تولد چهار سالگی
انقدر حواسام پرت بود که یادم رفت چهار روز پیش تولد چهار سالگی این وبلاگ بود
یک بار دیگه اولین چیزی رُ که [نوشته بودم] اینجا مینویسم تا یادم نره برای چی اینجا هستم:
«شايد نوشتن
تنها راه آروم شدن يه ناآروم باشه
بدون اينکه مشتی به ديوار بکوبه
يا کسی رُ از طبقهی سوم کوی دانشگاه پرت کنه
يا دکتری از روی عصبانيت واکسن رُ تو چشم بچه بکنه بهجای دستش يا شايد هم پاش
پس می نويسم
تا کی/که آروم بگيرم»
زود میگذره. ممنون از همهی کسانی که با من بودند
امروز توی باشگاه یه بطری آب گذاشته بودم کنارم. افتاد زمین همهاش ریخت. یه نفر بهم گفت آقا شربتات ریخت زمین.
یکی از سختترین روزهای زندگی من روزی بود که معلم سوم دبستانمون از من خواست از نه تا شصت و چهار به ترتیب حروف الفبا بشمارم!
فرض کنید یه نفر به حضرت مسیح (ع) وفاداره. وفادار هم معنیاش معلومه دیگه. نیاز نیست من توضیح بدم که وفاداری یعنی چی.
امروز برای دومین بار در یک ماه گذشته به احساس پوچی کامل رسیدم. این احساس در عرض چند ثانیه همه چیزم رُ در بر میگیره و هیچ چیز برای من باقی نمیگذاره. چیزی که بخوام بایستم و به خاطرش بجنگم. فرار از این احساس خیلی سخته ولی من ازش فرار کردم و فرار خواهم کرد هر چند بار دیگهای هم که اتفاق بیافته. تا روزی که دستاش به من برسه و زمینم بزنه.
مهدورالدم یعنی کسی که هدر دادن خونش اشکالی نداره. مهدور از هدر دادن گرفته شده و دم هم یعنی خون.
