مرگِ صاحب خبر
» شما «جاده خدا» یادتونه؟ من یادمه ولی یادم نیست توی کدوم بازی بود
» چند وقته صدای پا میشنوم. صدا آشناست. این صدا صدای پای قاصدِ مرگه. قاصد این بار خبرِ مرگِ «صاحب خبر» رو داره میآره. «صاحب خبر» که مُرده باشه، دیگه خیالِ همه راحت میشه. دیگه هیچوقت نگران نیستیم که صاحب خبر از راه برسه و ما بیخبر بشیم. در واقه خبر ِ مرگِ صاحبخبر، بهترین خبریه که این روزها ممکنه به آدم داده بشه.
» میدونید چرا وقتی از خودپرداز پول میگیرید اول باید کارتتون رو بردارید بعد بهتون پول داده میشه؟ برای اینکه ........ (اگر نمیدونید حدس بزنید) ......... برای اینکه کارتتون رو توی دستگاه جا نگذارید. چون اگر اول پول داده بشه، شما پولتون رو برمیدارید و میرید پی ِ کارتون. حالا بهنظرم توی پمپِ بنزین هم باید همینجوری باشه. یعنی تا وقتی کارت رو برنداشتهاید نباید بتونید بنزین بزنید. اینجوری احتمالِ اینکه کارتِ سوخت توی پمپِ بنزین جا بمونه هم به صفر میرسه.
» اگه یه خارجی توی ایران باشه و بخواد فارسی یاد بگیره، اگر یه روز توی خیابون از یه نفر بشنوه که میگه:
«برو به بابا بگو بیاد»
حتمن با خودش فکر میکنه زبونِ فارسی چه قدر ب داره
» یه نکتهی جالبی که وجود داره اینه که الان که نزدیک بیست و اندی سال از رحلت امام امت میگذره، اما هنوز که هنوزه، هر سال که تصویری از حرم مطهر این بزرگوار میبینم روی گلدستهها و گنبدش داربست زده شده. آخه چرا؟ این ساخت و ساز تا کی باید ادامه داشته باشه؟ پس کی قراره صدای دلنشینِ اذان از گلدستههای حرم مطهر به گوش برسه؟ بسازیدش دیگه. چی کار میکنید؟ 
یکی از دوستانام که رفته آمریکا، توی محل کارش یک عکس گرفته از پنجره رو به بیرون:
دو تا ویژگی دارم من. یکی اینکه قیافهی آدمها وقتی حرف میزنند برام فرق میکنه. مثلن یه نفر بود چند بار دیده بودماش، ولی تا حالا ندیده بودم حرف بزنه. یه بار جلوی من شروع کرد با یه نفر دیگه حرف زدن، دهنام از تعجب باز موند! گفتم یا بسمالله! این چرا این شکلی شد!!! قشنگ یه قدم رفتم عقب انقدر تعجب کردم
امروز برای دومین بار در یک ماه گذشته به احساس پوچی کامل رسیدم. این احساس در عرض چند ثانیه همه چیزم رُ در بر میگیره و هیچ چیز برای من باقی نمیگذاره. چیزی که بخوام بایستم و به خاطرش بجنگم. فرار از این احساس خیلی سخته ولی من ازش فرار کردم و فرار خواهم کرد هر چند بار دیگهای هم که اتفاق بیافته. تا روزی که دستاش به من برسه و زمینم بزنه.
» چند روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که اگر مثلن چهار سال پیش همچین اتفاقی برام میافتاد حداقل یک هفته ذهنام رُ به خودش مشغول میکرد. اما این اتفاق فقط سی ثانیه تونست ذهن من رُ درگیر خودش کنه. فکر میکنم چنین پیشامدی رُ باید جشن گرفت. هرچند ممکنه این اتفاق نشونهی این باشه که من به سمت چیزهای خطرناکی دارم پیش میرم؛ اما خیلی خوبه که دیگه چیزی که بهخودم مربوط باشه ناراحتام نمیکنه. شاید هم حسگرهام از کار افتادهاند و خودم خبر ندارم...
