه؟ اگر ربع آورد چی می‌شه؟ شاید فقط ربع داشته بنده خدا. شاید اصلن نداشته و رفته یه سکه‌ی ربع از جایی قرض کرده آورده داده به بچه‌ی شما. اگر کسی رو دوست دارید بهش ببخشید، نه برای این‌که یه روزی هم اون به شما چیزی ببخشه. صلوات!

محصولِ ۱۳۹۵ فروردین ۲, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شاید... شاید...

در ویژه‌نامه‌ی نوروزی روزنامه‌ی همشهری مطلبی چاپ شده با عنوانِ «۲ میلیون فریم» که به دلیلِ اهمیتِ موضوع این مطلب رُ این‌جا برای شما بازنشر می‌کنم. این متن با ادبیاتِ چهارم دبستان نوشته شده، اما مهمه؛ با دقت بخونیدش:

محمدرضا دارد قصه فیلمنامه جدیدش را تعریف می‌کند. حرف محمدرضا را قطع می‌کنم.
- نمی‌فهمم این ماشین پشت سر من چرا این همه بوق می‌زنه وقتی می‌بینه که راه بسته‌س.
بالاخره آن ماشین با هر زحمتی هست خودش را به لاین کنار من می‌کشد شیشه بالاست اما با دستش اشاره‌ای می‌کند، صورتش برافروخته است و معلوم است زیر لب به من ناسزا می‌گوید و بعد هم گاز می دهد و می‌رود.
- عجب آدم های بی‌فرهنگی پیدا می‌شن!
محمدرضا: از کجا معلوم؟!
- یعنی چی از کجا معلوم؟ خب از طرز رفتار و نحوه برخورد بی ادبانه‌اش معلوم بود.
محمدرضا با لبخند:‌ شاید حق داشته عصبانی بشه!
- ‌محمدرضا! خوبی؟ خب دیدی که راه بسته بود و اون هم پشت سر هم داشت بوق می‌زد و آخرش هم که اون‌طوری رفتار کرد.
محمدرضا شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: نمی‌دونم شاید هم حق با تو باشه!
- گرفتی مارو؟! یا اینم برداشت پایان بازه و سینمایی می‌بینی؟
محمدرضا: ‌آره کاملا سینمایی می‌بینم. ببین تو سینما هر ثانیه ۲۴ فریم یا قاب رو تو خودش جا می‌ده، پس یعنی اگه زندگیِ اون راننده رو بخوای فیلم کنی فقط یک شبانه‌روزش می‌شه بیش از ۲ میلیون فریم! حالا من و تو الان تو این حدود ۱۵ ثانیه، ۳۶۰ فریمش رو دیدیم! خب خیلی ساده‌ست، تو زندگی هرکسی اگه ۳۶۰ فریمش رو جدا کنی می‌تونی به‌راحتی محکومش کنی. حالا فرض کن به همون آدم خبردادن که فرزندش تصادف کرده و بیمارستانه یا همسایه‌ها خبردادن که حال مادر پیرش که تنها زندگی می‌کنه بد شده یا در انبارمغازه‌اش آتش‌سوزی شده یا هزار اتفاق ریز و درشت دیگه...
- یعنی الان جنابعالی می‌فرمایین من برای گفتن یک جمله ساده باید برم ۲ میلیون فریم از زندگی این آدم ببینم؟!
محمدرضا:‌ راه‌حل ساده‌تری هم هست. قضاوت نکن!
محمدرضا کمی مکث می‌کند و ادامه می دهد: اصلا ولش کن تو جای اون طرف بودی چیکار می‌کردی؟
