the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خسروِ خوبان

خواب دیدم پادشاه ایران هستم. توی دربار روی تخت از بی‌کفایتی لم داده و خواب‌آلو بودم. ظهر شده بود و حوصله نداشتم نماز بخوانم. چند ماهی بود که حوصله نداشتم. یک پیک برای‌ام آمد از عربستان. یاد نامه‌ای افتادم که دو سال پیش از سوی محمد برای من فرستاده شده بود و من پاره نکرده بودم و اسلام را پذیرفته بودم. نامه‌رسان تعظیم کرد و نامه را تقدیم‌ام کرد. نامه کوتاه بود:

خدمت برادرم خسرو پرویز
با احترام به استحضار می‌رساند جهت قبله از مسجدالاقصی به سوی کعبه تغییر یافته است. به‌پیوست، جهتِ جدیدِ قبله تقدیم می‌گردد.
دوست و پیامبر ختمی مرتبت‌ات، محمد مصطفی (ص)

ورق زدم. توی برگه‌ی پیوست یک پیکان کشیده شده بود به سمتِ پایین و کمی مایل به راست. برگه را برعکس کردم و جهت به سمتِ بالا برگشت. کله‌ام را به سمت چپ چرخاندم، و به کاغذ نگاه کردم. زیرِ چشمی نگاهی به جهتِ پیشینِ قبله که روی دیوار نصب کرده بودم انداختم. باید با جهت جدید عوض می‌کردم‌اش. کاغذ را با دو میخ به دیوار چسباندم، یکی در بالا و یکی هم پایین. وقتی برگشتم که دوباره روی تخت لم دهم یکی از میخ‌ها بر روی زمین افتاد، کاغذ برگشت و جهت قبله صد و هشتاد درجه عوض شد. ناراحت شدم. به سمتِ پنجره دویدم تا از پیکی که نامه را آورده بود جهتِ درستِ چسباندنِ کاغذ بر روی دیوار را بپرسم اما دیگر خیلی دیر شده بود. آن پیک، سوار بر اسب می‌تاخت و در غروبِ غم‌انگیز سرزمینِ ایران، در افق محو می‌شد.

محصولِ ۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

هجوم راهزنان

یادمه یک بار داشتم می‌رفتم سفر حج. توی خورجینِ خرم مقدار زیادی طلا داشتم. برای محافظت از این بار توی خورجین یک آیت‌الکرسی گذاشته بودم. یک روز ظهر در بیابان مورد هجوم راهزنان قرار گرفتیم و چون بید بر دینِ خود لرزیدیم. سردسته‌ی راهزن‌ها که یکی از پاهاش چوبی بود و یک طوطی هم روی شونه‌ی راستش نشسته بود وقتی خورجینِ خرِ خسته‌ی من رسید طلاها رُ برداشت و درحالی‌که صورت‌اش از برقِ اون‌ها روشن شده بود قهقهه‌ی مستانه‌ای سر داد. اما تا چشم‌اش به کاغذی که روش آیت‌الکرسی نوشته شده بود افتاد طلاها رُ گذاشت سرِ جاش. سایر دزدها از او در مورد رازِ این کار پرسیدند و او در پاسخ گفت ما دزدِ اموال مردم هستیم نه اعتقادات‌شون.

محصولِ ۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خون

من یه بار کمپوتِ آلبالو خورده بودم. بعد حال‌ام بد شده بود. بعد از ظهر با اخوی رفتیم دکتر. توی مطب که بودیم، هر چی آلبالو خورده بودم بالا آوردم. دکتر هم چون آلبالوها قرمز بود فکر کرد من خون بالا آورده‌ام. به برادرم گفت: «یالا بدو! داره خون بالا می‌آره! برسون‌اش بیمارستانِ اون ورِ خیابون». بیمارستان نزدیک بود. فوری رفتیم اورژانس‌اش. دکتر ازمون پرسید چی شده؟ برادرم هم با دستپاچگی گفت: «خون بالا آورده آقای دکتر». دکترِ اورژانس هم فوری دستور داد یه لوله از توی بینی و حلق‌ام رد کردند و فرستادند تا معده. من اون شب رُ با همین وضعیت تا صبح گذروندم. شبِ سختی بود. صبح اما حال‌ام به‌تر شده بود و لوله رُ از دماغ‌ام بیرون کشیدند. توی اتاقی که من بودم چند نفرِ دیگه هم بودند. ظهر برامون ناهار آوردند. به پیرمردی که روی تختِ بغلیِ من بود مرغ دادند؛ اما به من بادمجون دادند. گفتم: «من بادمجون دوست ندارم، به من هم مرغ بدید». پرستار گفت نمی‌شه، مرغ برای شما بده. گفتم: «کی گفته؟» گفت: «دکترت گفته». پرسیدم: «کدوم دکتر؟! دکتری بالا سرِ من نیومده که!». پرستار هم گفت باشه سگ خور؛ و به من هم مرغ داد. بعد از ناهار من که حال‌ام کاملن خوب شده بود با بقیه‌ی مریض‌ها روی یک تخت نشستیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و از این ور اون ور گفتن. تا این‌که پرستارِ بخش اومد توی اتاق و سرمون داد کشید و همه برگشتیم توی تخت‌هامون. پرستار رفت بالای سرِ پیرمردی که توی تختِ بغلی بود و نمی‌دونم چی کار کرد که حالِ پیرمرد یک هو به‌هم ریخت. پرستار دست‌پاچه شده بود. پیرمرد نشست روی تخت و اوغ زد. اوغ زد و کفِ اتاق پر از خون شد. دکتر سراسیمه از راه رسید و وقتی دید چی شده یک کشیده‌ی محکم خوابوند زیرِ گوشِ پرستار. بعد شروع کرد به تنفس مصنوعی و شوک دادن. اما پیرمرد تموم کرد. پسرِ پیرمرد که رفته بود از داروخونه داروهای پدرش رُ بگیره بعد از چند دقیقه اومد توی اتاق و دید تخت خالیه. گفت: «بابام کو؟!». یکی از مریض‌های اتاق که به‌نظر شیرین عقل می‌رسید گفت: «بردن‌اش یخچال. بَ بووو بَ بووو. تموم کرد!» و پسر نشست روی زمین و دو دستی زد توی سرش. یکی دو ساعت گذشت و زمین هنوز پر از خون بود. رفتم از اتاق بیرون و به یکی از سرایدارها گفتم: «می‌شه بیایی اتاقِ ما رُ تمیز کنی؟ خون کف‌اش ریخته». نگاه‌ام کرد و گفت: «نه، به من ربطی نداره». گفتم «پس کی باید اون‌جا رُ تمیز کنه؟» یک طی داد دست‌ام و گفت: «خودت!». رفتم یه اتاقِ دیگه که تختِ خالی داشت دراز کشیدم روی تخت‌اش و ملافه رُ کشیدم روی سرم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک دست اومده زیرِ ملافه و داره دنبالِ دست‌ام می‌گرده تا سوزن فرو کنه توش. ملافه رُ زدم کنار و داد زدم: «داری چی کار می‌کنی؟!». خیلی خونسرد گفت: «اومدم ازت خون بگیرم»

محصولِ ۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کودکِ آرزوهای دهکده‌ی بی‌باران

وقتی به‌دنیا آمد به من گفتند تو پدرش باش. فکر می‌کردند چون من نویدِ آمدن‌اش را داده‌ام خودم هم باید پدرش باشم. کودک را در حوله‌ی گرم پیچیدم و در آغوش مادرش گذاشتم. همه‌ی کسانی که در اسطبل ایستاده بودند به من نگاه می‌کردند و باران از لای سقف بر روی شانه‌ام می‌چکید. صلیبی که به گردن داشتم را بیرون آوردم، بوسیدم و بر روی سرِ کودک به بالا و پایین و چپ و راست حرکت دادم. من این صلیب را در خواب هدیه گرفته بودم. یک بار وقتی هشت سال‌ام بود خواب دیدم مرا به صلیب کشیده‌اند و می‌خواهند آتش بزنند. همه‌ی اهالیِ روستا جمع شده بودند و با خوشحالی منتظر اجرای حکم بودند. آتش که زدند باران بارید و بانویی که به‌نظر می‌رسید باید مریم مقدس باشد از میان جمعیت به سوی من آمد. بالای سرم که رسید گردنبندی را که به گردن داشت درآورد، روی سرم به چپ و راست و بالا و پایین حرکت داد و در دستان‌ام گذاشت. صبح که بیدار شدم گردنبند در مشتِ گره کرده‌ام بود. با خودم فکر کردم آدم مقدسی شده‌ام. یک بار وقتی مردمِ روستا برای دعای باران به تپه‌ی بلندی در نزدیکیِ ده رفته بودند از خدا خواستم به دعای‌شان باران بیاید و هفت شبانه‌روز باران بارید. یک بار هم صلیب را بر روی پاهای کودکی که راه رفتن نمی‌دانست کشیدم. مادرش می‌گفت خوابِ مرا دیده است که روزی می‌آیم و کودک‌اش را شفا می‌دهم. راست هم می‌گفت. بارها برای نجاتِ آن زن به خواب‌اش رفته بودم. یک بار خواب دید مردمِ روستا برای دعای باران به بیابان رفته‌اند. اما هرچه دعا می‌کردند باران نمی‌بارید. پس خواستند تا کودکی را برای خشنودی خدا قربانی کنند تا باران بیاید. از آن میان کودکِ آن زن را که راه رفتن نمی‌دانست انتخاب کردند. او را به‌صلیب بستند و هیمه‌ها را به آتش کشیدند. هنوز آتش به پاهای کودک نرسیده بود که باران بارید.

