کابوس. روزی سه وعده، صبح.ظهر.شب
عینکش را برداشت. بی هیچ مقدمهای فصل پاک کردن شیشههای عینک را آغاز کرد، فصل تردیدهای مکرر ... بارها عینک در فاصلهی بین دهان تا سرآستین پیراهن، بالا و پایین شد...
عینک را بر بینی نشاند. همچون نشیمنگاه سوارکار بر تن اسب، عینک چند بار جابجا شد تا آرام و قرار گرفت...
نگاهش از پشت شیشهی عینک سبکتر بود. انگار کن سنگینی نگاهش آن طرف شیشههای عینک بماند، سبکتر به من میرسید...
هیچ نمیگفت، حرکاتش با تکرار آمیخته بود. دست بر گونهاش میکشید چند باره میکشید، آب دهانش را قورت میداد چند باره قورت میداد، بیآنکه دهانش باز شود زبانش را بر دندانهای جلو ردیف بالا میلغزاند چندین باره میلغزاند...
حرکاتش تکرار میشدند اما تکراری نبودند، میخواست پشت آن تکرارها گمراهم کند، میخواست به شمردن بیفتم تا رد نگاهش را گم کنم، میخواست از متن حرکاتش به حاشیهی تکرار رانده شوم . تکرارها وسواسگونه نبود، بازدارندهی وسوسهی گفتنش بود...
پیر شده بود و مختصر. و من باید از این اختصار، فصلها میخواندم، فصلهای نبودن و تنهایی، فصلهای پیاپی دشوار...
نمیشد از زیر زبان نگاهش حرفی بیرون کشید. ایستادم، به سمت پنجره از او دور شدم، پنجره را گشودم، پشت به او، در قاب پنجره، تا آن حد آرام که مطمئن نباشم از شنیدنش، به آرامی یک تردید همیشگی، گفتم:
من رفتم، تو موندی، فاصلمون زیاد شد... تو گذشته رو بهونه کردی، من آینده رو، حالا هم هر دومون فاصله رو...
قرار بود امتحان آیلتس بدم. ولی یه دفعه یه چیزی پیش اومد که مجبور شدم خیلی سریع برای تافل اقدام کنم. برای همین رفتم برای آزمون تافل اینترنتی (ibt) نامنویسی کردم. اما چون نمیدونستم چهجوریه چهار پنج روز قبلاش رفتم یه امتحان آزمایشی دادم که نتیجهاش این شد:
امروز یکی از شاگردانام از من سوالی پرسید که من پاسخ آن را نمیدانستم. اما به او گفتم کمی بردبار باش. من در میان خوانندگان وبلاگام دوستان بسیار دانایی دارم که حتمن پاسخ تو را میدانند. سوالی که شاگرد از استاد پرسید این بود:
قرار شد از فردا فقط روزای زوج برم
همیشه با خودم فکر میکنم
یکی از همسایههای ما از گردن به بالا فلج شده. بیچاره. الان چند وقته کاری جز پیادهروی نداره. بعدازظهرها بابا ماماناش دستاش رُ میگیرن میبرن پارک. خیلی خوشام میآد از این جور پدر مادرها. برعکس بعضی از پدر مادرهای دیگه که تا بچهشون از گردن به بالا فلج میشه دیگه انگار نه انگار که هیچوقت بچهای داشتهاند! یا میدناش به یتیمخونه، یا میدناش پرورشگاه. نه خدا از این کار خوشاش میآد، نه اون بچههه. ولی آفرین به پدر و مادر مرجان. با اینکه از گردن به بالا فلج شده هر روز میبرناش پارک. دست و پای مرجان الان خوب کار میکنه و میتونه با همه دست بده. ولی یکی از پاهاش لمس شده و وقتی میره پارک روی زمین کشیده میشه. برای همین دور اون پایی که روی زمین کشیده میشه پارچه میپیچن که زخمی نشه. بعضی وقتها میرم خونهشون کمک، ولی طاقت نمیآرم. اگه بدونید چهجوری بهش غذا میدن. خودش که نمیتونه غذاش رُ قورت بده. اول میخوابونناش زمین، بعد با یه سُرنگ از گوشهی دهناش چیزای آبکی میدن بهش. خلاصه از ما گفتن بود قدر سلامتی خودتون رُ بدونید تا بهحال و روز مرجان نیافتادید. راستی اگه دست خودتون باشه، دوست دارید مثل مرجان از گردن به بالا فلج شین یا از گردن به پایین؟ به نظر من که از گردن به بالا خیلی راحتتره. چون حداقلاش اینه که برای انجام خیلی از کارهایی که به فکر کردن نیاز نداره نیاز نیست از دیگران کمک بگیریم.
یک بیت شعر از حافظ دیدم که خیلی قشنگ بود. ولی چون معنیاش را احتمالن نمیدانید آنرا برایتان توضیح میدهم. اگر بگویم حافظ برای سرودن این بیت دو روز در اندیشه فرو رفته است سخنی به گزاف نگفتهام:
مگه خودت نگفته بودی که تو دشمن دشمن خدایی؟ پس چرا به همه میگی که دشمن خدایی؟ مگه خودت نگفتی که دروغگو دشمن خداست؟ نگفتی؟!
یک چیزی جالبی که در مورد حرف پ وجود داره اینه که این حرف تقریبن همیشه در اول کلمههای فارسی اومده:
چیزهایی که الان میخوام بگم در جهت رد یا پذیرفتن چیزی نیست. فقط بیان کردن چیزهاییه که شاید بد نباشه مطرح بشن.
