the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب آرزو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرزو. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۷ آبان ۲۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

من یک رویا دارم

من یک رویا دارم. در این رویا، جوانیِ آدم‌ها تا ۱۰۰ سالگی طول می‌کشد. در این رویا پدر و مادرها وقتی هنوز موهای‌شان سیاه است و چروکی بر پوست صورت‌شان ننشسته است در پنجاه سالگی، یعنی هنوز در آغازِ جوانی، فرزندشان را به خانه‌ی بخت می‌فرستند. بعد از نوه‌شان مراقبت می‌کنند تا نوه‌شان ۲۵ ساله شود. بعد وقتی پدربزرگ و مادربزرگ ۷۵ سال‌شان است یعنی وقتی در اوج جوانی هستند در عروسی نوه‌شان شرکت می‌کنند و دیگر مجبور نیستند وقتی بچه‌ی نوه‌شان به‌دنیا آمد از او مراقبت کنند، چون حالا دیگر بازنشسته شده‌اند و می‌توانند تا ۱۰۰ سالگی به تفریح و جهان‌گردی بپردازند. بعد، یک روز که پدربزرگِ صد ساله جلوی آینه می‌رود می‌بیند یکی از موهای‌اش سفید شده است. در رویای من پدربزرگ و مادربزرگ و پسر و دختر و نوه‌ها و عروس‌ها و دامادها هر هفته شام خانه‌ی یکی‌شان دعوت هستند و چون همه‌شان جوان‌اند، وقتی در مهمانی‌های‌شان شرکت می‌کنی نمی‌توانی پدر و مادرها را درست از فرزندان تشخیص دهی.

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آرزوهای بزرگ

من یه لیستِ بلند بالا از آرزوهایی دارم که قراره یه روز به‌شون برسم. خیلی‌هاشون رُ یادم نیست چی هستند ولی همین‌که در لحظه به لیست اضافه کرده‌ام‌شون خیال‌ام راحته چون با این‌که فراموش شده‌اند اما یه جایی تهِ ذهن‌ام ثبت شده‌اند. آرزویی که [این‌جا] نوشته بودم هم یکی از همین آرزوهاست.

حالا یکی از دوستان چند روز پیش عکس زیر رُ برام فرستاده بود که حضور در این عکس هم برای من به به لیست آرزوها اضافه شد.

Marilyn Monroe

ممکنه بپرسید چه‌طور ممکنه آدم در عکسی که سال‌ها پیش گرفته شده حضور پیدا کنه؟
سوال خوبیه!
چند روز پیش من جایی مطلبی خوندم که فکر می‌کنم اگر اون رُ با شما در میون بگذارم به شما هم کمک می‌کنه که درکِ به‌تری از زمان داشته باشید. این مطلب داستانیه در مورد موجوداتی خیالی که در سیاره‌ی «ترال‌فامادور» زندگی می‌کنند و این توانایی رُ دارند که برعکسِ انسان‌ها که همه‌چیز رُ سه‌بعدی می‌بینند، چهار بعدی ببینند. بعد چهارم همون زمانه. یک نفر از اهالی ترال‌فامادور وقتی به یک مُرده نگاه می‌کنه گریه نمی‌کنه، چون درسته که اون شخص در یک لحظه مُرده به نظر می‌رسه، ولی در هزاران لحظه‌ی دیگه زنده‌ست و سالم و سرحال داره به زندگی‌اش ادامه می‌ده

‘The most im­por­tant thing I learned on Tralfamadore was that when a per­son dies he on­ly ap­pears to die. He is still very much alive in the past, so it is very sil­ly for peo­ple to cry at his fu­ner­al. All mo­ments, past, present and fu­ture, al­ways have ex­ist­ed, al­ways will ex­ist. The Tralfamado­ri­ans can look at all the dif­fer­ent mo­ments just that way we can look at a stretch of the Rocky Moun­tains, for in­stance. They can see how per­ma­nent all the mo­ments are, and they can look at any mo­ment that in­ter­ests them. It is just an il­lu­sion we have here on Earth that one mo­ment fol­lows an­oth­er one, like beads on a string, and that once a mo­ment is gone it is gone for­ev­er.
‘When a Tralfamado­ri­an sees a corpse, all he thinks is that the dead per­son is in a bad con­di­tion in that par­tic­ular mo­ment, but that the same per­son is just fine in plen­ty of oth­er mo­ments. Now, when I my­self hear that some­body is dead, I sim­ply shrug and say what the Tralfamado­ri­ans say about dead peo­ple, which is “so it goes.”‘
- Slaughterhouse Five

