the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب همزمانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همزمانی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مثلث، خالقی هوشمند و چند داستانِ دیگر

» چند روز پیش یه نفر به‌م گفت که فلانی و فلانی و فلانی و فلانی ماشین گرفته‌اند سه‌چهار روز رفته‌اند مشهد. من هم بدون این‌که هیچ منظوری داشته باشم پرسیدم: «رفته‌اند مشهد چی‌کار؟» یعنی یادم بود که حرم امام رضا توی مشهده ولی نمی‌دونم چرا اصلن یه لحظه هم به ذهن‌ام نرسید که همه برای زیارت می‌رن مشهد! ولی خب خدا رُ شکر هنوز در اون حد فاجعه نشده‌ام که اگر یه روز یه نفر رفت مکه همین‌طور که دارم هندونه می‌خورم و دور دهن‌ام قرمزه بپرسم «رفته مکه چی‌کار؟»

» اگر یادتون باشه چند روز پیش به‌تون یاد دادم که چه‌طوری سفر کنید به [عالم هپروت]. دیشب همین‌طور که داشتم آب می‌کشیدم بالا و سرم گیج می‌رفت نمی‌دونم لطف خدا بود چی بود که یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه این کاری که دارم می‌کنم خطرناک باشه و به مغزم آسیب برسونه؟ این شد که کلی این ور اون ور تحقیق کردم و با چند تا پزشک هم مشورت کردم تا این‌که بالاخره به این نتیجه رسیدم که این کار خطرناکه و چاره‌ای جز چشم‌پوشی از این لذت دنیوی نیست! چیزی که پزشک‌ها به من گفتند این بود که این کار ممکنه باعث بشه که آدم سینوزیت بگیره (حالا سینوزیت چیه و اینا دیگه من نمی‌دونم). ولی چیزی که خودم کشف کردم خیلی جالب‌تر از چیزی بود که دکترها به‌م گفتند. من با کمی تحقیق در مورد ساختار گوش انسان متوجه نکاتی شدم که تا حالا نمی‌دونستم. اول این‌که همیشه فکر می‌کردم که اگر پرده‌ی گوش انسان پاره بشه آدم برای همیشه کر می‌شه. اما فهمیدم که پرده‌ی گوش بعد از یکی دو ماه خود به خود ترمیم می‌شه. حتا اگر ترمیم هم نشه با یک عمل ساده مثل روز اول‌اش می‌شه. دومین چیزی که نمی‌دونستم این بود که گوش یه سوراخیه که مستقیم به حلق وصله. این رُ واقعن نمی‌دونستم. یعنی گوش یه لوله‌ایه که توسط پرده‌ای که وسطش کشیده شده به دو قسمت تقسیم شده. از هر دو طرفِ پرده، هوا جریان داره و این باعث می‌شه که پرده در اثر فشار هوا پاره نشه. برای همینه که اگر دهن‌تون رُ ببندید و دماغ‌تون رُ هم با دست بگیرید و تلاش کنید نفس‌تون رُ بدید بیرون احساس می‌کنید به پرده‌ی گوش‌تون فشار می‌آد. چون فشار هوا از حلق به سمت پرده‌ی گوش هدایت می‌شه و از پشت با اون برخورد می‌کنه. بعدش این‌هایی که سیگاری هستند احتمالن دود سیگار به پرده‌ی گوش‌شون می‌رسه و سیاه‌اش می‌کنه. حالا من با خودم فکر کردم شاید آبی که استنشاق می‌کنم از این لوله‌ی شیپوری شکل بالا بره و باعث عفونت گوش بشه، برای همین بی‌خیال شدم دیگه.
این هم تصویری از گوش:


» چند روز پیش سوار ماشین بودم، عقب نشسته بودم وسط، یه پسر بچه‌ی چهار پنج ساله سمت چپ‌ام نشسته بود، یه نفر سمت راست‌ام، دو نفر هم جلو. رانند که پدر این بچه بود داشت من رُ تا یه جایی می‌رسوند. بعد من دیدم بی‌کارم، گفت‌ام تا برسیم برم رو مخ ِ این بچه‌هه. یه عروسک گرفته بود دست‌اش، به‌ش گفتم:

