the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پراکنده. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۱ دی ۸, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرگِ صاحب خبر

» شما «جاده خدا» یادتونه؟ من یادمه ولی یادم نیست توی کدوم بازی بود

» چند وقته صدای پا می‌شنوم. صدا آشناست. این صدا صدای پای قاصدِ مرگه. قاصد این بار خبرِ مرگِ «صاحب خبر» رو داره می‌آره. «صاحب خبر» که مُرده باشه، دیگه خیالِ همه راحت می‌شه. دیگه هیچ‌وقت نگران نیستیم که صاحب خبر از راه برسه و ما بی‌خبر بشیم. در واقه خبر ِ مرگِ صاحب‌خبر، به‌ترین خبریه که این روزها ممکنه به آدم داده بشه.

» می‌دونید چرا وقتی از خودپرداز پول می‌گیرید اول باید کارت‌تون رو بردارید بعد به‌تون پول داده می‌شه؟ برای این‌که ........ (اگر نمی‌دونید حدس بزنید) ......... برای این‌که کارت‌تون رو توی دستگاه جا نگذارید. چون اگر اول پول داده بشه، شما پول‌تون رو برمی‌دارید و می‌رید پی ِ کارتون. حالا به‌نظرم توی پمپِ بنزین هم باید همین‌جوری باشه. یعنی تا وقتی کارت رو برنداشته‌اید نباید بتونید بنزین بزنید. این‌جوری احتمالِ این‌که کارتِ سوخت توی پمپِ بنزین جا بمونه هم به صفر می‌رسه.

» اگه یه خارجی توی ایران باشه و بخواد فارسی یاد بگیره، اگر یه روز توی خیابون از یه نفر بشنوه که می‌گه:

«برو به بابا بگو بیاد»

حتمن با خودش فکر می‌کنه زبونِ فارسی چه قدر ب داره

محصولِ ۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تقدیم به آقای گریگوری پرلمان

» یه نکته‌ی جالبی که وجود داره اینه که الان که نزدیک بیست و اندی سال از رحلت امام امت می‌گذره، اما هنوز که هنوزه، هر سال که تصویری از حرم مطهر این بزرگوار می‌بینم روی گلدسته‌ها و گنبدش داربست زده شده. آخه چرا؟ این ساخت و ساز تا کی باید ادامه داشته باشه؟ پس کی قراره صدای دل‌نشینِ اذان از گلدسته‌های حرم مطهر به گوش برسه؟ بسازیدش دیگه. چی کار می‌کنید؟

» توی تاکسی بودم، راننده از این پیرمردهایی بود که زندگی‌اش به ثباتِ نسبی رسیده و دیگه جز سلامتی از خدا چیزی نمی‌خواد. از کنار یکی از پل‌های در دست ساخت رد شدیم. پیرمرد با لهجه‌ی ترکی گفت: ماشالا! ببین عجب پل‌هایی می‌سازن! دم‌شون گرم! این ایرانی همونیه که قبل از انقلاب یه سوزن هم نمی‌تونست بسازه! حالا ببین چی‌کار داره می‌کنه!
به‌ش گفتم: خب الان هم نمی‌تونه سوزن بسازه. با حالتی شوکه و جوری که نزدیک بود بزنه روی ترمز برگشت و گفت: چی؟!
بله... حالا من نمی‌دونم توی ایران سوزن ساخته می‌شه یا نه. ولی فکر نکنم ساختن‌اش همچین کار راحتی هم باشه. نکته‌ی دوم این‌که تا جایی که من فهمیده‌ام این چیزها هیچ ربطی به هم ندارند. مثلن ایران ممکنه بطونه ماهواره بفرسته هوا، ولی خب یه پیکان هم نمی‌تونه تولید کنه. این‌ها هر دو حقیقت هستند و هیچ ربطی هم به هم ندارند. نمی‌شه گفت چون موشک هوا می‌کنیم پس سوزن هم باید بتونیم بسازیم. مثلن من وقتی سربازی می‌رفتم، یه بار یه نامه‌ای دیدم، توش نوشته بود لطفن از فشنگ‌های ایرانی توی اسلحه‌ها استفاده نشه چون همه‌ی اسلحه‌ها این‌جوری دارند به فنا می‌رن. یا خیلی چیزهای دیگه که می‌خواستم برای اون پیرمردِ وطن‌دوست هم توضیح بدم، ولی فرصت نبود و پیرمرد هم جز سلامتی از خدا چیزی نمی‌خواست!

» تازگی‌ها فرصت کرده‌ام و چند تا از شماره‌های مجله‌ی همشهری داستان رُ خونده‌ام. معمولن این‌جوریه که توی هر شماره چند تا داستان از نویسنده‌های خارجی داره و چند تا هم از نویسنده‌های ایرانی. کنارِ هم بودن داستان‌های ایرانی و خارجی این فرصت رُ به آدم می‌ده که یه مقایسه‌ای بین این دو داشته باشه. و تفاوتی که از این مقایسه حاصل می‌شه به نظر من خیلی زیاده. یعنی ممکنه من اگر یه داستان ایرانی بخونم اون داستان به‌نظرم قشنگ بیاد. ولی وقتی کنار یک داستان خارجی می‌ذارم‌اش تقریبن تفاوت‌شون از زمین تا آسمونه. البته به نظر من این‌جوری بوده! شاید هم من اشتباه می‌کنم و سلیقه‌ام مشکل داره. ولی اگر من اشتباه نکرده باشم، دلیل‌اش رُ باید در این موضوع جست‌وجو کرد که شاید ما ایرانی‌ها آدم‌های خلاقی بار نیومده‌ایم از اول. به هزاران دلیل.

