the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

بهونه

یه روز گرفته‌ی پاییزی، یه روزی که اگه لباسام رو می‌تکوندم کرور کرور غم و دلتنگی می‌ریخت رو سنگ‌فرشای خیابون، یقه‌ی کتم رو داده بودم بالا و دستام رو فرو کرده بودم تو جیبم، تا جایی که می‌شد تو خودم فرو رفته بودم، خودمو قایم کرده بودم تو جلدم، کشون کشون خودمو رسوندم به صندلی برگ گرفته‌ی پارک، احساس می‌کردم هیشکی منو نمی‌بینه چون هیشکی رو نمی‌دیدم. برگ‌ها از درخت کنده می‌شد و با سایشی به کتم می‌افتاد دور و برم، با صدایی شبیه صدای كشیده شدن ناخن نیم شكسته بر شیشه‌ای گرد گرفته...
رو اون صندلی انگار واحد زمان، ثانیه نبود. من داشتم طی می‌شدم. صورتم چروک برمی‌داشت قدم خمیده می‌شد نگاهم مات و بی‌معنی، هنوز هم مطمئنم اگه اون لحظه اون پیرمرد هم صندلیم نشده بود واحد زمان، عمر بود و من تموم می‌شدم. داشتم مطمئن می‌شدم که دیگه نمی‌تونم از صندلی بکنم داشتم مطمئن می‌شدم که دارم از جلدم رها می‌شم که اون پیرمرد اومد و نشست کنارم. اینو بعدتر فهمیدم... صدای مبهمی کم‌کم وضوح پیدا کرد، تصویر گنگی کم‌کم آشکار شد، دیدمش، یه پیرمرد پیر.
بی‌مقدمه گفت: پسرم بدبخت شد، بدبختیش هم دو دلیل بیشتر نداشت، یکی ترافیک همت و اون یکی، پیراهن‌های نازکی که می‌پوشید... بعد آروم ادامه داد: به هرکی این‌ها رو می‌گم باور نمی‌کنه و تعجب می‌کنه
اما من سعی کردم به روی خودم نیارم، لبام از هم جدا نمی‌شد که هم‌کلامش شم، با صدایی که از یه دهن خشک خارج می‌شد، با صدایی شبیه صدای جوییدن پنبه توو دهن گفتم: دلیل که حتمن نباید همه رو قانع کنه
تصویرش تار شد، صدا بی صدا شد
واسه اون‌همه بدبختی روی صندلی، هیچ دلیلی نداشتم، واسه زندگی هم.
از صندلی کنده شدم و رفتم دنبال دلیل... شاید هم بهونه

** زبان امروز **

چند سال پیش یک آمریکایی در مورد اشتباهی که کرده بودم تذکری به من داد که آن را با شما در میان می‌گذارم. با این‌که خیلی ساده است اما تا جایی‌که من دیده‌ام بیش‌ترمان درست‌اش را نمی‌دانیم.
«خدا رو شکر» می‌شه Thank God نه Thanks God
Thanks God به همون دلیلی غلطه که Thanks You غلطه

