the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قفسِ تمام فلزی، زنده ماندن زیرِ آوار و چند داستانِ دیگر

یکی از سوال‌هایی که مطرحه اینه که آیا رفتارِ غریزی خوبه یا نه؟ آدم باید بر اساسِ غریزه رفتار کنه یا کمی درنگ کنه و بر اساسِ فکر و اندیشه؟ سوالِ بعدی اینه که غریزه چیه؟ ممکنه منظور از غریزه هرگونه رفتاری باشه که در جهتِ زنده موندن انجام بشه. بعضی‌ها می‌گن فرقِ انسان و حیوان اینه که حیوان همیشه غریزی رفتار می‌کنه اما انسان گاهی بر خلافِ غریزه‌اش رفتارهایی انجام می‌ده که منجر به مرگ‌اش می‌شه. مثلِ اون آتش‌نشانِ فداکاری که در میانِ آتش و دود ماسکِ خودش رُ به دختر بچه داد تا نجات‌اش بده، با این‌که می‌دونست با این کار، خودش می‌میره.
در زمینه‌ی غریزه و این‌که نشون بدهند حیوانات همیشه غریزی رفتار می‌کنند یه آزمایشی انجام شده انگار. یه میمون و بچه‌اش رُ گذاشته‌اند توی یه قفسِ فلزی. بعد زیرِ قفس آتش روشن کرده‌اند. بعد از چند دقیقه میمونِ ماده حرکتِ جالبی انجام داده. بچه‌اش رُ گذاشته زیرش و نشسته روش تا از آتش در امان باشه. دانشمندان بعد از این آزمایش نتیجه گرفته‌اند که حیوانات در همه حال رفتارهاشون غریزیه. اما به نظرِ من این آزمایش دو تا اشکال داره و ممکنه نتیجه‌گیری‌اش غلط باشه. ما که نمی‌دونیم میمون چه‌طوری فکر می‌کنه. ممکنه میمونِ ماده فکر کرده باشه اگر بچه‌اش رُ بذاره زیرش و بشینه روش آتیش خاموش می‌شه و بچه نجات پیدا می‌کنه. ممکن هم هست با خودش فکر کرده بهتره بچه‌اش رُ بکشه تا از این درد و رنجی که می‌کشه رها بشه زودتر. یه نکته‌ی دیگه‌ای هم که وجود داره اینه که شاید اگر این آزمایش روی انسانِ ماده و بچه‌اش هم انجام بشه نتیجه همین باشه. ممکنه آدمیزاد هم اگر به اندازه‌ی کافی داغ بشه بچه‌اش رُ بذاره زیرش و بشینه روش. کما این‌که در قرآن هم به این مسئله اشاره شده. می‌فرماید در روزِ قیامت مادر فرزندش رُ رها می‌کنه و می‌دوه. من فکر می‌کنم آتش‌نشانی هم که ماسک‌اش رُ در می‌آره و می‌ذاره روی صورتِ دخترک، دست به یک اقدامِ غریزی در جهتِ آرامشِ ذهن زده. او با خودش فکر می‌کنه اگر الان دختر نجات پیدا کنه و من بمیرم بهتر از اینه که زنده بمونم و هر شب با کابوسِ دختری که صورت‌اش از دوده سیاه شده و سرفه می‌کنه از خواب بپرم.

