خبر مرگ
چند روز پیش توی یکی از کوچههایی که در همسایگی ما هستند یه خونه رُ خراب کردند برای ساخت و ساز. گودبرداری میکردند. امروز که تقریبن یه هفته از اون روز گذشته بود و گودبرداری تموم شده بود خونهی کناریاش فرو ریخت. رفتم دیدم. قشنگ نصفاش فرو ریخته بود. گویا هیچ کارگری اونجا نبود. اما دو نفر مرده بودند. یک خانم و یک آقا. خانم استاد دانشگاه بود. خواهرش همسایهی ما بود. دم در ایستاده بود و گریه میکرد با شوهر و دخترش. من هم رفته بودم یه جایی همه چیز رُ قشنگ میدیدم. اتفاقهایی که میافتاد مثل یک فیلم بود. پسر اون خانمی که زیر آوار مونده بود از راه رسید. از ته کوچه. اومد جلو. خالهاش رفت سمتاش. بغلاش کرد. با هم گریه کردند. پسره یه لحظه سرش رُ از روی شونهی خالهاش برداشت. به شوهرخالهاش نگاه کرد (گریهاش کامل بند اومد). پرسید: تموم شد؟! مُرد؟!! دوباره خالهاش رُ بغل کرد و زد زیر گریه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
تازگیها بازدید این وبلاگ خیلی زیاد شده و من فکر میکنم به خاطر افزایش بیش از اندازهی تعداد روباتهایی باشه که برای آموزش مدلهای هوش مصنوعی در حال گشتزنی و پرسه در فضای اینترنتاند. برای اینکه درستی نظریهی خودم رو بررسی کنیم خواهشی از شما داشتم. اگر آدم هستید برای این پست نظر بگذارید؛ وگرنه به پرسهزنی خود ادامه دهید. از توجه شما سپاسگزارم!