موجوداتِ فراکیهانی
چند روز پیش مستندی دیدم بهنام «کوچکترین ذرهی دنیا». توی این مستند با دانشمندی که بنیانگذار آزمایشگاهِ «سرن» بود هم مصاحبه شد. آزمایشگاهِ سرن با این هدف ساخته شده که توی اون الکترونها رُ با سرعتِ خیلی زیاد به هم برخورد بدهند تا وقتی شکسته شدند ببینند توی اونها چه چیزی وجود داره. نتیجهی این آزمایش کشفِ ذرهی هیگز بود. حرفِ اصلیِ این مستند این بود که ما هیچوقت نمیتونیم بگیم ریزترین ذرهی دنیا رُ کشف کردهایم. چون اگر میکروسکوپها یا وسایلِ آزمایشگاهیِ دقیقتری بسازیم باز هم میتونیم درونِ ذرات رُ با دقتِ بیشتری نگاه کنیم.
بهنظرِ من اینکه هیچوقت نمیشه گفت به کوچکترین ذرهی دنیا رسیدهایم فکرِ وحشتناکیه. تصور کنید روزی میکروسکوپی اختراع بشه که بتونه ذرهی «هیگز» رُ صدهزار میلیارد بار بزرگتر نشون بده. ممکنه همینجور که بزرگنمایی میکنیم، اول یک نقطهی نورانی ببینیم، بعد نقاطی رُ ببینیم که دورِ اون نقطهی نورانی میگردند. بعد کرهای شبیهِ کرهی زمین ببینیم. بعد خیابونها و آدمهایی که در رفت و آمد هستند. کسی چه میدونه. شاید خودِ ما هم، با همهی کیهان، الان توی ذرهی ریزی زندگی میکنیم که هنوز از دیدِ موجوداتِ فراکیهانی پنهان مونده.
همیشه با خودم فکر میکردم تو، و من، چرا همهی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزویات رسیدهای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همانجایی که تو حالا نشستهای ندارم. شاید برای همین است که خجالت میکشم از وقتهایی که میخواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را میپرستم و تنها از او به بزرگی یاد میکنم، اما همیشه حسرت میخورم به جایی که تو نشستهای. حالا میفهمم چرا این همه سال، جهتِ همهی قبلهها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه میکنم میبینم خدا وقتی میخواست همه چیز را، وقتی میخواست همهی گذشتهی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدناش. آنجا که تو نشستهای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز میخوانم حواسام به تو هم هست که همه چیز برایات شیرین شده، که کنار خدا نشستهای و به من نگاه میکنی. تو با اینکه به آرزویات رسیدهای، اما همچنان وانمود میکنی که میخواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. اینکه بتوانم روزی من هم به اندازهی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچهقدر که به تو نزدیکتر میشوم؛ هرچهقدر که تو به من نزدیکتر میشوی، حضورِ خدا را هم بیشتر احساس میکنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا میخواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دلام پُر از امید است. امید به اینکه شاید یک روز من هم آنجا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را میخوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برایام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشستهام. تصور ِ روزی که هرسهمان میخندیم.