» شاید این عبارت برای شما هم آشنا باشه: «خدا قهرش می‌آد!»
معمولن این‌جوری گفته می‌شه که خدا یکی‌ست و امکان نداره چند تا خدا وجود داشته باشه چون بالاخره اون خدایی که از بقیه قدرت‌مندتره یه دونه‌ست.
حالا من می‌خوام بگم که درسته که قدرت‌مندترین خدا یه دونه است، اما دلیل نمی‌شه که چندین خدا وجود نداشته باشه. ممکنه این‌جوری باشه که برای هر کره‌ای، یه خدا منسوب شده باشه. همون‌طور که هر خدایی برای بنده‌هاش پیامبر منسوب می‌کنه، خدای واحد هم برای کره‌هایی مسکونی‌اش خدای غیر واحد منسوب می‌کنه.
حالا وظیفه‌ی ما چیه؟ وظیفه‌ی ما اینه که اصراری نداشته باشیم که خدای واحد رُ بپرستیم. چون الان چه بخواهیم، چه نخواهیم، ممکنه یه خدای غیرواحد برای کره‌ی زمین در نظر گرفته شده باشه، که وظیفه‌ی ما هم پرستش همین خداست، نه خدایی که مقام بالاتری داره و واحده. خب ما اگر این خدا رُ نپرستیم، قهرش نمی‌گیره؟ می‌گیره دیگه. هر کی باشه قهرش می‌گیره.

» یه آدمی هست به نام گریگوری پرلمان. این آدم کیه؟

توی رشته‌ی ریاضی، هفت تا مسئله‌ی حل نشده وجود داره که برای حل کردنِ هر کدوم‌شون، یک میلیون دلار جازه‌ی نقدی گذاشته شده. برای یکی از این هفت مسئله، یک راه حل توسط آقای پرلمان (ریاضی‌دانِ روسی) مطرح شد که در سال ۲۰۰۶ به اثبات رسید. وقتی که در سال ۲۰۱۰ می‌خواستند به این آقا جایزه‌ی یک میلیون دلاری رُ اهدا کنند ایشون از پذیرفتنِ جایزه سر باز زد و در مورد علت این کار به خبرنگاران گفت: «من همه‌ی آن چه را که می‌خواهم، در اختیار دارم!»


یعنی یه همچین آدم‌هایی روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند! آدم‌هایی که اگر خوب بگردیم شاید فقط توی احادیث و روایات ردی ازشون پیدا کنیم! از اون طرف هم ما ایرانی‌ها یه ضرب‌المثلی داریم که می‌گه: مفت باشه کوفت باشه!

» بعد از این‌که اما زمان (ع) ظهور کنه، همه‌ی چیزهای بد از بین می‌رن. ولی ویروس‌های کامپیوتری از بین نمی‌رن. بلکه تبدیل می‌شن به ویروس‌های مفید. درست مثلِ باکتری‌های مفیدی که توی روده زندگی می‌کنند، یا باکتری‌های مفیدی که شیر رُ تبدیل به ماست می‌کنند. یه همچین حالتی مد نظرم هست.

» همون‌طور که قبلن هم گفته بودم، افغانی‌ها توی صحبت کردن‌هاشون معمولن از حالت مجهولِ فعل استفاده می‌کنند.
مثلن ما می‌گیم: در را ببند. افغانی‌ها می‌گن: در را بسته کن. ما می‌گیم: غذا بپز. افغانی‌ها می‌گن: غذا پخته کن. ما می‌گیم: بخند. افغانی‌ها می‌گن: خنده کن.

اما من یه مثالی پیدا کرده‌ام که ما مثل افغانی‌ها صحبت می‌کنیم: گریه کن!
چرا می‌گیم گریه کن؟ چرا نمی‌گیم «بگرْیْ». شاید چون گفتن‌اش یه کم سخته

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فلسفه‌ی وجودی

» من به یه نفر یه چیزی گفتم، طرف هم با لهجه جواب‌ام رُ داد. بعد یه نفر سومی هم اون‌جا بود، به طرف گفت هیچ‌وقت لهجه‌ی کسی رُ مسخره نکن! اون طرف هم گفت این (یعنی به من اشاره می‌کرد) لهجه نداره! مخصوصن داره با لهجه صحبت می‌کنه! من آخرش نفهمیدم چه جوری بود. لهجه دارم... دارم ادا در می‌آرم... چه جوریاس...؟