- تو مگه دختری؟
- نه پسرم
- پس چرا عروسک بازی می‌کنی؟
- همه‌ی بچه‌ها عروسک بازی می‌کنند
- مگه چند سالته؟
- چهار سالمه
- تو که دیگه بچه نیستی. آدم تا سه سالگی بچه‌س. بعدش دیگه بزرگ می‌شه

[ترافیک]

- من: تو اگر جلو بشینی کمربندت رُ می‌بندی؟
- من هیچ وقت جلو نمی‌شینم. همیشه عقب می‌شینم
- آفرین، تا وقتی بزرگ نشدی هیچ‌وقت نباید بری اون جلو بشینی

[پشت چراغ قرمز]

- من: می‌دونی از چراغ قرمز باید رد شد یا نه؟
- نباید رد شد
- چرا؟
- چون آدم‌ها رُ زیر می‌کنیم
- خب بوق می‌زنیم آدم‌ها می‌رن کنار بعد ما رد می‌شیم، چه اشکالی داره؟
- نمی‌دونم. اون شمارنده رُ می‌بینی؟ اون که به صفر برسه می‌تونیم رد بشیم
- نه. اون شمارنده نشون می‌ده چند ثانیه دیگه وقت داریم که از چراغ قرمز رد بشیم

[چراغ سبز می‌شه]

- بچه: ببین، چراغ سبز شد الان همه راه افتادند
- الان که دیگه فایده‌ای نداره. همون موقع که قرمز بود باید رد می‌شدیم

[نفر سمت راست پیاده می‌شه و من همین‌طور وسط نشسته‌ام]

- بچه: برو یه کم اون ور تر!

[من یه کم می‌رم اون ور تر. این چه طرز حرف زدنه! الان بابات فکر می‌کنه این عقب چه خبر بوده تا حالا!]

- بچه: آخییییییش! راحت شدیم!

[الانه که باباهه واقعن یه فکرهای بدی بکنه]

- من: راحت که بودیم! راحت‌تر شدیم!

- بچه: من کم کم داره از سرویسی که صبح‌ها ما رُ می‌رسونه مهدکودک خوش‌ام می‌آد!

[می‌رسیم به مقصد و من پیاده می‌شم و فرصت نمی‌شه بپرسم چرا؟]

» من یک عدد هارد دارم پر از فیلم که هر چند وقت یه بار یه سری به‌ش می‌زنم و یه فیلمی ازش می‌بینم. دیروز فیلم [Triangle] رُ ازش دیدم. فیلمی که بر اساس پدیده‌ی deja vu ساخته شده و دارای پیچیدگی‌های زمانی ِ تو در توی زیادی هست. قبلن هم یه فیلم به همین نام و سبک [دیده بودم] ولی این یکی خیلی خوش‌ساخت‌تر و از نظر زمانی پیچیده‌تر بود. دیدن این فیلم حتمن به شما پیشنهاد می‌شه! چون از یه جای فیلم به بعد هر دو سه دقیقه یه بار به داستان فیلم و نویسنده‌اش آفرین می‌گفتم! رفتم چند تا نقد ازش توی imdb خوندم، کسی بد نگفته بود. این هم قسمتی از یکی از نقدها از سایت imdb:

This movie is really amazing. I recommend it a 100%. It plays with your mind from the very beginning until the very end. It just makes you think all the time and even when the credits roll, you are left thinking and considering, and I mean that in the good way. Some movies leave you thinking "Why did that happen? It made no sense whatsoever.". Not this. However, in order to understand everything you must really pay attention to all the details, some lines, some specific shots and then I promise, it will all make sense. Of course, if you have someone to discuss it with after it is over, will make things a lot more interesting and engaging. I just want to say that this movie is not a horror and doesn't have any "jump" moments. It is a pure mystery and I am sure that any mystery fan would truly enjoy the experience.


