the sad story of finding my lost curiosities over the years

‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

محصولِ ۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آیا هدف تنها زاییدن است؟

سال‌ها پیش در میانِ صحبت‌های مادربزرگ و مادرم شنیدم که مادربزرگ‌ام می‌گفت: «زن وظیفه‌ای جز تولیدِ مثل نداره.» و مادربزرگ عزیزم جز این هم کاری نکرد. مهم‌ترین کاری که تا پیش از زمین‌گیر شدن و از دنیا رفتن انجام داد زاییدن و بزرگ‌کردنِ شیش تا بچه بود. البته او مهربان بود و به بچه‌هاش هم در بزرگ کردنِ بچه‌هایی که زاییده بودند کمک می‌کرد. او با این‌که برای‌اش حتمن سخت بوده، از من و بقیه‌ی نوه‌های‌اش هم وقتی بچه بودیم نگهداری می‌کرد. با این‌که این طرز از زندگی، یعنی اومدن و زاییدن و رفتن برای من آزار دهنده است، اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم من هم تا این لحظه از عمرم کاری مفیدتر از زاییدن انجام نداده‌ام. حتا نزاییده‌ام تا چیزی شبیه به خودم تولید کرده باشم. در واقع مادربزرگ‌ام خیلی خوش‌شانس بود که تونست در همین حد هم مفید باشه و من به روحِ بلندِ او درود می‌فرستم. او برای خودش هدف داشت، و به هدف‌اش هم رسید و با افتخار از دنیا رفت. اما من چی؟ دردِ ترس از نزاییدن همیشه همراه‌امه. وحشتِ از این دنیا رفتن بی‌این‌که چیزی زاییده باشم یا به کسی در زاییدن کمک کرده باشم آزارم می‌ده و کابوسِ روزها و شب‌های منه.

محصولِ ۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نشانه‌ای از نشانه‌ها

چند شب پیش زیر یه لوستر خوابیده بودم. نیمه‌شب که از خواب پا شدم دیدم چیزی شبیهِ زنگوله به چند جای لوستر آویزونه. فکر کردم دارم خواب می‌بینم؛ زنگوله؟ آویزون به لوستر؟ په! مطمئنم دارم خواب می‌بینم. صبح که از خوب پا شدم تا ظهر یادم نبود که شبِ قبل چه خوابی دیده بودم. ولی وقتی نگاه‌ام به لوستر و زنگوله‌هایی که ازش آویزون بود افتاد، فهمیدم که دیشب خواب نمی‌دیدم. رفتم جلو و با انگشت به یکی از زنگوله‌ها ضربه زدم. صدایی که به گوش‌ام رسید صدای یک زنگ نبود. صدایی که در فضا پیچید تا چند دقیقه ادامه داشت. شبِ گذشته هم همین صداها رُ شنیده بودم. من خواب نمی‌دیدم، اما از اون شب متوجهِ خوابی شده بودم که خودش رُ گاهی به شکلِ زندگی به من نشون داده بود.
حالا هروقت که به زنگوله‌ها نگاه می‌کنم، بدونِ این‌که ضربه‌ای به‌شون بزنم صداشون تو فضا می‌پیچه و می‌فهمم که دارم خواب می‌بینم. این که بیداریم یا داریم خواب می‌بینیم کاملن به خودمون بستگی داره. اگه به نشونه‌ها دقت کنیم یادمون می‌مونه که خواب هستیم. وگرنه همیشه فک می‌کنیم که بیداریم و همه چی واقعیت داره

محصولِ ۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

for your own good

Sometimes life is not what we expect it to be, and that makes us sad because we want it to be like something that is nearly impossible to be. There is always a reason for anything that happens in one's life, and from what I have learned, that's for your own good, no matter how hard the circumstances might become, no matter how harsh the events, that is something that leads us to the final blessing in the judgement day.
In that day, you will sort of look back to your life, to all you have been through, you will nod and smile and maybe with a few drops of tear, you will thank God, for letting you grow and for letting you be what you are! So enjoy the pain! Strive for more! Little is not enough! Cry loud when you feel the pain and never forget! that this is for your own good!

محصولِ ۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خواب درمانی

الان یه پنج شش سالی هست که بعضی وقت‌ها کمردرد می‌گیرم. یه بار رفتم دکتر عکس انداختم گفت هیچی نیست عصبیه. معمولن سالی دوبار می‌آد سراغ‌ام. یکی دو روز پیش دوباره شروع شد. فک کنم یه هفته طول بکشه، دوباره خوب شه بره پی کارش تا شیش هفت ماه بعد. امروز بعد از ظهر کمرم خیلی درد گرفته بود. مثل این بود که بادکنک باد کرده باشند توش. یه نیم ساعت گرفتم خوابیدم. از خواب که بیدار شدم هیچ دردی احساس نمی‌کردم. فک کردم دیگه همه چیز تموم شده... خیلی خوب بود :)

بعضی چیزها واقعی‌شون باور کردنی نیست. حتمن باید توی خواب اتفاق بیافتند تا واقعی‌شون دست‌نیافتنی به‌نظر برسه.
می‌گه: اولین باری که توی بیداری خواب دیدم، وقتی بود که فک کردم «تو» از کنارم رد شدی
زندگی همینه

یه روز بیدار می‌شی و می‌بینی همه چیز تموم شده

محصولِ ۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

خیلی چیزها در زندگی انسان رُ غم‌گین می‌کنه، و تنها کاری که ما از دست‌مون برمی‌آد اینه که تلاش کنیم اگر شد گاهی کمی شاد باشیم. تلاش برای شاد بودن یکی از نشانه‌هاییه که نشون می‌ده انسان چه‌قدر موجود بدبختیه. تماشای تلاش‌های انسان برای زنده موندن غم انگیزه و غم‌انگیزتر از اون وقتیه که بدونیم نتیجه‌ی تمام این‌تلاش‌ها چه بخواهیم چه نخواهیم چیز جز زیان و تباهی نیست چرا که درآمدِ ما از همه‌ی این دست و پا زدن‌ها، همیشه کم‌تر از خرجیه که برای زنده موندن می‌کنیم

محصولِ ۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

همه‌اش چند تا صفره

یه نفر رفته بود ipod بخره. چند جا قیمت کرده بود از دویست و شصت تومن تا دویست و سی تومن. بعد رفته بود توی یه مغازه‌ای که روی ipod برچسب زده بود ۲۳۰ تومن. از یارو پرسیده بود این ipod ها چنده؟ مغازه‌دار هم گفته بود ۲۱۰ تومن. (چون فروش نداشت می‌خواست ارزون‌تر بده)
همین‌طور که می‌بینید اختلاف بیست‌هزار تومنی‌ای که این وسط وجود داره فقط یه چیزیه که تو ذهن فروشنده هست. چند تا صفر که از زبون خارج می‌شه و تبدیل می‌شه به بادِ هوا. به نظر من کلِ زندگی هم فرقِ زیادی با این بیست هزار تومن نداره. با یه چیزهایی درگیر هستیم که فقط توی ذهن‌مون وجود داره. چیزهایی که هر روز می‌بینیم، چیزهایی که ساخته‌ی ذهن بشر هستند، چه فرقی دارند با صفرهایی که از دَهَنِ یه فروشنده خارج می‌شه؟

محصولِ ۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فیلم

این خیلی خوبه که کارهایی که توی فیلم انجام می‌شه تاثیری توی آخر فیلم نداره. به هر حال یه فیلم‌نامه‌ای نوشته شده و، آخرش هم که معلومه چی می‌شه؛ همونی می‌شه که باید بشه. حالا اگر زندگی هم یه فیلم باشه، شاید کارهایی که ما می‌کنیم هم زیاد توی چیزی که آخرش اتفاق می‌افته تاثیری نداشته باشه. بالاخره اون چیزی که باید بشه می‌شه.
خوبه دیگه. هر دو تاش خوبه یه جورایی

محصولِ ۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

پروازِ شبانه‌ام آرزوست

یه دقیقه به این عکس نگاه کنید:


[این آدم] بیست و شش سال عمر کرده (۱۹۱۸-۱۹۴۴). از هیجده سالگی خلبان شده. توی هشت سالی که خلبانِ ارتش آلمان بوده صد و ده تا هواپیمای جنگی سرنگون کرده که صد و سه تاش توی پروازهای شبانه بوده!