و من می‌دونم روزی که بر زمان و مکان تسلط پیدا کنم به همه‌ی آرزوهام می‌رسم. می‌دونم که می‌تونم یکی از رهگذرهایی باشم که توی این عکس حضور دارند و به مریلین نگاه می‌کنند...

محصولِ ۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

من یک رویا دارم...

محصولِ ۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دوست دارم در دستانِ تو بمیرم

دوست دارم یه تیر از کمان رها بشه و بیاد سمتِ تو. من جلوی تو بایستم و تیر تو سینه‌ی من فرو بره. تو زانو بزنی، من رُ در آغوش بگیری و من بمیرم. این به‌ترین حالتیه که می‌شه مُرد، مطمئنم. این مرگ برای من از مرگ در راهِ عقیده‌ها، باورها، و حتا از مرگ در راهِ خدا هم با ارزش‌تره

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نوری از آن سوی آسمان

یکی از آرزوهای من اینه که یه روزی، یه آلیاژی بسازم که تحملِ گرمای مرکز زمین رُ داشته باشه و اون وسط که می‌رسه ذوب نشه. بعدش از این آلیاژ یه لوله می‌سازم. هنوز نمی‌دونم قطر این لوله چه‌قدر باشه به‌تره. شاید ده متر، شاید صد متر، شاید یک کیلومتر. اما طول‌اش برابره با قطرِ زمین. این لوله رُ فرو می‌کنم توی زمین. یه جوری که از این سرِ زمین به اون سرِش یه راه باز بشه. در واقع یه چاهی می‌زنم که اون سرش به زمین راه داشته باشه. بازدید از این چاه رایگان نیست. هیچ چیزی رایگان نیست توی این دنیا. بلیط می‌فروشم به هر کسی که بخواد اون تو رُ نگاه کنه.
شب‌ها وقتی توی چاه نگاه کنی، اگر قطر لوله خیلی زیاد نباشه یه نور سفید ِ خیره کننده می‌بینی تهِ چاه. اگر قطر لوله اما به اندازه‌ی کافی زیاد باشه آسمون پیداست. یه آسمونِ آبی، شاید هم با چند تکه ابر که توش حرکت می‌کنند. اگر هم طولِ این چاه ان‌قدر زیاد باشه که آسمون پیدا نباشه می‌شه با دوربین یا تلسکوپ به تهِ چاه نگاه کرد حتا.
من این آلیاژ رُ جوری می‌سازم که گرما رُ از خودش عبور نده. بنابراین وسطِ لوله اصلن هوای گرمی نخواهد داشت. یکی از تفریحاتِ مردم این خواهد بود که یک طناب به پای خودشون ببندند و خودشون رُ پرت کنند داخل چاه. شخص با سرعت زیاد به سمتِ مرکز زمین حرکت می‌کنه. وقتی رسید اون وسط در حالی‌که اشک تو چشم‌هاش جمع شده با بیش‌ترین سرعتِ ممکن از اون‌جا عبور می‌کنه و به سمتِ دیگه ادامه‌ی مسیر می‌ده. ان‌قدر می‌ره تا می‌رسه اون سرِ زمین. اون‌جا که رسید دوباره برمی‌گرده سمتِ مرکز. این حرکتِ آونگی ان‌قدر ادامه پیدا می‌کنه که شخص در مرکزِ زمین معلق و بی‌حرکت می‌ایسته. شاید هم از هوش رفته باشه تا اون موقع. بعد با طناب می‌کشیم‌اش بالا.
بعد از یه مدت هم ممکنه آبِ بارون وسطِ لوله جمع بشه. این باعث می‌شه که کسانی که خودشون رُ به داخل چاه پرت می‌کنند برای چند ثانیه از داخل آب رد بشن که این احساس به‌تری به‌شون می‌ده. هر چند وقت یه بار می‌شه آب رُ تخلیه کرد البته.
بعضی وقت‌ها ممکنه خورشید به‌صورتِ مستقیم به داخلِ لوله بتابه. اون وقت شب‌ها نورِ سفیدی از زمین به آسمون می‌تابه. شاید بخش وسیعی از محوطه‌ی اطراف چاه هم روشن بشه. من زندگی رُ برای زمینی‌ها زیباتر می‌کنم یه روزی.

