the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

در جستجوی نگار

عطسه کنان به سوی آسمان می‌روم. در آنجا مردی‌ست که نگاه‌اش به نگاه خدا می‌ماند. من در جست و جوی نگارم در ابرها به نگار زمینیان رسیده‌ام. به هر سو می‌نگرم پیری‌ست با عصایی به سوی‌ام نشانه رفته. عصای‌ام را به سوی‌شان نشانه می‌روم. من جوان و آنان همچنان همان پیرانِ عصا به سوی‌ام نشانه رفته. همه سر بر بالش گذاشته‌اند آنان که خواسته‌اند آرام‌شان را از من با تیری که در مغر نشانده‌ام.
بخوابید ای هزاران سال خوابیدگان. بخوابید ای نامده رفتگان...

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

ناباروری

چه قدر سخته وقتی که تسک منجر رُ باز می‌کنی تا چند تا از پروسه‌هایی که نات ریسپاندینگ هستند رُ از بین ببری، در کمال بهت و ناباوری ببینی همون پروسه‌ای جلوش نوشته شده نات ریسپاندینگ که تو داری باهاش کار می‌کنی...
سرت رُ بر می‌گردونی
دوست نداری ویندوز اشکات رُ ببینه...

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

گرسنگی، مرگ، دشویی، زندگی

سلام بر شما

آیا شما می‌دونید رابطه‌ی دستشویی با دشویی، مثل رابطه‌ی گرسنگی با چیه؟

یکی از چیزهایی که باعث می‌شه بیش‌تر انسان‌ها هیچ وقت آرامش نداشته باشند اینه که رسیدن به هدف براشون خیلی مهم‌تر از هدفیه که به‌ش می‌رسند. برای رسیدن به یک چیز تلاش می‌کنند و وقتی به اون چیز می‌رسند خیلی خوشحال می‌شن در حالی که چیزی که به‌ش رسیده‌اند اون‌قدر ارزش نداره که برای باقی‌ی عمر خوشحال نگه‌شون داره. اینه که آدم همه‌ش دنبال اینه که حالا که به یه چیزی رسید باز بره به یه چیز دیگه برسه تا باز هم خوشحال شه.

آیا شما می‌دونید چرا مردم به نگه‌اش دار می‌گن نگرش دار؟

متاسفانه من چند وقته از چیز مهمی اطلاع پیدا کرده‌ام و به همین خاطر خیلی ناراحت و نگران هستم. من فکر می‌کردم مرگ خیلی چیزها رُ عوض می‌کنه. باسه همین به مرگ علاقه داشتم. از زندگی متنفر بودم و به مرگ چی؟ چی داداش؟
اما حالا فهمیده‌ام که مرگ هیچ چیزی رُ به راحتی تغییر نمی‌ده.
آدم برای این‌که بعد از مرگ زندگی راحتی داشته باشه باید هزینه‌ی خیلی خیلی سنگینی بپردازه.
حالا چیزی که من رُ نگران کرده اینه که من تا این لحظه از زندگی‌ام، وقتی خودم رُ با دیگران مقایسه می‌کنم، می‌بینم که هیچ هزینه‌ای نپرداخته‌ام! هیچی!
و این دو تا معنی بیش‌تر نمی‌تونه داشته باشه
۱- من هر چی داشته و نداشته‌ام پرداخته‌ام، و دیگه چیزی برای پرداختن ندارم و این زندگی برای من تنها حکم یه خداحافظی رُ داره
۲- من هنوز اول راه‌ام.

فکر کردن به احتمال دوم اسبابم رُ خورد می‌کنه.

با گشنگی

خیلی قشنگ شد. حالا دیگه باسه من جیک جیک می‌کنی؟ باسه من قرار مدار می‌کنی؟ خیلی قشنگ شد!