محصولِ ۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قانع بازی

من یه بازی اختراع کرده‌ام به نام «قانع بازی». این بازی دو نفره است. این‌جوریه که یه نفر «قانع» می‌شه، اون یکی فرار می‌کنه. با آهنگِ «آیینه‌ی عبرت» فرار می‌کنه به یکی از روستاهای اطرافِ شهر. سه روز اون‌جا می‌مونه، بعد از ترسِ این‌که مبادا جاش لو رفته باشه شبونه فرار می‌کنه به یه شهرستانِ دور دست. اون‌جا با یه پیرمردی دوست می‌شه، می‌ره براش روی زمین کار می‌کنه. بیل می‌گیره دست‌اش و کشاورزی می‌کنه و همیشه هم ته‌ریش می‌گذاره که خسته به‌نظر برسه و شناسایی‌اش سخت‌تر بشه. پیرمردی که به علی اجازه داده توی زمین‌اش کار کنه، یه اتاق هم همون‌جا کنارِ مزرعه در اختیارش گذاشته که شب‌ها توش بخوابه. یه شب پیرمرد شام‌اش رُ برمی‌داره و می‌آد سمتِ اتاقِ گوشه‌ی مزرعه تا با علی هم‌سُفره بشه. اما همین که در رُ باز می‌کنه می‌بینه علی نشسته پای منقل و داره مواد می‌کشه. پیرمرد هم در رُ محکم می‌بنده و شرط می‌کنه که تا وقتی علی مواد رُ کنار نگذاره در رُ دیگه باز نکنه. علی هم هرچی به در می‌کوبه و ناله می‌کنه فایده‌ای نداره. خلاصه چند روزی به همین‌صورت گذشت. علی شب‌ها تا صبح از درد به خودش می‌پیچید و از خدا می‌خواست کمک‌اش کنه تا از این کثافت رها بشه. صبح هم بی‌حال از هوش می‌رفت. ظهر که می‌شد، صدای خرت خرت دمپایی‌های پیرمرد رُ می‌شنید که نزدیک می‌شد، بعد از زیرِ در یه سینی می‌اومد توی اتاق که توش یه ظرف املت بود با کمی نون. یکی دو هفته‌ای به همین‌صورت گذشت تا این‌که یه روز وقتی پیرِمرد داشت دور می‌شد علی فریاد زد: «حاجی در رو باز کن. من پاک‌ام!». در که باز شد پیرمرد و علی هم‌دیگه رُ در آغوش کشیدند و از خوش‌حالی اشک ریختند.
فردای اون روز علی از پیرمرد خداحافظی کرد. ساکِ دستی‌اش رُ برداشت و توی اون بیابونِ گرم به سمتی که معلوم نبود به کجا می‌رسه قدم در راهِ سرنوشت گذاشت. علی کم‌کم توی حرارتِ شدیدِ بیابون و سرابی که در اثر این حرارت در افق دیده می‌شد ناپدید شد، اما هیچ‌وقت نفهمید پیرمردی که کمک‌اش کرد تا از اعتیاد رها بشه، کسی نبود جز آقا قانع. آقا قانع همسایه‌ی علی اینا بود و از بچگی علی رُ خوب می‌شناخت. وقتی پدرِ علی می‌مُرد به آقا قانع سفارش کرد از علی مثل پسرِ خودش نگهداری کنه، و قانع هم همین کار رُ کرد. همیشه علی رُ مثلِ پسرِ خودش می‌دونست. بدترین روزِ زندگیِ قانع روزی بود که فهمید علی معتاد شده. داشت از توی کوچه رد می‌شد که دید از توی توالتِ گوشه‌ی حیاطِ خونه‌ای که علی توش زندگی می‌کرد، بوی مواد می‌آد. این بازی رُ هم به همین خاطر ترتیب داد. یه روز علی رُ صدا زد و گفت: «علی، مامورا دنبالتن. خواهش می‌کنم فرار کن. خواهش می‌کنم!»

محصولِ ۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زن عمو کشور

از وقتی اون مرحوم مُرد، زن عمو کشور با پسرش تنها زندگی می‌کنه. پسره معتاده. همیشه با کتک از مادرش پول می‌گیره. جز خوردن و خوابیدن کاری نداره. کشور هم که بنده خدا زورش نمی‌رسه. یه زمانی توی دانشکده‌ کشاورزی ِ دانشگاه تهران کار می‌کرد و الان هم که بازنشست شده هر چی در می‌آره می‌ده به این بچه. با حقوقِ بازنشستگی زندگی‌ش می‌چرخه. عمو ابوالفضل قبلن یه زن دیگه داشت. ولی چون بچه‌دار نمی‌شد از هم طلاق گرفتن. طلاق که گرفتن اومد با کشور ازدواج کرد که از شوهر قبلی‌اش طلاق گرفته بود و یه پسر داشت. من همیشه برام سوال بود که این زن عمو اگه استادِ دانشگاهه پس چرا به‌ش نمی‌آد؟ داود چندین سال آلمان بود. مامان‌اش به زور فرستاده بودش آلمان که برای خودش یه پُخی بشه. بیست سال بعد هم که برگشت، معتاد شده بود. عمو مُرده بود و این پسره هم شد وبالِ گردنِ مادرش. به جای اینکه برای خودش کسی بشه تبدیل شده بود به انگلِ اجتماع؛ یه نفر که به زبانِ آلمانی مسلطه، اما از راهِ کتک زدن پول درمی‌آره. بعدن فهمیدم که این بنده خدا استاد نبوده توی دانشکده؛ جزوِ نیروهای خدماتی بوده. برای همین به‌ش نمی‌اومد استاد دانشگاه باشه. کشور جزوِ اولین خدمت‌کارهای دانشگاهی بود که بچه‌اش رُ فرستاد آلمان. قبل از کشور این کار فقط بین اساتید رواج داشت. بعد از کشور خیلی از خدمه جرات پیدا کردند و بچه‌شون رُ فرستادند اون ورِ آب. با خودشون می‌گفتند اگه کشور تونسته، پس ما هم می‌تونیم. حالا که داود برگشته، به‌ش می‌گیم بنده خدا، تو که آلمانی‌ات ان‌قدر خوبه، چرا نمی‌ری تدریس کنی؟ تدریس خیلی خوبه الان پول‌اش. خودمون به‌ش نمی‌گیما؛ به بقیه می‌گیم که به‌ش بگن. بقیه هم به‌ش نمی‌گن، یعنی حقیقت‌اش کسی جرات نمی‌کنه چیزی بگه. همه از کتک خوردن می‌ترسن. حتا گاهی فکر می‌کنیم که شاید این پسره اصلن آلمانی بلد نیست. فک کن، بیست سال آلمان باشی و آلمانی یاد نگیری. خیلیه. بی‌چاره عمو هم هیچ‌وقت زنِ خوبی گیرش نیومد. اون از زنِ قبلی‌ش که بچه می‌خواست و گذاشت رفت، این هم از کشور که هیچ‌وقت اخلاق‌ش با عمو یکی نبود. یه بار از هم طلاق گرفتن، ولی باز دل‌شون برای هم تنگ شد و ازدواج کردن. این اتفاق دو بار دیگه هم افتاد و سه طلاقه شدند. بعدش دیگه نتونستن با هم ازدواج کنن. ما هم گشتیم برای عموم یه زنِ آروم و مهربون پیدا کردیم. ولی کشور طاقت نیاورد؛ دوست داشت دوباره با عمو زندگی کنه. راه‌اش رُ هم خوب بلد بود. اول رفت با شوهر قبلی‌اش ازدواج کرد، که از سه طلاقه بودن در بیاد. بعد طلاق‌اش داد و اومد زندگیِ این‌ها رُ به هم زد و یه کار کرد طلاق بگیرن. طلاق که گرفتن دوباره با هم زندگی کردن، زندگی که چه عرض کنم؛ بی‌چاره عمو هیچ‌وقت نفهمید زندگی یعنی چی. آخرین باری هم که با هم بودن، ان‌قدر زندگی نکردن تا قاصد مرگ از راه رسید و عمو رُ با خودش برد. حالا کشور مونده و یه پسر ِ معتاد. پسر ِ معتادی که هیچ وقت به هیچ جا نرسید.

