the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرقِ انسان و حیوان (۵)

چند تا دیگه از تفاوت‌های انسان و حیوان:

۱- انسان‌ها به‌صورتِ گروهی روبه‌روی هم قرار می‌گیرند و با هم می‌جنگند. اما حیوانات هیچ‌وقت به‌صورتِ گروهی با خودشون نمی‌جنگند (مثلن جنگِ دو گروه از اسب‌ها با هم).
۲- این پدیده هیچ‌وقت در حیوانات دیده نمی‌شه که یک جا جمع بشوند و به‌صورتِ آگاهانه به یک حیوانِ دیگه به‌عنوان رهبر اقتدا کنند؛ اما در انسان دیده می‌شه.
۳- حیوانات هیچ‌وقت برای تماشا کردن و لذت بردن دورِ یک حیوانِ دیگر جمع نمی‌شوند. اما انسان‌ها باغِ وحش درست کرده‌اند و این پدیده در آن‌ها دیده می‌شود.

فرق‌های ۴، ۳، ۲ و ۱

محصولِ ۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نقشه‌ی گنج

یه انتقاد دارم. بعضی جاها هستند که توی محرم با ظرف یک بار مصرف غذا نمی‌دهند. باید قابلمه ببریم و توی قابلمه غذا می‌دهند. انتقادم اینه که وقتی ظرفِ پر از غذا رُ با دست بالا می‌گیرند تا صاحب‌اش پیدا بشه می‌گن «این ظرف مالِ کی بود؟». به نظرِ من این سوال از این نظر که باعثِ وارد شدنِ استرس به صاحبِ غذا می‌شه اصلن سوالِ مناسبی نیست. چون وقتی می‌پرسه «مالِ کی بود» آدم فکر می‌کنه ظرف دیگه مالِ خودش نیست. به نظرم این پرسش به‌تره: «این ظرف مالِ کیه؟». این‌جوری کسی که صاحبِ ظرفه آروم می‌شه، و لبخند رضامندی بر لب‌هاش می‌نشینه.

من اگه بخوام یه روز نذری بدم به مردمی که توی صف ایستاده‌اند یکی یه دونه صندوقِ گنج می‌دم. یه صندوق پُر از جواهرات. بعد ان‌قدر هم سنگینه که یه نفری نمی‌شه بردش. باید دو نفر از دو طرف دسته‌های صندوق رُ بگیرند و ببرندش. هر بار که یه صندوق رُ می‌آوریم که بدهیم به نفرِ بعدی، بلند فریاد می‌زنم «بر محمد و آلِ محمد صلوات»، و مردمِ توی صف هم صلوات می‌فرستند. به هیچ کس هم بیش‌تر از دو تا صندوق نمی‌دیم که به همه برسه. اگر هم کسی که یه بار گنج می‌گیره دوباره بره تهِ صف بایسته تا یه بار دیگه هم گنج بگیره ما خیلی راحت می‌فهمیم و از صف می‌اندازیم‌اش بیرون (چون وقتی نوبت‌اش بشه یه صندوق دست‌اشه). توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم و می‌گم: «خجالت بکش، همین چند دقیقه پیش یه صندوق گرفتی!». یه ایده‌ی دیگه هم دارم. ایده‌ام اینه که گنج‌ها ده سال ضمانت داشته باشند. یعنی همراه با هر صندوقی یه نقشه‌ی گنج هم به مردم می‌دیم، و به‌شون تضمین می‌دیم که تا ده سال اگر گنج رُ گم کردند می‌تونن برن با این نقشه پیداش کنند.

محصولِ ۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تفاله‌ام هم برای شما