جاده

دیشب یه تجربه‌ی تازه داشتم.
چند دقیقه بعد از این‌که خواب‌ام برد از خواب پریدم و دیدم سوار یک ماشین هستم که با سرعت داره تو یه جاده‌ی خاکی حرکت می‌کنه. دقیقن همون‌جوری که یه ماشین روی سنگ‌ریزه‌ها بالا و پایین می‌ره، همون احساس رُ داشتم. البته چون دراز کشیده بودم و بیدار بودم این احساس رُ داشتم که مثلن سوار یک وانت هستم که پشت‌اش دراز کشیده‌ام. احساس حرکت روی سنگ‌ریزه‌های کف جاده به قدری واقعی بود که دست‌ام رو گرفتم به بدنم که ببینم آیا بدنم واقعن داره با ماشین بالا پایین می‌ره یا نه. اما حرکتی در کار نبود. فقط نبض‌ام کمی تندتر می‌زد انگار.
من هم قاتی کردما. به جای این‌که وقتی می‌خوابم خواب ببینم وقتی از خواب بیدار می‌شم خواب می‌بینم!

محصولِ ۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی، انسان، حیوان

چند روز پیش یکی از دوستان‌ام گفت هدف‌اش از زندگی این است:

روزی برسد که از خواب برخیزد و با اختیار خود، از میان مرگ و زندگی، زندگی را برگزیند

و بعد گفت که برای رسیدن به این هدف‌، باید نخست برای دو پرسش زیر پاسخ مناسبی پیدا کند:

۱- انسان و حیوان چه فرقی با هم دارند؟
۲- آیا زندگی ادامه دارد یا نه؟

خب من برای این دوست آرزوی موفقیت در رسیدن به پاسخ سوال‌های‌شان را می‌کنم.

و در ضمن کار ایشان را هم کمی راحت می‌کنم و پاسخ پرسش اول را که به نظر واضح می‌رسد بیان می‌کنم:

فرق آشکار انسان و حیوان در این است که هیچ حیوانی هر چه‌قدر هم که تلاش کند نمی‌تواند به اندازه‌ی یک انسان پست شود.

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

زندگی

تا حالا دیده‌اید وقتی وانمود می‌کنیم که می‌خواهیم محکم با دست بزنیم توی سر یک نفر چه جوری می‌شه؟ سرش رُ می‌ده عقب، چشم‌هاش رُ کمی می‌بنده و دست‌اش رُ برای دفاع از خودش می‌گیره جلو.

ما هم از وقتی به دنیا اومدیم این ترس برامون وجود داشته. فقط یه کمی بیش‌تر طول کشیده. با این حال امیدواریم که یه روز این ترس تموم بشه

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تنب کوچک

چند وقته به ذهن‌ام زده برم تنب کوچک زندگی کنم. می‌گن دولت برای این‌که این جزیره مسکونی بشه به هرکسی که اون‌جا زندگی کنه یه چند میلیونی ماهانه می‌ده. خب این خیلی خوبه. مگه من چی می‌خوام از زندگی‌ام؟ بیش‌تر از ماهی چند میلیون؟ بیش‌تر از زندگی تو یه جزیره‌ی دور افتاده؟
صبح‌ها می‌رم لب ساحل کمی می‌دوم. یه قایق بادبانی هم دارم. هر موقع چیزی نیاز داشته باشم راه می‌افتم سمت کیش. از این لباس صورتی‌های گل‌گلی می‌پوشم. تا برسم به کیش توی قایق به رادیو گوش می‌دم و با صدای بلند آواز می‌خونم.
البته زندگی در تنب کوچک شاید چندان هم بی‌خطر نباشه. ممکنه یه روز صبح که برای کندن نارگیل از درخت رفته‌ام بالا، یه دفعه ببینم ده بیست تا ناو جنگی با پرچم امارات دارند به سمت جزیره می‌آن. خطرناک هست اما چندان هم خالی از هیجان نیست. کاری که باید بکنم مشخصه. خیلی سریع از درخت پایین می‌آم و با به صدا در آوردن زنگی که به یک طناب وصله، مردم جزیره رُ از خطری که اون‌ها رُ تهدید می‌کنه آگاه می‌کنم. بعدش هم که هواپیماهای جنگی ایران بر فراز جزیره به پرواز در می‌آن و کشتی‌ها پا به فرار می‌گذارند.
همه‌ی این چیزهایی که گفتم فقط در صورتی خوبه که چند میلیون بدن به آدم. حالا می‌دن یا نه؟ شما خبر ندارید؟