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا (۲)

این مربع که پر می‌شد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافتد، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چه چیز فکر می‌کردم یا چه در ذهنم بود. حدس می‌زنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمی‌کرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راه‌راهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک می‌شدی لبخندت کم‌کم تمام ِ صورتت را می‌گرفت. من هم بی آن‌که جوابت برایم مهم باشد، اولین سوالی که همیشه از تو می‌پرسیدم این بود که چرا می‌خندی.
...

چه‌قدر پیر شدی، کاش می‌شد با دست‌هایم غبار سفیدِ روی موهایت را بتکانم. هیچ‌وقت باورم نشد که آدم‌ها پیر می‌شوند. همیشه فکر می‌کردم اگر زیر ِ یک دیوار ِ گچی بخوابی موهایت سفید می‌شوند. چین و چروک‌ها هم اثر ِ زیاد در حمام ماندن بود، مثل وقتی که نوکِ انگشتانم در حمام پیر می‌شد. تا این‌که مادرم پیر شد که زیر گچ ِ دیوار نخوابیده بود. او اصلن نمی‌خوابید، فقط یکی دو ساعت در آشپزخانه وقتی منتظر بود قرمه‌سبزی حسابی جا بیافتد خوابش می‌برد. تو هم پیر شدی، شاید به‌خاطر ِ غُرغُرهای من پیر شدی. دستهایت چقدر سرد بود. لبخند هم نمی‌زدی که بپرسم چرا می‌خندی. با نگاهت تمام این چند سال را برایم مو به مو تعریف کردی. شرمنده شدم، به‌خاطر آن پاسبان‌های لعنتی و به‌خاطر آن میله‌های لعنتی‌تر. یادِ روزی افتادم که دم ِ درِ کلانتری التماس‌شان کردم مرا به‌جای تو زندانی کنند، می‌گفتم تقصیر من بوده نه او –دروغ هم نگفتم، من و تو خوب می‌‌دانستیم که تقصیر ِ من بود که تو آن‌جا بودی– یکی‌شان که سیگار می‌کشید لگد زد، به‌خاطر تو رفته بودم به‌خاطر تو هم زدم بیرون، ‌می‌دانستم اگر چیزی بفهمی پیدایم می‌کنی و فقط زل می‌زنی توی چشم‌هایم، همیشه با خود آن نگاه‌هایت را به «این چه غلطی بود که کردی» تعبیر می‌کردم. تمام راه را تا خانه گریه می‌کردم و خودم را نفرین می کردم که از جانت چه می‌خواستم که این بلا سرمان آمد، مگر تو برای من همه چیز نبودی؟ به همه چیز قانع نشدم و دیگر هیچ چیز نداشتم.

یک ثانیه، فقط یک ثانیه از با هم بودن‌مان را به من بده، ‌قول می‌دهم که پشیمانت نخواهم کرد.

برای یک رویا (۱)

محصولِ ۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کم خونی

من یه کم احساس خستگی می‌کردم این چند روز، رفتم دکتر. دکتر گفت چته. گفتم احساس خستگی می‌کنم. گفت چرا؟ هیچ جوابی ندادم. فقط نگاش کردم. گفت بذار معاینه‌ات کنم. معاینه‌ام که کرد گفت کلیه‌ات داره برعکس کار می‌کنه. یعنی به جای این‌که مواد زائد رو از خون بگیره دفع کنه، مواد مفید و موردِ نیاز رو داره از خون می‌گیره دفع می‌کنه. برای همین کم خون شده‌ای و احساس خستگی می‌کنی. بعد برام یه آزمایش ِ کم خونی نوشت، که برم مطمئن شم کم خون هستم. آزمایش‌گاه اتاق بغلی بود. رفتم اتاق بغلی، دکتر هم با آزمایشی که در دست داشت پشت سرم اومد. یه شلنگ با سوزن زد توی دست‌ام، سر دیگه‌اش رو انداخت توی یک گالن ِ پنج لیتری. یه کم صبر کردیم. خون همین‌جور توی سطل بالا می‌اومد. به درجه‌ی چهار که رسید ایستاد. گفت نیگا کن این‌جا رو، تو چهار لیتر خون توی بدن‌ات داری. آدم ِ سالم پنج لیتر خون باید داشته باشه. تو کم خونی داری. که دلیل‌اش همونیه که گفتم. کلیه‌ات داره برعکس کار می‌کنه. گفتم: کجا رو؟ گفت: این‌جا رو، این‌جا. با دست‌اش داشت عددِ چهاری که روی سطل نوشته شده بود رو نشون می‌داد.

محصولِ ۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برای یک رویا

همیشه از زندانی شدن می‌ترسیدم. هر وقت که توی راه اتوبوس رُ نگه می‌داشتند و چند تا مامور از پله‌ها بالا می‌اومدند عرقِ سرد روی پیشونی‌ام می‌نشست. خودم رُ گم می‌کردم. سعی می‌کردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. همیشه با خودم فکر می‌کردم اگر یه چیزی توی بارم پیدا کنند چی؟ نکنه اونی که دنبال‌اش هستند من باشم؟ آخرش هم همین نگاهِ بیمارم به مامورِ دولت بود که گرفتارم کرد. یه جوری تو چشم‌هاش نگاه می‌کردم که انگار از خدا می‌خواستم اگر فقط یه فرصتِ دیگه به‌م بده دیگه هیچ وقت پا توی این اتوبوس لعنتی نذارم! یا اگر هم می‌ذارم دیگه باری همراه‌ام نباشه! با نگاه‌ام خواهش می‌کردم... نه! من نه...! اما دیگه فرصتی برای سبک سفر کردن باقی نمونده بود. یه روز دیدم دست‌بند به‌دست دارم و دمپایی‌کشون دارن می‌برنم گوشه‌ی زندان. حالا دیگه به من می‌گفتن یه تسلیم ِ قانون! یه زندانی! یه زندانی که هنوزم نمی‌فهمید آخرین خواسته‌اش از خدا چی بوده که کارش به این‌جا کشیده.

...

صدای زندان‌بان وقتی نعره می‌کشه «ملاقاتی داری!» امون‌ام رُ بریده. دلم می‌خواد بچسبونم‌اش گوشه‌ی دیوار و صدای نفس‌هاش رُ بشنوم که دیگه نمی‌آد؛ مثلِ صدای نفس‌های تو که هیچ‌وقت به ملاقات‌ام نیومدی. سرزنش‌ات نمی‌کنم. منی که هیچ‌وقت هیچ نام و نشونی از خودم به جا نمی‌گذاشتم. منی که حتا از پشت هم شبیهِ کسی نبودم، اون‌قدر که کسی بیاد دست بذاره روی شونه‌هام و وقتی برمی‌گردم بگه: ببخشید... اشتباه گرفتم! منی که ترسم همیشه این بود که یه روز تبدیل به اون چیزی بشم که فقط مامورهای دولت دنبال‌اش هستند، چرا حالا باید بدونی این گوشه‌ی دنیا پشتِ میله‌ها هستم؟

بسته‌ای که پارسال شبِ عید به دست‌ام رسید رُ هنوز باز نکرده‌ام. این‌جا همه چیز به خودم بستگی داره. همه چیز همون‌جوریه که من می‌خوام. توی بسته همون چیزیه که من فکر می‌کنم. با همون رنگ‌ها... یادت هست؟ وقتی می‌رفتی روسریِ سفید به سر داشتی با گلهای آبی. آدم این‌جا که هست فکر و خیال برش می‌داره. گاهی که صدای کشیده شدنِ میله‌های آهنی از خواب بیدارم می‌کنه، فکر می‌کنم تویی که درهای زندان باز شده. تویی که بوی گل‌هایی که به سر داشتی توی فضا پیچیده... روی دیوار نوشته‌ام: «امروز توی حیاطِ زندان فقط تو بودی و من». اومده بودی دیدن‌ام. این بار قبل از این‌که بگن «ملاقاتی داری»، باورم شده بود که دیگه فریبی در کار نیست.

محصولِ ۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بوی دیوارهای طویله

دانشِ پزشکی چیزیه که نسل به نسل منتقل می‌شه. اینو همه می‌دونن. یه دانشجوی پزشکی به‌جای این‌که بره سرِ کلاس بشینه و چیزی یاد بگیره، می‌ره به دست‌های کسی که یک سال از خودش بزرگ‌تره نگاه می‌کنه. نگاه می‌کنه و یاد می‌گیره چه‌طوری بخیه بزنه. چه‌طوری چشم رُ تخلیه کنه. چه‌طوری مغز رُ عمل کنه. چه‌طوری دی آر انجام بده (دی آر یه اصطلاحیه که همین الان از خودم در آوردم ولی ممکنه معنی داشته باشه). خلاصه این‌جوریه که یه بچه‌ای که تا دیروز فقط اسم ِ ابوعلی سینا رُ شنیده بود حالا می‌تونه کلیه‌ی یک بیمار رُ هم از نزدیک لمس کنه، با دست‌های خودش! و این‌جوری هم هست که از هر پزشکی بپرسی آیا سزارین خوبه یا نه؟ می‌گه «نه، خوب نیست. زایمانِ طبیعی به‌تره.» چرا؟ چون این حرف نسل به نسل منتقل شده تا به سال پایینی‌ها رسیده. اما دلیلِ این‌که چرا ان‌قدر با سزارین مخالفت وجود داره برمی‌گرده به هزاران سال پیش. یعنی زمانی که محیطِ استریلی برای این کار وجود نداشت. تصور کنید زنی رُ که در یک طویله‌ی کر و کثیف دراز کشیده و در حالی که از درد فریاد می‌کشه، شکم‌اش با یک خنجر پاره می‌شه تا بچه به دنیا بیاد. خب معلومه در چنین شرایطی هیچ‌کس قبول نمی‌کنه سزارین عمل خوبیه.
درسته که خیلی از مادرهای این مرز و بوم تا به حال سرِ زا از دنیا رفته‌اند. درسته که خیلی از مشاهیرِ و بزرگانِ این سرزمین بی‌مادر بزرگ شده‌اند. اما هنوز هم اگر از من بپرسید، می‌گم سزارین به‌ترین روشیه که می‌شه آدم‌های بزرگ تحویل جامعه داد. دوستان! ترسِ کهنه‌ای که از بوی دیوارهای کاهگلی و پشگل‌های کفِ طویله در دلِ پزشکانِ ما رخنه کرده، فقط با تلاشِ نخبگانی مثل من و شماست که از بین می‌ره.

محصولِ ۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خارِ مغیلان

اولین باری که رفتم حج اتفاقاتِ عجیبی برام افتاد. با کاروان رفتم، ولی نه این کاروان‌های هوایی؛ نه با هواپیما! پیاده رفتم. خودم این‌جوری بیش‌تر دوست داشتم. فکر می‌کردم چگونه رفتن به سمتِ خونه‌ی خدا مهم‌تر از رسیدن به اون‌جاست. با همین باور بود که توی آفتابِ گرمِ تابستون، راهِ صحرا رُ در پیش گرفتم.

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آدم‌هایی که پیاده به سمت مکه می‌رفتند دو دسته بودند. اون‌هایی که شب هنگام زیرِ نورِ مهتاب می‌رفتند و اون‌هایی که روزها زیرِ نورِ آفتاب. ما هم اول‌اش روزها حرکت می‌کردیم. فکر می‌کردیم از پسِ گرما بر بیایم. اما وقتی که به دره‌ی خون‌دماغان رسیدیم فهمیدیم که تحملِ این آفتاب دیگه کارِ ما نیست. این دره به این خاطر به خون دماغان معروف بود که قدم به قدم روی زمین‌اش خونِ دماغ ِ آفتاب زدگان چکیده بود.
از اون روز به بعد بود که توی کاروان دو دستگی پیش اومد. عده‌ای عقیده داشتند که باید شب‌ها حرکت کنیم، اما پیرمردهای کاروان با حرکت در شب مخالف بودند. استنادِ اون‌ها به شنیده‌های خنده‌داری بود که هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. بر اساس افسانه‌های محلی، در دره‌ی خون‌دماغان غول‌هایی زندگی می‌کردند که شب‌ها همه جا حضور داشتند. اون‌ها کفِ پای طعمه‌های خودشون رُ ان‌قدر لیس می‌زدند تا اون شخص از دنیا بره. به خاطرِ همین افسانه‌ها بود که فعلن تصمیمی برای حرکت در شب نداشتیم. اما یک شب که خواب بودم شخصی در عالم رویا بر من ظاهر شد و این شعر رُ خوند:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش‬
کی روی، ره ز که پرسی، چه کنی، چون باشی؟‬

با عرقِ سردی از خواب پریدم. متوجه شدم که تنها هستم و کاروان در تاریکیِ شب به راه افتاده. صدای زوزه‌ی باد در گوش، من رُ یادِ افسانه‌ی غول‌ها انداخت. خنده‌ام گرفت. فکر کردم شاید به‌تر باشه سریع‌تر راه بیافتم تا به دیگران برسم. زیرِ نورِ مهتاب به راه افتادم. از دور سایه‌ای دیدم که بی‌شباهت به سایه‌ی یک غول نبود. فکر کردم ممکنه سایه‌ی یک درخت باشه. برای این‌که ترسم بریزه به سمت‌اش حرکت کردم. از پیرمردها شنیده بودم که غول‌ها تا وقتی نخوابیده‌ای کاری به کارت ندارند. پرسید: کجا می‌ری؟ گفتم: مکه! عازمِ خانه‌ی خدا هستم! گفت: باشه باشه! آروم باش! بریم. من هم باهات می‌آم... یه لحظه مسیر رُ گم کردم. نمی‌دونستم کجا هستم و به کدوم سمت باید حرکت کنم. یکی دو ساعت بیش‌تر راه نرفته بودیم که مجبور شدیم از شدتِ سرما آتیش روشن کنیم. کنار آتیش که نشسته بودم پلک‌هام سنگین شد و کم‌کم به خواب رفتم... نمی‌دونم چند دقیقه گذشت که با احساسِ سنگینی روی پاهام از خواب بیدار شدم. چشم‌هام به زور باز می‌شد. انگار همه‌ی عضلات‌ام از کار افتاده باشند. نشسته بود روی بدن‌ام و کفِ پاهام رُ لیس می‌زد. سرم گیج می‌رفت. دقیقن نمی‌دونستم چه اتفاقی داره می‌افته. از هوش رفتم.

صبح که چشم‌هام رُ باز کردم باورم نمی‌شد هنوز زنده هستم. بادِ شدیدی می‌وزید و من زیرِ شن دفن شده بودم. پاهای پینه بسته‌ای که از روبروی صورت‌ام رد می‌شدند با زنگِ کاروان همنوا بودند. این پاها خواب بودند، یا سنگینی ِ سایه‌ی اون افسانه، نمی‌دونم. حتا قطع شدنِ ناگهانی ِ صدای پاها هم دیگه برام مهم نبود. تنها چیزی که اون لحظه برام اهمیت داشت این بود که من خودم خواسته بودم با این روش قدم در این راه بذارم! از این لحظه به بعد بود که ذهن‌ام شروع کرد به تخیل زدن. دیگه کنترل‌اش دستِ خودم نبود. شاید این یک سازوکارِ تکاملی بود. یه ساز و کارِ تکاملی که کمک می‌کنه انسان در شرایطِ سخت زنده بمونه و به نسل‌های بعدی منتقل بشه. از اون روز به بعد تا سال‌ها با خودم فکر می‌کردم کاروان‌ها از کنارِ من رد نمی‌شن، بلکه مقصدِ نهایی‌شون از اول همین جایی بوده که حالا من زیرِ شن‌ها دفن شده‌ام. خودم رُ به شکل یک مکعب مستطیل می‌دیدم که همه‌ی کاروان‌های عالم به من می‌رسیدند. چه اون‌هایی که با هواپیما می‌اومدند، چه اون‌هایی که با انتخابِ خودشون این همه راه رُ تا من پیاده می‌اومدند. لذت می‌بردم. بوسه می‌زدم به پاهایی که طواف‌ام می‌کردند. خدا رُ شاهد می‌گرفتم. شاهد رُ خدا می‌گرفتم. به فرشته‌ها آفرین می‌گفتم. فرشته‌ها به‌م آفرین می‌گفتند. غول‌ها هم به من ایمان آورده بودند. دیگه شب‌ها پای کسی رُ لیس نمی‌زدند. راهنمای حاجیا شده بودند. حالا دیگه خیلی وقت بود کسی از ترس، سایه‌شون رُ با سایه‌ی یه درخت اشتباه نمی‌گرفت. من دل‌ام نمی‌خواد اسم‌ام توی کتاب‌ها باشه! نمی‌خوام روش‌ام تدریس بشه! هر کسی باید روشِ خودش رُ داشته باشه. این‌جوری برای کعبه شدن نیاز نیست حتمن توی بیابون گم بشی. هر جا دراز بکشی، حتا اگر زیرِ شن‌ها هم دفن نشده باشی مقصد می‌شی! مقصدی که روشِ رسیدن به‌ش اگر دوست داشته باشید توی کتاب‌ها هم تدریس می‌شه

محصولِ ۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

موتور گازی

ما خیلی وقت پیش‌ها توی یکی از محله‌های جنوبِ شهر زندگی می‌کردیم. همسایه‌ی ما یه زن و شوهرِ جوون بودند. اون طرف‌ها خیلی از جوون‌ها معتاد به شیشه و کراک بودند، و همسایه‌ی ما هم از این موضوع مستثنا نبود. محله‌ی ما مثل خیلی از محله‌های دیگه‌ی جنوبِ شهر حال و هوای مذهبی داشت و توی هر کوچه‌ای هر هفته یک روز توی یکی از خونه‌ها جلسه‌ی قرآن‌خونی یا اگر تولد یا وفاتِ یکی از ائمه بود مراسم جشن و سرور یا عزا بر پا بود. کافی بود از کنار یکی از خونه‌ها رد بشیم تا صدای شیون و عزاداری یا کف و سوت و صلوات به گوش برسه. طبیعتن همسرِ این آقای همسایه‌ی ما هم خیلی مذهبی بود و توی همه‌ی جلسات حضورِ همیشگی داشت. سرِ کوچه‌ی ما یه بقالی بود که صاحب‌اش یه پیرمردِ شصت هفتاد ساله‌ی هیز بود. یعنی واقعن هیز بود. راحت می‌شد فهمید هیزه. هر زنی که از جلوی مغازه‌اش رد می‌شد از نوک پا تا فرق سرش رُ برانداز می‌کرد. این پیرمرد که اتفاقن توی کارهای خیر هم دست داشت، وقتی دید همسایه‌ی ما معتاد شده به این فکر افتاد که این یارو رُ ببره به یکی از مراکز درمانی برای ترک اعتیاد. همین کار رُ هم کرد. بردش یه جا که یه ده بیست روزی بستری بشه. اما از اون‌جایی که زنِ همسایه‌مون تنها شده بود آقای پیرمرد به این فکر افتاد که برای ایشون میوه بیاره. همیشه هم موز می‌آورد. روز اول با یه کیسه موز اومد درِ خونه‌شون رُ زد، زنِ همسایه از گوشه‌ی در یه سلام علیکی با حاج‌آقا کرد، ولی در رُ باز نکرد و کیسه رُ هم قبول نکرد. فردای اون روز اما در تا آخر باز شد و پیرمرد با کیسه‌ی پر از موز رفت توی خونه. تا یکی دو ساعت هم نیومد بیرون.
یه زمانی لوطی گری توی این شهر معنی داشت. پایین‌تر از میدون خراسون توی محله‌ی تیر دوقلو یه نفر زندگی می‌کرد به‌نام طیب (teyyeb). همه ازش حساب می‌بردند، ولی خیلی مرد بود. خیلی! از پول‌دارها می‌گرفت و به فقیرا کمک می‌کرد. همه از خودش و نوچه‌هاش حساب می‌بردند. یکی از نوچه‌هاش اسم‌اش چنگیز بود. هنوز هم زنده‌س. هشتاد سالشه. دستِ راستِ طیب بود. خودِ طیب کاری نمی‌کرد. هر چیزی که اراده می‌کرد به دستِ چنگیز و بقیه‌ی نوچه‌ها انجام می‌شد. طیب ان‌قدر آدمِ بزرگ و مشتی‌ای بود که بعد از انقلاب به پابوسِ حضرتِ امام رفت و بعد از مرگ‌اش هم در حرم مطهر حضرت شاه عبدالعظیم دفن‌اش کردند. السلام علیک یا سیدالکریم و السلام علیک یا من بزیارته ثواب زیارت سیدالشهداء یرتجی.

بعله... ما یه همچین آدم‌هایی داشتیم توی این شهر! همه پر شور! همه پر انرژی! چهارشنبه سوری که می‌شد، طرف می‌اومد موتور گازی‌اش رُ که همه‌ی سرمایه‌ی زندگی‌اش بود آتیش می‌زد! می‌رفت درِ چوبیِ خونه رُ از جا در می‌آورد آتیش می‌زد. بچه‌ی چهارده ساله می‌رفت تختِ چوبیِ مادربزرگ‌اش رُ از توی اتاق می‌آورد آتیش می‌زد! ان‌قدر مردم پرانرژی بودند! ولی حالا چی؟ همه معتاد! به خدا همه معتاد. من خودم هم معتاد شدم. خب آدم توی یه همچین محیطی معتاد می‌شه دیگه. اول‌اش که می‌کشی باورت نمی‌شه که قراره یه روز معتاد بشی. فکر می‌کنی یه تفریحی می‌کنی و می‌ره پیِ کارش. من هم اوایل تفریحی می‌کشیدم. دوستان زنگ می‌زدند به‌م، می‌گفتند فلانی بیا داریم شیشه می‌کشیم. من هم می‌رفتم می‌کشیدم. خوش‌ام می‌اومد. خیلی فاز می‌داد. وقتی می‌کشیدم واردِ دنیای دیگه‌ای می‌شدم. یه جایی که از این‌جا خیلی دوره. خودتون باید برید ببینید تا بفهمید چی می‌گم. من خیلی اون‌جا رفتم. ان‌قدر که دیگه نمی‌تونستم نرم. این آخرا وقتی می‌رفتم دیگه هیچی دستِ خودم نبود. از خودم اراده‌ای نداشتم. کارهایی می‌کردم که وقتی دیگران برام تعریف می‌کردند باورم نمی‌شد. تا این‌که یک روز خواهرم ازم فیلم گرفت. به‌م نشون داد. باورم نمی‌شد این من باشم. شرم کردم از خودم. به دایی‌ام گفتم دایی من می‌خوام ترک کنم. دایی هم من رُ برد کمپ. حق نداشتم تا بیست و یک روز از اون‌جا خارج بشم مگر به درخواستِ کسی که من رُ اون‌جا بستری کرده یعنی دایی‌ام. دو سه روزِ اول برام راحت بود. ولی کم کم بدن دردم شروع شد. معتادها آدم‌های خیلی مهربونی بودند. می‌اومدند روی نیمکت کنارم می‌نشستند و نصیحتم می‌کردند. شب‌ها ولی نمی‌گذاشتند بخوابم. هرکی آه و ناله می‌کرد به من می‌گفتند برو بدن‌اش رُ بمال تا دردش آروم شه! من می‌گفتم بابا ولم کنید من می‌خوام بخوابممممممم! ولی نمی‌گذاشتند. به من می‌گفتند ما همه عضوِ یک خانواده هستیم! باید به هم کمک کنیم. عصرها دور تا دور روی صندلی می‌نشستیم، برای هم تعریف می‌کردیم. هرکی نوبت‌اش می‌شد خودش رُ معرفی می‌کرد، می‌گفت من فلانی هستم، یک معتاد! به من که می‌رسید من فقط اسم خودم رُ می‌گفتم، نمی‌گفتم «یک معتاد!» ولی اونی که سرپرست‌مون بود می‌گفت بگو معتادی! به‌ش می‌گفتم بابا من اومدم این‌جا که یادم بره یه معتادم! بفهم این رُ! ولی باز هم پافشاری می‌کرد و من مجبور می‌شدم بگم که یه معتادم. آخرش هم اون‌جا ترک نکردم. وقتی برگشتم خونه، خودم تصمیم به ترک گرفتم. دیگه خسته شده بودم. آدم از هر چیزی که خسته بشه ترک‌اش می‌کنه. مهم نیست اون چیز چی باشه، عزیزترین چیزها هم اگر یه روز رنگ ببازند...

محصولِ ۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داستان کوتاه

اون‌ها زندگیِ خیلی خوب و خوشی داشتند و هر روزشون به کِرکِر و خنده می‌گذشت تا این‌که یک روز...

- تق تق تق [صدای در]
- کیه.....؟

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دره‌ی فراموش شده

این‌جا سومالی نیست این‌جا شِعبِ ابی‌طالب است!
چه نشسته‌اید که محاصره‌ی شِعب همچنان ادامه دارد. هر روز کودکانِ بسیاری در این دره بر اثر انواع بیماری‌ها جان می‌سپارند. بزرگ‌ترها کاری برای انجام دادن ندارند و نرخ بی‌کاری صد در صد است. پیرمردها سخنرانی می‌کنند و به جوان‌ترها امید می‌دهند امید به رستگاری
اما در این دره،
توده قالب تهی کرده و
دیگر غذایی نه آن‌چنان باقی مانده است
دیگر نه پیمانی باقی مانده، نه موریانه ابایی از خوردنِ نام خدا دارد

شماره حسابِ یازده یازده
پانزده یازده
شعبه‌ی امکان
هم‌اکنون نیازمندِ یاریِ سبزتان هستیم!

