خسروِ خوبان
خواب دیدم پادشاه ایران هستم. توی دربار روی تخت از بیکفایتی لم داده و خوابآلو بودم. ظهر شده بود و حوصله نداشتم نماز بخوانم. چند ماهی بود که حوصله نداشتم. یک پیک برایام آمد از عربستان. یاد نامهای افتادم که دو سال پیش از سوی محمد برای من فرستاده شده بود و من پاره نکرده بودم و اسلام را پذیرفته بودم. نامهرسان تعظیم کرد و نامه را تقدیمام کرد. نامه کوتاه بود:
خدمت برادرم خسرو پرویز
با احترام به استحضار میرساند جهت قبله از مسجدالاقصی به سوی کعبه تغییر یافته است. بهپیوست، جهتِ جدیدِ قبله تقدیم میگردد.
دوست و پیامبر ختمی مرتبتات، محمد مصطفی (ص)
ورق زدم. توی برگهی پیوست یک پیکان کشیده شده بود به سمتِ پایین و کمی مایل به راست. برگه را برعکس کردم و جهت به سمتِ بالا برگشت. کلهام را به سمت چپ چرخاندم، و به کاغذ نگاه کردم. زیرِ چشمی نگاهی به جهتِ پیشینِ قبله که روی دیوار نصب کرده بودم انداختم. باید با جهت جدید عوض میکردماش. کاغذ را با دو میخ به دیوار چسباندم، یکی در بالا و یکی هم پایین. وقتی برگشتم که دوباره روی تخت لم دهم یکی از میخها بر روی زمین افتاد، کاغذ برگشت و جهت قبله صد و هشتاد درجه عوض شد. ناراحت شدم. به سمتِ پنجره دویدم تا از پیکی که نامه را آورده بود جهتِ درستِ چسباندنِ کاغذ بر روی دیوار را بپرسم اما دیگر خیلی دیر شده بود. آن پیک، سوار بر اسب میتاخت و در غروبِ غمانگیز سرزمینِ ایران، در افق محو میشد.
من یه بار کمپوتِ آلبالو خورده بودم. بعد حالام بد شده بود. بعد از ظهر با اخوی رفتیم دکتر. توی مطب که بودیم، هر چی آلبالو خورده بودم بالا آوردم. دکتر هم چون آلبالوها قرمز بود فکر کرد من خون بالا آوردهام. به برادرم گفت: «یالا بدو! داره خون بالا میآره! برسوناش بیمارستانِ اون ورِ خیابون». بیمارستان نزدیک بود. فوری رفتیم اورژانساش. دکتر ازمون پرسید چی شده؟ برادرم هم با دستپاچگی گفت: «خون بالا آورده آقای دکتر». دکترِ اورژانس هم فوری دستور داد یه لوله از توی بینی و حلقام رد کردند و فرستادند تا معده. من اون شب رُ با همین وضعیت تا صبح گذروندم. شبِ سختی بود. صبح اما حالام بهتر شده بود و لوله رُ از دماغام بیرون کشیدند. توی اتاقی که من بودم چند نفرِ دیگه هم بودند. ظهر برامون ناهار آوردند. به پیرمردی که روی تختِ بغلیِ من بود مرغ دادند؛ اما به من بادمجون دادند. گفتم: «من بادمجون دوست ندارم، به من هم مرغ بدید». پرستار گفت نمیشه، مرغ برای شما بده. گفتم: «کی گفته؟» گفت: «دکترت گفته». پرسیدم: «کدوم دکتر؟! دکتری بالا سرِ من نیومده که!». پرستار هم گفت باشه سگ خور؛ و به من هم مرغ داد. بعد از ناهار من که حالام کاملن خوب شده بود با بقیهی مریضها روی یک تخت نشستیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و از این ور اون ور گفتن. تا اینکه پرستارِ بخش اومد توی اتاق و سرمون داد کشید و همه برگشتیم توی تختهامون. پرستار رفت بالای سرِ پیرمردی