به محمدرضا لبخند می‌زنم و سکوت می‌کنم اما چند لحظه خودم را درموقعیت‌هایی که محمدرضا گفت تصور کردم. مثلا اگر بین دغدغه‌های کاری امروز صدای ناشناسی یک‌باره خبر تصادف دلبندم را به من داده بود، اگر مادر من الان و در این لحظات حساس به حضور من احتیاج داشت و اگر... شاید من بدوبیراه نمی‌گفتم اما حتما بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم و همه‌ی تلاشم رو به خرج می‌دادم برای اینکه زودتر برسم. نمی‌دانم شاید هم اگر موقعیت خیلی به من فشار می‌آورد بدوبیراه هم می‌گفتم!
خیلی دوست دارم در این مباحثه روی محمدرضا را کم کنم برای همین ادامه می‌دهم.
- خب مگه پشت همه‌ی عصبانیت‌ها و بد و بیراه گفتن‌ها این همه مصیبت و بدبختی هست؟! خیلی وقت‌ها هم واقعا محصولِ فرهنگِ پایینِ آدم‌هاست!
محمدرضا: شاید حق با تو باشه!
- یعنی کلا زدی تو خطِ شاید دیگه!
محمدرضا: حالا بیا یک امروز و این‌جوری امتحان کن. به همه با فیلتر شاید نگاه کن. اعصابِ خودت هم راحت می‌شه و آرامشِ بیشتری هم پیدا می‌کنی.
شاید ندیده! شاید نشنیده! شاید حواسش نیست! شاید گرفتاره! شاید دستش تنگه! شاید شاید شاید ...
مثلا اگه بازیگری رو با قیافه عجیب و غریب دیدی بگو شاید تو گریمه! اگه مرد آشنایی رو با خانمی دیدی بگو شاید همکارشه! اگه تو مترو دیدی یکی ولو شده بگو شاید اینقدر کار کرده خسته شده! اگه کسی باهات بد برخورد کرد بگو حتما روز بدی داشته و اعصابش خورده! اگه از کسی نقل‌قول بدی شنیدی بگو شاید دروغه! اگه راننده‌ای بد رانندگی کرد بگو شاید کار ضروری داشته و...
- با این حساب حتما برای دزد و سارق و قاتل هم باید بگیم شاید محتاج بوده، شاید حق داشته بکشه!
محمدرضا: حالا تو این‌جوری فرض کن! چه اشکالی داره؟ تو که قاضی نیستی. اصلا صفحه‌ی حوادث رو هم اینجوری بخون! بگو شاید این مجرم تو موقعیتِ خاصی بوده که اگر خودت هم بودی ممکن بود اون کار رو انجام بدی.
- نه دیگه!
محمدرضا: باشه. حداقل تو حکم نکن! شانه‌هات رو بنداز بالا!
نمی‌دانم چقدر حرف‌های محمدرضا درست است اما ناخودآگاه از زاویه‌ای که محمدرضا گفته به اطرافم نگاه می‌کنم به همه‌ی راننده‌ها و عابران و همه‌ی مردم. حالا با مقیاس محمدرضا می‌سنجم هرکدام از این آدم‌ها ۲میلیون فریم در زندگیِ روزانه دارند. هزار جور اتفاق‌های جورواجور. مملو از تلخی‌ها و شادی‌ها. واقعا قضاوت‌کردن سخت می‌شود.
محمدرضا: به چی فکر میکنی؟
- به ۲ میلیون فریم