داستانِ دوم در موردِ زلزله است. من همیشه دوست دارم اگر زلزله اومد بمیرم. چون اگر زنده بمونم زندگیِ خیلی سختی در پیش خواهم داشت. اگر زنده بمونم باید تلاش کنم در شهری که همه جاش رُ آتش‌سوزی و قحطی و بیماری‌های واگیردار و غارت و چپاول و آدم‌خواری دربرگرفته به زندگی ادامه بدم و این واقعن خیلی بد و دردناکه. اما از اون طرف هم با خودم فکر می‌کنم شاید هر آدمی که زنده می‌مونه رسالتِ مهمی برعهده داره که باید انجام بده. دو تا مثال در این زمینه به ذهن‌ام می‌رسه. یکی زنده موندنِ آقای خامنه‌ای بعد از بمب‌گذاریِ مسجد ابوذر که حالا رهبری‌مون رُ برعهده دارند و معلوم نیست اگر از بمب‌گذاری جان سالم به در نمی‌بردند حالا چه سرنوشتی در انتظارِ کشورمون بود و ممکن بود مثل شوروی از هم بپاشیم و یا ممکن بود مجلس خبرگان دیگه نتونه فردِ شایسته‌ای رُ به این راحتی‌ها پیدا کنه و اگر هم پیدا می‌کرد حالا آیا اون شخص از عهده‌ی مسوولیت برمی‌اومد آیا برنمی‌اومد. مثالِ دومی که به‌ذهن‌ام می‌رسه آقای بتهون هست که همه‌ی برادر خواهرهاش مشکل‌دار بودند و پدر و مادر می‌خواستند این بچه دیگه به دنیا نیاد، اما یک آن با خودشون فکر کردند اشکالی نداره بذار این هم به‌دنیا بیاد و اومد و شد آن‌چه باید می‌شد. برای همین من هم با خودم فکر می‌کنم شاید اگر زلزله بیاد بد نباشه زنده بمونم. می‌دونم سخته، اما ارزش‌اش رُ داره. شاید من همون آدمِ مهمی باشم که بعدها همه‌ی کسانی که عکس‌های دو نفره و چند نفره‌شون رُ با من پاره کرده بودند یا انداخته بودند سطلِ آشغال با خودشون بگن ای کاش این کار رُ نکرده بودیم. اما چه فایده که پشیمونی دیگه سودی نداره وقتی یکی از انگشت‌هام که از زیرِ آوار بیرون مونده تکون می‌خوره و توجهِ یکی از آتش‌نشان‌ها رُ به خودش جلب می‌کنه.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یادآور

برنامه‌های زیادی با عنوان «یادآور» در بین نرم‌افزارهای موبایل وجود دارند و کارشون هم اینه که سرِ یک ساعتِ خاص، یک موضوع رُ به ما یادآوری می‌کنند. اما من می‌خوام از نیاز به یک نوع یادآور صحبت کنم، که پیش‌بینی می‌کنم تا پنجاه سالِ آینده هم دانشِ بشر ان‌قدر پیشرفت نمی‌کنه که بتونه چنین یادآوری با دقتِ زیاد بسازه. یادآوری که من و شما بهش نیاز داریم یادآوریه که نه بر اساس یک تاریخ و ساعت، بلکه بر اساسِ یک رویداد، چیزی رُ به ما یادآوری کنه. مثلن فرض کنید من باید یه چیزی به دوست‌ام بدم. اما معلوم نیست دوست‌ام رُ کی ببینم. بعدش دوست‌ام به من زنگ می‌زنه، می‌گه دو ساعت دیگه فلان‌جا هم‌دیگه رُ ببینیم. برنامه‌ی یادآور موبایل من باید ان‌قدر هوشمند باشه که بلافاصله به من یادآوری کنه امانتی رُ هم با خودم به همراه ببرم. یا مثلن فرض کنید من باید از یه مغازه‌ای یه چیزی بخرم، اما معلوم نیست کی از کنارِ اون مغازه رد بشم. برنامه‌ی یادآور باید ان‌قدر هوشمند باشه که هروقت از کنارِ اون مغازه رد شدم به من یادآوری کنه اون چیز رُ بخرم. یا اگر قراره دو ساعتِ دیگه از کنارِ اون مغازه رد بشم، به من یادآوری کنه با خودم پولِ کافی به‌همراه داشته باشم.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دردِ رفیق‌باز