که توی تختِ بغلی بود و نمیدونم چی کار کرد که حالِ پیرمرد یک هو بههم ریخت. پرستار دستپاچه شده بود. پیرمرد نشست روی تخت و اوغ زد. اوغ زد و کفِ اتاق پر از خون شد. دکتر سراسیمه از راه رسید و وقتی دید چی شده یک کشیدهی محکم خوابوند زیرِ گوشِ پرستار. بعد شروع کرد به تنفس مصنوعی و شوک دادن. اما پیرمرد تموم کرد. پسرِ پیرمرد که رفته بود از داروخونه داروهای پدرش رُ بگیره بعد از چند دقیقه اومد توی اتاق و دید تخت خالیه. گفت: «بابام کو؟!». یکی از مریضهای اتاق که بهنظر شیرین عقل میرسید گفت: «بردناش یخچال. بَ بووو بَ بووو. تموم کرد!» و پسر نشست روی زمین و دو دستی زد توی سرش. یکی دو ساعت گذشت و زمین هنوز پر از خون بود. رفتم از اتاق بیرون و به یکی از سرایدارها گفتم: «میشه بیایی اتاقِ ما رُ تمیز کنی؟ خون کفاش ریخته». نگاهام کرد و گفت: «نه، به من ربطی نداره». گفتم «پس کی باید اونجا رُ تمیز کنه؟» یک طی داد دستام و گفت: «خودت!». رفتم یه اتاقِ دیگه که تختِ خالی داشت دراز کشیدم روی تختاش و ملافه رُ کشیدم روی سرم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک دست اومده زیرِ ملافه و داره دنبالِ دستام میگرده تا سوزن فرو کنه توش. ملافه رُ زدم کنار و داد زدم: «داری چی کار میکنی؟!». خیلی خونسرد گفت: «اومدم ازت خون بگیرم»
از وقتی اون مرحوم مُرد، زن عمو کشور با پسرش تنها زندگی میکنه. پسره معتاده. همیشه با کتک از مادرش پول میگیره. جز خوردن و خوابیدن کاری نداره. کشور هم که بنده خدا زورش نمیرسه. یه زمانی توی دانشکده کشاورزی ِ دانشگاه تهران کار میکرد و الان هم که بازنشست شده هر چی در میآره میده به این بچه. با حقوقِ بازنشستگی زندگیش میچرخه. عمو ابوالفضل قبلن یه زن دیگه داشت. ولی چون بچهدار نمیشد از هم طلاق گرفتن. طلاق که گرفتن اومد با کشور ازدواج کرد که از شوهر قبلیاش طلاق گرفته بود و یه پسر داشت. من همیشه برام سوال بود که این زن عمو اگه استادِ دانشگاهه پس چرا بهش نمیآد؟ داود چندین سال آلمان بود. ماماناش به زور فرستاده بودش آلمان که برای خودش یه پُخی بشه. بیست سال بعد هم که برگشت، معتاد شده بود. عمو مُرده بود و این پسره هم شد وبالِ گردنِ مادرش. به جای اینکه برای خودش کسی بشه تبدیل شده بود به انگلِ اجتماع؛ یه نفر که به زبانِ آلمانی مسلطه، اما از راهِ کتک زدن پول درمیآره. بعدن فهمیدم که این بنده خدا استاد نبوده توی دانشکده؛ جزوِ نیروهای خدماتی بوده. برای همین بهش نمیاومد استاد دانشگاه باشه. کشور جزوِ اولین خدمتکارهای دانشگاهی بود که بچهاش رُ فرستاد آلمان. قبل از کشور این کار فقط بین اساتید رواج داشت. بعد از کشور خیلی از خدمه جرات پیدا کردند و بچهشون رُ فرستادند اون ورِ آب. با خودشون میگفتند اگه کشور تونسته، پس ما هم میتونیم. حالا که داود برگشته، بهش میگیم بنده خدا، تو که آلمانیات انقدر خوبه، چرا نمیری تدریس کنی؟ تدریس خیلی خوبه الان پولاش. خودمون بهش نمیگیما؛ به بقیه میگیم که بهش بگن. بقیه هم بهش نمیگن، یعنی حقیقتاش کسی جرات نمیکنه چیزی بگه. همه از کتک خوردن میترسن. حتا گاهی فکر میکنیم که شاید این پسره اصلن آلمانی بلد نیست. فک کن، بیست سال آلمان باشی و آلمانی یاد نگیری. خیلیه. بیچاره عمو هم هیچوقت زنِ خوبی گیرش نیومد. اون از زنِ قبلیش که بچه میخواست و گذاشت رفت، این هم از کشور که هیچوقت اخلاقش با عمو یکی نبود. یه بار از هم طلاق گرفتن، ولی باز دلشون برای هم تنگ شد و ازدواج کردن. این اتفاق دو بار دیگه هم افتاد و سه طلاقه شدند. بعدش دیگه نتونستن با هم ازدواج کنن. ما هم گشتیم برای عموم یه زنِ آروم و مهربون پیدا کردیم. ولی کشور طاقت نیاورد؛ دوست داشت دوباره با عمو زندگی کنه. راهاش رُ هم خوب بلد بود. اول رفت با شوهر قبلیاش ازدواج کرد، که از سه طلاقه بودن در بیاد. بعد طلاقاش داد و اومد زندگیِ اینها رُ به هم زد و یه کار کرد طلاق بگیرن. طلاق که گرفتن دوباره با هم زندگی کردن، زندگی که چه عرض کنم؛ بیچاره عمو هیچوقت نفهمید زندگی یعنی چی. آخرین باری هم که با هم بودن، انقدر زندگی نکردن تا قاصد مرگ از راه رسید و عمو رُ با خودش برد. حالا کشور مونده و یه پسر ِ معتاد. پسر ِ معتادی که هیچ وقت به هیچ جا نرسید.
این مربع که پر میشد قرار بود یک اتفاقِ خوب بیافتد، یادم نیست روز اول که شروع کردم به خط و نشان کشیدن به چه چیز فکر میکردم یا چه در ذهنم بود. حدس میزنم یا تو قرار بود بیایی یا من، فرقی هم نمیکرد، مهم دیدار بود. دلم برایت لک زده، برای وقتی که موهایت نه کوتاه بود نه بلند، آن بلوزِ راهراهِ سبز و سفیدت را پوشیده بودی و از دور که به من نزدیک میشدی لبخندت کمکم تمام ِ صورتت را میگرفت. من هم بی آنکه جوابت برایم مهم باشد، اولین سوالی که همیشه از تو میپرسیدم این بود که چرا میخندی.
من یه کم احساس خستگی میکردم این چند روز، رفتم دکتر. دکتر گفت چته. گفتم احساس خستگی میکنم. گفت چرا؟ هیچ جوابی ندادم. فقط نگاش کردم. گفت بذار معاینهات کنم. معاینهام که کرد گفت کلیهات داره برعکس کار میکنه. یعنی به جای اینکه مواد زائد رو از خون بگیره دفع کنه، مواد مفید و موردِ نیاز رو داره از خون میگیره دفع میکنه. برای همین کم خون شدهای و احساس خستگی میکنی. بعد برام یه آزمایش ِ کم خونی نوشت، که برم مطمئن شم کم خون هستم. آزمایشگاه اتاق بغلی بود. رفتم اتاق بغلی، دکتر هم با آزمایشی که در دست داشت پشت سرم اومد. یه شلنگ با سوزن زد توی دستام، سر دیگهاش رو انداخت توی یک گالن ِ پنج لیتری. یه کم صبر کردیم. خون همینجور توی سطل بالا میاومد. به درجهی چهار که رسید ایستاد. گفت نیگا کن اینجا رو، تو چهار لیتر خون توی بدنات داری. آدم ِ سالم پنج لیتر خون باید داشته باشه. تو کم خونی داری. که دلیلاش همونیه که گفتم. کلیهات داره برعکس کار میکنه. گفتم: کجا رو؟ گفت: اینجا رو، اینجا. با دستاش داشت عددِ چهاری که روی سطل نوشته شده بود رو نشون میداد.