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

محمدرضا شجریان

دیشب محمدرضا شجریان زنگ زد خونه‌مون. کمی دلش گرفته بود و گریه کرد. من در تمام مدتی که صحبت می‌کرد ادب کردم و فقط گوش دادم. حرفش که تموم شد گفتم: محمدرضا جان، حالا سبک‌تر شدی؟ گفت آره، سبک‌تر شدم. گفتم آفرین. حالا می‌تونی یکی از اون شعرای قشنگتا برام بخونی؟ گفت کدوما بخونم؟ گفتم هر کدوما که خودت دوست داری بخون عزیزم. گفت می‌خوای خارجی بخونم برات؟ گفتم آره عزیزم، خارجی بخون. اون هم برام شعر برف‌های نیویورک با صدای استاد کریس دی برگ رُ خوند:

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow
We have talked all night and I can't talk anymore
But I must stay and you must go

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me

There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me

In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me

When you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
Lift your heart and think of me


مهاجران

دیروز عکسی دیدم از دکتر عطاءالله مهاجرانی.
البته من هیچ وقت در حد و اندازه‌ای نیستم و نخواهم بود که در مورد ایشون چیزی بنویسم. اما یه چیزی در مورد این عکس برام جالب بود:
آستین‌های کوتاه و یقه‌ای محکم بسته
من از این عکس یه برداشتی دارم که شاید اشتباه باشه البته.
برداشت من اینه که ایشون که حالا در اروپا به سر می‌برند احساس کرده‌اند تا حدی از نظر پوشش می‌توانند آزادتر باشند، اما این آزادی رُ فقط در آستین کوتاه دیده‌اند. من فکر می‌کنم حتا یک ثانیه هم از ذهن مبارک ایشون نگذشته که می‌شه دکمه‌ی اون یقه رُ شل‌تر بست و کمی نفس کشید.
حالا این فقط یه مثال بود. بعضی وقت‌ها بعضی چیزهای شبیه این از کودکی در ذهن انسان نهادینه می‌شه. و آدم هیچ‌وقت تا لحظه‌ی مرگ‌اش جرات نمی‌کنه حتا یه ثانیه هم خلاف اون چیز فکر کنه.

محصولِ ۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

حمام خون

دیشب یه خواب عجیب دیدم.
رفته بودم حمام عمومی. با ده بیست نفر دیگه توی یه سالنی بودیم. همه جا رُ بخار آب گرفته بود، اما قیافه‌ی دیگران رُ می‌شد دید. همه دور تا دور نشسته بودیم. یه حوله‌ی سفید انداخته بودم رو دوش‌ام. یکی هم به پام بود. بقیه هم همین‌طور. نمی‌دونم منتظر چی بودیم. منتظر بودیم نوبت بشه، دوش خالی بشه، یا یه چیز دیگه. به هر حال نفهمیدم منتظر چی بودیم. بغل دستی‌ام یه تیغ دست‌اش بود. به‌ش نگاه کردم، نگاه‌ام نکرد. خیر شده بود به روبه‌رو. همه به روبه‌رو نگاه می‌کردند و حرفی نمی‌زدند. کسی که روبه‌روی من نشسته بود هم به من نگاه می‌کرد. خوب که نگاه کردم دیدم همه یه تیغ دست‌شونه غیر از من. ترس برم داشت. این‌جا چه خبر بود؟ یه تیغ کنارم بود. برش داشتم گرفتم دست‌ام. با خودم گفتم اگر نشونه‌ی کسی که این‌ها قراره یه بلایی سرش بیارن این بود که تیغ دست‌اش نیست، حالا دست‌اشه!
این تصویر تموم شد...
بعد خودم رُ زیر دوش دیدم. داشتم دوش می‌گرفتم، اما حواس‌ام به بیرون هم بود. اول‌اش آب گرم بود. اما کم کم شروع کرد به سرد شدن. ترسیدم. گفتم نکنه بیرون خبری باشه. از بیرون صدای شرشر آب می‌اومد. معلوم بود همه داشتند دوش می‌گرفتند. صدای باز و بسته شدن در هم به‌گوش می‌رسید. انگار بعضی‌ها کارشون تموم می‌شد و بیرون می‌اومدند. صدای پاشون شنیده می‌شد وقتی از پشت در رد می‌شدند.
آروم گوشه‌ی در رُ باز کاردم. به دوش روبه‌رو نگاه کردم. کسی توش نبود. از آبراهه‌ای که بین دوش‌ها جریان داشت آب قرمز رنگ می‌گذشت. انگار دنبال کس دیگه‌ای بودند.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.