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آته‌نا

آته‌نا را برده بودیم برای عمل. چشم‌های‌اش روز به روز ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد. تازگی‌ها همه جا را تار می‌دید. دکترها گفته بودند عمل که کنیم مثل روز اول‌اش خوب می‌شود. هنوز ده دقیقه بیش‌تر از عمل نگذشته بود که یکی از پرستاران سراسیمه از اتاق بیرون آمد و گفت مشکلی پیش آمده است و هرچه زودتر باید او را به بیمارستان مجهزتری برسانید. داستان از این قرار بود که هنوز چند دقیقه از شروع عمل نگذشته بود که آته‌نا به‌هوش می‌آید و یک لیوان آب از دکترها می‌خواهد. یکی از جراحان که عدسی چشم را تا آخر بریده بود دست‌اش می‌لرزد و عدسی داخل حدقه‌ی چشم می‌افتد و چون بیرون آوردن عدسی از داخل چشم کارشان نبود از ما خواستند تا او را هرچه زودتر به بیمارستان تخصصی‌تری برسانیم. من و مادرش خیلی سریع آته‌نا را در آغوش گرفتیم و به راه افتادیم و خود را به تنها ترمینال شهر رساندیم. اتوبوس ممدآباد یک ساعت دیگر به سمت تهران حرکت می‌کرد. چاره‌ای نبود، منتظر ماندیم. از گوشه‌ی چشمانی که روزی زیبا بودند و حالا در زیر پانسمان‌های سفیدرنگ پنهان شده بودند نوار باریکی از خون به راه افتاده بود. داخل اتوبوس شلوغ بود و به‌سختی جایی برای نشستن پیدا کردیم. پیرمردی که کنارمان ایستاده بود دستان‌اش را بر روی چشمان آته‌نا گذاشت و زیر لب چیزی خواند، چیزی شبیه دعا؛ پرسید اسم‌اش چی‌ست؟ -آته‌نا -خوب می‌شود.
شب است. همه‌ی مسافران خوابیده‌اند و آته‌نا هم. من و مادرش از نگرانی خواب‌مان نمی‌برد. نمی‌توانیم تا فردا صبر کنیم، باید کاری کرد. یک چراغ قوه در چشم می‌اندازم، عدسی پیداست. موچین را از سوراخی که میان چشم درست شده است داخل می‌کنم و عدسی را با احتیاط در می‌آورم. آته‌نا بیدار می‌شود و یک لیوان آب می‌خواهد. دست‌ام می‌لرزد و عدسی بر روی فرش مسجد می‌افتد. بی‌چاره شدیم. چراغ مسجد را روشن می‌کنیم. چند تن از مسافران بیدار می‌شوند و غر می‌زنند اما چند نفری هم که فهمیده‌اند چه شده است به کمک می‌آیند و خیلی زود عدسی پیدا می‌شود. آن را در شیشه‌ی الکلی که یک زن میان‌سال به‌مان می‌دهد می‌اندازیم تا از آلودگی‌ها دور بماند.
چراغ مسجد را باز، خاموش می‌کنیم.
هوا تاریک است و همه خواب هستند. صدای اذان صبح به‌گوش می‌رسد و پیرمردی که خوب نمی‌شناسم‌اش بر روی سجاده‌ی نماز نشسته است و قرآن می‌خواند. نور سفید ماه از پنجره‌های بلند مسجد به درون می‌تابد. نگاه‌ام را به سمت پیرمرد می‌گردانم که حالا در سجده است. سرش را بر می‌دارد و بعد از مکثی کوتاه، به من نگاه می‌کند. لب‌خند آرامی بر روی لبان‌اش می‌نشیند. من هم لب‌خند می‌زنم. بالای سر آته‌نا می‌آید و دست‌اش را بر روی چشمان‌اش می‌کشد. -اسم‌اش چه بود؟ -آته‌نا -آته‌نا، اسم زیبایی‌ست، خوب می‌شود :)

[+]

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یک لیوان چای داغ

فرض کنید که به یک بیماری سخت دچار شده‌اید و باید هرچه زودتر عمل شوید. در یک بیمارستان تخصصی به شما برای یک ماه دیگر وقت داده‌اند و شما چاره‌ای جز انتظار ندارید. ناگهان متوجه می‌شوید که شخصی که با رییس بیمارستان آشنایی داشته بدون وقت قبلی از راه می‌رسد و بلافاصله فردای هم‌آن روز هم عمل می‌شود. اما شما هم‌چنان باید یک ماه دیگر در انتظار باشید. ناراحت شدید؟
حالا فرض کنید بعد از این‌که به شما برای یک ماه دیگر وقت دادند متوجه می‌شوید که رییس بیمارستان یکی از آشنایان قدیمی شماست و بعد از یک ملاقات کوتاه و خوردن یک لیوان چای داغ و دو عدد کلوچه در اتاق آقای رییس قرار می‌شود که هم‌این فردا شما را عمل کنند. خوش‌حال شدید؟