ما یه بار رفته بودیم راهیانِ نور. اردوی راهیانِ نور منظورمه. من سرپرستِ گروه بودم. مواظب بودم کسی از گروه جدا نشه. اما بعضی وقت‌ها به اندازه‌ی کافی مواظب نبودم. یه بار دیدم چند نفر از خطِ زردِ منطقه‌ی خطر رد شده‌اند. صداشون زدم. گفتم می‌دونید اون‌جایی که رفتید مین‌گذاری شده؟ دیدم از جیبِ یکی‌شون یه پارچه زده بیرون. کشیدم بیرون از جیب‌اش. چترِ منور بود. گفتم برید، مواظب باشید دیگه از خط رد نشید. اون‌ها هم رفتند و مینی رُ که پشتِ سرشون قایم کرده بودند تا من نبینم با خودشون بردند. رفتم سمتِ یکی از تانکرها تا وضو بگیرم. هنوز روی دست‌ام آب نریخته بودم که صدای انفجار اومد. برگشتم و با حیرت نگاه کردم. از آسمون گوشت و استخون می‌بارید. من وقتی خون می‌بینم حال‌ام یک کم بد می‌شه. با دیدنِ اون صحنه هم چشم‌هام کمی سیاهی رفت. بعد یک پارچه‌ی سیاه آروم از آسمون اومد پایین و افتاد روی سرم.

یه بار دیگه هم خون دیدم حال‌ام بد شد. یکی از دوست‌های من پزشکی می‌خونه. یه بار بهم گفت بیا بریم تشریح ببین. من هم گفتم باشه بریم. رفتیم اتاقِ تشریح، یه آدمی مُرده بود داشتند تشریح‌اش می‌کردند. نتونستم تحمل کنم. سریع اومدم بالا. می‌گفتند وضعیتِ تشریح زیاد خوب نیست. جنازه برای تشریح خیلی کم پیدا می‌شه. برای همین بعضی‌ها از همین راه پول در می‌آرن. جنازه‌ی افغانی‌هایی که می‌میرند رُ از خانواده‌شون دویست تومن می‌خرند. بعد یک میلیون می‌فروشند به دانشگاه برای تشریح. با اعدامی‌ها هم همین کار رُ می‌کنند. یه پولی می‌دن به مسوولِ سردخونه، جنازه رُ برمی‌دارند.

من توی وصیت‌نامه‌ام نوشته‌ام بدن‌ام رُ بدهند برای تشریح. اما از وقتی فهمیدم جنازه خرید فروش می‌شه با خودم گفتم نکنه من رُ هم بفروشند به دانشگاه. برای همین یه فکری به ذهن‌ام رسیدم. روی بازوم با خالکوبی نوشتم تقدیم به دانشگاه. روی سینه‌ام هم نوشتم غیر قابل فروش. خیلی برام مهمه کسی از جنازه‌ام پول در نیاره. من که زنده‌ام ارزشی نداشت، چرا باید روی مُرده‌ام قیمت‌گذاری بشه؟ این یه توهین به من نیست؟ زشت نیست اگر با مرگ، بهای بیش‌تری پیدا کنم؟