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بیست سال امید، بیست سال آرزو

کاش انسان‌ها تخم‌گذار بودند که هروقت حوصله‌شون سر می‌رفت و اراده می‌کردند حداقل چهارتا تخم می‌گذاشتند روش می‌خوابیدند بیست سال به این امید که یه روزی قراره یه اتفاقی بیافته یه بچه‌ای چیزی از توی این تخم‌ها در بیاد می‌رفتی روشون می‌نشستی جواب سلام کسی رُ هم دیگه نمی‌دادی با کسی کاری نداشتی کسی هم دیگه باهات کاری نداشت تا بیست سال
فقط بعضی وقت‌ها که گرسنه می‌شدی یه کم آب می‌خوردی با یه کم دونه دوباره برمی‌گشتی روی تخم‌ها می‌خوابیدی و هنوز امید داشتی می‌دونستی قراره بالاخره یه چیزی بشه یه روزی. توی این بیست سال کلی هم فرصت داشتی بری توی خودت به همه چیز فکر کنی به یه نتیجه‌هایی برسی که اگه روی تخم‌ها نخوابیده بودی نمی‌رسیدی.
بیست سال که گذشت می‌دیدی چیزی در نیومد می‌گفتی اشکال نداره بازم تخم می‌ذارم بیست سال دیگه هم روشون می‌خوابم مگه چه قدر دیگه مونده تا آخرش؛ مگه یه آدم چه‌قدر عمر می‌کنه

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ابی، شما تنها تکیه‌گاه من هستید

می‌دونید بزرگ‌ترین آرزوی من چیه الان؟ اینه که ابی بیست و پنج سال‌اش بشه. من هم بیست سال‌ام بشه که ابی ازم چند سال بزرگ‌تر باشه و بتونم داداش صداش کنم. بعد با هم بریم توی جنگل‌های شمال. یه چادر بزنیم اون‌جا. ابی بره هیزم جمع کنه. من هم تا برادرم برمی‌گرده بساط چایی رُ آماده کنم. بعد که ابی دیر کرد نگران‌اش بشم. اما ببینم با کلی چوب زیر بغل‌اش از بین درخت‌ها داره ‍پیداش می‌شه. براش دست تکون می‌دم. اون هم فقط لب‌خند می‌زنه. می‌آد کنارم می‌شینه. زانوهاش رُ می‌گیره توی بغل‌اش و به هیزم‌هایی نگاه می‌کنه که دارم می‌چینم‌شون. آتیش که روشن شد به‌ش می‌گم:

ابراهیم...
بله داداش
برام می‌خونی؟
هرچی که تو بخوای :)

بعد به آسمون نگاه می‌کنه و شروع می‌کنه به خوندن. من هم دراز می‌کشم روی علف‌ها. به آسمون نگاه می‌کنم. به ابرهای سفیدی که از اون‌جا رد می‌شن. همه چیز همین‌طور می‌مونه. تا آخر دنیا...

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

سه گانه - ۱ (آرزو)

بدونِ این‌که چیزی copy کنی یه آرزو کن
.
.
.
کردی؟

:)

حالا paste کن

محصولِ ۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

این‌ها آرزوهای من نیستند!

امروز به دلیلی درست یا غلط و برای چند لحظه خودم رُ در برابر یک چراغ جادوی واقعی دیدم (حتا اگر توهم بود). چراغ جادویی که هر آرزویی می‌کردم برآورده می‌کرد برام. این اتفاق ان‌قدر واقعی بود که در عرض چند ثانیه تمام آرزوهای بزرگ و کوچیک‌ام از جلوی چشم‌ام رد شدند. خیلی از اون‌ها آرزوهای بزرگی بودند. اما حالا که در برابر غول چراغ جادو قرار داشتم هیچ رغبتی به برآورده شدن هیچ‌کدوم‌شون نداشتم. هیچ رغبتی! اون‌ها آرزوهای من نبودند. هیچ‌کدوم‌شون

محصولِ ۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرا عهدی‌ست با جانان

چند سال پیش یه آرزویی داشتم... و خیلی از خدا می‌خواستم که اون آرزو برآورده بشه. زمان همین‌جور می‌گذشت و تقریبن دیگه امیدی به برآورده شدن اون آرزو نداشتم. اون آرزو اون موقع ان‌قدر برام بزرگ بود که از خدا خواسته بودم اگر برآورده بشه دیگه هیچ چیزی تا آخر عمر ازش نخوام؛ هیچ چیزی! ولی یه روز در کمال ناباوری اون آرزو برآورده شد! موقعی که برآورده شدن‌اش تقریبن به یک غیرممکن تبدیل شده بود!
امروز دوباره یاد برآورده شدن اون آرزو افتادم. همیشه یادش می‌افتم؛ اما باز فراموش می‌کنم. فراموش‌کار هستم. با خودم فکر می‌کنم مبادا توی این مدت چیزی برای خودم خواسته باشم. مبادا به عهدی که بستم وفادار نبوده باشم... شاید هم چند بار پیمان شکسته باشم، نمی‌دونم. اما از یه چیز مطمئنم. اینکه خدا به عهدش وفاداره!

محصولِ ۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

انسان، حیوان، خام و احمقانه

راست‌اش در نوشتن یا ننوشتن مطلب زیر دو دل بودم. نمی‌دونستم که آیا خوبه شما با خوی حیوانی من آشنا بشید یا نه. برای همین دست نگه داشته بودم. تا این‌که در همین دو سه روزی که گذشت به‌طور اتفاقی با چندین مطلب مرتبط با چیزی که توی ذهن‌ام بود برخورد کردم. به دو تا از اون‌ها آخر این نوشته لینک دادم:

«دوست دارید هر وقت که دل‌تان خواست هر جا که هستید دراز بکشید و بخوابید؟ دوست دارید هرچیزی را که دیدید اگر خوش‌مزه بود بخورید؟ دوست دارید هر جا که دل‌تان خواست جلوی چشم دیگران بدون هیچ رودربایستی بکشید پایین و برینید؟ خوب نبود اگر می‌توانستید در کوچه و خیابان با هرکسی که دوست داشتید گشنی کنید؟ دوست داشتید به‌هرجایی که می‌خواستید می‌رفتید و کسی جلو‌ی‌تان را نمی‌گرفت؟

فکر می‌کنم هر آدم نرمالی (تعریف آدم نرمال: آدمی که همه‌ی این چیزهایی که گفتم را دوست داشته باشد) همه‌ی این چیزهایی را که گفتم دوست داشته باشد.

اما ما آدم‌ها که خود را هوش‌مند‌ترین موجودات روی زمین می‌دانیم برای چه ان‌قدر تلاش می‌کنیم؟ برای این‌که دوست داریم وقتی به همه‌ی آرزوهای‌مان رسیدیم تازه مانند یک حیوان باشیم؟»

شاید کمی خام و احمقانه به نظر برسه. ولی در مورد خودم می‌گم. من اگر می‌تونستم مثل یک حیوون زندگی کنم دیگه هیچ آرزویی نداشتم. هیچ آرزویی! باسه‌ی خودم هم کمی عجیب و جالبه. واقعن ما انسان‌ها دنبال چی هستیم؟

[پیوند ۱] - [پیوند ۲]