این فیلم از معدود فیلم‌هاییه که آدم رُ به فکر فرو می‌بره! و به‌تره که با حواس جمع و تمرکز دیده بشه. خیلی خوبه که فیلم رُ با یه نفر دیگه ببینید و آخرش با هم بحث کنید. متاسفانه من این فیلم رُ تنهایی دیدم.
آخر فیلم هم به نظرم شاید اگر یه جور دیگه تموم می‌شد به‌تر بود ولی باید ببینم چرا این‌جوری تموم شد

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ایمان و همزمانی

چند روز پیش یه مستند از بی‌بی‌سی دیدم درباره‌ی آفریقا. یه دختره راه افتاده بود توی مدارس آفریقایی و به سوالات دانش‌آموزان درباره‌ی مسیحیت پاسخ می‌داد. یه جاش یه حرفِ جالبی زد دختره. گفت من انقدر به مسیح ایمان دارم که هیچ چیزی نمی‌تونه من رُ از این راهی که توش هستم برگردونه.
خب ما از این ور هم نگاه می‌کنیم می‌بینیم بعضی‌ها ان‌قدر به اسلام اعتقاد دارند که هیچ چیز نمی‌تونه کوچک‌ترین شک و تردیدی درباره‌ی درستیِ این دین در اون‌ها ایجاد کنه.
حالا سوال اینه که چه چیزی مهم‌تره؟
این‌که به چه چیزی ایمان داریم؟ یا این‌که اگر به یه چیزی ایمان داریم (مهم [نیست] چی؛ هرچی!) اون ایمان ان‌قدر قوی باشه که هیچ چیزی نتونه باعث بشه کوچک‌ترین شک و تردیدی در ما به‌وجود بیاد؟

توی کتاب «جهان هولوگرافیک» (ترجمه‌ی داریوش مهرجویی) صفحه‌ی ۹ نوشته که:
«اما چرا علم به‌خصوص در برابر پدیده‌های فراهنجاری این‌چنین مقاومت می‌کند؟ پرسش دشواری‌ست. دکتر برنی اس سیگل جراح معروف دانشگاه ییل در باره‌ی مقاومتی که در برابر عقاید غیرسنتیِ خود در بابِ سلامتی دیده بود می‌گوید که دلیلِ آن را باید در این یافت که مردمان اغلب به اعتقادات و باورهای خود معتاد شده‌اند. به همین خاطر است که وقتی می‌خواهید اعتقادات کسی را عوض کنید و به هم بریزید، رفتاری همچون رفتارِ معتادان از آن‌ها سر می‌زند»

یه مقاله‌ای هم [این‌جا] خوندم به نام «Confirmation Bias». این مقاله خیلی جالبه. توش درباره‌ی اتفاقاتی صحبت کرده که پشتِ سر هم رخ می‌دهند و باعث تعجب ما می‌شن. از همون‌هایی که من یک بار [این‌جا] و یک بار هم [این‌جا] در موردشون نوشته بودم. نوشته مثلن شما دارید با دوست‌تون حرف می‌زنید از یک فیلم قدیمی نام می‌برید. بعد مثلن همون شب می‌بینید که تلویزیون این فیلم رُ نشون می‌ده. فردای اون روز هم به صورت اتفاقی توی یه روزنامه اسم این فیلم رُ می‌بینید. این مقاله سعی کرده بگه وقتی می‌بینید چند تا اتفاق پشت سر هم می‌افتند دلیل‌اش این نیست که آفرینش قصد داره یه چیزی به شما بگه! بلکه دلیل‌اش پدیده‌ی confirmation bias هست (البته من با این حرف مخالف‌ام) این مقاله می‌گه که شما قبلن هم بارها اسم این فیلم رُ در جاهای مختلف دیده و شنیده‌اید ولی به اون توجه نکرده‌اید. چون به این فیلم فکر نمی‌کرده‌اید. اگر شما به خریدن یک ماشینِ خاص فکر کنید، ناگهان می‌بینید که عده‌ی زیادی از مردم در حال رانندگی در شهر با این ماشین هستند. اگر به یک رابطه‌ی عاشقانه پایان بدید، همه‌ی آهنگ‌هایی که از اون به بعد می‌شنوید عاشقانه و غمگین به نظر می‌رسند.