محصولِ ۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

عمه مُشتی

- چی می‌بینی؟
- دارم می‌رم بالا. خیلی بالا. اون پایین همه چیز کوچیکه. دارم از توی ابرها رد می‌شم. هوا سرده این‌جا.
- خیلی خب آروم باش، حالا ازت می‌خوام بیای پایین و برگردی به عقب. بری به کودکی.
- ...
- حالا چی می‌بینی؟
- یه آقایی می‌بینم لباسِ کار تن‌اشه. لباس‌اش سبزه. کلاه هم سرشه. داره دکمه‌های روشن خاموش کردنِ کولر رُ به دیوار پیچ می‌کنه.
- خب. دیگه چی می‌بینی؟
- یه کولر می‌بینم. آبی و سفیده. می‌رم توش. یکی روشن‌اش می‌کنه. شروع می‌کنه به چرخیدن. من هم می‌چرخم.
- ازت می‌خوام از کولر بیای بیرون. حالا چی می‌بینی؟
- آقای دکتر من بدونِ هیپنوتیزم هم همه چیز خوب یادمه. اگه بخواهی همین‌جوری تعریف می‌کنم برات. کنم؟
- اوم...
- ما بچه بودیم یه عمه داشتیم به‌ش می‌گفتیم عمه مُشتی. چون وقتی بچه بود یه بار وقتی داشت بازی می‌کرد افتاده بود توی تنور. برای همین انگشت‌های دست‌اش جمع شده و مُشت شده بود. خیلی عمه‌ی خوبی بود. همه‌ی کارهاش رُ هم با همین مُشتِ بسته‌اش انجام می‌داد. هر وقت هم به‌ش می‌گفتیم عمه مُشتی ناراحت نمی‌شد و لبخند می‌زد. عمه مُشتی حالا چند ساله که مُرده. یه عمه دیگه هم داشتیم بهش می‌گفتم عمه سینمایی. چون هیچ‌وقت سینما نمی‌رفت. با سینما مخالف بود یعنی. بعد یه بار مامان‌ام عمه‌ام رُ گول زد بهش گفت بیا بریم بیرون بگردیم. بعد عمه‌ام که به خودش اومد دید توی سالنِ سینما نشسته و چشم دوخته به پرده. از اون به بعد بود که به‌ش گفتیم عمه سینمایی. این اولین و آخرین باری بود که عمه سینمایی رفت سینما آقای دکتر.
- می‌خوای هیپنوتیزم‌ات کنم؟ این‌ها چیزهایی نیست که اگه به خواب بری یادت می‌آد.
- اما من خیلی شب‌ها عمه سینمایی‌ام رُ توی خواب می‌بینم.
- عمه سینمایی هم مُرده؟
- نه. زنده است. ولی می‌آد به خواب‌ام. هر وقت هم که توی خواب می‌بینم‌اش، انگشت‌های یه دست‌اش جمع شده، مثلِ عمه مُشتی. توی اون یکی دست‌اش هم بلیتِ سینماست.
- نمی‌دونی بلیتِ چه فیلمی؟
- نه. آقای دکتر ما وقتی بچه بودیم تفریحات‌مون خیلی ساده بود. مثلن می‌رفتیم دمِ درِ خونه می‌نشستیم، ماشین‌هایی که از توی خیابون رد می‌شدند رُ می‌شمردیم. اون موقع ماشین زیاد نبود. تک و توک رد می‌شدند گاهی. یه تفریحِ دیگه‌مون هم وقتی بود که تازه لوله‌کشیِ آب شده بود. با بچه‌های همسایه می‌رفتیم شیرِ آب رُ باز می‌کردیم و به جریانِ آب نگاه می‌کردیم.
- اونی که می‌آد به خواب‌ات عمه مُشتی نیست؟ شاید با اون بلیتی که توی اون یکی دست‌اشه یه پیامی برای تو، یا عمه سینمایی داره. چرا فکر می‌کنی کسی که به خواب‌ات می‌آد عمه سینماییه؟
- عمه مُشتی هیچ‌وقت سینما نمی‌رفت آقای دکتر. این زنی که به خواب‌ام می‌آد بلیت دست‌اشه.
- پس چرا انگشت‌هاش مثلِ انگشت‌های عمه مُشتی جمع شده اینی که می‌آد به خواب‌ات؟
- عمه مُشتی رُ عمه سینمایی هُل داد توی تنور آقای دکتر. بابام که بچه بود، فرفره می‌فروخت بعد از ظهرها. یه بار با پولِ فرفره‌هایی که فروخته بود رفت دو تا بلیتِ سینما خرید و خوش‌حال اومد خونه. یکی از بلیت‌ها رُ داد به عمه سینمایی و به‌ش گفت: «بیا بریم سینما!». عمه سینمایی اون موقع هشت سال‌اش بود و خیلی دوست داشت برای یک بار هم که شده بره سینما رُ از نزدیک ببینه. اما عمه مُشتی حسودی کرد و بلیت رُ از دستِ عمه سینمایی قاپید و فرار کرد. عمه سینمایی هم دنبال‌اش کرد و ان‌قدر دنبالِ هم دویدند تا عمه مُشتی افتاد توی تنور. اون روز عمه سینمایی خیلی گریه کرد و از همون روز بود که از سینما رفتن متنفر شد.