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اتاق‌اش که بسته بود

[این] جا نوشته که چه‌طور می‌شه گاهی آدم‌هایی که احمق نیستند کارهای احمقانه ازشون سرمی‌زنه. با خودم گفتم شاید بد نباشد من هم به‌عنوان یک نابغه یکی از کارهای احمقانه‌ای که تابه‌حال انجام داده‌ام را با شما در میان بگذارم.
داستان‌اش خیلی کوتاه است. یک بار یک نفر به من گفت برو یک نفر دیگر را صدا کن تا بیاید. من هم در حالی‌که انگشت اشاره‌ی دست راستم در دسته‌ی یک فنجان چای فرو رفته بود در راهرو به‌دنبال آن شخص گشتم تا این‌که به در اتاق‌اش که بسته بود رسیدم. این‌جا بود که در یک حرکت محیرالعقول با هم‌آن انگشتی که داخل دسته‌ی فنجان فرو رفته بود سه بار در زدم. مشکل این‌جا بود که فکر نمی‌کردم نوسان ناشی از در زدن آن‌قدر زیاد باشد که همه‌ی چای داخل فنجان بر روی شلوارم بریزد. یکی از [خلبان]‌هایی که در آن هنگام از کنارم رد می‌شد خنده‌ای کرد و گفت پسرم معلوم هست چه گ*ی می‌خوری؟ من هم به او گفتم برو بوق بزن بابا راننده [کامیون]

محصولِ ۱۳۸۶ آذر ۲, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

هذیان‌گویی‌های یک ذهن ناآرام

» من نمی‌دونم این دولت حتمن باید اینترنت دایل آپ رو قطع کنه تا قدرش رو بدونید؟ بابا استفاده کنید دیگه چقدر غر می‌زنید!
شرط می‌بندم اگر این دولت انگشت‌اش رو توی عسل هم بکنه بعد بگذاره تو دهن این ملت باز هم انگشت‌اش رو گاز می‌گیرن! خیلی قدر نشناسیم به خدا، خیلی

» هیچ‌وقت کسی رو به این خاطر مهمون نکنید که اون شخص هم یک روز شما رو مهمون کنه
حالا ازتون می‌خوام که این رو برای همیشه تو اون کله‌ی پوک‌تون فرو کنید

» سلام
سوره: 15، آیه: 65
پس پاسى از شب [گذشته] خانواده‏ات را حركت ده و [خودت] به دنبال آنان برو و هيچ يك از شما نبايد به عقب بنگرد و هر جا به شما دستور داده مى‏شود برويد

» من هنگام سخن گفتن، «را» را این گونه به‌کار می‌برم:
کتاب را -> کتاب رو -> کتابو
اما گاهی دیده‌ام که بعضی‌ها «را» را جور دیگری در محاوره استفاده می‌کنند:
کتاب را -> کتاب ا -> کتابا

چند مثال:
بی زحمت اون پارچ آبا بده من
پشتما می‌خارونی؟
پاتا از رو کفشم بر می‌داری؟

- راه بیافت بیا
- کجا بیام؟
- هر جا که می‌خوای
- می‌گی راه بیافت بیا، کجا بیام؟
- راه بیافت برو

یانگوم که تمام شد ولی فکر می‌کنم در حال حاضر بدترین خبر برای مردم ایران اینه که بفهمند یانگوم شوهر داره، فک کنم

من تا به حال در زندگی به خیلی چیزها معتقد و پای‌بند بوده‌ام و همیشه هم برای خود شعاری داشته‌ام که از شما می‌خواهم مانند من آن را سرلوحه‌ی کار خود قرار دهید و همیشه به آن عمل کنید و آن شعار این است:
وقتی می‌شود یک دقیقه بیش‌تر خوابید، چرا نباید یک دقیقه بیش‌تر خوابید؟