یه روشی به‌تون یاد می‌دم که اگر انجام بدید خیلی راحت به ابهتِ عجیبی دست پیدا می‌کنید. راهِ حل خیلی ساده است: وقتی کسی چیزِ خنده‌داری تعریف کرد شما نخندید. من چند ساله از این روش استفاده می‌کنم و دو تا نتیجه گرفته‌ام. اول این‌که دیگه کسی به اسمِ کوچیک صدام نمی‌زنه. تقریبن همه‌ی کسانی که از این روش براشون استفاده کرده‌ام من رُ با نام خانوادگی صدا می‌زنند. نتیجه‌ی دوم اینه که هرکس با من کاری داره قبل از این‌که کارش رُ مطرح کنه اول از همه ازم معذرت‌خواهی می‌کنه که داره وقت‌ام رُ می‌گیره.
نکته‌ی جالب در موردِ این روش اینه که در موردِ گذشتگان هم جواب می‌ده. یعنی اگر قبلن به کسی خندیده باشید و پر رو شده باشه، از فردا دیگه بهش نخندید. یکی دو هفته که بگذره جواب می‌گیرید.
فقط یه اشکالی که این روش داره اینه که به دردِ آدم‌های رفیق‌باز نمی‌خوره که خدا رُ شکر من نیستم.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اکت آو گاد

من سال پنجاه و دو رفته بودم خواستگاری. یه اتاقِ کوچیک بود که همه‌ی فامیل توش جمع شده بودند. بچه‌ی دختر خاله‌ی من هم اون‌جا بود که خیلی اون روز بی‌تابی می‌کرد و اعصابِ همه رُ خورد کرده بود. همه‌اش گریه می‌کرد و نمی‌ذاشت کسی آرامش داشته باشه. آخر من گفتم به جای این‌که سرِ این بچه داد بزنید و بهش بگید خفه شو، ازش بپرسید چی می‌خواد. وقتی ازش پرسیدند چی می‌خواد گفت می‌خوام همه‌ی کسایی که این‌جا هستند بیان برن توی این پرتقال.

خاطره‌ی دومی که می‌خوام تعریف کنم مربوط می‌شه به اتفاقی که باعث شد من هرچه بیش‌تر به‌وجودِ خدا اعتقاد پیدا کنم. ما یک بار ظهر حدودِ بیست تا آدم بودیم. برای ناهار گوشت چرخ‌کرده از فریزر آوردیم بیرون گذاشتیم توی سینی که کباب درست کنیم. بعد با خودمون فکر کردیم که الان زیاد گشنه‌مون نیست. چه بهتر که سه روز دیگه ناهار بخوریم. خلاصه گذشت و گذشت تا سه روز دیگه از راه رسید. بعد از سه روز که رفتیم سراغِ گوشت‌هایی که از فریزر بیرون آورده بودیم و گذاشته بودیم توی سینی، دیدیم گوشت‌ها یه کم بو گرفته‌اند. با خودمون گفتیم نکنه این گوشت مسموم باشه چون یه کم سبز هم شده بود. تصمیم گرفتیم از آقای دکتر بپرسیم تا مطمئن بشیم. به آقای دکتر که گوشت‌ها رُ نشون دادیم دیگه مطمئن شدیم که خراب هستند. آقای دکتر با دیدنِ گوشت‌ها سری تکون دادند و گفتند: «به نظرم نخوریم بهتره». اون روز چند کیلو گوشت دور ریخته شد و خیلی‌ها از این موضوع ناراحت شدند. اما عده‌ای هم از این قضیه خوش‌حال بودند و می‌گفتند: «چه بسا اگر روزِ اول که هنوز از ظاهرِ و بوی گوشت‌ها نمی‌شد فهمید خراب هستند اون‌ها رُ می‌خوردیم خیلی‌ها مسموم می‌شدند و می‌مُردند، اما خواستِ خدا این بود که ما غذامون رُ سه روز عقب بیاندازیم تا فاسد بودنِ گوشت‌ها مشخص بشه».

محصولِ ۱۳۹۴ تیر ۲۶, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تولدِ ده سالگی

دیروز این وبلاگ ده ساله شد. ده سالگی‌ات مبارک ناآرام!

نمودار زیر تعداد پست‌ها در ده سالِ گذشته رُ نشون می‌ده:


امیدوارم بتونم زنده نگه‌اش دارم.