یه بار دیگه به چهره‌ی این مرد نگاه کنید

به نظر شما ما برای چی داریم زندگی می‌کنیم؟! نه، واقعن! سواله برام!

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اگه امتحانه من هم بلدم چی کار کنم

اگر زندگی همه‌اش چند تا امتحانه، من دوست داشتم یکی از امتحان‌ها رُ ان‌قدر خوب می‌دادم که خدا از دفعه‌های بعد یه جور دیگه به من نگاه می‌کرد. یعنی مثلن به‌م می‌گفت تو دیگه نمی‌خواد امتحان بدی. بیا این‌جا بالا سرِ بقیه وایستا کسی تقلب نکنه. جر نزنه. یا این‌که بگه بیا ورقه صحیح کن. یا این‌که بگه اگه دوست داری بیا TA وایستا. یعنی به بقیه کمک کن که دهن‌شون توی امتحان‌ها کم‌تر صاف بشه.

یا حداقل اگه این‌هایی که گفتم نمی‌شه... یه کار دیگه هم می‌شه کرد

ما وقتی مدرسه می‌رفتیم، وقتی امتحان بود زنگِ قبل‌اش معلم‌مون وقت می‌داد درس بخونیم. بعد اون موقع هر کسی دل‌اش می‌خواست می‌تونست بره پایین آبی چیزی بخوره برگرده. حالا اگر بشه یه همچین کاری این‌جا هم کرد، من هم یه بار اجازه می‌گیرم می‌رم پایین آب بخورم. ولی دیگه بر نمی‌گردم. می‌رم اون گوشه موشه‌ها یه جایی خودم رُ گم و گور می‌کنم. یا از روی دیوارِ حیاط می‌پرم می‌رم. فکر نمی‌کنم این‌جوری باشه که نشه رفت. بالاخره یه راهِ فرار از هر چیزی وجود داره. می‌دونم که می‌تونم فرار کنم بدون این‌که کسی بفهمه. یه چیزای دیگه‌ای هم می‌دونم که بعدن به‌تون می‌گم

محصولِ ۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

مهم نیست این قطار کجا می‌ره
ما باید تا نیم ساعت دیگه همون جایی باشیم که این قطار می‌ره

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرگ؛ از رویا تا واقعیت

من (به‌عنوان یک ناآرام) یه زمانی با فکر کردن به مرگ آروم می‌شدم. یعنی یه تصوراتی از مرگ برای خودم داشتم. با خودم فکر می‌کردم حتمن این خواب‌هایی که می‌بینم هم باید بخشی از مرگ باشه. نمی‌تونه همه‌اش ساخته‌ی ذهن باشه. اما این دوستِ ما، ان‌قدر توی گوش من خوند که «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمی‌کنه» «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمی‌کنه» «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمی‌کنه»! که یه روز به خودم اومدم و دیدم آره، این‌که مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمی‌کنه برام تبدیل به یه باور شده!

من خیلی به این موضع فکر کرده‌ام که آیا مرگ چیزی رُ عوض می‌کنه یا نه. و به این نتیجه رسیده‌ام که واقعن هیچ دلیل منطقی برای این موضوع وجود نداره. چه دلیلی وجود داره که همه چیز یه دفعه تغییر کنه؟ هان؟ اگر همه چیز بده، چرا باید همه چیز یه دفعه خوب بشه؟ چون ما این‌طوری دوست داریم؟ چون ما این‌طوری توی رویاهامون همیشه تصور کرده‌ایم؟

حالا فکر کردن به مرگی که یه زمانی به‌م احساس ِ خوبی می‌داد، برام تبدیل به یه کابوس شده! باورش سخته؛ اما شده. دیگه مرگ برای من اون چیزی نیست که بتونم هر وقت دلم خواست از زندگی به سمت‌اش فرار کنم. هیچ تضمینی نیست که با مرگ چه اتفاقی می‌افته. شاید بلافاصله بعد از مرگ بگن درست زندگی نکردی. برو از اول! یا این‌که این‌طوری باشه که بعد از مرگ یه زندگی‌ای باشه یه جا دیگه، با یه فرق‌های کوچیک با این زندگی که این‌جا داشتیم. ولی نه خیلی به‌تر. به هر حال تغییرات تدریجی خواهد بود. این چیزیه که الان فکر می‌کنم باید درست باشه.
برای من این‌جوری فکر کردن سخته. این‌که دیگه نمی‌تونم از فکر کردن به مرگ لذت ببرم سخته. مرگ یه چیزی بود به هر حال خوب یا بد؛ و من فکر می‌کردم خوبه. هنوز هم مرگ یه چیزیه خوب یا بد؛ ولی من دیگه نمی‌تونم فکر کنم چیز خوبیه. هر کار می‌کنم نمی‌تونم.