محصولِ ۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

جنگ نفت‌کش‌ها

به‌نام خدای مهربونی که هیچ کس رُ ناامید برنمی‌گردونه از درگاه‌اش.
روی همین کره‌ی زمینی که همه‌ی ما صبح با صدای خروس‌اش از خواب بلند می‌شیم و شب زیر پرده‌ی سیاه‌اش به‌خواب می‌ریم، توی یه ده کوچیک، دو تا پهلوون زندگی می‌کردن، یکی از یکی پاک‌تر، یکی از یکی باخداتر، یکی از یکی بی‌گناه‌تر. این دو تا پهلوون قصه‌ی ما هیچ‌وقت نافرمونی خدا نکرده بودن، هیچ وقت دل کسی رُ نشکونده بودن، هیچ کس مال حرومی به‌دست نیاورده بودن. باسه‌ی همین بود که خدا خیلی دوست‌شون داشت و هیچ‌وقت دعایی که از دل پاک‌شون برمی‌اومد رُ بی‌جواب نمی‌ذاشت. این دو نفر که تو ده خودشون و تا چندتا ده اون‌ورتر هم به مستجاب‌الدعوه بودن معروف بودن، دعا نمی‌کردن مگر این‌که اون دعا برآورده می‌شد.

تا این‌که یک روز...

یکی از پهلوونای قصه‌ی ما عاشق همون دختری شد که اون یکی پهلوون هم عاشق‌اش شده بود. همه‌ی مردم ده از این موضوع خبردار شده بودن و صحبت عشق مشترک این دو پهلوون، همه جا پیچیده بود. اون روزا هنوز رسم نبود که دوتا مرد با یک زن ازدواج کنن، طاقت پهلوونای ما هم که دیگه طاق شده بود. این بود که یکی از پهلوونا راهی به ذهن‌اش رسید.

روز نبرد فرا رسید. همه‌ی مردم ده تو میدون جنگ جمع شده بودن. اولین پهلوون پا به میدون گذاشت. زمین رُ بوسید و دست به دعا برداشت. خدایا، کمک‌ام کن. پهلوون دوم هم پا به میدون گذاشت. زمین رُ بوسید و دست به دعا برداشت. خدایا، کمک‌ام کن.

هنوز لحظاتی از نبرد نگذشته بود که طوفان شدیدی همه‌جا رُ فرا گرفت. آسمون پر شد از ابرای سیاه. از دور غرشی به گوش رسید که هیچ شباهتی به صدای رعد نداشت. دورترها، چیزی از آسمون به‌زمین افتاده بود. همه‌ی مردم دست از تماشای مسابقه برداشتند و به سمت دشت دویدند. اما پهلوونای قصه‌ی ما دست بردار نبودند.

اسب آرزوها، از پنجره‌ی اسطبل به بیرون نگاه می‌کرد و توو دل‌اش، به همه می‌خندید.

محصولِ ۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اسب‌ها در راه‌اند

من دیگه هیچ آرزویی ندارم. تقریبن به هر چیزی که توی زندگی می‌خواستم رسیدم. خدا رُ شکر... حالا فقط دوست دارم برم آمریکا، یه مزرعه‌ی بزرگ برای خودم بخرم، با صد تا اسب. دوست دارم باقی عمرم رُ فقط با همین اسب‌ها سر کنم.
درسته که زود گذشت، اما خوب بود، خیلی خوب...

محصولِ ۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

به ‌آرزوی خود رسیدم

بچه که بودم خیلی دوست داشتم یک‌بار همراه پدربزرگ به مزرعه بروم.

و من، یک بار به ‌آرزوی خود رسیدم.

