کفشهایش
شما هم بپوشید. فردا کفشهای شبیه کفشهای منتان را بپوشید. کفشها خوشحال میشوند وقتی میبینند شبیهشان وجود دارد.
بله بله. تایید میشه
کفشها دق میکنند وقتی پوشیده نمیشن. فقط خدا میدونه چند جفت کفش هر روز تو جاکفشیها دق میکنند. کفشها یه ضربالمثلی بین خودشون دارند که میگه: کفش ...ش پاره شه، اما پوشیده نشده از دنیا نره.
کفشهای پوشیده نشده.... هیییییییییییی...
فکر کن چند جفت کفش هست که من نپوشیدهام.
من کفشهای کترپیلاری رُ که پارسال خریده بودم امسال نپوشیدم. دیگه نمیدونم با چه رویی برم سمتشون و بهشون بگم چه قدر دوستشون دارم. یک سال... چه غربتیه برای کفش... مگه یه کفش کلن چه قدر عمر میکنه که یک سالاش رُ خاک بخوره، بیاینکه پوشیده بشه. بعد میگن چرا انقدر کفشهای زنونه رکیک شدهاند. خب بابا!!! همین میشه دیگه!! تو هم یه سال نپوشنت، به همه تعرض میکنی!
چند روز پیش توی یکی از کوچههایی که در همسایگی ما هستند یه خونه رُ خراب کردند برای ساخت و ساز. گودبرداری میکردند. امروز که تقریبن یه هفته از اون روز گذشته بود و گودبرداری تموم شده بود خونهی کناریاش فرو ریخت. رفتم دیدم. قشنگ نصفاش فرو ریخته بود. گویا هیچ کارگری اونجا نبود. اما دو نفر مرده بودند. یک خانم و یک آقا. خانم استاد دانشگاه بود. خواهرش همسایهی ما بود. دم در ایستاده بود و گریه میکرد با شوهر و دخترش. من هم رفته بودم یه جایی همه چیز رُ قشنگ میدیدم. اتفاقهایی که میافتاد مثل یک فیلم بود. پسر اون خانمی که زیر آوار مونده بود از راه رسید. از ته کوچه. اومد جلو. خالهاش رفت سمتاش. بغلاش کرد. با هم گریه کردند. پسره یه لحظه سرش رُ از روی شونهی خالهاش برداشت. به شوهرخالهاش نگاه کرد (گریهاش کامل بند اومد). پرسید: تموم شد؟! مُرد؟!! دوباره خالهاش رُ بغل کرد و زد زیر گریه.
گاهی ممکنه یه اتفاق زندگی آدم رُ از این رو به اون رو کنه. اون وقته که میفهمی زندگی هر دو طرفش یه گُهه و اون ورش فرق زیادی با این ورش نداره
میدونید بزرگترین آرزوی من چیه الان؟ اینه که ابی بیست و پنج سالاش بشه. من هم بیست سالام بشه که ابی ازم چند سال بزرگتر باشه و بتونم داداش صداش کنم. بعد با هم بریم توی جنگلهای شمال. یه چادر بزنیم اونجا. ابی بره هیزم جمع کنه. من هم تا برادرم برمیگرده بساط چایی رُ آماده کنم. بعد که ابی دیر کرد نگراناش بشم. اما ببینم با کلی چوب زیر بغلاش از بین درختها داره پیداش میشه. براش دست تکون میدم. اون هم فقط لبخند میزنه. میآد کنارم میشینه. زانوهاش رُ میگیره توی بغلاش و به هیزمهایی نگاه میکنه که دارم میچینمشون. آتیش که روشن شد بهش میگم:
دو تا ویژگی دارم من. یکی اینکه قیافهی آدمها وقتی حرف میزنند برام فرق میکنه. مثلن یه نفر بود چند بار دیده بودماش، ولی تا حالا ندیده بودم حرف بزنه. یه بار جلوی من شروع کرد با یه نفر دیگه حرف زدن، دهنام از تعجب باز موند! گفتم یا بسمالله! این چرا این شکلی شد!!! قشنگ یه قدم رفتم عقب انقدر تعجب کردم
خیلی حرصم میگیره وقتی میفهمم غیر از من کس دیگهای هم عاشق هدیه تهرانی هست. کاش میشد عشق به یه نفر رُ برای بیست سال پتنت (patent) کرد. آخه اگر صد نفر دیگه هم مثل من عاشق هدیه تهرانی باشند، پس تکلیف جوهر رنگ و رو رفتهی دفتر خاطرات من چی میشه؟ پس تکلیف اشکهایی که ریختم چی میشه؟ هان؟
روی اون پسر لاغره بیست دلار شرط بستم. نگاه کن چهطوری به بقیه نگاه میکنه! مطمئنم میبره!
بسامدِ ضربانِ قلبِ من عددِ ثابتیه که توی خیلی از فرمولهای ریاضی میشه ازش استفاده کرد. شاید هم تا حالا بدونِ اجازهی من خیلی جاها ازش استفاده شده باشه، اما من رضایتِ قلبی دارم و فکر نمیکنم یه روز از کسی در این مورد شکایت کنم.
