آقا، خانم
توی زبان فارسی وقتی صفتِ «خانم» همیشه بعد از اسمِ خانمها قرار میگیره، مثل:
نرگس خانم
نسرین خانم
طاهره خانم
شمسی خانم
مریم خانم
اما برای آقاها برعکسه. صفتِ «آقا» به صورتِ پیشوند به اسمها میچسبه، مانندِ:
آقا مرتضا
آقا فرهاد
آقا رضا
قرار گرفتنِ آقا پیش از اسم، نشانهی احترامه. مثلن قبل از انقلاب یه سریالی پخش میشد که توش یه نفر بود به اسم صمد آقا. هر موقع یک نفر به صمد میگفت «صمد آقا»، صمد ناراحت میشد و میگفت: «آقا رُ بیار اولاش! آقا صمد!»
اما صبر کنید! انگار بعضی اسمها هستند که آقا و خانم در اونها جابهجا بهکار میره:
ممد آقا
علی آقا
حسن آقا
حسین آقا
خانم فاطمهی زهرا
اگر دقت کنید میبینید این پنج نفر کسی نیستند جز پنج تن. چرا کسی نمیگه آقا علی، آقا حسن، آًقا حسین و فاطمهی زهرا خانم؟ من فکر میکنم این مسئله نشاندهندهی وجود یک جریانِ فکریِ ضدِ دینه که از سالها پیش در جامعهی ایران نفوذ کرده و از هر فرصتی برای ضربه زدن به آرمانهای این مرز و بوم استفاده میکنه. این جریان پا رُ از این هم فراتر گذاشته و به اسامیِ کسانی که حضورِ فعالی در حادثهی کربلا داشتهاند هم دستاندازی کرده:
عباس آقا، اکبر آقا، اصغر آقا
البته حرفهای بالا درست نیست. چون در اسامیِ بقیهی امامها هم گاهی این مورد دیده میشه:
آقا سجاد
آقا باقر
جعفر آقا
کاظم آقا
آقا رضا
آقا تقی
آقا نقی
آقا هادی
آقا امامِ زمان
ناگفته نمونه که بعضی وقتها هم «آقا» نه پسونده نه پیشوند. بلکه خودشه و به تنهایی معنی داره.
به نظرِ من اگر شما دانشجوی زبان و ادبیاتِ فارسی هستید این مسئله میتونه موضوعِ مناسبی برای پژوهش باشه. چه چیزی باعث میشه که آقا و خانم برای بعضی اسمها پسوند و برای بعضی اسمها پیشوند باشند؟
یکی از دلایلِ اینکه الان دیگه نمیشه پیامبری فرستاد یا ادعای پیامبری کرد اینه که مردم دیگه بهخاطر فنآوریهای موجود چیزی رُ راحت باور نمیکنند. فرض کنید همین الان پیامبری بیاد که معجزهاش از وسط نصف کردنِ ماه باشه و همین امشب این کار رُ انجام بده و عدهی زیادی هم وقتی این کار رُ انجام میده در کنارِ پیامبر حاضر باشند و فیلمِ این رویداد هم بهسرعت در اینترنت پخش بشه. خب متاسفانه این معجزه هیچ تاثیری روی کسی نمیگذاره چون خیلی راحت میشه بهش شک کرد. کسانی که فیلم رُ میبینند خیلی راحت میتونن ادعا کنند که فیلم ساختگیه. کسانی هم که در محل حاضر هستند ممکنه ایمان بیارن، اما تعدادشون از چند هزار نفر بیشتر نمیشه و اگر هم به این رویداد گواه باشند کسی گواهیِ اونها رُ باور نمیکنه. امروز هیچ معجزهای نمیتونه بیشتر از رد شدنِ دیوید کاپرفیلد از دیوارِ چین یا نصف شدناش با اره برقی باورپذیر باشه.