با پدربزرگ به مزرعه رفتیم. جلوی زمین‌های کشاورزی استخر بزرگی بود که آب را در خود نگه می‌داشت و هرگاه که لازم بود، آن را بین آن‌ها پخش می‌کرد. پدربزرگ همیشه می‌گفت نزدیک استخر نرو که غرق می‌شوی. ظهر که در اتاقک نزدیک مزرعه خوابیده بودیم هوا آن‌قدر گرم بود که هوس کردم بروم لبه‌ی استخر بنشینم و پاهای‌ام را در آب بگذارم. پاچه‌های شلوارم را بالا زدم و آن‌ها را در آب گذاشتم. خیلی سرد و خنک بود. در آن گرما حال آدم را حسابی جا می‌آورد. همه‌اش نگران بودم که مبادا پدربزرگ از خواب بیدار شود و ببیند که به استخر نزدیک شده‌ام. برای همین خیلی زود کارم را تمام کردم. اما همین که بلند شدم تا برگردم پای‌ام لیز خورد و درون آب افتادم؛ با پا فرو رفتم. کف استخر گل و لای زیادی جمع شده بود. به آن پایین که رسیدم پای‌ام را محکم به زمین کوبیدم تا بالا بیایم. اما، پاهای‌ام در گل فرو رفتند؛ گیر کردند؛ دیگر نمی‌توانستم حرکتی بکنم، واقعن گیر افتاده بودم. با وحشت شروع کردم به دست‌وپا زدن و تقلا کردن؛ اما هرچه بیش‌تر تلاش می‌کردم بیش‌تر در گل فرو می‌رفتم و امیدم را برای رهایی از دست می‌دادم. دیگر نفس‌ام تمام شده بود. دهان‌ام را که باز کردم مقدار زیادی آب خوردم. با هربار تلاش برای زنده ماندن آب بیش‌تری به دهان‌ام راه می‌یافت. توان‌ام به پایان رسید. دستان‌ام را به‌نشانه‌ی تسلیم پایین آوردم و به‌دیواره‌ی استخر تکیه دادم.

نفس‌ام به‌سختی بالا می‌آمد. شکم‌ام را بر روی لبه‌ی استخر گذاشتم و سرم را پایین آوردم. هرچه آب خورده بودم را در کم‌تر از چند ثانیه بالا آوردم. هنوز هم نگران پدربزرگ بودم. می‌ترسیدم بیدار شده باشد. با عجله به سمت اتاق دویدم. خدا را شکر، هنوز خواب بود. رفتم و آرام کنارش دراز کشیدم. داشتم از سرما می‌لرزیدم. خودم را جمع کردم. پاهای‌ام را در آغوش کشیدم و لحظاتی بعد، به‌خواب رفتم.

بیدار که شدم خورشید پایین آمده بود. خیلی عرق کرده بودم. تنها بودم. هوا سرد بود. از بیرون صدای داد و فریاد می‌آمد. آدم‌های زیادی دور استخر جمع شده بودند. پدربزرگ گوشه‌ای نشسته بود و سرش را در میان دستان‌اش گرفته بود. کسی را از آب می‌گرفتند.

محصولِ ۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آرزوی‌های بزرگ

چیزهایی رُ که داریم، در آرزوی به دست آوردن چه چیزهایی فراموش می‌کنیم و از دست می‌دیم؟

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تحمل سختی‌ها

یک نفر رُ می‌شناسم که بعد از سال‌ها رنج کشیدن و ناراحتیِ کلیه سرانجام عمل پیوند انجام داد. اما پس از مدتی کلیه‌ها شروع به ناسازگاری کردند. دکترها هم به‌ش گفتند اگر می‌خواهی کلیه‌ها پس نزنند می‌تونی از یه آمپول استفاده کنی ولی اگر از این آمپول استفاده کنی هر دو چشم‌ات کور می‌شن. اون شخص هم درنهایت پذیرفت که از هر دو چشم کور بشه ولی کلیه‌هاش رُ از دست نده. می‌بینید بعضی وقت‌ها انتخاب چه‌قدر سخت می‌شه؟ شاید اگر من جای اون دختر بودم هیچ‌گاه حاضر نمی‌شدم که چشم‌هام رُ از دست بدم. ولی نداشتن کلیه و هر روز دیالیز شدن چه‌قدر سخته که یک نفر می‌پذیره از هر دو چشم نابینا بشه تا کلیه‌هاش رُ از دست نده.
من نمی‌دونم چرا بعضی‌ها ان‌قدر در زندگی‌شون سختی می‌کشند. سختی پشت سختی؛ بدبختی پشت بدبختی! این‌جور آدم‌ها حتمن تحمل خیلی زیادی هم دارند. من که حتا فکرش رُ هم نمی‌تونم بکنم که اگر از هر دو چشم کور بشم چه‌جوری می‌خوام به زندگی‌ام ادامه بدم.
نمی‌دونم، شاید هم بیش از حد سختی کشیدن چیز خوبی باشه، نمی‌شه فقط به این‌خاطر که تحمل سختی‌ها برامون زجرآوره دل‌مون نخواد سختی بکشیم. شاید اگر یک چیزهایی رُ می‌دونستیم همه چیز برامون فرق می‌کرد، شکل آرزوهامون فرق می‌کرد. ولی عده‌ی خیلی کمی هستند که از همه چیز خبر دارند، چیزهایی که من هم دوست دارم بدونم