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شاهزاده ولی‌الله

یک دو هفته‌ای بود به هم ریخته بودم. زده بودم چند تا از فایل‌هایی که خیلی برام عزیز بودند رُ پاک کرده بودم. عصبانی بودم و حالا پشیمون. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. بی‌قرار بودم. رفتم پیش آقا ادیب‌السلطنه. می‌خواستم برگردونم‌شون. می‌دونستم می‌تونه کمک‌ام کنه. داستان رُ که براش تعریف کردم رفت تو خودش. گفت برام چایی بیارن. بعد از کلی طفره رفتن و این پا و اون پا کردن گفت: برگردوندنِ این فایل‌ها کار من نیست... بعد یه تیکه کاغذ برداشت و درحالی‌که لبه‌ی سبیل‌هاش رُ با گوشه‌ی لب‌ می‌گزید یه چیزی روش نوشت و داد دست‌ام. گفت: برو این‌جا. شاهزاده ولی‌الله تنها کسیه که می‌تونه کمک‌ات کنه. فردای اون روز راه افتادم رفتم میدون خراسون. تو کوچه پس کوچه‌های اطرافِ میدون به یه خونه‌ی قدیمی رسیدم. در زدم. یه خانمِ چادری در رُ به روم باز کرد. هدایت‌ام کرد سمتِ یکی از اتاق‌های اطرافِ حیاط. پیرمردی که گوشه‌ی اتاق نشسته بود و برای خودش چای توی نعلبکی می‌ریخت نحیف‌تر از اونی بود که دوست داشتنی به‌نظر نرسه. سلام دادم و گوشه‌ای نشستم. چیزی نگفتم تا سرش رُ بالا بگیره و چشم تو چشم نگاه‌ام کنه. سر بالا گرفت. نگاه‌ام کرد. خوشحال شدم. دهن باز کردم که بگم: من... که گفت می‌دونم. چند وقته؟ گفتم دو سه هفته، و سرم رُ پایین انداختم. یکی از نخ‌های لبه‌ی فرش رُ دورِ انگشت‌ام پیچوندم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. خانوم توی حیاط رخت می‌شست. صدای پیرمرد توی گوش‌ام پیچید که می‌گفت: راحت نیست، اما برشون می‌گردونم. بر می‌گردونم‌شون برات.

هفته‌ی بعد دوباره توی همون اتاق نشسته بودم. منتظر بودم. ولی‌الله از اتاقِ بغلی وارد شد. پشتِ سرش هم دو تا از فایل‌ها اومدند تو. اختیار از کف دادم. بلند شدم و هر دو تاشون رو در آغوش گرفتم. یکی از فایل‌ها نبود. موقع رد شدن از مرز با تیر زده بودن‌اش. شونه‌های پیرمرد رو بوسیدم و گفتم: یه عمر نوکری‌تون رُ می‌کنم آقا...

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داستان کوتاه (جهنم)

آيا جاى كافران در جهنم نيست؟ (زمر، ۳۲)
خداوند به مردان و زنان دو چهره و كافران آتش جهنم را وعده داده است (توبه، ۶۸)
پس آنان را گرد آورده، به سوى راه جهنم رهبری‌شان كنيد (صافات، ۲۳)
خدا ناپاك را از پاك جدا كند و ناپاك‌ها را روى يكديگر نهد و همه را متراكم كند آنگاه در جهنم قرار دهد (انفال، ۳۷)
جاى ايشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامى است (تحریم، ۹)
اين همان رسوايى بزرگ است (توبه، ۶۳)
جهنم را از همه‌ی شما پر خواهم كرد (اعراف، ۱۸)
جهنم را از همه‌ی جنيان و آدميان خواهم آكند (سجده، ۱۳)
روزى كه به سوى آتش جهنم كشيده مى‏‌شوند، چه كشيدنى! (طور، ۱۳)
براى آنان از جهنم بسترى و از بالايشان پوشش‌هاست (اعراف، ۴۱)
گفتند: در اين گرما بيرون نرويد! بگو: اگر دريابند آتش جهنم سوزان‏تر است! (توبه، ۸۱)
کسانى كه در آتش‌اند به نگهبانان جهنم مى‏‌گويند: پروردگارتان را بخوانيد تا يك روز از اين عذاب را به ما تخفيف دهد! (غافر، ۴۹)
اما جهنم براى آنان كافى‌ست (مجادله، ۸)
و منحرفان هيزم جهنم خواهند بود (جن، ۱۵)
در حقيقت هر كه به نزد پروردگارش گنه‌كار رود جهنم براى اوست. در آن نه مى‏ميرد و نه زندگى مى‏يابد (طه، ۷۴)
ما جهنم را آماده كرده‏ايم تا جايگاه پذيرايى كافران باشد (کهف، ۱۰۲)
هرآينه جهنم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند از همگى‏شان خواهم انباشت (ص، ۸۵)
اين جهنم سزاى آنان است چرا كه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند! (کهف، ۱۰۶)

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یادی از رفتگان

سلام دوستان. با توجه به این‌که امروز عید سعید فطر بود با خودم فکر کردم شاید بد نباشه یادی از رفتگان کنیم و براشون از خداوندِ متعال طلب آمرزش و غفران الهی کنیم.
اما پیش از هر چیز لازمه نکته‌ای در مورد آب و هوای این روزها خدمت‌تون عرض کنم.
این روزها که هنوز در نیمه‌ی نخستِ شهریور هستیم هوا جوری رو به خنکی گذاشته که خیلی‌ها فکر می‌کنند هوا پاییزی شده. اما این اشتباهه. دو تا قانون هست که الان به‌تون می‌گم، هیچ‌وقت فراموش‌شون نکنید:

۱- آخرهای تابستون که هوا خنک می‌شه، در واقع مثل آخرهای زمستون می‌شه که هوا بهاریه.
۲- آخرهای زمستون که هوا خنک می‌شه، در واقع مثل آخرهای تابستون می‌شه که هوا پاییزیه.

پس الان هوا پاییزی نشده، زمستونی شده؛ آخرای زمستون.
بگذریم.

من چند روز پیش سفری به کرمان داشتم. تنها، با یک جیپ. در یکی از جاده‌های بین راه ماشین‌ام خراب شد و پیاده آواره‌ی بیابون شدم. یه نصفه روز راه رفتم تا به یه آبادی رسیدم. از اولین نفری که توی ده دیدم کمی آب خواستم. او به من گفت با من بیا. با او رفتم تا به یک مسجد رسیدم. عده‌ی زیادی دور تا دور نشسته بودند و فاتحه قراعت می‌کردند. توی محراب عکس مرحوم شاپور بختیار گذاشته شده بود با دو شمع و مقداری خرما. دست رو به آسمان بلند کردم و گفتم: اللهم اغفر للمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات الاحیاء منهم و الاموات. بعله. روستاییان قاتل بختیار رُ بخشیده بودند، اما فراموش نکرده بودند. از من خواستند که برم بالا و کمی سخنرانی کنم. گفتم بختیار ربطی به من نداره، یه کم به من آب بدید من می‌رم. گفتند نه صبت کن برامون. گفتم باشه. رفتم بالا، بعد از ذکر فاتحه و چند صلوات گفتم: آدم‌ها چهار دسته‌اند!
اول اون‌هایی که دشمن‌شون رُ می‌بخشند ولی فراموش نمی‌کنند. شما از همین دسته هستید! خوشا به سعادتون!
دوم اون‌هایی که دشمن‌شون رُ می‌بخشند و فراموش می‌کنند. این‌ها کسانی هستند که باز هم از دشمن ضربه می‌خورند.
سوم اون‌هایی که دشمن‌شون رُ نمی‌بخشند اما فراموش می‌کنند. وای به روزی که این‌ها یک روز دشمن‌شون رُ به یاد بیارن
چهارم اون‌هایی که دشمن‌شون رُ نمی‌بخشند و فراموش هم نمی‌کنند. این‌ها حساب‌شون با کرام الکاتبینه!

به‌م گفتند بیا پایین. اومدم پایین.

یک نفر رفت بالا و شروع کرد به سخنرانی. گفت: دوستان! ما امروز این‌جا جمع شده‌ایم تا یادِ عزیزِ از دست رفته، مرحوم ابولقاسم گرازکـُـشِ گردو فکن رُ گرامی بداریم.
از کسی که بغل دست‌ام نشسته بود پرسیدم: ابولقاسم گرازکش دیگه کیه؟ گفت: مرحوم گرازکش کسی بود که با گرازهایی که به مزرعه می‌زدند مبارزه می‌کرد. البته جنگیدن با گراز شغل اصلی‌اش نبود. شغل اصلی‌اش بالا رفتن از درخت گردو و گردو چیدن بود. گفتم ای بابا، خدا رحمت‌اش کنه. چی شد که مُرد؟ از درخت افتاد؟ گفت: نه، از گراز افتاد. چند روز پیش یه گراز حمله کرده بود به درختِ گردوی یکی از اهالی. ابولقاسم هم طبق معمول حمله کرد به گراز. اما وقتی رفته بود بالای گراز و داشت فشار می‌داد که گراز خفه بشه، از اون بالا افتاد و مُرد.
واعظ که تا این لحظه از نیکی‌های ابولقاسم سخن گفته بود و برای او طلب آمرزش کرده بود، از همه خواست که بلند بشن و دست روی سرشون بذارن. همه بلند شدیم. ده بار گفتیم: بِکَ یا الله، بِکَ یا الله، بِکَ یا الله، ... پس هر حاجت که داشتیم طلب کردیم.