محصولِ ۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

عموی من مکه زندگی می‌کنه

شاید یکی از دلایلِ وجودِ خدا اصلن همین باشه

مدت‌ها بود تصمیم گرفته بودم برم مکه. دوست داشتم برم خونه‌ی خدا رُ از نزدیک ببینم و هفت دور دورش بچرخم. از کسانی که قبلن حاجی شده بودند شنیده بودم دورِ آخر باید با شیبِ ملایمی از مسیرِ دایره‌ای شکل خارج بشم تا مزاحمِ چرخیدنِ بقیه نشم. همیشه دورِ آخر رُ تو ذهن‌ام تمرین می‌کردم. مثلِ فضاپیمایی که قبل از فرستاده شدن سمتِ مریخ اول یه بار دورِ زمین می‌چرخه و بعد از جو خارج می‌شه، خودم رُ تصور می‌کردم که بعد از دورِ آخر چه‌طور از حرم خارج می‌شم. یه روز که به‌اندازه‌ی کافی پول جمع کرده بودم و تصمیم گرفته بودم برم برای سفر نام‌نویسی کنم، یکی از دوستان‌ام اومد پیش‌ام و احوال‌ام رُ پرسید. بعد گفت به پول نیاز داره. بعد من هم هرچی پول جمع کرده بودم دادم بهش. با خودم گفتم عیب نداره، بذار کارِ این بنده‌ی خدا راه بیافته، تو یه موقع دیگه برو حج. ولی بعدش پشیمون شدم. با خودم فکر کردم اگر رفته بودم حج به‌تر بود شاید. نباید به‌ش پول می‌دادم. همیشه عصرها که از اداره برمی‌گشتم خونه روی مبل می‌نشستم و به روبرو خیره می‌شدم. خودم رُ می‌دیدم که دورِ خونه‌ی خدا می‌چرخم. بدونِ این‌که دورِ آخر زاویه بگیرم. از وقتی هرچی پول داشتم داده بودم به دوست‌ام، دیگه برام مهم نبود که حواسم به دورِ آخر باشه. ان‌قدر می‌چرخیدم تا چشم‌هام سیاهی بره و بیافتم زمین. یه بار که چشم‌هام سیاهی رفته بود تلفن زنگ زد. عموم بود. از مکه زنگ می‌زد. بهم گفت: «خیلی بی‌معرفت شده‌ای». گفتم چرا عمو؟ گفت: «تو می‌آیی مکه، نباید یه سر هم به عموت بزنی؟»

- مکه؟!
- آره عمو جان. خودم دیروز توی حرم دیدم‌ات. لباس احرام پوشیده بودی و دورِ خونه‌ی خدا می‌چرخیدی

من سه تا عمو دارم، اما این عموم رُ هیچ‌وقت ندیده‌ام. فقط می‌دونم مکه زندگی می‌کنه و نمی‌دونم هم چه کاره است که هرکی از فامیل و دوست و آشنا بره خونه‌ی خدا اول از همه اون خبردار می‌شه.

یعنی من واقعن رفته بودم خونه‌ی خدا؟ شاید این حج پاداشِ کارِ خیری بود که در حقِ دوست‌ام انجام داده بودم؟ شاید هم شوخی کرده بود عمو جان با من.

اما نه. اگر شوخی بود، پس اسمِ من توی اسمِ کشته‌های منا چی‌کار می‌کنه؟ این هم شوخیه؟ انگاری واقعن حاجی شدم و مُردم. دوباره چشم‌هام سیاهی می‌ره. نفس کشیدن زیرِ آدم‌ها رُ تمرین نکرده بودم توی ذهن‌ام هیچ‌وقت.

امروز یکی می‌گفت من دیگه حج نمی‌رم. گفتم چرا؟ گفت برای این‌که احتمالِ مرگ‌اش زیاده. گفتم احتمالِ مرگ توی سفرهای بینِ شهریِ توی ایران بیش‌تر از احتمالِ مُردن توی مکه است. پس سفر هم دیگه نرو. به نظرِ خودم خیلی استدلال قشنگی کردم ولی طرف کاری به این حرف‌ها نداشت. می‌گفت پارسال اربعین بیست میلیون آدم رفت کربلا. از دماغِ یه نفر خون نیومد. چه‌طور شده این سعودی‌ها توانِ مدیریتِ یک میلیون حاجی رُ ندارند؟ گفتم خب فرق می‌کنه. هرجا جمعیت زیاد باشه مرگ و میر هم هست. به نظرِ من هم عجیبه که این همه جمعیت رفته‌اند کربلا و کسی زیر دست و پا له نشده. دلیل‌اش هم چیزی جز معجزه نیست. امام معجزه می‌کنه. باید هم بکنه تا مردم ایمان‌شون رُ از دست ندهند. اما خدا فرق می‌کنه. اگه خدا هم می‌خواست معجزه کنه که دیگه پس چرا این همه پیامبر فرستاد؟ نعوذ بالله بی‌کار بود؟ حتمن یه دلیلی داشته که معجزه رُ گذاشته به عهده‌ی فرستادگان‌اش دیگه. شاید یکی از دلایلِ وجودِ خدا هم اصلن همین باشه. این‌که خدا هیچ‌وقت معجزه نمی‌کنه. همین که جاهایی که خدا هست معجزه‌ای اتفاق نمی‌افته، یعنی خدا وجود داره.

محصولِ ۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

این قامتِ ایستاده در برابرِ آینه آیا، به راستی من‌ام؟

دکارت اومد با خودش یه فرضی کرد. گفت من فرض می‌کنم هیچ چیزی وجود نداره. اما دستِ‌کم همین فرضی که الان می‌کنم وجود داره. پس من هم وجود دارم، چون من دارم این فرض رُ می‌کنم. و این‌جوری بود که وجودِ خودش رُ اثبات کرد و گفت: «می‌اندیشم، پس هستم.»

اما قدمِ بعدی این بود که وجودِ دیگران رُ هم اثبات کنه، و ثابت کنه که دیگران خواب و خیال نیستند. دکارت در زمینه‌ی اثباتِ وجودِ جهانِ خارج دست به حرکتِ عجیبی زده، و فرض کرده خدا وجود داره. یعنی برای این‌که اثبات کنه غیر از خودش چیزِ دیگه‌ای وجود داره، اول فرض کرده که خدا وجود داره و گفته:

«وقتی عقل چیزی را به طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتن درست باشد؛ چرا که خداوند نه مرا فریب می‌دهد و نیز روا نمی‌دارد که من درباره جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب‌کاری از عجز و نقص سرچشمه می‌گیرد. بنابراین هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتماً صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می‌یابیم، وجود واقعیِ جهان خارج می‌باشد. به‌طور خلاصه تمام تصورات در انسان باید معلول چیزی در خارج باشند پس جهان خارج به عنوان علت تصورات، اثبات می‌شود.»

خب من دقیق نمی‌دونم دکارت وجودِ خدا رُ چه‌طوری اثبات کرده، اما به هرحال نتیجه‌گیریِ بالا اگر واقعن توسط دکارت انجام شده باشه به‌نظرم نادرست می‌رسه چون‌که خدا هم جزوِ جهانِ خارجه و با فرضِ وجودِ جهانِ خارج نمی‌شه وجودِ جهانِ خارج رُ اثبات کرد.

حالا چیزی که چند وقته دارم بهش فکر می‌کنم یه راهیه که اثبات کنم جهانِ خارج وجود داره. در این مورد دو تا چیز به ذهن‌ام می‌رسه که زیاد قابل استناد نیستند. یکی این‌که آدم چیزهای تازه یاد می‌گیره. یا چیزهایی هست که آدم نمی‌دونه. مثلن من وقتی دو نفر خارجی رُ می‌بینم که به یه زبونِ دیگه حرف می‌زنند و من زبونِ اون‌ها رُ نمی‌فهمم، آیا این می‌تونه دلیلِ این باشه که چیزی خارج از فهم و ادراکِ من وجود داره؟ این مسئله رُ می‌شه با این استدلال رد کرد که اون دو نفر ساخته‌ی ذهنِ خودِ من هستند، و حرف زدن‌شون هم یا بی‌معنیه، یا این‌که معنی داره، ولی این معنی در پسِ ناخودآگاهِ ذهنِ من دفن شده و فعلن آگاهی نسبت به اون وجود نداره.
استدلالِ دومی هم که در موردِ جهانِ خارج به ذهن‌ام می‌رسه مسئله‌ی تصادف و مرگه. با خودم فکر می‌کنم آدمی که میل به جاودانگی داره، چه‌طور ممکنه مرگِ ناگهانی توسطِ ذهن‌اش ساخته بشه و بمیره. اما دو تا نکته این مسئله رُ رد می‌کنه. اول این‌که ذهنِ من همیشه تصادف و مرگِ ناگهانی رُ برای دیگران ساخته، و هیچ‌وقت برای خودش چنین چیزی نمی‌سازه. نکته‌ی دوم این‌که من در خواب هم خوابِ مرگ دیده‌ام. یعنی دیده‌ام که مثلن از بلندی پرت می‌شم و می‌میرم، یا زلزله می‌آد و می‌میرم. پس اگر خواب‌های من ساختگی باشند و من در خواب برای خودم حوادثِ مرگ‌بار بسازم، توی بیداری هم که شاید یک خواب باشه می‌تونم برای خودم مرگ بسازم و بمیرم.