» اگر می‌خواهید بفهمید تولید محتوای زبان فارسی توی اینترنت بیش‌تره یا زبان عربی، برید توی گوگل و جمله‌ی زیر رُ جست‌جو کنید:
النظافة من الایمان
بله درست می‌بینید! هیچ نتیجه‌ای به زبون عربی توی نتایج جست و جو دیده نمی‌شه! در تحلیل این پدیده چند تا حدس می‌شه زد:

۱- حدیث «النظافة من الایمان» یکی از دروغ‌هایی‌ست که در یکی از روزهای سیزدهم فروردینِ سال‌های گذشته توسط یک روحانی شوخ‌طبع به پیامبر نسبت داده شده و بین ایرانی‌ها دهن به دهن چرخیده تا به این‌جا رسیده.
۲- عرب‌ها به نظافت اهمیت نمی‌دن
۳- عرب‌ها به نظافت اهمین می‌دن ولی درباره‌اش چیزی نمی‌نویسند
۴- عرب‌ها درباره‌ی پاکیزگی مطالب فراوانی می‌نویسند اما به احادیثی که پیامبر درباره‌ی پاکیزگی گفته اهمیت نمی‌دن
۵- تمیز بودن برای عرب‌ها ان‌قدر بدیهیه که هیچ وقت لازم نمی‌دونند به حدیثی در این باره بپردازند
۶- حدیث «النظافة من الایمان» یکی از حدیث‌های فراموش شده بین عرب‌هاست و در سال‌های آینده به دلیل گسترش ارتباطات بین ایرنیان و عرب‌ها این حدیث دوباره به گوش عرب‌ها می‌رسه و اون‌ها خیلی خوش‌حال می‌شن
۷- این احتمال هم وجود داره که اگر این حدیث بعد از سال‌ها دوباره توسط مردمی از سرزمین پارس به گوش‌شون برسه براشون زیاد فرقی نکنه و باز هم چون تمیز بودن براشون یه چیز بدیهیه لازم ندونند به این موضوع بپردازند
۸- عرب‌ها خیلی بیش‌تر از مردانی از سرزمین پارس به این حدیث پرداخته‌اند ولی شرکت گوگل به دلایل سیاسی حاضر نیست نتایج جستجوی عبارت «النظافة من الایمان» رُ از سایت‌های عربی به کسی نشون بده تا مردمِ بقیه‌ی دنیا فکر کنند نظافت برای عرب‌ها بی‌اهمیته و عرب‌ها آدم‌های کثیف و پلشتی هستند
۹- عرب‌ها خیلی بیش‌تر از مردانی از سرزمین پارس به این حدیث پرداخته‌اند ولی به دلایل سیاسی به شرکت گوگل پول پرداخت کرده‌اند و از او خواسته‌اند که اگر کسی جست و جو کرد «النظافة من الایمان» فقط نتایج از سایت‌های فارسی زبان نمایش داده بشه تا این‌جوری همه‌ی مردم دنیا فکر کنند که پاکیزگی برای ایرانی‌ها یه چیزِ بدیهی نیست و برای همینه که ایرانی‌ها خیلی به این موضوع می‌پردازند.
۱۰- عرب‌ها خیلی بیش‌تر از مردانی از سرزمین پارس به این حدیث پرداخته‌اند ولی به دلیل عقد اخوتی که با مردانی از سرزمین پارس بسته‌اند به شرکت گوگل پول پرداخت کرده‌اند تا اگر کسی جست‌وجو کرد «النظافة من الایمان» نتایج سایت‌های عربی‌زبان نمایش داده نشه تا از این راه به نشر و گسترش فرهنگ ایران در جهان کمک بشه.
۱۱- تولید محتوا در کشورهای عرب‌زبان خیلی کم‌تر از تولید محتوا در ایرانه

» این عبارت «فلسفه‌ی وجودی» هم چیزِ جالبیه. چند روز پیش بین من و آدمی که فکر می‌کرد خدا وجود داره یک درگیری لفظی در این باره درگرفت. اون شخص گفت فلسفه‌ی وجودیِ نهنگ اینه که توی دریا وقتی دهن‌اش رُ باز می‌کنه همه چیز می‌خوره و به همین دلیل آبِ اقیانوس‌ها بو نمی‌گیره. اما من فکر می‌کردم نهنگ‌ها چون همه چیز می‌خورند باعث می‌شن آب دریا بو نگیره، نه این‌که فلسفه‌ی وجودی‌شون این باشه.

» یه موضوعی که درباره‌ی دعا کردن وجود داره اینه که کدوم یکی از این سه تا به‌تره؟
۱- ایشالا هر جوری دوست داری همون‌جوری بشه
۲- ایشالا هر چیزی که برات به‌تره همون‌جوری بشه
۳- ایشالا هر چیزی که برای همه به‌تره، همون‌جوری بشه

گزینه‌ی سوم ممکنه از همه نظره به ضرر یک فرد باشه. یعنی یه چیزی اتفاق بیافته که نه خودش دوست داشته باشه، و نه براش خوب باشه. اما در مجموع برای اطرافیانِ اون شخص به‌تر باشه که چنین اتفاقی بیافته