محصولِ ۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

میترا

اولین بار توی یه مهمونی دیدم‌اش. هیجده سال‌ام بود و تازه درس‌ام تموم شده بود. پدرم به خاطر موفقیت در وارد کردنِ یک محموله‌ی بزرگ جشن گرفته بود و اون شب همه رُ برای شام دعوت کرده بود. میترا تنها یه گوشه نشسته بود و سیگار می‌کشید. چهره‌ی زیبای اون زن، بیشتر از اینکه زیبا باشه گیرا بود و خالی از معصومیت. شنیدنِ اسمِ میترا برای خیلی‌ها با شنیدنِ‌ اسم‌های دیگه فرق داشت و من، یه جایی به‌تون می‌گم که چه‌طور می‌شه یه چهره‌ی گیرا داشت، اما معصومانه نه… این اسم حتا با شنیدنِ میتراهایی که پیش از این هم شنیده بودند فرق می‌کرد.

پدرم کنارم نشست. به سلامتیِ همه‌ی محموله‌هایی که بزرگن و با موفقیت وارد می‌شن، پیک‌اش رُ چشم تو چشمِ من ریخت جایی‌ که غم نباشه، خودش این‌جوری می‌گفت… نگاه‌اش آروم و سنگین از رو نگاه‌ام جدا شد، اون‌قدر سنگین که نگاه من رُ هم با خودش برد و گفت: اون میتراست. اولین بار بود که می‌دیدم‌اش. قبل از این فقط اسم‌اش رُ شنیده بودم. بلند شدم. خیلی از چیزهایی که در موردش می‌گفتند رُ باور نمی‌کردم. با دو تا دست کت‌ام رُ پایین کشیدم و صاف کردم. کفش‌ام رُ با پشتِ پا برق انداختم و راه افتادم دنبال ردِ نگاه‌ام به سمتی که میترا نشسته بود.

می‌گفتند این اواخر خیلی گوشه‌گیر شده. نه اینکه دست‌اش به کار نره، اما "من نیستم" شده بود وردِ زبون‌اش. می‌گفتند از چیزی ناراحته. افسرده به نظر می‌رسید اما ناراحتی‌ و افسردگی، شوخی‌ بود واسه آدمی‌ که من از اون فاصله پشتِ دودِ معلقِ خود خواسته‌ی سیگارهای پشتِ هم می‌دیدم. آدمی که سهم‌اش از باقی مونده‌ی این زندگی‌ شده بود مشروبِ به سلامتی‌ِ هیچ‌کس و، سیگار روی سیگار، سیاه می‌پوشید. اون شب هم پوشیده بود، یه دامنِ چین‌چینِ سیاه و پیراهنِ یقه‌دارِ سیاه که از دور، از اونجایی که من ایستاده بودم، گم بود مرزِ انتهای موهاش با پیراهنی که به‌تن داشت…

لابه‌لای آدم‌هایی که مهمون بودند و فرقی‌ نمی‌کرد مهمونِ کی‌ باشن، شونه‌ می‌زدم به شونه‌ی ترکیبِ ناموزونِ رقصِ تنِ تازه مست کرده‌ها و زیاد خورده‌ها با نور. به اون گوشه که رسیدم، به اون انزوای سیاه در سیاه که رقصِ نور هم گم می‌شد تو سیاهیش، که توفیری نمی‌کرد طیف از کجا شروع شده، اینجا باید گم می‌شد، گمِ گم، دیگه هیجده سال‌ام نبود، داغ رو دل‌ام بود، داغی که با ۱۸ سالگی جور در نمی‌اومد! ناجور بودم، ناجور… گفتم: سلام یلدا… صدای خش‌دارِ مَردونه‌اش، نمی‌دونم به کدوم سلولِ این تنِ خراب پیچید که دست بردم به پشتیِ صندلی‌، پاهام نه اینکه بلرزه، اما وایسادن سخت شد برام که تکیه دادم به صندلی لهستانیِ وصله‌ی ناجور‌… خشِ صداش تا پایان اون چند تا جمله‌ی اول که گفت: "پسر، سخت نیست فهم اینکه تو دعوتیِ این مهمونی‌ نیستی‌، وگرنه باید اون وسط می‌بودی که نیستی‌. گمی! درست! اما چرا من رُ گم می‌کنی‌؟ من میترام، ما اینجا یلدا نداریم، هیچ‌وقتم نداشتیم" صاف نشد…

لکنت افتاد به زبون‌ام، از بچگی‌ هروقت یه‌چیزی می‌خواستم بگم که سخت‌ام بود، حروف واسه کلمه شدن جون می‌کندن تا از زبونم کنده شن. گفتم: من اسم فیلم‌ها یادم نمی‌مونه، آدم‌ها هم عین فیلم‌ها، با تصویرهایی که به یادشون می‌آرم صداشون می‌کنم، اون‌جوری صداشون می‌کنم که به یادشون می‌آرم، خیلی‌ها رُ هیچ‌وقت به یاد نمی‌آرم، تصویری ندارم که صداشون کنم… [بلندیِ موهای سیاهِ موج در موجِ دودِ خاکستریِ سیگارهای پشت همِ گم در سیاهیِ چین چین دامن]، این‌ها رُ نگفتم، اما گفتم: من یلدا صدات کردم، که خودم رُ گم نکنم… [که اگر میترا صدات می‌کردم، این‌همه تصویر گم می‌شد] این رُ هم نگفتم...

نمی‌دونم چه‌قدر گذشت. حالا من همون‌جایی نشسته بودم که میترا نشسته بود و یلدا می‌رقصید و چند لحظه بعد، این من بودم که با زنی سیاه‌پوش، هم‌پا با تصویرهای ساخته شده از صداهایی که محو می‌شدند و به جایی نمی‌رسیدند می‌رقصیدم. باز هم دَوُوم نیاوردم. به‌خودم که اومدم نفهمیدم همه جا تاریکه یا من چیزی نمی‌بینم. بلند شدم نشستم. سرم گیج می‌رفت اما صدای هم‌همه‌ی جشن هنوز ادامه داشت. صداها فارغ از زمان به‌نظر می‌رسیدند. هیاهویی که به‌گوش می‌رسید گاه تبدیل به صدای نفس‌های پدر و مادری می‌شد که شاید من نتیجه‌ی قتل در بسترِ به‌هم رسیدنِ اون‌ها بودم. من اون شب مثل کسی که برای اولین بار به آب رسیده باشه خودم رُ دیدم. دیدم که هیچ شباهتی با هم نداشتیم. منِ واقعی که انگار تازه از وجودم باخبر شده بود با تردید به من نگاه می‌کرد. به‌هم ریخته به‌نظر می‌رسید. می‌خواست با دست صورت‌ام رُ لمس کنه که شعله‌های آتش از پشت زبونه کشید و همه چیز رُ با خودش برد.

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گربه کشی

از پدربزرگ‌ام شنیده بودم که خدا از گربه‌کـُـشی خیلی زود انتقام می‌گیره حتا اگر عمدی در کار نبوده باشه. حدود یک سال پیش توی یه شبِ بارونی وقتی رانندگی می‌کردم و چشم‌هام خوب جلو رُ نمی‌دید یه گربه زیر گرفتم. اون شب خواب‌ام نبرد. تا صبح کابوس می‌دیدم و فکرِ انتقامی که در انتظارم بود تا سپیده‌دم آزارم می‌داد. صبح یادِ مرجان افتادم. زنگ زدم به‌ش گفتم همچین اتفاقی افتاده. گفت حاضر شو بیا دنبال‌ام، می‌ریم امام‌زاده ام کبرا. مرجان خانم چادر سرش کرده بود. توی حیاطِ امام‌زاده مثل کسی که بچه‌اش رُ گم کرده باشه چشم می‌دووند و من رُ دنبال خودش می‌کشید. چشم‌اش که به گمشده‌اش افتاد آروم گرفت. صداش می‌کرد سیده ملک خاتون. یه شمع ازش خریدیم. سیده خانم گفت اگر حاجت داری نذر کن، روا می‌شه. نذرت هم باید این باشه که اگر جواب گرفتی بیای از خودم شمع بخری و بین کسایی که دل‌شون آروم نیست پخش کنی. حالا بعد از یه سال احساس می‌کنم حاجت گرفته‌ام. نمی‌دونم خدا چه‌قدر سریع‌العقابه ولی همین که بعد از یه سال بلایی سرم نیومده احساس می‌کنم خدا من رُ بخشیده. خدایا شکرت. اسلام علیک یا امام‌زاده ام کبرا...
مرجان خانم همیشه به من چیزهای معنوی یاد می‌ده. یه بار به‌م گفت هر آدمی یه فرشته‌ی نگهبان داره که می‌شه باهاش قول و قرار گذاشت. مرجان خانم با فرشته‌ی نگهبانِ خودش قرار گذاشته که هر روزی که قراره یه اتفاق خوب براش بیافته صبح که از خواب پا می‌شه یه قمری پشتِ پنجره نشسته باشه. من هم باهاش قرار گذاشته‌ام که هر روزی که قرار بود یه اتفاق خوب برام بیافته صب که از خواب پا می‌شم زیرِ بالش‌ام چند تا سکه‌ی طلا باشه؛ یه جوری که وقتی بالش رُ کنار می‌زنم و چشمام از برقِ سکه‌ها روشن می‌شه، خیلی آروم سرم رُ بالا بگیرم، به دور دست خیره بشم و زیر لب بگم: امروز قراره یه اتفاق خوب برام بیافته...