خلاصه که هنوز دلیلی پیدا نکرده‌ام که ثابت کنه جهانِ خارج وجودِ واقعی داره و تا وقتی که چنین دلیلی پیدا کنم، به خودم و ذهن‌ام به خاطرِ ساختنِ این همه مزه و بو و صدا و تیک تیکِ ساعت و آسمون و زمین و ستاره‌ها آفرین می‌گم! آفرین!

یه نکته‌ی جالب این‌که تا وقتی ثابت نکنم جهانِ خارج وجود داره، دکارت هم خودم هستم! یعنی دکارت هم ساخته‌ی ذهنِ منه، و جمله‌های دکارت رُ هم خودم گفته‌ام...

محصولِ ۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قفسِ تمام فلزی، زنده ماندن زیرِ آوار و چند داستانِ دیگر

یکی از سوال‌هایی که مطرحه اینه که آیا رفتارِ غریزی خوبه یا نه؟ آدم باید بر اساسِ غریزه رفتار کنه یا کمی درنگ کنه و بر اساسِ فکر و اندیشه؟ سوالِ بعدی اینه که غریزه چیه؟ ممکنه منظور از غریزه هرگونه رفتاری باشه که در جهتِ زنده موندن انجام بشه. بعضی‌ها می‌گن فرقِ انسان و حیوان اینه که حیوان همیشه غریزی رفتار می‌کنه اما انسان گاهی بر خلافِ غریزه‌اش رفتارهایی انجام می‌ده که منجر به مرگ‌اش می‌شه. مثلِ اون آتش‌نشانِ فداکاری که در میانِ آتش و دود ماسکِ خودش رُ به دختر بچه داد تا نجات‌اش بده، با این‌که می‌دونست با این کار، خودش می‌میره.
در زمینه‌ی غریزه و این‌که نشون بدهند حیوانات همیشه غریزی رفتار می‌کنند یه آزمایشی انجام شده انگار. یه میمون و بچه‌اش رُ گذاشته‌اند توی یه قفسِ فلزی. بعد زیرِ قفس آتش روشن کرده‌اند. بعد از چند دقیقه میمونِ ماده حرکتِ جالبی انجام داده. بچه‌اش رُ گذاشته زیرش و نشسته روش تا از آتش در امان باشه. دانشمندان بعد از این آزمایش نتیجه گرفته‌اند که حیوانات در همه حال رفتارهاشون غریزیه. اما به نظرِ من این آزمایش دو تا اشکال داره و ممکنه نتیجه‌گیری‌اش غلط باشه. ما که نمی‌دونیم میمون چه‌طوری فکر می‌کنه. ممکنه میمونِ ماده فکر کرده باشه اگر بچه‌اش رُ بذاره زیرش و بشینه روش آتیش خاموش می‌شه و بچه نجات پیدا می‌کنه. ممکن هم هست با خودش فکر کرده بهتره بچه‌اش رُ بکشه تا از این درد و رنجی که می‌کشه رها بشه زودتر. یه نکته‌ی دیگه‌ای هم که وجود داره اینه که شاید اگر این آزمایش روی انسانِ ماده و بچه‌اش هم انجام بشه نتیجه همین باشه. ممکنه آدمیزاد هم اگر به اندازه‌ی کافی داغ بشه بچه‌اش رُ بذاره زیرش و بشینه روش. کما این‌که در قرآن هم به این مسئله اشاره شده. می‌فرماید در روزِ قیامت مادر فرزندش رُ رها می‌کنه و می‌دوه. من فکر می‌کنم آتش‌نشانی هم که ماسک‌اش رُ در می‌آره و می‌ذاره روی صورتِ دخترک، دست به یک اقدامِ غریزی در جهتِ آرامشِ ذهن زده. او با خودش فکر می‌کنه اگر الان دختر نجات پیدا کنه و من بمیرم بهتر از اینه که زنده بمونم و هر شب با کابوسِ دختری که صورت‌اش از دوده سیاه شده و سرفه می‌کنه از خواب بپرم.