Confirmation bias is seeing the world through a filter, thinking selectively.

در ادامه‌ی مقاله جمله‌ای از یک کتاب آورده شده:
«یادتان باشد مردم دوست دارند چیزهایی به آن‌ها گفته شود که از قبل می‌دانسته‌اند. آن‌ها با این‌که چیزهای تازه‌ای بشنوند راحت نیستند. مطالبِ جدید چیزی نیست که آن‌ها انتظار شنیدن‌اش را داشته باشند. آن‌ها دوست دارند که مثلن بدانند یک سگ گاز می‌گیرد. چون سگ‌ها گاز می‌گیرند! ولی آن‌ها هیچ‌وقت دوست ندارند به آن‌ها گفته شود انسان سگ را گاز می‌گیرد چون قرار نیست چنین اتفاقی بیافتد! مردم در واقع دنبالِ‌ اخبار تازه نیستند. آن‌ها دوست دارند همیشه به آن‌ها گفته شود که چیزهایی که از قبل می‌دانسته‌اند درست است!»

what people think they want is news, but what they really crave is olds…Not news but olds, telling people that what they think they already know is true

در انتخابات سال ۲۰۰۸ آمریکا، شخصی به نام Valdis Krebs تمایل مردم به خرید کتاب را در سات amazon تحلیل کرد. او دریافت مردمی که از اوباما حمایت می‌کردند کتاب‌هایی را می‌خریدند که در حمایت از اوباما نوشته شده بود. و آن‌هایی که برضد اوباما بودند کتاب‌هایی را می‌خریدند که بر ضد اوباما نوشته شده بودند. در واقع مردم برای به‌دست آوردن اطلاعات کتاب نمی‌خریدند. بلکه برای تایید اطلاعاتی که داشتند کتاب می‌خریدند!

people weren’t buying books for the information, they were buying them for the confirmation
you want to be right about how you see the world, so you seek out information which confirms your beliefs and avoid contradictory evidence and opinions.

در سال ۱۹۷۹ مطالعه‌ی مشابهی در دانشگاه مینه‌سوتا انجام شد. از عده‌ای از دانشجوها خواسته شد به مدت یک هفته درباره‌ی شخصیتِ فردی به‌نام Jane تحقیق کنند. در طول این یک هفته Jane کارهایی می‌کرد که نشان از شخصیتِ برون‌گرای او داشت و گاهی هم کارهایی می‌کرد که نشان از شخصیت درون‌گرای او داشت. بعد از پایان تحقیق، دانشجوها به دو گروه تقسیم شدند. از یک گروه پرسیده شد که آیا شغلِ کتاب‌داری برای Jane مناسب است؟ از گروه دیگر پرسیده شد که آیا شغل معاملات املاک برای او مناسب است یا نه؟ در گروهِ اول دانشجویان به یاد آوردند که Jane یک آدم درونگراست و گفتند شغل کتاب‌داری برای او مناسب است. گروه دوم به یاد آوردند که Jane یک فرد برون‌گراست و گفتند کار به عنوانِ نماینده‌ی معاملاتِ املاک برای او مناسب است. سپس از هر گروه در باره‌ی شغلی که از گروه دیگر پرسیده شده بود سوال کردند و آن‌ها آن شغل را برای Jane نامناسب تشخیص دادند! (چون وقتی در پاسخ به پرسشِ اول به این فکر کرده بودند که Jane درونگراست دیگر نمی‌توانستند به این فکر کنند که او برونگرا هم است! و برعکس). این مطالعه نشان داد ما تنها چیزهایی را از خاطراتِ خود به یاد می‌آوریم که باورهای کنونیِ ما را تایید کنند و بقیه‌ی خاطرات را فراموش می‌کنیم.