محصولِ ۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

احساس صبحگاهی


خدایا
احساس صبحی را که در آن باد
از شرق می‌وزد را
و تماشای گربه‌هایی كه بر دو پا ایستاده‌اند و
به پرنده‌های بی‌حركت در آسمان
با حیرت می‌نگرند را
بر من دو بار بنویس

محصولِ ۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آرزوی به‌ترین‌ها

داشتن كدوم یكی از این‌ها برای شما راحت‌تره؟

به‌ترین آرزوها
یا
آرزوی به‌ترین‌ها؟

به نظر من دومی راحت‌‌تره. چون یك بار آرزو كنی كافیه
ولی در حالت اول باید تا آخر عمر همه‌ش در حال آرزو كردن باشی
البته یك استثنا هم وجود داره،
و اون اینه كه در حالت اول به عنوان اولین آرزو، آرزوی به‌ترین‌ها رو داشته باشی
بعدش دیگه نیاز نیست هیچ آرزویی كنی

می‌بینی كه آرزو كردن همچین کار ساده‌ای هم نیست

محصولِ ۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ميوه‌اي‌ترين سال دنيا

همه رفته‌اند مسافرت. من تنها هستم. مثلن آماده‌باش هستيم. (آماده هستيم تا اگر حمله‌اي شد سريع فرار كنيم)

الان مامانم يك sms برام فرستاد. همين sms آرزوي من براي شما در سال جديد:

wish you one of the most fruitful years! happy new year.
سال خوبي داشته باشيد.

محصولِ ۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

لذت تنفر از زندگي

از من مي‌پرسن چرا از زندگي متنفر هستي؟ چرا در آرزوي مرگ هستي؟
بايد جوابي مي‌دادم كه ثابت كنه تنفر از زندگي براي من اعتقاده، نه يك شعار!

» بايد هميشه آرزومند مرگ باشيد (بقره 94)

» كساني كه از مرگ هراسان هستند، فسق و فساد مي‌كنند و هرگز آرزومند مرگ نيستند (بقره 95)

» مردي كه در بيرون خانه مظهر اقتدار و صلابت بود در درون خانه چنان نرم و ساده و مهربان رفتار مي‌كرد كه زنانش بر او گستاخ شده بودند، آشكارا با او مشاجره مي‌كردند و بي پروا سخن مي‌گفتند و از آزارش دريغ نمي‌كردند. يك روز كه به سختي از آنان رنجيده بود بر خلاف سنت معمولي كه مردان زنان را از خانه بيرون مي‌راندند خود از خانه بيرون رفت و در انباري كه يك طرفش را غله ريخته بودند اقامت گزيد. اين انبار بر بلندي قرار داشت و پيامبر تنه‌ي درختي را مي‌گذاشت و از آن بالا مي‌رفت و چون به انبار مي‌رسيد آن را بر مي‌داشت تا كسي مزاحمش نشود.
يك ماه با زنانش قهر كرد و چنان رنجيده بود كه حتي به مسجد نيز نمي‌آمد. مردم سخت اندوهگين و پريشان شده بودند. عمر به نمايندگي از آنان به سراغ وي آمد و اجازه خواست تا با وي سخن بگويد؛ او را اجازه نداد و عمر پيغام داد كه اگر گمان مي‌كني كه من مي‌خواهم درباره‌ي دخترم با تو سخن بگويم، من از او بيزارم و اگر اجازه دهي گردنش را مي‌زنم. آن گاه عمر را اجازه ورود داد؛ عمر مي‌گويد: «وقتي وارد شدم ديدم در گوشه‌ي انبار روي حصيري دراز كشيده است و چون برخاست آثار حصير بر پهلويش نمودار بود؛ من سخت به گريه افتادم» محمد كه عمر را غمگين مي‌بيند با او از لذت پارسايي و بيزاري از دنيا سخن مي‌گويد و او را آرام مي‌كند.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.