تغییری که توی این ده سال کرده‌ام اینه که بیش‌تر سوال می‌پرسم، ولی کم‌تر پیش می‌آد که شنیدنِ پاسخِ یک سوال برام مهم باشه. از نظرِ من جلوی همه چیز یک علامتِ سواله و نمی‌شه به چیزی تردید نداشت، اما این دلیل نمی‌شه که به چیزی اعتقاد نداشته باشم. یکی از اعتقاداتِ من اینه که می‌شه به خیلی از چیزها بی‌دلیل اعتقاد داشت و عقل برای پاسخ دادن به پرسش‌ها کافی نیست.

جعفرقلی و برزین‌مهر هم گاهی این‌جا نوشته‌اند، اگر باز هم بنویسند خوش‌حال‌ام می‌کنند.

محصولِ ۱۳۹۴ تیر ۲۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زنگِ ساعت

یکی از خاطراتی که حداقل سالی یک بار به سراغ‌ام می‌آد و آزارم می‌ده مربوط می‌شه به سفری که وقتی بچه بودم با خانواده به دورِ ایران داشتیم. من شاید هشت نه سال‌ام بود. نمی‌دونم چه‌جوری بود که توی هر شهری می‌رفتیم شب‌ها خونه‌ی کسی می‌خوابیدیم که نمی‌شناختم‌شون. یه بار توی یکی از شهرهای غربیِ کشور، شب خونه‌ی یه نفر بودیم، من توی اتاق تنها بودم و داشتم با وسایل‌شون بازی می‌کردم. یه ساعتِ شماته‌دار برداشتم گرفتم توی دست‌ام، همین‌طور که داشتم براندازش می‌کردم زنگ‌اش با صدای بلندی به صدا در اومد. با دلهره هر جوری که بود زنگ‌اش رُ قطع کردم و گذاشتم‌اش سرِ جاش. بعد یه هو دیدم پدرِ خانواده‌ای که نمی‌شناختم از درِ اتاق وارد شد، دوید سمتِ تلفنِ قدیمی و سیاهی که کنارِ من بود، نشست روی زمین، گوشی رُ برداشت و گفت: «الو؟ ... الو؟»، بعد با کمی مکث گوشی رُ گذاشت، پا شد و از اتاق رفت بیرون.
همیشه وقتی یادِ این خاطره می‌افتم، با خودم فکر می‌کنم شاید باید می‌گفتم که تلفن نبود، من بودم. شاید منتظرِ یه تماسِ مهم بود اون مَرد. شاید ناامید شد با این کاری که کردم.

محصولِ ۱۳۹۴ تیر ۲۴, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

توافقِ هسته‌ای

سلام آقای روحانی، سلام آقای اوباما، سلام آقای ظریف، سلام آقای کری

حتمن منتظرید الان یه نامه‌ی احساسی به این چهار نفر بنویسم و توافق رُ به‌شون تبریک بگم. اما اشتباه می‌کنید. من الان می‌خوام یک تحلیلِ به‌دور از هرگونه احساس‌گرایی بر این رویداد بنویسم.

یکی از انتقاداتی که در مورد این توافق نسبت به دولتِ آمریکا مطرح می‌شه اینه که با این توافق تحریم‌ها برداشته می‌شه و ایران پول‌دارتر می‌شه و دوباره می‌تونه از حزب‌الله لبنان و سایر گروه‌های تروریستی حمایتِ مالی کنه. با هم به متنِ خبر از بی‌بی‌سی فارسی توجه کنیم:

«آقای اوباما در مصاحبه‌ای با نیویورک تایمز که پس از توافق اتمی انجام داد در پاسخ به سوال توماس فریدمن نویسنده‌ی ستون آزاد این روزنامه در مورد تاثیر این توافق در داخل ایران گفت که هدفِ اولیه و "غیربلندپروازانه" او فقط جلوگیری از دسترسی ایران به سلاح اتمی است نه ملاک‌های دیگر.
او همچنین در دفاع از این توافق گفت: "ملاک سنجش توافق این نیست که باعث تغییر رژیم در ایران می‌شود یا نه، ملاک سنجش ما این نیست که آیا باعث حل همه مشکلاتی خواهد شد که از ایران نشات می‌گیرند، اینکه آیا همه فعالیت‌های شرورانه‌ی جهان را حل می‌کند. ملاک سنجش توافق این است که ایران نتواند به یک سلاح هسته‌ای دست پیدا کند.
او همچنین در پاسخ به منتقدان روند مذاکرات با ایران چنین گفت:‌ "...نکته جالب توجه برای من این است که منتقدان بیش از پیش از مساله‌ی هسته‌ای فاصله می‌گیرند و به سراغ سایر مسائل می‌روند مثلا می‌گویند 'خوب، حتا اگر مساله‌ی اتمی رفع شود، ایران باز هم به حمایت از تروریسم ادامه خواهد داد، و از کاهش تحریم‌ها هم بهره‌مند می‌شوند. بنابراین پول بیشتری برای دست زدن به این فعالیت های بد خواهند داشت'.»