ــــــ
من می‌خوام در سالِ ۹۵ کم‌تر قضاوت کنم، کم‌تر حکم صادر و کم‌تر حکم اجرا کنم. من می‌خوام در سالِ ۹۵ بیش‌تر از «شاید» استفاده کنم. من می‌خوام درسِ قضاوت نکردن رُ هم یاد بگیرم. من می‌خوام دیگه برنگردم. من، نمی‌خوام دیگه برگردم. شما هم تمرین کنید. شاید قسمتِ شما هم شد و آخرین باری شد که سرِ این کلاس نشسته‌اید.

مرتبط: نقد، گناه، داوری

محصولِ ۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

این قامتِ ایستاده در برابرِ آینه آیا، به راستی من‌ام؟

دکارت اومد با خودش یه فرضی کرد. گفت من فرض می‌کنم هیچ چیزی وجود نداره. اما دستِ‌کم همین فرضی که الان می‌کنم وجود داره. پس من هم وجود دارم، چون من دارم این فرض رُ می‌کنم. و این‌جوری بود که وجودِ خودش رُ اثبات کرد و گفت: «می‌اندیشم، پس هستم.»

اما قدمِ بعدی این بود که وجودِ دیگران رُ هم اثبات کنه، و ثابت کنه که دیگران خواب و خیال نیستند. دکارت در زمینه‌ی اثباتِ وجودِ جهانِ خارج دست به حرکتِ عجیبی زده، و فرض کرده خدا وجود داره. یعنی برای این‌که اثبات کنه غیر از خودش چیزِ دیگه‌ای وجود داره، اول فرض کرده که خدا وجود داره و گفته:

«وقتی عقل چیزی را به طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتن درست باشد؛ چرا که خداوند نه مرا فریب می‌دهد و نیز روا نمی‌دارد که من درباره جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب‌کاری از عجز و نقص سرچشمه می‌گیرد. بنابراین هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتماً صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می‌یابیم، وجود واقعیِ جهان خارج می‌باشد. به‌طور خلاصه تمام تصورات در انسان باید معلول چیزی در خارج باشند پس جهان خارج به عنوان علت تصورات، اثبات می‌شود.»

خب من دقیق نمی‌دونم دکارت وجودِ خدا رُ چه‌طوری اثبات کرده، اما به هرحال نتیجه‌گیریِ بالا اگر واقعن توسط دکارت انجام شده باشه به‌نظرم نادرست می‌رسه چون‌که خدا هم جزوِ جهانِ خارجه و با فرضِ وجودِ جهانِ خارج نمی‌شه وجودِ جهانِ خارج رُ اثبات کرد.

حالا چیزی که چند وقته دارم بهش فکر می‌کنم یه راهیه که اثبات کنم جهانِ خارج وجود داره. در این مورد دو تا چیز به ذهن‌ام می‌رسه که زیاد قابل استناد نیستند. یکی این‌که آدم چیزهای تازه یاد می‌گیره. یا چیزهایی هست که آدم نمی‌دونه. مثلن من وقتی دو نفر خارجی رُ می‌بینم که به یه زبونِ دیگه حرف می‌زنند و من زبونِ اون‌ها رُ نمی‌فهمم، آیا این می‌تونه دلیلِ این باشه که چیزی خارج از فهم و ادراکِ من وجود داره؟ این مسئله رُ می‌شه با این استدلال رد کرد که اون دو نفر ساخته‌ی ذهنِ خودِ من هستند، و حرف زدن‌شون هم یا بی‌معنیه، یا این‌که معنی داره، ولی این معنی در پسِ ناخودآگاهِ ذهنِ من دفن شده و فعلن آگاهی نسبت به اون وجود نداره.
استدلالِ دومی هم که در موردِ جهانِ خارج به ذهن‌ام می‌رسه مسئله‌ی تصادف و مرگه. با خودم فکر می‌کنم آدمی که میل به جاودانگی داره، چه‌طور ممکنه مرگِ ناگهانی توسطِ ذهن‌اش ساخته بشه و بمیره. اما دو تا نکته این مسئله رُ رد می‌کنه. اول این‌که ذهنِ من همیشه تصادف و مرگِ ناگهانی رُ برای دیگران ساخته، و هیچ‌وقت برای خودش چنین چیزی نمی‌سازه. نکته‌ی دوم این‌که من در خواب هم خوابِ مرگ دیده‌ام. یعنی دیده‌ام که مثلن از بلندی پرت می‌شم و می‌میرم، یا زلزله می‌آد و می‌میرم. پس اگر خواب‌های من ساختگی باشند و من در خواب برای خودم حوادثِ مرگ‌بار بسازم، توی بیداری هم که شاید یک خواب باشه می‌تونم برای خودم مرگ بسازم و بمیرم.

خلاصه که هنوز دلیلی پیدا نکرده‌ام که ثابت کنه جهانِ خارج وجودِ واقعی داره و تا وقتی که چنین دلیلی پیدا کنم، به خودم و ذهن‌ام به خاطرِ ساختنِ این همه مزه و بو و صدا و تیک تیکِ ساعت و آسمون و زمین و ستاره‌ها آفرین می‌گم! آفرین!

یه نکته‌ی جالب این‌که تا وقتی ثابت نکنم جهانِ خارج وجود داره، دکارت هم خودم هستم! یعنی دکارت هم ساخته‌ی ذهنِ منه، و جمله‌های دکارت رُ هم خودم گفته‌ام...

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.