» یه چیزی که من همیشه برام سواله اینه که آدم باید عطر زنونه بزنه یا مردونه؟ عطر مردونه به عطری می‌گن که زن‌ها از بوی اون خوش‌شون می‌آد. و عطر زنونه به عطری می‌گن که مردها از بوی اون خوش‌شون می‌آد. با این اوصاف، یه مردی ممکنه توی فصلِ جفت‌گیری (یعنی فروردین و اردی‌بهشت تقریبن، موقعی که درآمد فاحشه‌ها چند برابر می‌شه)، یه عطری بزنه که زن‌ها خوش‌شون بیاد. ولی خب چه فایده‌ای داره اگر اون عطر بوی عن بده؟ فرضن که جفت‌گیری هم کردی چار تا توله هم پس انداختی. آخرش که چی؟ بدبخت! اگر زنی، یه عطری بزن که خودت از بوش خوش‌ات می‌آد، اگر هم مردی، یه عطری بزن که خودت از بوش لذت می‌بری. می‌خوای جفت‌گیری کنی که چی بشه آخه؟ این هم آدم از نسل هومو ساپینس‌ها تا حالا با هم جفت‌گیری کرده‌اند و دیوان حافظ برای هم سروده‌اند، آخرش چی شده؟ هیچی. هیچی نشده

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

غازه

یکی از دوستان‌ام که رفته آمریکا، توی محل کارش یک عکس گرفته از پنجره رو به بیرون:


من ازش پرسیدم که این ریل قطاری که از این‌جا رد شده، سر و صداش اذیت نمی‌کنه؟

جواب آمد که:
این متروی داخل شهره. قطار زیاد رد می‌شه. ولی صداش اصلن مزاحمت ایجاد نمی‌کنه.

من دیگه به‌ش چیزی نگفتم. اما با خودم فکر کردم:

آره؟!!! صداش شبیه لالایی هم هست تا حدی نه؟!!!

بعد یه نفر تعریف می‌کرد، دوست‌اش رفته بود آمریکا. به‌ش گفته بود چه خبره اون‌جا؟ خوش می‌گذره؟

جواب آمده بود که:
آره. این‌جا الان سه روزه که بارون و طوفانه و برق همه‌جا هم قطع شده. نمی‌دونی چه هیجانی داره!

این دوست‌مون هم با خودش فکر کرده بود:

آره؟!!! اون‌جا سه روز برق رفتن خیلی هیجان داره؟!!


ــــــــ
بی‌ربط: یه نفر این وبلاگ رو توی لیست وبلاگ‌هایی که توسط سمپادی‌ها نوشته می‌شوند توی ستون سمت راست صفحه در [سمپادیا] اضافه کرده. اگر کسی که این کار رُ کرده این‌جا رُ می‌خونه: اولن خیلی ممنون. دومن من سمپادی نیستم. سومن خواهشمند است هرچه زودتر از اون‌جا حذف‌اش کنید چون من ممکنه بخوام بعضی وقت‌ها این‌جا چیزهایی بنویسم که زیاد خانوادگی نباشن و خوندن‌اش برای یه دانش‌آموز زیاد مفید نباشه. ممنون

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دخترک خیره سر

دو تا ویژگی دارم من. یکی این‌که قیافه‌ی آدم‌ها وقتی حرف می‌زنند برام فرق می‌کنه. مثلن یه نفر بود چند بار دیده بودم‌اش، ولی تا حالا ندیده بودم حرف بزنه. یه بار جلوی من شروع کرد با یه نفر دیگه حرف زدن، دهن‌ام از تعجب باز موند! گفتم یا بسم‌الله! این چرا این شکلی شد!!! قشنگ یه قدم رفتم عقب ان‌قدر تعجب کردم

یه ویژگی دیگه که دارم اینه که وقتی یه نفر داره باهام حرف می‌زنه یه دفه ذهن‌ام کلن می‌ره یه جای دیگه. توی یه دنیای دیگه باسه خودش می‌ره گشت و گذار. من هم در حالی‌که به طرف مقابل‌ام نگاه می‌کنم سرم رُ همه‌اش به نشانه‌ی تایید تکون می‌دم. بله. بله بله. می‌فهمم. بعد آخرش که حواس‌ام می‌آد سر جاش اگر حرف‌هایی که می‌زده مهم بوده باشه ازش معذرت می‌خوام و درخواست می‌کنم یه بار دیگه بگه چی داشت می‌گفت چون اصلن حواس‌ام نبود. بعضی وقت‌ها هم خیلی ناجور می‌شه. چون طرف یه چیزی می‌گه، بعد منتظر جواب یا عکس‌العمل من می‌مونه. ولی من هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌دم. یه چیز دیگه می‌گم. درباره‌ی چیزی حرف می‌زنم که داشتم به‌ش فکر می‌کردم. بعضی وقت‌ها هم می‌دونم طرف داره درباره‌ی چی حرف می‌زنه، ولی من هم‌زمان شروع می‌کنم به فکر کردن به یه چیز مهم‌تر در همون باره. آخرش که حرف‌اش تموم می‌شه به‌ش می‌گم «اوهوم» یعنی در واقع چیزهایی که خودم داشتم به‌ش فکر می‌کردم رُ تایید می‌کنم یه جورایی!