آقای اوباما گفته ملاکِ سنجشِ خوب بودنِ توافق اینه که جلوی دست‌یابیِ ایران به بمب اتم گرفته شده یا نه؛ و چون گرفته شده پس این توافق خوبه. من نمی‌گم که این استدلال غلطه، اما می‌گم که این استدلال ممکنه غلط باشه. چرا؟ اجازه بدید یک مثال بزنم. این مثال ممکنه بی‌ربط باشه، اما تا حدی منظورم رُ به شما می‌رسونه.
فرض کنید یه کلبه‌ی چوبی کنارِ یک جنگل آتش گرفته و داره می‌سوزه. جنگل هم داره توی آتش می‌سوزه. بعد آتش‌نشان‌ها تصمیم می‌گیرند که آتشِ کلبه رُ خاموش کنند. به اون‌ها گفته می‌شه که این تصمیم غلطه چون خاموش کردنِ آتش‌سوزیِ جنگل مهم‌تره. اما رییس آتش‌نشان‌ها می‌گه: ملاکِ سنجشِ درستیِ تصمیمی که ما گرفتیم اینه که آتشِ خونه خاموش می‌شه یا نه. آتیشِ خونه خاموش می‌شه، پس تصمیمِ ما درسته.

من هم الان ندارم می‌گم که ملاکِ سنجشِ آقای اوباما درسته یا غلط. فقط می‌گم ممکنه غلط باشه. همیشه باید به این نکته توجه کنیم که با انجامِ هر کاری چه چیزی به‌دست می‌آد و چه چیزی از دست می‌ره. شاید خطرِ حزب‌الله‌ای که بعد از رفع تحریم‌ها پول به حساب‌هاش سرازیر می‌شه بیش‌تر از ایرانی با سلاح اتمی باشه. من فکر می‌کنم ما باید جرات داشته باشیم و به «از یک جایی به بعد» فکر کنیم. آمریکا هم جرات نداره به جهانی که در اون ایران با بمب اتم به اسراییل حمله کرده فکر کنه. خب حالا فکر کن همچین اتفاقی افتاده. چی می‌شه مگه؟ تمام‌ِ سرزمین‌های اطرافِ اسراییل از جمله فلسطین غیرِ قابلِ سکونت و لم‌یزرع می‌شن با این حمله. بعدش همه‌ی فلسطینی‌ها دوباره آواره می‌شن می‌رن سمتِ اروپا یه کشوری رُ (مثلن ایتالیا) تصرف می‌کنند و کشورِ مستقلِ فلسطین رُ تشکیل می‌دن و ایتالیایی‌ها هم می‌خزن نوارِ غربی و شرقی و شمالیِ ایتالیا زندگی می‌کنند و اتحادیه‌ی اروپا هم کشور تازه تاسیس و نامشروعِ فلسطین رُ به رسمیت نمی‌شناسه و در صدد برمی‌آد که با سلاحِ هسته‌ای به این رژیم حمله کنه اما ایران با هسته‌ای شدنِ اروپا مخالفت می‌کنه و مذاکراتِ ایران و پنجِ به‌علاوه‌ی یک برای کاهش سانتری‌فیوژهای کشورهای اروپایی شروع می‌شه و آمریکا که هنوز در شوکِ از بین رفتنِ اسراییله به این مذاکرات نمی‌پیونده. مذاکرات سال‌ها به‌طول می‌انجامه و در طولِ این مدت اروپا همیشه تهدید می‌کنه که رژیمِ فلسطین باید از نقشه حذف بشه و آمریکا هم مخفیانه از مرزهای فرانسه و اتریش به نیروهای فرقه‌ی سنت فرانسیس در نوار غربی ایتالیا سلاح و مهمات می‌رسونه. در ایران تحقیق در موردِ علتِ گسیلِ فلسطینی‌ها از سرزمینِ مادری‌شون به ایتالیا ممنوع می‌شه و رییسِ اتحادیه‌ی اروپا همیشه در سخنرانی‌هاش به‌عنوانِ یک معلم از ایران و سایرِ کشورهایی که از شکل‌گیریِ فلسطین در قلبِ ایتالیا پشتیبانی می‌کنند دو تا سوالِ خیلی ساده می‌پرسه. خلاصه، بعد از سال‌ها تلاش سرانجام مذاکرات به نتیجه می‌رسه و تصمیم گرفته می‌شه که همه‌ی سلاح‌های اتمی موجود در اروپا به یک کشور ثالث مثلِ چین منتقل بشه و سوریه و روسیه هم به اجرای درستِ این توافق نظارت داشته باشند. اما تندروهای ایران اعلام می‌کنند نسبت به توافق بدبین هستند و اگر تحریم‌های اروپا برداشته بشه منابع مالی اروپا به سمت نیروهای تروریستی در کلیساهای سراسرِ نوارهای شرقی، غربی و شمالیِ ایتالیا سرازیر می‌شه. اما کندروها این انتقاد رُ قبول نمی‌کنند و می‌گن ملاکِ سنجشِ توافق این نیست که اروپا رژیم‌اش عوض می‌شه یا نه، ملاک اینه که اروپا هسته‌ای نشه که با این توافق دیگه نمی‌شه.