در سال ۱۹۶۰ P.C Wason آزمایشی انجام داد. او به شاگردان‌اش سه عدد 2, 4, 6 را نشان داد و از آن‌ها خواست با مطرح کردن دنباله‌ی مشابهی از اعداد به قانونی که این دنباله از آن پیروی می‌کند دست یابند. معلم با گفتن «بله» یا «خیر» به دانش‌آموزان می‌گفت که آیا دنباله‌ی آن‌ها از قانون پیروی می‌کند یا نه. از این راه دانش‌آموزان باید به قانون پی می‌بردند. حدسِ اولیه‌ی دانش‌آموزان این بود که این‌ها باید سه عدد زوج پشت سر هم باشند. پس چنین دنباله‌هایی را مطرح می‌کردند:
10, 12, 14
22, 24, 26
و پاسخِ معلم به همه‌ی این دنباله‌ها «بله» بود! دانش‌آموزان هم که فکر می‌کردند به قانون دست یافته‌اند آن را بر روی کاغذ می‌نوشتند و به معلم‌شان تحویل می‌دادند: «سه عدد زوج پشت سر هم به صورت صعودی» اما قانون این نبود! قانون این بود: «سه عدد پشت سر هم به صورت صعودی»
حدس اولیه‌ی همه‌ی دانش‌اموزان این بود که سه عدد متوالی باید زوج باشند. پس آزمایشی ترتیب دادند تا این فرضیه‌شان را اثبات کند و اثبات هم کردند! هیچ‌کدام از آن‌ها آزمایشی برای رد فرضیه‌شان مطرح نساختند.

The exercise is intended to show how you tend to come up with a hypothesis and then work to prove it right instead of working to prove it wrong. Once satisfied, you stop searching.

بعضی از نظراتی که توسط مردم پای این مقاله نوشته شده‌اند هم جالب هستند. مثلن نفر اول نوشته:
«من فکر می‌کنم شما در این تحقیق فقط از منابعی استفاده کرده‌اید که نظر اولیه‌تون رُ تایید می‌کرده!»

یه نفر دیگه هم گفته «دیگه نمی‌دونم به چی باید ایمان داشته باشم»:

Since reading your blog, I have lost faith in any ounce of individuality I thought I might have. I don’t know what to believe anymore.

بر می‌گردیم به مطلبِ دیگه‌ای از کتاب «جهان هولوگرافیک» (ص ۱۰۲):

«یکی دیگر از کارهای بزرگ یونگ تعریف و تشریح مسئله‌ی همزمانی‌ست. همزمانی در حکم اتفاقاتی هستند آن‌قدر غیرعادی و در عین حال با معنا که مشکل بتوان آن‌ها را صِرفَن زاییده‌ی تصادف دانست. هر یک از ما شاید در طول زندگی‌مان گاه نوعی همزمانی را تجربه کرده باشیم. مثلِ آموختن واژه‌ای جدید برای اولین بار و بعد یکی دو ساعت بعد شنیدن آن از رادیو یا تلویزیون. یا وقتی که دارید درباره‌ی چیزی مبهم و غریب فکر می‌کنید و ناگهان می‌بینید که دیگران هم درست در همان وقت درباره‌ی همان صحبت می‌کنند.
یک بار یونگ در حال درمانِ زنی بود که رویکرد سخت عقلانی‌اش به زندگی درمان را مشکل می‌ساخت. پس از چند جلسه‌ی بی‌حاصل، زن از خوابی که مربوط به سوسکی طلایی می‌شد سخن گفت. یونگ می‌دانست که در اساطیر مصری سوسک طلایی مظهر باززایش است و از خود می‌پرسید که نکند ذهنِ ناآگاه این زن دارد به وجهی نمادین نشان می‌دهد که وی در شرف تجربه‌ی نوعی باززایش است. یونگ در صدد بود همین را به زن بگوید که صدایی روی پنجره‌ی اتاق‌اش شنید. نگاه کرد و دید که یک سوسک سبز-طلایی آن سوی شیشه‌ی پنجره‌ی اوست. (و فقط همین یک بار بود که سوسک طلایی پشت پنجره اتاق یونگ ظاهر شده بود) یونگ پنجره را باز کرد و گذاشت سوسک به داخل اتاق پرواز کند و در همان حال تعبیر خواب زن را هم شرح می‌داد. زن به قدری تکان خورده بود که از آن پس به تدریج از عقل‌گرایی افراطی خود دست کشید و بدین‌سان در درمان‌اش پیشرف حاصل شد.