بعدش یه نفر یه روز به‌م گفت خیلی به یه جا خیره می‌شم! دقت کردم دیدم راست می‌گه. زیاد به یه جا خیره می‌شم. ولی وقتی از خیرگی درمی‌آم یادم نمی‌آد به چی فکر می‌کردم.

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

برخاک

امروز برای دومین بار در یک ماه گذشته به احساس پوچی کامل رسیدم. این احساس در عرض چند ثانیه همه چیزم رُ در بر می‌گیره و هیچ چیز برای من باقی نمی‌گذاره. چیزی که بخوام بایستم و به خاطرش بجنگم. فرار از این احساس خیلی سخته ولی من ازش فرار کردم و فرار خواهم کرد هر چند بار دیگه‌ای هم که اتفاق بیافته. تا روزی که دست‌اش به من برسه و زمینم بزنه.

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بشین، بخور، برو

» چند روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که اگر مثلن چهار سال پیش همچین اتفاقی برام می‌افتاد حداقل یک هفته ذهن‌ام رُ به خودش مشغول می‌کرد. اما این اتفاق فقط سی ثانیه تونست ذهن من رُ درگیر خودش کنه. فکر می‌کنم چنین پیشامدی رُ باید جشن گرفت. هرچند ممکنه این اتفاق نشونه‌ی این باشه که من به سمت چیزهای خطرناکی دارم پیش می‌رم؛ اما خیلی خوبه که دیگه چیزی که به‌خودم مربوط باشه ناراحت‌ام نمی‌کنه. شاید هم حسگرهام از کار افتاده‌اند و خودم خبر ندارم...

» پدر بزرگم چند روز پیش رفته بودند بازار برای خودشون یه شرت مارک‌دار خریده بودند. ولی من دل‌ام براشون می‌سوخت چون شلواری که مناسب این شرت باشه نداشتند که پاشون کنند. شرت یکی از چیزهاییه که پدربزرگ خیلی تو زندگی به‌اش اهمیت می‌دن و همیشه هم به ما در مورد اهمیت‌اش سفارش می‌کنند. پدربزرگ همیشه می‌گن: «وجود یک شرت سوم، باعث می‌شه که شرت‌های اول و دوم فرصت بیش‌تری برای نفس کشیدن داشته باشند».
رفتم بازار یه شلوار فاق کوتاه باسه‌شون خریدم. بدون این‌که حرفی بزنند پاشون کردند. عصاشون رُ گرفتند دست‌اشون و چند قدم عقب رفتند. گفتند خوبه؟ گفتم خوبه پدربزرگ، مارک شرت کاملن معلومه؛ اما دیگه نباید کت بپوشید.

» دیروز رفتم ملاقات آقای توتون‌چی. چند روزه مریض شده و افتاده گوشه‌ی خونه. همه‌ی محل می‌رن دیدن‌اش. من هم دیروز رفتم خونه‌شون. اتاق‌اش خیلی شلوغ بود. خودش توی رخت‌خواب دراز کشیده بود و ده بیست نفر دورش توی اتاق نشسته بودند بدون این‌که حرفی بزنند. یک بار برام تعریف می‌کرد که چرا فامیلی‌ش شده توتون‌چی. جد پدربزرگ آقای توتون‌چی تو کار واردات سیگار بود. از هند سیگار وارد می‌کرد و می‌فروخت به ملت. همیشه به مردم قول می‌داد که دفعه‌ی بعد، توتون هم وارد کنه. اما هربار که کشتی‌اش توی بندرعباس پهلو می‌گرفت مردم می‌دیدند که این آقا باز هم فقط سیگار آورده و خبری از توتون نیست. این بود که از بس به‌اش گفتند «توتون چی؟» دیگه فامیلی توتون‌چی روش گذاشته شد.

» پدربزرگ‌ام عادت داره همیشه لحاف رُ می‌کشه روی سرش. باسه همین صبح‌ها پشه‌ها نمی‌تونند بخورن‌اش. هر موقع می‌بینه صورت‌ام دون‌دون شده به‌ام می‌گه آخه بچه‌جون چرا صبح‌ها لحاف رُ نمی‌کشی رو سرت؟ ببین چه به روز خودت آوردی! خودت رُ هلاک می‌کنی‌ها!
به پدربزرگ می‌گم آخه پیرمرد من اگر برم اون زیر که خفه می‌شم! من که از نسل شما نیستم که ان‌قدر از ترس سرم رُ زیر لحاف کرده باشم عادت داشته باشم به خفگی. گذشته از این‌ها، پشه‌ها هم بنده‌ی خدا هستند. چه اشکالی داره صبح بیان بنشینند، بخورند، برن. قشنگ با خیال راحت. هم من خفه نمی‌شم، هم پشه‌ها روزی‌شون رُ از خدا می‌گیرند.