حالا شاید به یه نفر نیاز داشته باشم که هر روز توی گوش‌ام بخونه «با مرگ همه چیز عوض می‌شه!» «با مرگ همه چیز عوض می‌شه!» «با مرگ همه چیز عوض می‌شه!» ان‌قدر که یه روز به خودم بیام و ببینم آره، این‌که مرگ همه چیز رُ عوض می‌کنه برام تبدیل به یه باور شده!



 زندگی، مرگ، نقطه، مرگ، لذتِ تنفر از زندگی، فرصتِ رستگاری، ترس از مرگ، جفت شیش، بسامدِ ضربانِ قلبِ من، مرگ همان زندگی و زندگی همان مرگ است، مرگ، فرصتِ زندگی، مرگ با شرافت، ناآرام، زندگی، زندگی، پایانِ زندگی

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بیست سال امید، بیست سال آرزو

کاش انسان‌ها تخم‌گذار بودند که هروقت حوصله‌شون سر می‌رفت و اراده می‌کردند حداقل چهارتا تخم می‌گذاشتند روش می‌خوابیدند بیست سال به این امید که یه روزی قراره یه اتفاقی بیافته یه بچه‌ای چیزی از توی این تخم‌ها در بیاد می‌رفتی روشون می‌نشستی جواب سلام کسی رُ هم دیگه نمی‌دادی با کسی کاری نداشتی کسی هم دیگه باهات کاری نداشت تا بیست سال
فقط بعضی وقت‌ها که گرسنه می‌شدی یه کم آب می‌خوردی با یه کم دونه دوباره برمی‌گشتی روی تخم‌ها می‌خوابیدی و هنوز امید داشتی می‌دونستی قراره بالاخره یه چیزی بشه یه روزی. توی این بیست سال کلی هم فرصت داشتی بری توی خودت به همه چیز فکر کنی به یه نتیجه‌هایی برسی که اگه روی تخم‌ها نخوابیده بودی نمی‌رسیدی.
بیست سال که گذشت می‌دیدی چیزی در نیومد می‌گفتی اشکال نداره بازم تخم می‌ذارم بیست سال دیگه هم روشون می‌خوابم مگه چه قدر دیگه مونده تا آخرش؛ مگه یه آدم چه‌قدر عمر می‌کنه

محصولِ ۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

همه‌اش یه خوابه

من از یه چیزی نگرانم. و اون این‌که تا حالا هیچ‌وقت هیچ سختی خاصی تو زندگی‌ام نکشیده‌ام. البته ممکنه شرایط زندگی‌ام بعضی جاها جوری بوده باشه که اگر کسی از بیرون نگاه کنه به نظرش سختی باشه، اما برای من سختی نبوده؛ یا من راحت از کنارش گذشته‌ام، یا واقعن برام سخت نبوده. یعنی تا حالا نشده یه بار توی زندگی دیگران یه سختی ببینم که توی زندگی خودم هم وجود داشته باشه! خیلی عجیبه. شاید دارم اشتباه می‌کنم. ولی همین طوریه. [این تکه پاک شد]. یا مثلن خاطره‌های خوب در زندگی. ممکنه زندگی از ۱۸ سالگی به بعد برای من کمی یک‌نواخت و مزخرف شده باشه، اما واقعن از ۱ سالگی تا ۱۸ سالگی، من نهایت لذت رُ از زندگی بردم. به هر روزی که فکر می‌کنم چند تا خاطره‌ی خیلی خوب می‌آد تو ذهن‌ام از اون موقع. ان‌قدر خوب که دیگه اگر هیچ اتفاق خوبی هم توی زندگی‌ام نیافته ناراحت نمی‌شم، چون فکر می‌کنم هر لذتی که می‌شده تا حالا برده‌ام از زندگی. برای این‌که بفهمید دقیقن در مورد چه جور لذتی دارم صحبت می‌کنم چند مثال براتون می‌زنم. فرض کنید توی یه باغی، توی یه دشت، مادرم به‌م یاد داده باشه که از شاخه‌های یه درختِ خاص سبد ببافم. بعد من از درخت بالا می‌رفتم. شاخه‌های نازک می‌چیدم. به دست‌های مادرم نگاه می‌کردم و سبد می‌بافتم. یا مثلن اینکه برای خودتون یه [خونه‌ی آجری] ساخته باشید توی یه باغچه. همچین کاری کرده‌اید تا حالا؟ یا مثلن هر روز که از مدرسه برمی‌گردید لخت بشید و برید توی حوض حیاط یه خونه‌ی قدیمی زیرِ آفتاب آب تنی کنید، یا این‌که یه مدت کنار یه رودخونه زندگی کرده باشید. لذت‌هایی که ازشون صحب می‌کنم از این جنس هستند.