محصولِ ۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

کاپیتان ناجیان

این اولین سفرم با کاپیتان ناجیان بود. به‌خاطر شرایطی که پیش اومده بود از پرواز شماره‌ی ۴۷ جا موندم اما با عنایتی که کاپیتان به من داشت از من دعوت شد تا با پرواز بعدی در کابین خلبان باشم همراهِ ایشون تا تربتِ جام. به دلیل فضای خیلی کمی که در کابین وجود داشت من روی یک چهارپایه‌ی کوچیک نشستم سمت راست و کمی عقب‌تر از صندلیِ خلبان. و به خاطر این‌که اولین بار بود که کاپیتان رُ می‌دیدم اول‌اش کمی احساس اضافه بودن در کابین به‌م دست داده بود اما هواپیما که از زمین بلند شد این احساس هم از بین رفت.

- خب از خودت برامون تعریف کن کاپیتان!
- می‌دونی اگه موقع پرواز با کاپیتان حرف بزنی چی می‌شه؟
- چی می‌شه؟
- هواپیما سقوط می‌کنه
- اما کشتی این‌جوری نیست. اگه با ناخدا حرف بزنیم کشتی غرق نمی‌شه
- چرا اتفاقن کشتی هم همین‌طوریه. اگه زیاد با ناخدا حرف بزنی کشتی غرق می‌شه
- آره، شاید
- بچه که بودم توی یه یتیم‌خونه زندگی می‌کردم. سرپرست‌مون خانم سن و سال داری بود که همه ازش می‌ترسیدن. موقع ناهار یا شام که می‌شد برای هر کسی فقط یه ملاقه سوپ می‌ریخت و هیچ کس هم جرات نداشت به کم بودن غذا اعتراض کنه. یه بار که غذام تموم شد و سیر نشده بودم از پشت میز بلند شدم و گفتم: «من بازم می‌خوام!». همه‌ی بچه‌ها برگشتند و با وحشت به من نگاه کردند! «باز هم می‌خوای؟!!!» همه منتظر بودند یه بلایی سرم بیاد. اما اون روز بود که فهمیدیم خانم چه‌قدر مهربون هستند و هر کسی هر چه قدر غذا می‌خواست باز هم براش می‌ریخت.
- خب بعدش چی شد کاپیتان؟
- بعدش دیگه اومدم شهر. زندگی توی روستا خیلی سخت بود. هر بار که مریض می‌شدم باید با مینی‌بوس می‌اومدم شهر. اما از وقتی که اومدم شهر، دیگه وقتی مریض می‌شدم مجبور نبودم برای درمان برم شهر.
- کاپیتان شما نژادتون چیه؟ آریایی؟
- اصلن معلوم نمی‌کنه. ممکنه آریایی باشم. ممکنه عرب باشم. ممکنه مغول باشم. کسی نمی‌تونه بگه
- کاپیتان قبول داری تمدن ایران از تمدن کشورهای دیگه مثل چین اطول‌تره؟
- اطول‌تر؟
- بله
- اطول یعنی چی؟
- اطول یعنی طولانی‌تر
- پس اطول‌تر یعنی طولانی‌ترتر؟
- آهان اشتباه گفتم. قبول داری تمدن ایران از تمدن چین طولانی‌تره؟
- معلوم نمی‌کنه. شواهدی وجود داره که نشون می‌ده ایران هفت هزار سال تمدن داره. چین هم ادعا می‌کنه که هفت هزار سال تمدن داره.
- کاپتان توی ایران نژاد سرخ‌پوست هم داریم؟
- بذار یه چیزی برات بگم. سرخ‌پوست‌ها در واقع زرد پوست‌هایی بودند که هزاران سال پیش، از آسیای شرقی به قاره‌ی آمریکا مهاجرت کردند و بعد از این‌که قاره‌ها از هم جدا شدند اون‌ها هم ارتباط‌شون با آسیا قطع شد و به مرور زمان سرخ‌پوست شدند.
- نمی‌شه برعکس‌اش درست باشه؟ یعنی نمی‌شه گفت زردپوست‌های آسیای شرقی سرخ‌پوست‌هایی هستند که هزاران سال پیش از شمال آمریکا به آسیا مهاجرت کرده‌اند و بعد از جدا شدن قاره‌ها به مرور زمان زردپوست شده‌اند؟
- نه نمی‌شه گفت
- جالبه!
- بیا. بیا یه کم نقل بخور. من همیشه موقع پرواز نقل می‌خورم
- به به. این نقله یا کشکه؟
- نقله
- پس چرا مزه‌ی کشک می‌ده؟
- مونده. مونده این‌جوری شده
- چه جالب! یعنی نقل به مرور زمان با هوا واکنش شیمیایی نشون می‌ده و تبدیل به کشک می‌شه؟
- نه. تبدیل به کشک نمی‌شه. فقط مزه‌ی کشک پیدا می‌کنه. با خودِ کشک فرق داره. اینی که داری می‌خوری نقله. فقط مزه‌ی کشک گرفته
- چه طوری می‌شه فهمید یه چیزی که مزه‌ی کشک می‌ده کشکه یا نـُـقلیه که مزه‌ی کشک گرفته؟
- معلوم نمی‌کنه. می‌دونی مثل چیه؟ ببین مثلن اتانول یکی از نعمت‌های خداست. اما متانول یه گاز کشنده است. حالا جالبه که در جریان تولید گاز اتانول گاهی مقداری گاز متانول هم تولید می‌شه. برای همین اصلن معلوم نمی‌کنه اینی که الان تولید شده چیه.
- عجب! [در حال مکیدن کشک و خیره به ابرها]

[کمی سکوت و تفکر و نگاه به ابرها از پنجره]
[صدای زنگ موبایل]

- بله؟ نه خیر اشتباه گرفتید
- کی بود؟
- اشتباه گرفته بود کاپیتان

[صدای زنگ موبایل]

- بردار دیگه. چرا جواب نمی‌دی؟
- همون قبلیه کاپیتان. دوباره اشتباه گرفته
- همیشه وقتی یه نفر برای بار دوم هم اشتباه می‌گیره، جواب‌اش رُ بده و به‌ش بگو اشتباه گرفته
- چرا؟
- چون اگه جواب ندی فکر می‌کنه این دفعه درست گرفته. چون احتمال این‌که آدم یه شماره رُ دوباره اشتباه بگیره بیش‌تر از اینه که اون شماره رُ سه بار یا بیش‌تر اشتباه بگیره. برای همین از دفعه‌ی سوم به بعد دیگه می‌تونی جواب ندی. ولی دفعه‌ی دوم حتمن جواب بده که فکر نکنه درست گرفته. ممکنه نگران بشه!

[باز هم کمی سکوت و کشک و نگاه از پنجره به ابرها]

- در مورد کتابِ مورمون چیزی می‌دونی؟
- نه کاپیتان. چی هست این؟
- این کتاب در واقع کتاب مقدس پیامبر سرخ‌پوست‌ها بوده که از زیر خاک پیدا شده و به انگلیسی ترجمه شده. فکر می‌کنی اگر بخونی‌اش ممکنه به‌ش ایمان بیاری؟
- نمی‌دونم. باید بخونم ببینم چیه.
- از کجا می‌فهمی راسته یا چرت و پرته؟
- با قرآن می‌سنجم‌اش. اگر منطبق بود به‌ش ایمان می‌آرم
- پس قرآن چی می‌شه؟
- قرآن مثل یه خط کشه. می‌شه باهاش همه چیز رُ سنجید. یکی از اسم‌هاش هم المیزانه دیگه. خودش چیز خاصی نیست.
- اگه کتاب مورمون‌ها هم یه خط کش باشه برای سنجیدن بقیه‌ی چیزها چی؟
- نمی‌دونم
- ببین در مورد این مورمون و اینا با کسی حرف نزنی‌ها! حکم‌اش اعدامه!
- کاپیتان بچه که نیستم! خیالت راحت

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.