محصولِ ۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دریا

این عکس رُ توی فلیکر پیدا کردم. خیلی قشنگه! من رُ یاد وقتی می‌ندازه که می‌رفتیم دریا. توی جاده همه جا از اینا آویزون بود. بعد کم کم دریا پیدا می‌شد. هوا گرم بود. پوست می‌نداختم همیشه



محصولِ ۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دیوانه‌ی دوست داشتنی

یه پسری توی محله‌ی ما زندگی می‌کنه. قدش خیلی کوتاهه. شاید بگم چیزی در حد یک متر و چهل سانت. اما سن‌اش. اگر بخوایم از قیافه‌اش سن‌اش رُ حدس بزنیم شاید بشه گفت پونزده یا حداکثر شونزده سال. اما از اون‌جایی که من سه چهار ساله با همین قیافه می‌بینم‌اش و هیچ آدمی نمی‌تونه برای مدت طولانی پانزده یا حداکثر شونزده سال داشته باشه شاید هم الان بیست سال‌اش باشه. نمی‌دونم، سن‌اش زیاد مهم نیست اصلن. دیگه این‌که این پسر به‌شدت خوش‌تیپ و دوست داشتنی‌ست وفکر هم می‌کنم به زبان انگلیسی تسلط کامل داشته باشه. چون تقریبن نیمی از حرف‌هایی که می‌زنه با لهجه‌ی غلیظ آمریکایی بیان می‌شه. و نکته‌ی آخر هم این‌که به‌نظر می‌رسه دیوونه باشه. چون همیشه با خودش حرف می‌زنه. اما حرف‌هایی که با خودش می‌زنه خیلی خیلی جالبه. آخرین باری که دیدم‌اش دو سه روز پیش بود. یه گوشی دست‌اش بود و داشت با کسی اون‌ور خط حرف می‌زد. خودم رُ به‌اش نزدیک کردم و جلوش شروع کردم به راه رفتن تا ببینم این‌دفعه چی می‌گه.

اون چهل میلیون دلار رُ چی‌کار کردی؟
مگه نگفتم بریزش به حساب‌ام تو شیکاگو؟
تموم‌اش کن...
...
Ok I'll call you

یه نکته‌ی دیگه این‌که این دیالوگ‌ها ان‌قدر زیبا و با حس بیان می‌شن که مطمئن هستم هیچ هنرپیشه‌ای نمی‌تونه موقع بازی کردن همچین حس طبیعی به خودش بگیره. مخصوصن «تموم‌اش کن...» رُ ان‌قدر قشنگ گفت که می‌خواستم برگردم و با همین دو تا دستم بغل کنم این دوونه‌ی دوست داشتنی رُ...

اگر چیزی به‌نام تناسخ واقعیت داشته باشه، شاید دیوونه‌ها کسایی باشن که یه زندگی به‌شون استراحت خورده

محصولِ ۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ناآرام

با وجود همه‌ی تلاش‌ها و مقاومت‌ها
هیچ کسی نتوانسته است ناآرام را
آرام بکند
اما ناآرام
خودش را
آرام خواهد کرد
آرام
آرام...

محصولِ ۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اسب‌ها در راه‌اند

من دیگه هیچ آرزویی ندارم. تقریبن به هر چیزی که توی زندگی می‌خواستم رسیدم. خدا رُ شکر... حالا فقط دوست دارم برم آمریکا، یه مزرعه‌ی بزرگ برای خودم بخرم، با صد تا اسب. دوست دارم باقی عمرم رُ فقط با همین اسب‌ها سر کنم.
درسته که زود گذشت، اما خوب بود، خیلی خوب...

محصولِ ۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

شیرین نیست

مانند بچه‌ای که بخواهد لج‌بازی کند فکر می‌کردم اگر چیزی درباره‌ی او ننویسم خیال‌ام راحت‌تر است. اما همه‌ی ما خوب می‌دانیم که بی‌خسرو، شیرین نیست. (بگذریم از این‌که زندگی چه با خسرو چه بی‌خسرو شیرین نیست!)

چند روز پیش مادر بزرگ‌ام را دیدم. دیگر توان رنگ کردن موهای زیبای‌اش را از دست داده بود و دستان‌اش را به نشانه‌ی تسلیم در برابر آخرین ضربه‌های سهمگین زندگی بالا آورده بود. زندگی همه‌ی ما را از کودکی با مشت‌های خود به زمین سخت می‌کوبد. اما فرار از ضربه‌های آخر کار آسانی نیست.



چی دارم می‌گم؟ اصلن خودم هم نمی‌دونم چی می‌خوام بگم! یه دفعه عکس خسرو شکیبایی رُ دیدم. دلم گرفت. هر آدمی که می‌ره ما تنهاتر می‌شیم. برای تنهایی خودمون گریه می‌کنیم در واقع. کاش می‌شد فهمید چی‌کار باید کرد



روح‌اش شاد

محصولِ ۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فیل کوچولو

ما ایرانی‌ها خیلی زیاد به هم خسته نباشید می‌گوییم. مسخره‌ترین قسمت‌اش هم آن‌جاست که ساعت نه صبح هم برای احوال‌پرسی به یک‌دیگر خسته‌نباشید می‌گوییم.
یک روان‌شناس می‌گفت هنگامی که به کسی می‌گوییم خسته نباش، مثل این است که به او بگوییم به یک فیل کوچک و سفید رنگ که یک عینک آفتابی سیاه به چشمان‌اش زده است فکر نکن! می‌بینید که تصویر خود‌بخود در ذهن شکل می‌گیرد حتا اگر شما نخواهید به آن فکر کنید.