بعد این‌که من حافظه‌ی تصویری خیلی خوبی دارم. یعنی خیلی راحت می‌تونم همه‌ی اون خاطره‌های خوب رُ دوباره برای خودم بازسازی کنم و توشون زندگی کنم و به همون اندازه‌ای که قبلن لذت برده بودم باز هم لذت ببرم ازشون.

حالا نگرانی من اینه که نکنه همه‌ی زندگی من تا حالا یه خواب بوده باشه؟ یه خوابِ خیلی خوب...

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گوسفندِ حقایق

گوسفند هم از وقتی خودش رُ شناخت با یه سری حقایق کنار اومد
با غذاش که فقط علف باشه
با چشم در چشم ِ بقیه‌ی گوسفندها ایستادن در طویله‌ی تاریک تا صبح
با وانمود کردن به خوش‌حال بودن از این‌که انسان از شیر و گوشت و پشم‌ام استفاده می‌کنه
و وانمود کردن به نترسیدن از گرگ تا وقتی که حضورِ سگی که هر روز از یکی از گوسفندها کام می‌گیره در گله احساس می‌شه

گوسفند خیلی وقته با همه‌ی این‌ها کنار اومده
دیگه ما که آدم‌ایم. با حقایق کنار نیایم چه کار کنیم

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

گاهی ممکنه یه اتفاق زندگی آدم رُ از این رو به اون رو کنه. اون وقته که می‌فهمی زندگی هر دو طرفش یه گُهه و اون ورش فرق زیادی با این ورش نداره

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بسامدِ ضربانِ قلبِ من

بسامدِ ضربانِ قلبِ من عددِ ثابتیه که توی خیلی از فرمول‌های ریاضی می‌شه ازش استفاده کرد. شاید هم تا حالا بدونِ اجازه‌ی من خیلی جاها ازش استفاده شده باشه، اما من رضایتِ قلبی دارم و فکر نمی‌کنم یه روز از کسی در این مورد شکایت کنم.

من وقتی می‌ترسم قلب‌ام تندتر نمی‌زنه؛ محکم‌تر می‌زنه! می‌فهمی؟! محکم‌تر! جوری که صداش رُ همه‌ی کسانی که دور و برم هستند می‌شنوند، چه توی اتوبوس باشم، چه حمومِ نمره، چه استخر، چه کلاس آواز. همه می‌شنوند: بوم! بوم! بوم! باسه همینه که هیچ‌وقت ظاهر آروم‌ام هم نمی‌تونه پوششی باشه برای ترسی که از مرگ دارم. دیگه همه این رُ می‌دونند که چه‌قدر از مرگ می‌ترسم. عزیز هم فهمیده تازه. یعنی من تازه فهمیده‌ام که فهمیده. از وقتی به‌دنیا اومدم می‌دونست این رُ. به پدر و مادرم می‌گفت این بچه قلب‌اش محکم می‌زنه، باید دلیلی برای ترس از مرگ داشته باشه. اما اون موقع که هنوز بچه بودم کسی نمی‌تونست دلیل‌اش رُ با حرف زدن ازم بپرسه. حالا هم که بزرگ شده‌ام دیگه کسی دوست نداره دلایل‌ام رُ بشنوه. عزیز هم که دیگه چیزی نمی‌شنوه. شاید اگر هنوز گوش‌هاش سنگین نشده بود،‌ براش می‌گفتم که یه بچه وقتی به‌دنیا می‌آد و قلب‌اش محکم می‌زنه، دلیل‌اش ترس از زندگیه، نه از مرگ! این ترس از زندگیه که به مرور زمان جای خودش رُ به ترس از مرگ می‌ده

محصولِ ۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

مرگ همان زندگی و زندگی همان مرگ است

اگر باور کردن مرگ اون قدر سخته که با هر بار مُردن، ما باز هم به زندگی‌مون ادامه می‌دیم، پس چه فرقی‌ بین مرگ و زندگی‌ وجود داره؟ کی‌ می‌شه فهمید مُرده‌ایم؟ کی‌ می‌شه فهمید که زندگی‌ هنوز ادامه داره؟

مرگ نوعی زندگیه
و زندگی‌ هم نوعی مرگ
این خاصیتِ مرگ و زندگیه!

مرگ و زندگی‌ در هم تنیده شده‌اند
دیروز هر روز می‌میره، و فردا هم هر روز زنده می‌شه
کی‌ گفته ما با هر مرگ باز هم به زندگی‌مون ادامه می‌دیم؟
ما هر لحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شیم
و می‌میریم
این تنها چیزیه که الان اهمیت داره
راجع به اتفاقی که بعدش می‌افته بعدش حرف می‌زنیم
اما به نظر می‌آد که قطعن با هر مرگی تغییرِ حالتی‌ رخ می‌ده
اگر آب زنده‌ست، آیا یخ هم زنده‌ست؟ آیا بخار آب ۱۰۰ درجه هم زنده‌ست؟
و آیا هر کدوم از اینها نمی‌خوان دیگری باشن؟

فعلن چه آب، چه یخ و چه بخار آب ۱۰۰ درجه، بهتره تمرکزمون رُ بذاریم روی همینی که الان هستیم
بعد که تغییر حالت دادیم راجع به چند و چون‌اش فکر می‌کنیم، یادش می‌گیریم!

ما با مرگ می‌میریم
چون دیگه هرچی‌ باشیم این نیستیم
همیشه مرگ به معنی عدم نیست
غنچه که گل می‌شه می‌میره
غنچه می‌میره تا گل شه
کرم ابریشم می‌میره تا پروانه شه
هر تغییر حالتی‌ مرگه
مرگِ حالتِ قبلی

محصولِ ۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گرمایش زمین، بر سر دو راهی

امروز روز Blog Action Day هست و قرار همه در مورد گرمایش زمین و تغییران آب و هوا بنویسند و من هم همین کار رُ می‌کنم.

اول چند تا راه‌کار پیشنهادی برای جلوگیری از گرم‌تر شدن زمین:

۱- نزدیک‌تر بودن محل کار به محل زندگی
۲- خرید وسایلی که مصرف انرژی کم‌تری دارند
۳- پیاده‌روی در مسیرهای کوتاه برای رسیدن به مقصد
۴- انتخاب کوتاه‌ترین مسیر ممکن برای رسیدن به مقصد هنگام رانندگی
۵- جلوگیری از قطع درختان به هر بهانه‌ای (از جمله جشن کریسمس)
۶- جای‌گزینی لامپ‌های پرمصرف با لامپ‌های کم‌مصرف
۷- فرزند کم‌تر، مصرف انرژی کم‌تر! (یک بچه کافیه. بیش‌تر می‌خوای چی‌کار کنی؟)
۸- به‌کارگیری هرچه بیش‌تر انرژی‌های تجدیدپذیر (مانند انرژی خورشید، باد،...) به جای سوخت‌های فسیلی


چند وقت پیش برنامه‌ای دیدم از زن و شوهری که تمام تلاش‌شون اینه که تا جایی که می‌تونند جوری زندگی کنند که آسیب کم‌تری به محیط زیست برسونند. وبلاگی هم دارند به نام [No Impact Man] که می‌تونید خودتون ببینید.