«جب بوش، فرماندار سابق فلوریدا و برادر رئیس جمهور سابق آمریکا که در نظرسنجی‌ها از بقیه نامزدهای جمهور‌خواه پیش است این توفق را "خطرناک، بسیار ناقص و کوته‌بینانه" توصیف کرده است.»

شاید باورتون نشه ولی این بوش‌ها خیلی زیاد هستند. ده دوازده‌تا خواهر برادر هستند. جِب بوش برادرِ جورج دبلیو بوشه. جِب بوش سه تا بچه داره. اسمِ یکی از بچه‌هاش می‌دونید چیه؟ جورج پی بوش.

محصولِ ۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

از هیچ

بعضی واژه‌ها و مفاهیم دچارِ خود ارجاعی هستند. مثلن واژه‌ی «پرطمطراق» خودش هم پرطمطراقه. یا کلمه‌ی «دو بخشی» خودش هم دو بخشیه. یکی از سوال‌هایی که توی ذهنِ منه اینه که «فکر کردن به چه چیزهایی خوبه؟» این سوال هم به خودش ارجاع داره.

حالا جدی، فکر کردن به چه چیزهایی خوبه، و چه چیزهایی بی‌هوده؟

یکی دیگه از سوال‌هایی که تو ذهنِ من وجود داره اینه که آیا امکان داره چیزی از هیچ به‌وجود بیاد؟ چون همه چیز توی این دنیا فقط حاصلِ تغییرِ ماده به انرژی و برعکسه. هیچ چیزی از صفر به‌وجود نیومده. امروز وقتی این سوال رُ از یه نفر پرسیدم: «تا حالا دیده‌ای چیزی از هیچ به‌وجود بیاد؟» جواب داد: «آره، محبت توو دلِ آدم، نسبت به یه نفر»

آبه اما...