یونگ در تمام دوران فعالیت روان‌درمانی‌اش به بسیاری از این حوادث معنادار برخورد کرده و پی برده بود که این رویدادها اغلب در کسانی که در حال دگرگونی شدید عاطفی هستند روی می‌دهند. یعنی در کسانی که درگیر تغییر دادن بنیادی اعتقادات‌شان هستند یا به روشن‌بینی ناگهانی و نوینی رسیده‌اند، یا مرگ و زایشی جدید را تجربه کرده‌اند. و نیز به این نکته پی برده بود که هرگاه این دریافت یا بینش تازه می‌خواست به سطح آگاهی بیمار فراز آید، رویدادهای همزمانی به اوج می‌رسیدند. غیر از یونگ روان‌شناسان دیگری نیز این را گزارش کرده‌اند.
یونگ به خاطر ماهیت تکان‌دهنده‌ی همزمانی‌‌ها، متقاعد شده بود که همزمانی‌هایی از این نوع تصادفی نبود، بلکه به واقع به فرایندهای روان‌شناختی افرادی که آن‌ها را تجربه می‌کنند مربوط می‌شود.
فیزیکدان دیگری که مسئله‌ی همزمانی را جدی می‌گیرد آقای اف. دیوید پیت است. او معتقد است که همزمانی‌ها در حکم خطاهایی هستند در بافتِ واقعیت. شکاف‌هایی موقتی که به ما اجازه می‌دهند نگاهی کوتاه به این نظم عظیم،‌ وسیع و به هم متصل که در پسِ تمام طبیعت نهفته است بیندازیم. از منظری دیگر، پیت تصور می‌کند که همزمانی‌ها فقدانِ شکاف میان جهانِ عینی و واقعیتِ درونیِ روان‌شناسانه‌ی ما را آشکار می‌کنند. از این‌رو، کمبود نسبی تجربه‌های همزمانی در زندگی ما نشان‌دهنده‌ی این است که نه تنها ما خود را از حوزه‌ی کلیِ آگاهی جدا ساخته‌ایم که نسبت به آن قوه‌ی لایتناهی و خیره‌کننده‌ی نظم‌های عمیق‌ترِ ذهن و واقعیت، خود را تا چه حد در خود بسته نگه داشته‌ایم»

محصولِ ۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کفگیر

وااااای دیگه دارم دیوونه می‌شم از این‌که نمی‌فهمم چرا همه‌ی [چیزهای تازه] دوبار پشت سر هم برام اتفاق می‌افتن! خدایا چرا نمی‌فهمم دلیل‌اش چیه؟!
البته بعضی آدم‌های احمق یه سری توجیه براش می‌آرن ولی همه‌مون می‌دونیم که این فقط یه توجیهه و دلیل‌اش معلوم نیست چیه. روزی که بفهمم چه اتفاقی داره دور و برم می‌افته قطعن خیلی چیزا روشن می‌شه.