یکی از کارهایی که این زن و شوهر انجام می‌دهند اینه که مثلن تا جایی که بتونند با دوچرخه این‌ور اون ور می‌رن. یا مثلن هیچ وقت از آسانسور استفاده نمی‌کنند و همیشه از پله برای بالا رفتن از طبقات استفاده می‌کنند. استفاده از پله به‌جای آسانسور من رُ یاد یکی از نوشته‌های [پسر فهمیده] انداخت. پسر فهمیده یک بار می‌خواست پرتقال بخره. اما نمی‌دونست پرتقال محلی بخره یا آفریقایی. اگر پرتقال محلی می‌خرید خوبی‌اش این بود که سوخت کمتری برای انتقال پرتقال از آفریقا به آمریکا با کشتی صرف بشه. اگر هم پرتقال آفریقایی می‌خرید به کشاورز فقیر آفریقایی کمک کرده بود.

این‌جا هم ما بر سر یک دو راهی قرار داریم. استفاده از آسانسور باعث می‌شه که آدم راحت‌تر باشه، اما زمین گرم‌تر بشه. برعکس، استفاده از پله باعث می‌شه که سوخت کم‌تری مصرف بشه، اما زانوها زودتر از بین می‌روند (همون‌طور که می‌دونید پایین اومدن از پله‌ها فشار زیادی به زانوها می‌آره). پس باید چی‌کار کرد؟ پله یا آسانسور؟ پرتقال محلی یا آفریقایی؟

ما یه استادی داشتیم که می‌گفت من انتظار دارم که شما از درس من فقط یک چیز یاد بگیرید: «به‌دست آوردن هیچ چیزی بدون هزینه نیست»

همیشه همین‌طوره. هرچیزی به‌دست می‌آوریم در ازای اون چیزی هم از دست رفته. همیشه باید حواس‌مون به چیزهایی که از دست می‌ره هم باشه.

چند مثال:

۱- ساده‌ترین مثالی که به ذهن هر کسی در مورد جمله‌ی «به‌دست آوردن هیچ چیزی بدون هزینه نیست» می‌رسه پرداخت پول در برابر دریافت یک کالاست.

۲- حبوبات (نخود و لوبیا) سرشار از پروتیین هستند. شما هرچی بیش‌تر نخود و لوبیا بخورید، پروتیین بیش‌تری به بدن‌تون می‌رسه. اما هزینه‌اش چیه؟ هزینه‌اش اینه که هرچی بیش‌تر نخود و لوبیا بخورید، بیش‌تر نفخ می‌کنید و پدر معده‌تون در می‌آد.

۳- دفترچه تلفن رُ در نظر بگیرید. فرض کنید شما هر اسم جدید که می‌خواستید اضافه کنید به آخر دفترچه اضافه می‌کردید. این‌جوری خیلی سریع هر نام و شماره‌ای رُ می‌شد اضافه کرد. اما مشکل‌اش (هزینه‌اش) اینه که وقتی دنبال شماره‌ی یک نفر بخواهیم بگردیم باید از اولین اسم تا آخرین اسم حرکت کنیم تا به نام و شماره‌ی فرد مورد نظر برسیم. پس چی‌کار کنیم که جستجو راحت‌تر انجام بشه؟ وارد کردن نام‌ها به‌ترتیب حروف الفبا. با این‌کار شماره‌ی فرد مورد نظر خیلی راحت پیدا می‌شه. دیگه نیاز نیست همه‌ی شماره‌ها رُ از اول نگاه کنیم تا به اسم مورد نظر برسیم. اما آیا این روش هزینه‌ای نداره؟ معلومه که داره! هزینه‌اش اینه که دیگه اضافه کردن شماره‌ی جدید به راحتی قبل نیست که بریم به آخر دفترچه اضافه کنیم. اول باید بگردیم جای اسم رُ توی حروف الفبا پیدا کنیم. بعد وارد دفترچه کنیم که زمان بیش‌تری می‌بره. اگر می‌شد هم اسم رُ سریع اضافه کرد هم سریع پیداش کرد خیلی خوب می‌شد اما حیف که نمی‌شه چون هر چیزی یه هزینه‌ای داره!