همیشه از زندانی شدن میترسیدم. هر وقت که توی راه اتوبوس رُ نگه میداشتند و چند تا مامور از پلهها بالا میاومدند عرقِ سرد روی پیشونیام مینشست. خودم رُ گم میکردم. سعی میکردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. همیشه با خودم فکر میکردم اگر یه چیزی توی بارم پیدا کنند چی؟ نکنه اونی که دنبالاش هستند من باشم؟ آخرش هم همین نگاهِ بیمارم به مامورِ دولت بود که گرفتارم کرد. یه جوری تو چشمهاش نگاه میکردم که انگار از خدا میخواستم اگر فقط یه فرصتِ دیگه بهم بده دیگه هیچ وقت پا توی این اتوبوس لعنتی نذارم! یا اگر هم میذارم دیگه باری همراهام نباشه! با نگاهام خواهش میکردم... نه! من نه...! اما دیگه فرصتی برای سبک سفر کردن باقی نمونده بود. یه روز دیدم دستبند بهدست دارم و دمپاییکشون دارن میبرنم گوشهی زندان. حالا دیگه به من میگفتن یه تسلیم ِ قانون! یه زندانی! یه زندانی که هنوزم نمیفهمید آخرین خواستهاش از خدا چی بوده که کارش به اینجا کشیده.
دانشِ پزشکی چیزیه که نسل به نسل منتقل میشه. اینو همه میدونن. یه دانشجوی پزشکی بهجای اینکه بره سرِ کلاس بشینه و چیزی یاد بگیره، میره به دستهای کسی که یک سال از خودش بزرگتره نگاه میکنه. نگاه میکنه و یاد میگیره چهطوری بخیه بزنه. چهطوری چشم رُ تخلیه کنه. چهطوری مغز رُ عمل کنه. چهطوری دی آر انجام بده (دی آر یه اصطلاحیه که همین الان از خودم در آوردم ولی ممکنه معنی داشته باشه). خلاصه اینجوریه که یه بچهای که تا دیروز فقط اسم ِ ابوعلی سینا رُ شنیده بود حالا میتونه کلیهی یک بیمار رُ هم از نزدیک لمس کنه، با دستهای خودش! و اینجوری هم هست که از هر پزشکی بپرسی آیا سزارین خوبه یا نه؟ میگه «نه، خوب نیست. زایمانِ طبیعی بهتره.» چرا؟ چون این حرف نسل به نسل منتقل شده تا به سال پایینیها رسیده. اما دلیلِ اینکه چرا انقدر با سزارین مخالفت وجود داره برمیگرده به هزاران سال پیش. یعنی زمانی که محیطِ استریلی برای این کار وجود نداشت. تصور کنید زنی رُ که در یک طویلهی کر و کثیف دراز کشیده و در حالی که از درد فریاد میکشه، شکماش با یک خنجر پاره میشه تا بچه به دنیا بیاد. خب معلومه در چنین شرایطی هیچکس قبول نمیکنه سزارین عمل خوبیه.
اولین باری که رفتم حج اتفاقاتِ عجیبی برام افتاد. با کاروان رفتم، ولی نه این کاروانهای هوایی؛ نه با هواپیما! پیاده رفتم. خودم اینجوری بیشتر دوست داشتم. فکر میکردم چگونه رفتن به سمتِ خونهی خدا مهمتر از رسیدن به اونجاست. با همین باور بود که توی آفتابِ گرمِ تابستون، راهِ صحرا رُ در پیش گرفتم.
