آیا هدف تنها زاییدن است؟
سالها پیش در میانِ صحبتهای مادربزرگ و مادرم شنیدم که مادربزرگام میگفت: «زن وظیفهای جز تولیدِ مثل نداره.» و مادربزرگ عزیزم جز این هم کاری نکرد. مهمترین کاری که تا پیش از زمینگیر شدن و از دنیا رفتن انجام داد زاییدن و بزرگکردنِ شیش تا بچه بود. البته او مهربان بود و به بچههاش هم در بزرگ کردنِ بچههایی که زاییده بودند کمک میکرد. او با اینکه برایاش حتمن سخت بوده، از من و بقیهی نوههایاش هم وقتی بچه بودیم نگهداری میکرد. با اینکه این طرز از زندگی، یعنی اومدن و زاییدن و رفتن برای من آزار دهنده است، اما خوب که فکر میکنم میبینم من هم تا این لحظه از عمرم کاری مفیدتر از زاییدن انجام ندادهام. حتا نزاییدهام تا چیزی شبیه به خودم تولید کرده باشم. در واقع مادربزرگام خیلی خوششانس بود که تونست در همین حد هم مفید باشه و من به روحِ بلندِ او درود میفرستم. او برای خودش هدف داشت، و به هدفاش هم رسید و با افتخار از دنیا رفت. اما من چی؟ دردِ ترس از نزاییدن همیشه همراهامه. وحشتِ از این دنیا رفتن بیاینکه چیزی زاییده باشم یا به کسی در زاییدن کمک کرده باشم آزارم میده و کابوسِ روزها و شبهای منه.
چند شب پیش زیر یه لوستر خوابیده بودم. نیمهشب که از خواب پا شدم دیدم چیزی شبیهِ زنگوله به چند جای لوستر آویزونه. فکر کردم دارم خواب میبینم؛ زنگوله؟ آویزون به لوستر؟ په! مطمئنم دارم خواب میبینم. صبح که از خوب پا شدم تا ظهر یادم نبود که شبِ قبل چه خوابی دیده بودم. ولی وقتی نگاهام به لوستر و زنگولههایی که ازش آویزون بود افتاد، فهمیدم که دیشب خواب نمیدیدم. رفتم جلو و با انگشت به یکی از زنگولهها ضربه زدم. صدایی که به گوشام رسید صدای یک زنگ نبود. صدایی که در فضا پیچید تا چند دقیقه ادامه داشت. شبِ گذشته هم همین صداها رُ شنیده بودم. من خواب نمیدیدم، اما از اون شب متوجهِ خوابی شده بودم که خودش رُ گاهی به شکلِ زندگی به من نشون داده بود. 
یه دقیقه به این عکس نگاه کنید:
اگر زندگی همهاش چند تا امتحانه، من دوست داشتم یکی از امتحانها رُ انقدر خوب میدادم که خدا از دفعههای بعد یه جور دیگه به من نگاه میکرد. یعنی مثلن بهم میگفت تو دیگه نمیخواد امتحان بدی. بیا اینجا بالا سرِ بقیه وایستا کسی تقلب نکنه. جر نزنه. یا اینکه بگه بیا ورقه صحیح کن. یا اینکه بگه اگه دوست داری بیا TA وایستا. یعنی به بقیه کمک کن که دهنشون توی امتحانها کمتر صاف بشه.
مهم نیست این قطار کجا میره
من (بهعنوان یک ناآرام) یه زمانی با فکر کردن به مرگ آروم میشدم. یعنی یه تصوراتی از مرگ برای خودم داشتم. با خودم فکر میکردم حتمن این خوابهایی که میبینم هم باید بخشی از مرگ باشه. نمیتونه همهاش ساختهی ذهن باشه. اما این دوستِ ما، انقدر توی گوش من خوند که «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمیکنه» «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمیکنه» «مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمیکنه»! که یه روز به خودم اومدم و دیدم آره، اینکه مرگ هیچ چیزی رُ عوض نمیکنه برام تبدیل به یه باور شده!
کاش انسانها تخمگذار بودند که هروقت حوصلهشون سر میرفت و اراده میکردند حداقل چهارتا تخم میگذاشتند روش میخوابیدند بیست سال به این امید که یه روزی قراره یه اتفاقی بیافته یه بچهای چیزی از توی این تخمها در بیاد میرفتی روشون مینشستی جواب سلام کسی رُ هم دیگه نمیدادی با کسی کاری نداشتی کسی هم دیگه باهات کاری نداشت تا بیست سال
من از یه چیزی نگرانم. و اون اینکه تا حالا هیچوقت هیچ سختی خاصی تو زندگیام نکشیدهام. البته ممکنه شرایط زندگیام بعضی جاها جوری بوده باشه که اگر کسی از بیرون نگاه کنه به نظرش سختی باشه، اما برای من سختی نبوده؛ یا من راحت از کنارش گذشتهام، یا واقعن برام سخت نبوده. یعنی تا حالا نشده یه بار توی زندگی دیگران یه سختی ببینم که توی زندگی خودم هم وجود داشته باشه! خیلی عجیبه. شاید دارم اشتباه میکنم. ولی همین طوریه. [این تکه پاک شد]. یا مثلن خاطرههای خوب در زندگی. ممکنه زندگی از ۱۸ سالگی به بعد برای من کمی یکنواخت و مزخرف شده باشه، اما واقعن از ۱ سالگی تا ۱۸ سالگی، من نهایت لذت رُ از زندگی بردم. به هر روزی که فکر میکنم چند تا خاطرهی خیلی خوب میآد تو ذهنام از اون موقع. انقدر خوب که دیگه اگر هیچ اتفاق خوبی هم توی زندگیام نیافته ناراحت نمیشم، چون فکر میکنم هر لذتی که میشده تا حالا بردهام از زندگی. برای اینکه بفهمید دقیقن در مورد چه جور لذتی دارم صحبت میکنم چند مثال براتون میزنم. فرض کنید توی یه باغی، توی یه دشت، مادرم بهم یاد داده باشه که از شاخههای یه درختِ خاص سبد ببافم. بعد من از درخت بالا میرفتم. شاخههای نازک میچیدم. به دستهای مادرم نگاه میکردم و سبد میبافتم. یا مثلن اینکه برای خودتون یه [
گوسفند هم از وقتی خودش رُ شناخت با یه سری حقایق کنار اومد
گاهی ممکنه یه اتفاق زندگی آدم رُ از این رو به اون رو کنه. اون وقته که میفهمی زندگی هر دو طرفش یه گُهه و اون ورش فرق زیادی با این ورش نداره
بسامدِ ضربانِ قلبِ من عددِ ثابتیه که توی خیلی از فرمولهای ریاضی میشه ازش استفاده کرد. شاید هم تا حالا بدونِ اجازهی من خیلی جاها ازش استفاده شده باشه، اما من رضایتِ قلبی دارم و فکر نمیکنم یه روز از کسی در این مورد شکایت کنم.
اگر باور کردن مرگ اون قدر سخته که با هر بار مُردن، ما باز هم به زندگیمون ادامه میدیم، پس چه فرقی بین مرگ و زندگی وجود داره؟ کی میشه فهمید مُردهایم؟ کی میشه فهمید که زندگی هنوز ادامه داره؟
امروز روز
همهاش در چند ثانیه اتفاق افتاد
سال دوم دبیرستان تابستون یه جا کلاس شیمی میرفتم. یه معلم جوون باحال داشتیم.