چی کار داشتید می‌کردید؟

یکی از نویسندگان این وبلاگ به‌نام برزین مهر هر وقت براش یه کاری می‌کنم می‌گه «قول نمی‌دم جبران کنم» من هم به‌ش می‌گم اگه منظورت اینه که «قول نمی‌دم بتونم جبران کنم» جمله‌ی اول‌ات اصلن همچین معنی نمی‌ده و بیش‌تر به این معنیه که خیلی برام مهم نیست که بتونم جبران کنم! اما جمله‌ی دوم یعنی این‌که تلاش می‌کنم جبران بکنم اما اگر نشد هم ببخشید دیگه.

یکی دیگه از دوستام هست که همیشه می‌گه اون دنیا هیچ‌وقت به‌ت نمی‌گن «چرا آدم نشدی؟»، بلکه به‌ت می‌گن «چرا تلاش نکردی آدم بشی؟»

درست حرف زدن خیلی مهمه! مثلن من هیچ‌وقت نمی‌فهمم چرا وقتی سر سفره‌ی غذا ناهارم تموم می‌شه یه نفر (از روی محبت) باید به‌م بگه «چرا هیچ چی نخوردی؟» البته منظورش اینه که کم خوردی بازم بخور ولی اگر وقتی شکم‌ام داره می‌ترکه باز یه نفر به‌م بگه «چرا هیچی نخوردی» می‌خوام همون‌جا پاشم با کفگیر بزنم تو کله‌اش تا دیگه کسی جرات نکنه از این سوالای احمقانه ازم پرسه.

محصولِ ۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کبریت سوخته

۱- یک پسرعمو دارم که تقریبن چهارده سالشه. چند روز پیش بنا به دلایلی رفته بودم رو مخ‌اش که از دو چیز باید دوری کنی: مال و فرزند؛ و همه‌ش توی گوش‌اش می‌خوندم که راه دوری از فرزند هم خیلی ساده است: ازدواج نکردن! از صبح کله سحر تا بعد از ظهر ان‌قدر این جملات رو براش تکرار کرده بودم که همه‌ش رو از حفظ شده بود و به هرکی می‌رسید قشنگ براش تعریف می‌کرد که راه دوری از فزرند چیه.

۲- یکی از شبکه‌های تلویزیون (فکر می‌کنم کانال سه) هر شب چند خط از مطالب یکی از کتاب‌های مطهری رو در حد یکی دو دقیقه پخش می‌کنه. اون شب که این چیزها رو توی گوش پسر عموم خونده بودم به طور اتفاقی این برنامه رو از تلویزیون دیدم. چیزی که خیلی باعث تعجب‌ام شد دو سه جمله‌ی اولی بود که از زبان استاد مطهری با مضمون زیر بیان شد:
«راه دوری کردن از مال و فرزند سرکوب غرایز و علایق فطری انسان نیست! بلکه...»

۳- [قبلن] هم در یک پست مفصل به این دسته از اتفاقات اشاره کرده بودم و می‌دونم که برای همه‌ی شما هم خیلی اتفاق می‌افته.

۴- چیزی که مسلمه اینه که هم‌زمانی این دسته از موضوعات کاملن اتفاقیه. اما من فکر می‌کنم وقتی چیزی که احتمال اتفاق افتادن‌اش خیلی کمه خیلی زیاد رخ می‌ده، باید به دنبال چیزی بود که به این اتفاق‌ها سمت و سو می‌ده. مثلن فرض کنید که دو میلیون چوب کبریت داریم که دو تا از اون‌ها سوخته هستند. تمام اون‌ها رو با هم مخلوط می‌کنیم و از یک هواپیما به زمین می‌ریزیم. اگر یک بار دو تا چوب کبریت سوخته کنار هم روی زمین افتادند می‌تونیم فرض کنیم که این فقط یک اتفاق بوده. اما وقتی تعداد دفعاتی که این دو چوب کبریت سوخته کنار هم روی زمین می‌افتند زیاد بشه دیگه نمی‌شه همه چیز رو به یک اتفاق ساده ربط داد.

۵- به نظر می‌رسه روابط ناشناخته و پیچیده‌ی زیادی در این دنیا وجود داره که ذهن بشر از درک اون‌ها عاجزه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.