» شاید باورتون نشه ولی من یکی از آنالیزورهای تیم ملی والیبال هستم. حالا این‌که چه‌طور شد پارسال به‌طور اتفاقی به جمعِ آنالیزورها دعوت شدم داستان‌اش درازه. یکی از سوال‌هایی که در مورد بازی‌ها از من پرسیده می‌شه اینه که چرا وقتی توی یه سِت، همه‌ی بازیکن‌های ایران سرویس‌های پرشی‌شون رُ به تور می‌زنند، باز هم توی ستِ بعدی سرویسِ پرشی می‌زنند؟
خب اجازه بدید بگم دلیل‌اش رُ به‌تون. من به دو دلیل چنین تصمیمی می‌گیرم. اول این‌که هربار که یک سرویسِ پرشی به تور می‌خوره، احتمالِ این‌که دفعه‌ی بعد به تور بخوره کم‌تر می‌شه. دوم این‌که تحلیلِ بازی‌های والیبال از [قضیه‌ی سائوسائو] پیروی می‌کنه. یعنی این‌که ما توی هر ست، علاوه بر این‌که بازیِ بچه‌های خودمون رُ تحلیل می‌کنیم، تحلیلِ تیمِ حریف رُ هم تحلیل می‌کنیم. مثلن وقتی همه‌ی سرویس‌های پرشیِ تیم‌مون به تور می‌خوره، اولین تحلیل اینه که از دستِ بعدی دیگه سرویس پرشی نزنیم. اما تحلیلِ دوم اینه که از دستِ بعد، تحلیل‌گرهای تیمِ حریف، بر اساسِ تحلیلی که انجام می‌دن پیش‌بینی می‌کنند که ما دیکه سرویسِ پرشی نمی‌زنیم، و برای دریافتِ سرویس‌های معمولی آرایش می‌گیرند. بنابراین ما برای این‌که این تحلیلِ حریف رُ به هم بزنیم، باز هم سرویسِ پرشی می‌زنیم.

» با بعضی تغییرهای کوچیک می‌شه اثرِ بعضی چیزها رُ خیلی بیش‌تر کرد. مثلن شعار تیم ملی والیبال ایران اینه:
آب هست، ولی کمه

به نظرِ من این شعار خوبه ولی اگر به‌صورتِ زیر تغییر داده بشه اثرش بیش‌تر می‌شه. نپرسید چرا اثرش بیش‌تر می‌شه. من به‌عنون یک تحلیل‌گر وقتی می‌گم می‌شه یعنی می‌شه:
آبه، ولی کم هست

دوازده هزار نفری

چند روز پیش خبرِ تامل‌برانگیزی در جامعه منتشر شد. ورزشگاهِ دوازده هزار نفریِ آزادی، پنج هزار نفر بیش‌تر ظرفیت نداره. نکته‌ی مهم در موردِ این خبر اینه که هیچ وقت هیچ کس از وقتی که ورزشگاه ساخته شده در مورد ظرفیتِ این ورزشگاه شک نداشته و سوالی در موردش نپرسیده. تازه وقتی هم که کامل پُر می‌شه می‌گن بیست هزار نفر تماشاگر توی ورزشگاه حاضر شده. بنابراین من همین‌جا، خودم رُ و شما عزیزان رُ سفارش می‌کنم به سوال پرسیدن و سوال پرسیدن و شک کردن به چیزهایی که هیچ‌کس به وجودشون شک نداره. نکته‌ای که به نظرِ من از سوال پرسیدن مهم‌تره اینه که اگر سوال نمی‌پرسید و چیزی رُ زیرِ سوال نمی‌برید، حداقل روی چیزی تعصب نداشته باشید و هر لحظه این آمادگی رُ داشته باشید که باورهاتون دگرگون بشه. اگر کسی گفت ورزشگاه صدهزار نفریِ آزادی شصت هزار نفر بیش‌تر ظرفیت نداره عصبانی نشید. شاید حرف‌اش درست باشه.

پ.ن. یکی از احتمالاتی که وجود داره اینه که «دوازده‌هزار نفری» جزوِ اسمِ سالنه. یعنی اسمِ سالن «دوازده هزار نفری» هست، و ربطی به ظرفیت‌اش نداره. مثلِ سینما ۲۰۰۰ توی شهربازی، که ظرفیت‌اش دو هزار نفر نیست. یا سینماهای هفت بعدی، که سه بعد بیش‌تر ندارند، ولی اسم‌شون هفت‌بعدیه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.