این عکس رُ توی فلیکر پیدا کردم. خیلی قشنگه! من رُ یاد وقتی میندازه که میرفتیم دریا. توی جاده همه جا از اینا آویزون بود. بعد کم کم دریا پیدا میشد. هوا گرم بود. پوست مینداختم همیشه
یه پسری توی محلهی ما زندگی میکنه. قدش خیلی کوتاهه. شاید بگم چیزی در حد یک متر و چهل سانت. اما سناش. اگر بخوایم از قیافهاش سناش رُ حدس بزنیم شاید بشه گفت پونزده یا حداکثر شونزده سال. اما از اونجایی که من سه چهار ساله با همین قیافه میبینماش و هیچ آدمی نمیتونه برای مدت طولانی پانزده یا حداکثر شونزده سال داشته باشه شاید هم الان بیست سالاش باشه. نمیدونم، سناش زیاد مهم نیست اصلن. دیگه اینکه این پسر بهشدت خوشتیپ و دوست داشتنیست وفکر هم میکنم به زبان انگلیسی تسلط کامل داشته باشه. چون تقریبن نیمی از حرفهایی که میزنه با لهجهی غلیظ آمریکایی بیان میشه. و نکتهی آخر هم اینکه بهنظر میرسه دیوونه باشه. چون همیشه با خودش حرف میزنه. اما حرفهایی که با خودش میزنه خیلی خیلی جالبه. آخرین باری که دیدماش دو سه روز پیش بود. یه گوشی دستاش بود و داشت با کسی اونور خط حرف میزد. خودم رُ بهاش نزدیک کردم و جلوش شروع کردم به راه رفتن تا ببینم ایندفعه چی میگه.
با وجود همهی تلاشها و مقاومتها
من دیگه هیچ آرزویی ندارم. تقریبن به هر چیزی که توی زندگی میخواستم رسیدم. خدا رُ شکر... حالا فقط دوست دارم برم آمریکا، یه مزرعهی بزرگ برای خودم بخرم، با صد تا اسب. دوست دارم باقی عمرم رُ فقط با همین اسبها سر کنم.
مانند بچهای که بخواهد لجبازی کند فکر میکردم اگر چیزی دربارهی او ننویسم خیالام راحتتر است. اما همهی ما خوب میدانیم که بیخسرو، شیرین نیست. (بگذریم از اینکه زندگی چه با خسرو چه بیخسرو شیرین نیست!)
ما ایرانیها خیلی زیاد به هم خسته نباشید میگوییم. مسخرهترین قسمتاش هم آنجاست که ساعت نه صبح هم برای احوالپرسی به یکدیگر خستهنباشید میگوییم.
[
افکارم کمی تغییر کرده است. اگرچه ممکن است کمی خودخواهانه و کمی هم احمقانه بهنظر برسد. در مورد دیگران چیز زیادی نمیدانم اما حالا فکر میکنم مهمترین چیزی که خود باید در بند آن باشم این است که تا جایی که میتوانم بیآنکه آسیبی به دیگران برسانم در پی کامجویی از این دنیا باشم. واقعن! فکر کردید که چی پس؟ فکر کردید که اومدید اینجا چه غلطی بکنید پس؟ این همه مواهب خدادادی دور و برمون وجود داره (خدایا شکرت!) استفاده کنید دیگه.
این چند وقت آنقدر با آدمهای خوب سر و کار داشتهام که کم کم داشت یادم میرفت باید از آدمها دور بود، که آدمها موجودات خطرناکی هستند! نمیدانم چه اشکالی در آدمها وجود دارد که همیشه باید تنها در حدی که نیاز است با آنها در تماس باشیم، حتا اگر آنقدر خوب باشند که گاهی یادمان برود باید از آنها دور بود. نیازی که از آن سخن میگویم یک نیاز از جانب ما نیست؛ این نیاز میتواند از سمت دیگران هم باشد. اگر کسی بهما نیاز داشت باید به او نزدیک شویم، کمکاش کنیم اگر میتوانیم و باز، از او دور شویم. نمیدانم چه اشکالی در آدمها هست که باید از آنها دور بود، حتا اگر آنقدر خوب باشند که باعث شوند گاهی یادمان برود که آنها چه موجودات خطرناکی هستند.
بعضی وقتها با تمام وجودم احساس میکنم که چی مهمه و چی مهم نیست، چی اصله، چی اصل نیست. اینها رُ از قیافهی آدمها میفهمم، یعنی میشه فهمید، خیلی راحت! همون لحظههایی که روی همه چیز خط بطلان میکشم، فقط برای چند لحظه، به هیچکسی نیازی نیست تا به آدم بگه چی خوبه، چی بده، چیکار بکن، چیکار نکن. آدم خودش همه چیز رُ میدونه، و حاضره پای همهی حرفهاش رُ امضا کنه و تا آخر هم پای همه چیز بایسته.
