لحظهی خواب، لحظهی بیداری
دیشب از اون شبهایی بود که خیلی خوابام میاومد. با خودم فکر کردم بهترین موقعست برای اینکه در لحظهی بهخواب رفتن بیدار بمونم.
همینطور که چشمهام سنگینتر میشد سعی کردم به یه چیزی فکر کنم که خوابام نبره. اما بههرچیزی فکر میکردم فوری از ذهنام خارج میشد. به دستام فکر کردم. به نفس کشیدنام فکر کردم. به انگشت پام فکر کردم.
گویا خوابام برد.
حدس میزنم تنها چند ثانیه بیشتر از بهخواب رفتنام نگذشته بود که با وحشت و بهصورت ناگهانی چشمهام رُ باز کردم. چیزی که باعث وحشتام شده بود لرزشی بود که توی سرم احساس میکردم. البته این لرزش فیزیکی نبود، صدای لرزش توی سرم بود (چیزی شبیه صدای میدانهای مغناطیسی)
[خواب چیرگی]
برای هر کدام از ماها ممکن است روزی در زندگی پیش بیاید که مجبور شویم تک بیاوریم.
امروز رفتم شهر. برای دومین بار سوار مترو شدم. اولین بار هشت سال پیش بود. از طرف مدرسه ما رُ بردند بازدید علمی از مترو. یک کم میترسیدم. قبل از اینکه قطار حرکت کنه هر دو دستام رُ محکم گرفتم به میلهی بالای سرم. از خدا خواستم بهم آرامش بده. پیشونیام خیس شده بود از عرق. قطار که حرکت کرد هر دو پام رُ ستون کردم. با احتیاط یه دستمال از جیب کتام در آوردم و پیشونیام رُ خشک کردم. آروم به سمت راست نگاه کردم. هیچ کس دستاش رُ به میله نگرفته بود. هیچکس اضطراب نداشت. هیچکس آخرین بار هشت سال پیش با معلم پرورشیاش نیومده بود از مترو دیدن کنه.
خیلی از حیوانات باسهی خودشون قلمرو دارند و هرکدوم از روش خاصی برای تعیین این قلمرو استفاده میکنند. مثلن خرس خودش رُ توی جنگل به درخت میماله و با چنگ انداختن و باقی گذاشتن نشانههایی از خودش، دیگران رُ از وجود خودش باخبر میکنه. یکی از دوستانام توی خونهشون خرگوش داشت. این خرگوش پوزهی خودش رُ به پایهی صندلیهای اتاق میمالید تا با بویی که از خودش به جا میگذاشت دیگر خرگوشها رُ از وجود خودش آگاه کنه. گربه هم همین کار رُ میکنه. من خیلی وقتها دیدهام که گربه پوزه و گردن خودش رُ به پلاک ماشینهایی که گوشهای پارک شدهاند میماله تا قلمرو خودش رُ تعیین کنه. این خیلی جالبه که گربه بعد از این همه مدت که با انسان دمخور بوده و تا حدی همراه با انسان در زندگی ماشینی غرق شده هنوز نمیفهمه که ماشین جای ثابتی نداره و هر لحظه ممکنه از جای خودش حرکت کنه و دهها کیلومتر اونورتر بره. آیا گربهها با گذشت زمان باهوشتر میشن؟ آیا روزی میرسه که یک گربه ماشین و دیوار و تنهی درخت رُ از هم تشخیص بده؟ (چه سوالهای سنگینی مطرح کردم)
» چند روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که اگر مثلن چهار سال پیش همچین اتفاقی برام میافتاد حداقل یک هفته ذهنام رُ به خودش مشغول میکرد. اما این اتفاق فقط سی ثانیه تونست ذهن من رُ درگیر خودش کنه. فکر میکنم چنین پیشامدی رُ باید جشن گرفت. هرچند ممکنه این اتفاق نشونهی این باشه که من به سمت چیزهای خطرناکی دارم پیش میرم؛ اما خیلی خوبه که دیگه چیزی که بهخودم مربوط باشه ناراحتام نمیکنه. شاید هم حسگرهام از کار افتادهاند و خودم خبر ندارم...
همهی ما خوب میدانیم که هر گردی گردو نیست
شهر موشها اولین فیلمی بود که من وقتی بچه بودم در سینما دیدم.
یه مدت کم کاری کردم. حالا میخوام پر کاری کنم و کمیت رُ فدای کیفیت کنم!
من عینکی نیستم. یعنی همه چیز رُ بیست بیستم میبینم و از این موضوع خیلی لذت میبرم. البته چند سال پیش یک نمایشگر درپیت داشتم که خراب بود و چشمام رُ خیلی میسوزوند. تا اینکه رفتم دکتر و گفت نمرهی هر دو چشمات شده بیست و پنج صدم. این رُ که گفت دنیا شروع کرد دور سرم چرخیدن! هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم عینکی بشه. از مطب که اومدم بیرون خیلی عصبانی بودم. به همهی دنیا فحش میدادم. فقط به خاطر عوض نکردن یه مونیتور درپیت باید چشمهام خراب بشه! خلاصه من که نرفتم عینک بگیرم. بعد از یه مدت مونیتورم رُ عوض کردم. یک کم که گذشت یکی از چشمهام گلمژه زد و رفتم دکتر. قطره داد. بهاش گفتم نمرهی عینکام چند شده؟ گفت عینکی نیستی، صفره! انقدر خوشحال شدم که نگو! انگار همهی دنیا رُ بهم داده بودند. چشمام ریکاوری کرده بود انگار. حالا چند روز پیش دوباره یکی از چشمهام درد گرفته بود. رفتم دکتر بهام قطرهی استریل داد. گفت توو هر دو تا چشمات بریز ضرر نداره. توی این یه هفتهای که قطره میریزم احساس میکنم همه چیز رُ کریستال کلیر میبینم!
همهی ما میدونیم که آدم اگر هر کاری توی این دنیا بکنه، جواباش توی همین دنیا بهخودش برمیگرده.
آینده چیز خیلی عجیبیه. هم دیده میشه. هم دیده نمیشه. بعضی وقتها برای دیدن بعضی چیزهایی که نادیدنی هستند فقط کافیه زاویهی دیدمون رُ عوض کنیم تا اون چیز دیده بشه. بعضی وقتها هم درست جایی قرار داریم که چیزهایی که برای دیگران نادیدنی هستند رُ میبینیم.