من متوجهِ یک انحراف در زبانِ فارسی شدهام. این انحراف وقتی رخ میدهد که یک نفر دنبال گمشدهاش میگردد:


من یه بار کمپوتِ آلبالو خورده بودم. بعد حالام بد شده بود. بعد از ظهر با اخوی رفتیم دکتر. توی مطب که بودیم، هر چی آلبالو خورده بودم بالا آوردم. دکتر هم چون آلبالوها قرمز بود فکر کرد من خون بالا آوردهام. به برادرم گفت: «یالا بدو! داره خون بالا میآره! برسوناش بیمارستانِ اون ورِ خیابون». بیمارستان نزدیک بود. فوری رفتیم اورژانساش. دکتر ازمون پرسید چی شده؟ برادرم هم با دستپاچگی گفت: «خون بالا آورده آقای دکتر». دکترِ اورژانس هم فوری دستور داد یه لوله از توی بینی و حلقام رد کردند و فرستادند تا معده. من اون شب رُ با همین وضعیت تا صبح گذروندم. شبِ سختی بود. صبح اما حالام بهتر شده بود و لوله رُ از دماغام بیرون کشیدند. توی اتاقی که من بودم چند نفرِ دیگه هم بودند. ظهر برامون ناهار آوردند. به پیرمردی که روی تختِ بغلیِ من بود مرغ دادند؛ اما به من بادمجون دادند. گفتم: «من بادمجون دوست ندارم، به من هم مرغ بدید». پرستار گفت نمیشه، مرغ برای شما بده. گفتم: «کی گفته؟» گفت: «دکترت گفته». پرسیدم: «کدوم دکتر؟! دکتری بالا سرِ من نیومده که!». پرستار هم گفت باشه سگ خور؛ و به من هم مرغ داد. بعد از ناهار من که حالام کاملن خوب شده بود با بقیهی مریضها روی یک تخت نشستیم و شروع کردیم به تخمه شکستن و از این ور اون ور گفتن. تا اینکه پرستارِ بخش اومد توی اتاق و سرمون داد کشید و همه برگشتیم توی تختهامون. پرستار رفت بالای سرِ پیرمردی که توی تختِ بغلی بود و نمیدونم چی کار کرد که حالِ پیرمرد یک هو بههم ریخت. پرستار دستپاچه شده بود. پیرمرد نشست روی تخت و اوغ زد. اوغ زد و کفِ اتاق پر از خون شد. دکتر سراسیمه از راه رسید و وقتی دید چی شده یک کشیدهی محکم خوابوند زیرِ گوشِ پرستار. بعد شروع کرد به تنفس مصنوعی و شوک دادن. اما پیرمرد تموم کرد. پسرِ پیرمرد که رفته بود از داروخونه داروهای پدرش رُ بگیره بعد از چند دقیقه اومد توی اتاق و دید تخت خالیه. گفت: «بابام کو؟!». یکی از مریضهای اتاق که بهنظر شیرین عقل میرسید گفت: «بردناش یخچال. بَ بووو بَ بووو. تموم کرد!» و پسر نشست روی زمین و دو دستی زد توی سرش. یکی دو ساعت گذشت و زمین هنوز پر از خون بود. رفتم از اتاق بیرون و به یکی از سرایدارها گفتم: «میشه بیایی اتاقِ ما رُ تمیز کنی؟ خون کفاش ریخته». نگاهام کرد و گفت: «نه، به من ربطی نداره». گفتم «پس کی باید اونجا رُ تمیز کنه؟» یک طی داد دستام و گفت: «خودت!». رفتم یه اتاقِ دیگه که تختِ خالی داشت دراز کشیدم روی تختاش و ملافه رُ کشیدم روی سرم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک دست اومده زیرِ ملافه و داره دنبالِ دستام میگرده تا سوزن فرو کنه توش. ملافه رُ زدم کنار و داد زدم: «داری چی کار میکنی؟!». خیلی خونسرد گفت: «اومدم ازت خون بگیرم»
یکی از روشهای اینکه بفهمیم چه کسی یه کاری رُ انجام داده اینه که ببینیم چه کسانی از اون کار نفع میبرند. برای نمونه به آدمخوارهای داعش اشاره میکنم. به نظرِ من سه گروه از وجودِ این آدمکشها سود میبرند. خبرگزاریها، کارخانههای شمعسازی و پرورشدهندگانِ گل. نمودار زیر نشاندهندهی میزانِ فروشِ شمع در سطح جهان در طولِ دو سال گذشته به میلیون دلار است. 