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فینیکس

[فینیکس]، کاوش‌گر دیگری از ناسا، دو روز پیش بر قطب مریخ نشست.
از اون روز تا حالا من همه‌ش دارم از خودم پرسش‌های بی‌پاسخ می‌پرسم
به نظر شما شادی [این دو] نفری که در عکس می‌بینید با چه بهایی به‌دست اومده؟
بعضی وقت‌ها به‌تره آدم به چیزی فکر نکنه، حتمن شما هم با من موافق هستید

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دیگران

افکارم کمی تغییر کرده است. اگرچه ممکن است کمی خودخواهانه و کمی هم احمقانه به‌نظر برسد. در مورد دیگران چیز زیادی نمی‌دانم اما حالا فکر می‌کنم مهم‌ترین چیزی که خود باید در بند آن باشم این است که تا جایی که می‌توانم بی‌آن‌که آسیبی به دیگران برسانم در پی کام‌جویی از این دنیا باشم. واقعن! فکر کردید که چی پس؟ فکر کردید که اومدید این‌جا چه غلطی بکنید پس؟ این همه مواهب خدادادی دور و برمون وجود داره (خدایا شکرت!) استفاده کنید دیگه.

نمی‌دونم چرا یه‌جوری شدم. یه چیزی بگم شاید باورتون نشه ولی من الان این توانایی رُ دارم که وقتی یک نفر کنارم داره از درد به خودش می‌پیچه از دیدن یک فیلم یا شنیدن یک آهنگ یا خواندن یک کتاب زیبا لذت ببرم. البته آخری رُ دروغ گفتم چون نیاز به تمرکز بیش‌تری داره و وقتی یکی پس گوش‌ات داره آخ و اوخ می‌کنه ممکنه رشته‌ی اندیشه‌های آدم همه‌ش پاره بشه و به‌جای این‌که به سمت جلو ورق بزنی هی مجبور باشی به سمت عقب ورق بزنی ببینی چی بود.

خلاصه این‌که من الان کمی خودخواه‌تر شده‌ام. اصلن چه معنی داره که وقتی یه نفر دیگه در رنج و درد به‌سر می‌بره ما هم باهاش هم‌دردی کنیم و احساس بدی داشته باشیم؟ هر کسی وقت‌اش که برسه درد و رنج خودش رُ می‌کشه، حالا آدم دیگه خودش باید انتخاب کنه که دوست داره به‌جای دیگران هم درد بکشه یا نه.
البته دو تا چیز رُ هم که خیلی مهم هستند باید در نظر داشت. یکی این‌که توی این‌دنیای وانفسا هر کاری کنیم به‌خودمون برمی‌گرده (بدون هیچ شک و تردیدی). برای همینه که حضرت علی (ع) گفته هر چیزی را برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند. چون اگر برای دیگران بپسندی برمی‌گرده می‌خوره تو کمر خودت و اون‌وقته که دیگه هیچ کاری‌اش نمی‌شه کرد.
کلن آدم باید به‌فکر دیگران هم باشه ولی نباید از رنج دیگران رنج بکشه. البته تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نام‌ات نهند آدمی هم حرف درستیه‌ها! بعدن نرید با انگشت اشاره‌ی دست چپ‌تون من رُ نشون بدید و بگید این گفت از محنت دیگران بی‌غم بودن اشکالی نداره!
البته این حرف‌هایی که زدم با یک چیز دیگه‌ای هنوز جور در نمی‌آد.
و اون اینه که
البته این‌جوری خیلی زندگی سخت می‌شه، ولی باید این‌جوری باشه
این‌که همیشه ته ذهن‌مون باشه که همه‌ی پدرهای روی زمین پدر ما، مادرهای روی زمین مادر ما، همه‌ی دخترها خواهر یا دختر ما و همه‌ی پسرها هم پسر یا برادر ما هستند. یعنی هر کاری که می‌کنیم از خودمون بپرسیم اگر این شخص برادر من بود هم همین‌کار رُ می‌کردم؟ اگر این زن‌ای که سوار ماشین‌ام شد و کرایه همراه‌اش نبود مادرم بود هم همین جور باهاش صحبت می‌کردم؟ به‌نظرم اگر کسی واقعن این‌جوری فکر کنه در عرض یک روز باید از غم و غصه‌ی دیگران بمیره!

این تناقض‌ها فقط تو ذهن‌ام هستند و زیاد اذیت‌ام نمی‌کنند؛ جای نگرانی نیست.