۴- هارد دیسک و رم (RAM) رُ در نظر بگیرید. این دو تا نمونه‌ی آشکار جمله‌ی هرچیزی یه هزینه‌ای داره هستند! سرعت خواندن و نوشتن اطلاعات از روی RAM نزدیک ۱۰۰ برابر سریع‌تر از سرعت خواندن و نوشتن بر روی هارده! برای همین هیچ برنامه‌ای مستقیم از روی هارد اجرا نمی‌شه. اول می‌آد روی RAM بعد اجرا می‌شه. اما مشکل این‌جاست که هزینه‌ی ساخت RAM خیلی بیش‌تر از هزینه‌ی ساخت یک هارده (تقریبن ۲۰ برابر گرون‌تر). بنابراین به‌هیچ وجه صرف نمی‌کنه که هارد دیسک هم با همون روشی ساخته بشه که RAM ساخته می‌شه. اگر هارد مثل RAM ساخته می‌شد سرعت خوندن و نوشتن‌اش ۱۰۰ برابر سریع‌تر می‌شد، اما هزینه‌ای که پرداخت می‌شد این بود که ۲۰ برابر هم گرون‌تر می‌شد. اما جالبه که شرکت گوگل حاضر به پرداخت چنین هزینه‌ای شده. تمام اطلاعات گوگل بر روی RAM ذخیره شده‌اند نه هارد. به همین دلیله که جستجو در گوگل ان‌قدر سریع انجام می‌شه. گوگل حاضر شده به‌جای هارد از RAM استفاده کنه و هزینه‌ی بیشتری بابت اون بپردازه. اما به این هم فکر کرده که این هزینه رُ بعدن از راه‌هایی مثل تبلیغات جبران کنه.

خیلی وقت‌ها واقعن سخته که بشه فهمید آیا چیزی که از دست می‌دیم بیش‌تره یا چیزی که بدست می‌آریم؟
من فکر می‌کنم ما در مسیر زندگی مُدام در حال از دست دادن هستیم (حتا در لحظاتی از زندگی که فکر می‌کنیم چیز بزرگی به‌دست آورده‌ایم و چیز زیادی در قبال‌اش از دست نداده‌ایم).

حالا من نمی‌خوام همه چیز رُ به هم ربط بدم ولی شاید [این آیه] قرآن هم که می‌گه «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْر» به همین موضوع اشاره داشته باشه. ما همه‌اش در حال ضرر و زیان دادن و فرسوده شدن و از بین رفتن هستیم.


محصولِ ۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

همه‌اش در چند ثانیه اتفاق افتاد
اون‌ها به من نگاه می‌کردند که زندگی رُ بُرده بودم
با همه‌ی دار و ندارش

محصولِ ۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ریلکس باش

سال دوم دبیرستان تابستون یه جا کلاس شیمی می‌رفتم. یه معلم جوون باحال داشتیم.

اون موقع سر کلاس یه نصیحتی به ما می‌کرد که من نمی‌فهمیدم منظورش چیه؟

می‌گفت زندگی رُ سخت نگیرید، اگر سخت بگیرید زندگی هم به شما سخت می‌گیره. من همیشه بی‌خیال سختی‌ها هستم. همین چند وقت پیش از کلاس اومدم بیرون، دیدم ماشین‌ام نیست. دزد برده بود! عین خیالم نبود. گفتم ماشین رُ دزد برده دیگه. خب حالا چی‌کار کنم مثلن؟ بعد از چند روز ماشین پیدا شد (یه همچین چیزی تعریف کرد)

خیلی برام جالبه که من توی اون سن نمی‌فهمیدم سختی زندگی یعنی چی؟ واقعن نمی‌فهمیدم چون هیچ سختی نکشیده بودم تا اون موقع (اگرچه اعتراف می‌کنم تا الان هم سختی زیادی نکشیده‌ام به اون صورت! خدا رُ هم شاکر نیستم از این بابت چون قبلن گفتم به‌تون دلیل‌اش رُ)

فقط منظور این‌که یه چیزهایی رُ آدم یه زمانی نمی‌فهمه، بعدن می‌فهمه. جالبه برام که اون موقع نمی‌فهمیدم سختی زندگی یعنی چی.

معلم شیمی‌مون اگر چه ممکن بود مشکلات زیادی داشته باشه اما ریلکس بود و به کسی استرس وارد نمی‌کرد اگر ناراحت بود.
همه مشکلات دارند. بهتره مشکلات‌مون رُ پیش خودمون نگه داریم و زیاد دنبال شریک غم نگردیم

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.