+ این پست سیصد و نود و پنجم بود. به زودی چهارصد پستگی خودمان را جشن می‌گیریم

الان، فقط زمان استراحته
نیاز نیست کاری کنی تا کمی بزرگ‌تر شی
اون وقت، بزرگ‌تر که شدی
خودم کنارت هستم
تا هر وقت که بخوای
تا هر وقت که لازم باشه
تا این‌که من می‌رم و باز...

حالا بخواب
الان فقط زمان استراحته

+ یه روزی می‌رسه که روی همه‌ی دروغ‌هایی که تا به حال به من گفته شده خط سیاه می‌کشم
و با لبخندی که بی‌احتیار بر لبانم می‌نشینه...

محصولِ ۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

زندگی عین یک دست‌شویی می‌مونه. یک دست‌شویی عمومی. چند نفر جلوی آینه ایستاده‌اند و صورت‌شون رو می‌شورن، و دست‌هاشون رو. هر از چند گاهی هم صدای کشیده شدن سیفون به گوش می‌رسه، و پایین رفتن آب؛ کار یک نفر دیگه هم به پایان می‌رسه و می‌ره.

محصولِ ۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

Life is less serious than what it takes to take it serious


پ.ن. می‌دونم که به دلیل سنگین بودن جمله‌ی بالا و سواد اندک‌تون (+خنگ بودن) چیزی ازش نمی‌فهمید. مهم نیست.

محصولِ ۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

راننده‌ی اتوبوس

ام‌شب سوار یک اتوبوس خالی شده بودم. راننده یک مرد سی و هفت هشت ساله بود. می‌گفت دو سه ساله داره روی یک الگوریتم جدید پردازش تصویر کار می‌کنه. بیش‌تر روی Motion Detection کار کرده بود. می‌گفت خیلی به درد فرودگاه‌ها و ایست‌گاه‌های مترو می‌خوره. برای تشخیص خراب‌کاری و بمب‌گذاری و از این‌جور حرف‌ها. به‌ش گفتم خب آخه پسر خوب، تو چه‌طوری می‌تونی یک بمب رو در دست یک خراب‌کار یا در یک سطل آشغال تشخیص بدهی؟ یک کم برام توضیح داد ولی چیز زیادی نفهمیدم. مثلن می‌گفت کار اصلی بر روی چهره‌ی افراد انجام می‌شه. اگر کسی چهره‌ی مضطربی نداشته باشه یا حرکات دست و پاش غیرعادی نباشه همون اول‌اش کنار گذاشته می‌شه. اما اگر کسی با این ویژگی‌ها شناسایی بشه بلافاصله چهره‌اش در پایگاه داده ثبت می‌شه و مسیر حرکت‌اش بین دوربین‌های مختلف زیر نظر گرفته می‌شه. خیلی چیزهای دیگه هم گفت که زیاد سر در نیاوردم. خلاصه می‌گفت اگر الگوریتم‌اش خریدار داشته باشه زندگی‌اش از این رو به اون رو می‌شه. می‌گفت البته من یک مادر زن هم دارم که یک خانه‌ی حیاط‌دار بزرگ در زعفرانیه داره؛ اما نمی‌شه زیاد دست رو دست گذاشت. تا کی می‌تونم منتظر بمونم تا این بنده خدا بیافته و بمیره؟

ازش پرسیدم حالا چرا رانندگی؟ چرا راننده‌ی اتوبوس؟
گفت این‌جوری راحت‌ترم، وقتی با مردم هستم، کم‌تر یادم می‌افته که چه‌قدر تنها...م

** زبان امروز **

practical joke یعنی شوخی خرکی، شوخی زننده، شوخی ناراحت کننده

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.