همهمهی آزادی
از اینجا روزنی به بیرون وجود نداره، حتی سوراخ کلیدی. نور رُ نمیشه دید، حتی حضورش رُ حدس هم نمیشه زد. پامو که اینجا گذاشتم مطمئن بودم زمان گم میشه، با ثانیه شمردن شروع کردم، ذهنم کمکم به بستههای بزرگتری از زمان عادت کرد که از راه میرسیدند، دقیقه میشمرد و تا قبل از اون کابوس لعنتی، ساعت. نباید تن به خواب میدادم، باید حدس میزدم اینجا چیزی جز کابوس سهم من از رویا نیست، کابوسی که تعلیق بود، معلق بودم در زمان، فاصلهی دیوارها ثابت بود اما شتاب من کمکی به نزدیک شدن نمیکرد. بیدار که شدم رد نور در ذهنم گم بود، بیزمانی همسایه شد، حالا من حتی نمیدونم امروز چندمین روز از کدوم ماه این سال لعنتیه.
من اون بیرون دنبال تو میگشتم، اون عصر بدبیار لابلای اونهمه آدم دنبال چشمای تو میگشتم، گمت کردم، دستت جدا شد، رها شدی و به این اسارت منتهی شدم. همهمهی آزادی بود پشت نبض اون تودهی زخمی، و من در اسارت همیشگیی چشمهای تو به درکی فراتر از آزادی پای دربند بودم. میدویدند، بیجهت و در هر جهت، و من قطرهای بودم از دریایی ناخواسته که از تو دورم میکرد، شاید هم نزدیک، گم شدن همین ندانستن دوری یا نزدیکی است.
اینجا با هیچکس برخورد مناسبی نمیشه، برخوردی که در شان اینهایی باشه که گمراه آزادی شدن، یعنی آزادی دستشون رُ نگرفت و سر از اینجا درآوردن. اینجا همه چیز جریحه داره، تنها، غرورها و حتا امیدها... امید چیز مهمیه، شاید مهمترین چیزی که میشه داشت و باهاش جاهای خالی رُ پر کرد. اما اینجا قاصدکی راه به ورود پیدا نمیکنه، از دست رادیوهای قراضه کاری ساخته نیست، ضربهها به امیدها فرود میآد و صدای شکستن تنها صداییه که به گوش میرسه، بغضها، دستها، پاها و امیدها...
خیلی وقتها از من پرسیده میشه استاد، چهطور میشه زندگی متنوعی داشت؟ چهطور میشه دچار روزمرگی نشد؟
- برو فروش
ما دو تا مرغ عشق داشتیم که یکیشون چند وقت پیش با کمک اون یکی پنج تا تخم گذاشت که حاصلاش سه فرزند بود چون دو تا از تخمها از بین رفتند. اون دو تا مرغ اولی وحشی بودند و با کسی اخت نبودند و اما این سه تا بچه چون از بچگی با ما بودند عادت کردند و ترسی از ما ندارند حالا که کمی بزرگتر شدهاند. بچهها توی لونه بزرگ میشدند و پدر مادرشون اون بیرون برای بزرگ شدنشون زحمت میکشیدند. پدر صبح که از خواب پا میشد میگفت خب حالا چیکار کنم؟ هیچی. همینجوری از توی قفس به بیرون نگاه میکنم. مادر که صبح از خواب بیدار میشد میگفت خب حالا چیکار کنم؟ آهان برم یککم به بچهها غذا بدم. اینجوری بود که اون سه تا جوجه کمکم بزرگتر شدند و پرهاشون در اومد. کمکم اونی که از اون دوتای دیگه دو سه روز بزرگتر بود سرش رُ از توی لونه آورد بیرون و باخودش گفت یه روزی از این لونهی تاریک میزنم بیرون. خلاص میشم. میرم پیش پدر مادرم.
کاش یه صلوات بودم...
توی یکی از اپیزودهای بازیِ Assassin's Creed که در دمشق اتفاق میافته، همهی کتابهای شهر رُ جمع میکنند و آتش میزنند. شخصی به این کار اعتراض میکنه و میگه ما نباید علم و دانشی که از گذشتگان به ما به ارث رسیده رُ انقدر راحت دور بریزیم.
خواب را از چشمان ماهیگیرِ نسشته بر ماه
چند نوع خواب هست که من خیلی زیاد میبینیم از جمله:
