خواب
تا حالا پرواز کرده بودم، ولی همیشه توی ارتفاع کم بود. این اولین باری بود که توی ارتفاع ِ زیاد پرواز میکردم. خیلی بالا بودم و به پایین نگاه میکردم. همه چیز واضح بود. یه جنگل اون پایین بود. جنگل که نبود، یه دشت بود، یه دشتِ سرسبز که با فاصلههای کم توش پُر بود از درخت. فاصلهام انقدر زیاد بود که درختها مثل یک نقطه به نظر میرسیدند. بین درختها چیزهایی حرکت میکرد، انگار چند تا حیوون روی زمین راه میرفتند. برگشتم و به عقب نگاه کردم. دشتی که دیده بودم، بین ِ دو تا کوه توی یک دره بود، ولی خیلی وسیع بود. کوههای دو طرفِ دشت مثل ِ دیوار بلند بودند. تصویری که میدیدم حیرتآور بود! آسمون رنگی داشت که تا حالا ندیده بودم.
جمعه ظهر رفته بودم توی صفِ نون سنگک وایستاده بودم، صفاش طولانی بود، یعنی یه یک ساعتی توی صف بودم. بعد آدم وقتی توی صف وای میسته، گوشاش پُر میشه از واژهی «قدیما...» یعنی هر طرف رو که نگاه میکردم، یه پیرمردی دستاش میلرزید و به جَوونی که کنارش بود دربارهی قدیما توضیح میداد. یه نفر با پنج تا نون از نونوایی اومد بیرون، یه پیرمرده به پسری که کنارش نشسته بود گفت: این پنجتا نون رو میبینی؟ پسره گفت نه. پیرمرده گفت: ما قبلن یه تومن! یه تومن میدادیم پنج تا نون میخریدیم! بعد چند نفر این ور وایستاده بودند. همهشون قدیمی بودند. یکی گفت: مردم قدیما زندگی میکردنا! الان که فکر میکنم میبینم چهقدر وعضمون خوب بود! عشق و حال میکردیم. همه داشتند، خرج میکردند، آخرش هم یه چیزی باقی میموند. اون یکی گفت: امروز رفته بودم قصابی، یه زنه اومده بود نیمکیلو گوشت بگیره، قصابه بهش نمیداد. به قصابه گفتم خب بده بهش شاید نیاز داره! مردم ندارن! یکی دیگه گفت: مردم ندارن چیه! قبلن میرفتی قصابی چهقدر گوشت میخریدی؟ یه سیر! دو سیر! همهش هم بهت دُنبه میداد! تو هم راضی بودی، میرفتی باهاش آبگوشت درست میکردی. الان نیمکیلو گوشت بخوای قصاب بهت نمیده! نه که نداشته باشی بخری! قصاب بهت نمیفروشه! اون یکی گفت: الان میبینید عروسیها چهقدر کم شده؟ برای اینه که جَوونها پول ندارن ازدواج کنند. قدیما راه به راه توی خیابونها عروسی بود! پسره ۴۰۰ تومن حقوق میگرفت، ۴۰۰ تا تک تومنیها! ۲۰۰ تومناش رو میداد خونه اجاره میکرد، با زناش میرفت توش، با ۲۰۰ تومن ِ بقیه هم زندگی میکرد. یکی دیگه گفت: آقا جان! اون موقع سطح توقعات هم پایین بود! درسته که پسره با ۲۰۰ تومن میرفت یه خونه اجاره میکرد. ولی چه خونهای؟! یه اتاق اجاره میکرد! گوشهی اتاق هم یه گاز پیکنیکی میگذاشت، میشد آشپزخونه!
این قرص ِ کولد استوپ عجب چیزیه! تا حالا نخورده بودم! دیروز بعد از ظهر یه دونه خوردم، رفتم دراز کشیدم، اصلن وارد یه عوالمِ دیگهای شدم! چند بیت شعر گفتم، چند تا از درهای بسته به روم باز شد، کلی معارف بهم الهام شد، همهش میخواستم پا شم بنویسمشون که یادم نره. ولی نایِ تکون خوردن نداشتم. سرم یه جوری شده بود. انگار که توی یه دیگِ خالی، هفت هشت جفت دمپایی ریخته باشی و با چوب هم بزنی، یکی از دمپاییها هم سر ِ چوپ گیر کرده باشه. یه همچین حسی بهم دست داده بود. ولی بدبختانه این آخرین قرصی بود که توی کابینت داشتیم. فردا صبح میدونید میخوام چی کار کنم؟ میخوام برم داروخونه، اون آقاهه رو صدا بزنم، وقتی اومد نزدیک، سرم رو ببرم جلو و آروم بهش بگم: داداش، کولد استوپ داری؟
این روزها گاهی توی دنیای ساختگیای هستم که هیچی توش پیدا نیست. فقط گاهی صداهایی میشنوم که تصوراتام از این دنیا بر پایهی اونها شکل گرفته. زندگی توی این دنیا (خیلی) خوبه، چون همه چیزش رُ خودم میسازم. و یک مقدار آزار دهنده هم هست، چون میدونم که هیچکدوم از چیزهایی که ساختهام واقعی نیستند، و نگرانام از لحظهای که دیگه صدایی نشنوم و کمی هم میترسم، از لحظهای که علاوه بر صدا، تصویر هم آشکار بشه و همه چیز توی ذهنام فرو بریزه!
اگر دقت کرده باشید روی سکههایی که بشر از اونها برای داد و ستد استفاده میکنه یک عدد نوشته شده. مثلن روی سکهی ۱۰۰۰ ریالی نوشته شده: ۱۰۰۰. این یعنی چی؟ یعنی اینکه این فلزی که سکه ازش ساخته شده و در دستِ شماست ۱۰۰۰ ریال ارزش داره. اما یکی از مشکلاتی که پول داره اینه که به طرزِ احمقانهای وابسته به زمانه. یعنی اینکه عددی که روی سکه یا کاغذ نوشته شده، با گذشتِ زمان معنی ِ خودش رُ از دست میده. فرض کنید نون ۱۰۰ ریال باشه. پس شما با یک سکهی ۱۰۰ ریالی میتونید یک نون بخرید. اما چند سال بعد که نون میشه ۱۰۰۰ ریال، شما دیگه نمیتونید با این سکهی ۱۰۰ ریالی نون بخرید. چرا؟ چون روی سکه نوشته شده ۱۰۰. توجه کنید که ارزشِ فلز ِ سکهی ۱۰۰ ریالی با گذشتِ زمان افزایش پیدا کرده و به ۱۰۰۰ ریال رسیده، اما چون روی سکه هنوز نوشته شده ۱۰۰، دیگه نمیشه از این سکه استفاده کرد. یعنی بذارید اینجوری بگم که: سکهی ۱ ریالی هم که ۵۰ سال پیش ضرب شده، الان ممکنه ۱۰۰۰ ریال ارزش داشته باشه، اما چون روش نوشته شده «۱ ریال»، ارزشِ واقعیِ خودش رُ از دست داده.
میدونم که با هم بودن برای انسان قدرت میآره. میدونم که شعارِ جامعهشناسها اینه که «ارتباط، پایه و اساسِ برطرف کردنِ نیازهاست». و میدونم که برای برطرف کردنِ این نیازها باید گاهی شرف هم نداشت. چون زندگی در کنارِ دیگرانه که به انسان قدرت میده. اما من از زندگی در کنارِ دیگران میترسم. من از آدمهای با هم و خوشحالی که برای دریدنِ همدیگه ترانههای حماسی سر میدن میترسم. من از پردهی آخرِ نمایشِ با هم بودن میترسم!
میدونید وقتی اسب دندوناش چرک میکنه چی میشه؟ هیچی، این عفونت به همهی بدناش منتقل میشه و جاندار میمیره. پس؟ اسبهایی که دندونهای به درد نخوری دارند روز به روز تعدادشون کمتر میشه، و در نهایت اسبهایی باقی میمونند که دندونهای مقاوم و سالمتری دارند. 
چند شب پیش اتفاقِ عجیبی برام افتاد. وقتی چشمهام رُ بسته بودم و داشت خوابم میبرد مغزم شروع کرد به تولیدِ دادههای تصادفی. یعنی همه جور چرت و پرتی بدونِ اینکه دستِ خودم باشه به ذهنام میرسید. اما از این چرت و پرتها یه پرسشِ معنیدار هم در اومد که به دستور زبانِ فارسی ربط داره. حالا اینکه چرا باید قبل از خواب یه همچین سوالی به ذهنام برسه نمیدونم. رسید دیگه! سوالی که برام مطرح شد اینه:


ببخشید فکر نمیکنید یه کم دارید گرون میدید؟