داستانِ دوم در موردِ زلزله است. من همیشه دوست دارم اگر زلزله اومد بمیرم. چون اگر زنده بمونم زندگیِ خیلی سختی در پیش خواهم داشت. اگر زنده بمونم باید تلاش کنم در شهری که همه جاش رُ آتش‌سوزی و قحطی و بیماری‌های واگیردار و غارت و چپاول و آدم‌خواری دربرگرفته به زندگی ادامه بدم و این واقعن خیلی بد و دردناکه. اما از اون طرف هم با خودم فکر می‌کنم شاید هر آدمی که زنده می‌مونه رسالتِ مهمی برعهده داره که باید انجام بده. دو تا مثال در این زمینه به ذهن‌ام می‌رسه. یکی زنده موندنِ آقای خامنه‌ای بعد از بمب‌گذاریِ مسجد ابوذر که حالا رهبری‌مون رُ برعهده دارند و معلوم نیست اگر از بمب‌گذاری جان سالم به در نمی‌بردند حالا چه سرنوشتی در انتظارِ کشورمون بود و ممکن بود مثل شوروی از هم بپاشیم و یا ممکن بود مجلس خبرگان دیگه نتونه فردِ شایسته‌ای رُ به این راحتی‌ها پیدا کنه و اگر هم پیدا می‌کرد حالا آیا اون شخص از عهده‌ی مسوولیت برمی‌اومد آیا برنمی‌اومد. مثالِ دومی که به‌ذهن‌ام می‌رسه آقای بتهون هست که همه‌ی برادر خواهرهاش مشکل‌دار بودند و پدر و مادر می‌خواستند این بچه دیگه به دنیا نیاد، اما یک آن با خودشون فکر کردند اشکالی نداره بذار این هم به‌دنیا بیاد و اومد و شد آن‌چه باید می‌شد. برای همین من هم با خودم فکر می‌کنم شاید اگر زلزله بیاد بد نباشه زنده بمونم. می‌دونم سخته، اما ارزش‌اش رُ داره. شاید من همون آدمِ مهمی باشم که بعدها همه‌ی کسانی که عکس‌های دو نفره و چند نفره‌شون رُ با من پاره کرده بودند یا انداخته بودند سطلِ آشغال با خودشون بگن ای کاش این کار رُ نکرده بودیم. اما چه فایده که پشیمونی دیگه سودی نداره وقتی یکی از انگشت‌هام که از زیرِ آوار بیرون مونده تکون می‌خوره و توجهِ یکی از آتش‌نشان‌ها رُ به خودش جلب می‌کنه.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

یادآور

برنامه‌های زیادی با عنوان «یادآور» در بین نرم‌افزارهای موبایل وجود دارند و کارشون هم اینه که سرِ یک ساعتِ خاص، یک موضوع رُ به ما یادآوری می‌کنند. اما من می‌خوام از نیاز به یک نوع یادآور صحبت کنم، که پیش‌بینی می‌کنم تا پنجاه سالِ آینده هم دانشِ بشر ان‌قدر پیشرفت نمی‌کنه که بتونه چنین یادآوری با دقتِ زیاد بسازه. یادآوری که من و شما بهش نیاز داریم یادآوریه که نه بر اساس یک تاریخ و ساعت، بلکه بر اساسِ یک رویداد، چیزی رُ به ما یادآوری کنه. مثلن فرض کنید من باید یه چیزی به دوست‌ام بدم. اما معلوم نیست دوست‌ام رُ کی ببینم. بعدش دوست‌ام به من زنگ می‌زنه، می‌گه دو ساعت دیگه فلان‌جا هم‌دیگه رُ ببینیم. برنامه‌ی یادآور موبایل من باید ان‌قدر هوشمند باشه که بلافاصله به من یادآوری کنه امانتی رُ هم با خودم به همراه ببرم. یا مثلن فرض کنید من باید از یه مغازه‌ای یه چیزی بخرم، اما معلوم نیست کی از کنارِ اون مغازه رد بشم. برنامه‌ی یادآور باید ان‌قدر هوشمند باشه که هروقت از کنارِ اون مغازه رد شدم به من یادآوری کنه اون چیز رُ بخرم. یا اگر قراره دو ساعتِ دیگه از کنارِ اون مغازه رد بشم، به من یادآوری کنه با خودم پولِ کافی به‌همراه داشته باشم.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