محصولِ ۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دوری از آدم‌ها

این چند وقت آن‌قدر با آدم‌های خوب سر و کار داشته‌ام که کم کم داشت یادم می‌رفت باید از آدم‌ها دور بود، که آدم‌ها موجودات خطرناکی هستند! نمی‌دانم چه اشکالی در آدم‌ها وجود دارد که همیشه باید تنها در حدی که نیاز است با آن‌ها در تماس باشیم، حتا اگر آن‌قدر خوب باشند که گاهی یادمان برود باید از آن‌ها دور بود. نیازی که از آن سخن می‌گویم یک نیاز از جانب ما نیست؛ این نیاز می‌تواند از سمت دیگران هم باشد. اگر کسی به‌ما نیاز داشت باید به او نزدیک شویم، کمک‌اش کنیم اگر می‌توانیم و باز، از او دور شویم. نمی‌دانم چه اشکالی در آدم‌ها هست که باید از آن‌ها دور بود، حتا اگر آن‌قدر خوب باشند که باعث شوند گاهی یادمان برود که آن‌ها چه موجودات خطرناکی هستند.

پ.ن. خواهش می‌کنم با پرسیدن «مگر خودت هم یک آدم نیستی؟» حسی که از نوشته‌ی بالا دارم را بر هم نزنید! بگذارید در افکار خود غرق باشم (;

محصولِ ۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پای همه‌ی حرف‌ها

بعضی وقت‌ها با تمام وجودم احساس می‌کنم که چی مهمه و چی مهم نیست، چی اصله، چی اصل نیست. این‌ها رُ از قیافه‌ی آدم‌ها می‌فهمم، یعنی می‌شه فهمید، خیلی راحت! همون لحظه‌هایی که روی همه چیز خط بطلان می‌کشم، فقط برای چند لحظه، به هیچ‌کسی نیازی نیست تا به آدم بگه چی خوبه، چی بده، چی‌کار بکن، چی‌کار نکن. آدم خودش همه چیز رُ می‌دونه، و حاضره پای همه‌ی حرف‌هاش رُ امضا کنه و تا آخر هم پای همه چیز بایسته.

اما همه‌ی این‌ها فقط برای چند لحظه‌ست.
دوباره درها بسته می‌شه و همه چیز عین اول‌اش می‌شه.

محصولِ ۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یوم الشک

اگر دست من بود دستور می‌دادم در تمام شهرهای ایران انواع و اقسام کلاس‌های رقص راه اندازی بشه تا جوون‌ها از این حالت کرختی و خمودی که دارند کمی در بیان. خودم هم هر بار به صورت شاگرد افتخاری در یکی از کلاس‌های رقص شرکت می‌کردم و هر روز عاشق یکی از معلم‌هایی می‌شدم که وسط رقصیدن عاشق‌ام می‌شدند. اصلن خوشم نمی‌آد یک جوون مسلمون ایرانی رو کرخت ببینیم، اصلن!

محصولِ ۱۳۸۵ خرداد ۵, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

رفيق نيمه راه

» اي واي...! بذار ببينمت... نــــــــــــه! بميرم برات، كي اينجوري شدي؟ چرا چيزي به من نگفتي نامرد؟ حالا چي‌ كارت كنم؟ يعني از تو هم دل بكنم؟! رفيق نميه راه! باشه، اين هم از تو :(

» تمام پنجره‌ها كه بسته هستند، پس اين باد...؟!

» به خورشيد نگاه كن، به چهره‌ي رنگ پريده و غمگينش
وقتي كه صبح مي‌شود و چراغ‌هاي شهر، همه روشن مي‌ماند

» نامرد!

من
بدون اينكه بدانم
تنها كسي بودم كه در تمام لحظات كنارش بودم و
در تمام سختي‌ها
از او حمايت كردم
كسي كه به واسطه‌ي همين كمك‌ها
هفته‌ي پيش خودكشي كرد

»»» تگويم را باز مي‌كنم و يادداشت مي‏كنم:
امروز دگيگا يك ساعت و پنج دگيگه از آخرين باري كه همديگر را ديديم مي‏گذرد
عشگ كه مي‌گويند، همين است؟!

+ اينان، اين مردم، سالهاست كه تفاوت طلوع و غروب خورشيد را از ياد برده‌اند

On a night like this there came
A stranger on the road,
I saw him stumble, heard him fall,
I helped him with his load,
The further that we walked,
Well the heavier it became,
And I believe I've felt the weight
From another world...

[chris de burgh]

» اين بادي كه پرده‌ي اتاق رو تكون مي‌ده...؟ اشتباه مي‌بينم؟!

- موهام قشنگه؟
- آره، ولي...
- ولي چي؟
- توي اين هواي گرم، با كلاه‌گيس اذيت نمي‌شي؟

» ولي انصافا هيچ كس به اندازه‌ي تو براي من دوام نداشت. يادته روز اول؟! سر كلاس زبان! چه برقي مي‌زدي! همه‌ش حواسم به تو بود. يا پارسال، كه با هم رفتيم توي آب، ببخشيد كه خيس شدي، اصلا متوجه‌ نبودم

» حالا كه چيز مهمي نشده! براي چي گريه مي‌كني؟ مگه من گفتم ديگه نمي‌پوشمت؟ هنوز هم قابل استفاده هستي. اشكات رو پاك كن! :)

» ممكنه يك روز، روزي كه ديگه هيچ اثري از توان گذشته در چهره‌ات ديده نمي‌شه، از هم جدا بشيم. ولي اين رو بدون كه ياد و خاطره‌ي كفشي كه در سخت‌ترين لحظات و در همه حال با من بود، هميشه در ياد مي‌ماند

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.