دردِ رفیق‌باز

یه روشی به‌تون یاد می‌دم که اگر انجام بدید خیلی راحت به ابهتِ عجیبی دست پیدا می‌کنید. راهِ حل خیلی ساده است: وقتی کسی چیزِ خنده‌داری تعریف کرد شما نخندید. من چند ساله از این روش استفاده می‌کنم و دو تا نتیجه گرفته‌ام. اول این‌که دیگه کسی به اسمِ کوچیک صدام نمی‌زنه. تقریبن همه‌ی کسانی که از این روش براشون استفاده کرده‌ام من رُ با نام خانوادگی صدا می‌زنند. نتیجه‌ی دوم اینه که هرکس با من کاری داره قبل از این‌که کارش رُ مطرح کنه اول از همه ازم معذرت‌خواهی می‌کنه که داره وقت‌ام رُ می‌گیره.
نکته‌ی جالب در موردِ این روش اینه که در موردِ گذشتگان هم جواب می‌ده. یعنی اگر قبلن به کسی خندیده باشید و پر رو شده باشه، از فردا دیگه بهش نخندید. یکی دو هفته که بگذره جواب می‌گیرید.
فقط یه اشکالی که این روش داره اینه که به دردِ آدم‌های رفیق‌باز نمی‌خوره که خدا رُ شکر من نیستم.

محصولِ ۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

اکت آو گاد

من سال پنجاه و دو رفته بودم خواستگاری. یه اتاقِ کوچیک بود که همه‌ی فامیل توش جمع شده بودند. بچه‌ی دختر خاله‌ی من هم اون‌جا بود که خیلی اون روز بی‌تابی می‌کرد و اعصابِ همه رُ خورد کرده بود. همه‌اش گریه می‌کرد و نمی‌ذاشت کسی آرامش داشته باشه. آخر من گفتم به جای این‌که سرِ این بچه داد بزنید و بهش بگید خفه شو، ازش بپرسید چی می‌خواد. وقتی ازش پرسیدند چی می‌خواد گفت می‌خوام همه‌ی کسایی که این‌جا هستند بیان برن توی این پرتقال.

خاطره‌ی دومی که می‌خوام تعریف کنم مربوط می‌شه به اتفاقی که باعث شد من هرچه بیش‌تر به‌وجودِ خدا اعتقاد پیدا کنم. ما یک بار ظهر حدودِ بیست تا آدم بودیم. برای ناهار گوشت چرخ‌کرده از فریزر آوردیم بیرون گذاشتیم توی سینی که کباب درست کنیم. بعد با خودمون فکر کردیم که الان زیاد گشنه‌مون نیست. چه بهتر که سه روز دیگه ناهار بخوریم. خلاصه گذشت و گذشت تا سه روز دیگه از راه رسید. بعد از سه روز که رفتیم سراغِ گوشت‌هایی که از فریزر بیرون آورده بودیم و گذاشته بودیم توی سینی، دیدیم گوشت‌ها یه کم بو گرفته‌اند. با خودمون گفتیم نکنه این گوشت مسموم باشه چون یه کم سبز هم شده بود. تصمیم گرفتیم از آقای دکتر بپرسیم تا مطمئن بشیم. به آقای دکتر که گوشت‌ها رُ نشون دادیم دیگه مطمئن شدیم که خراب هستند. آقای دکتر با دیدنِ گوشت‌ها سری تکون دادند و گفتند: «به نظرم نخوریم بهتره». اون روز چند کیلو گوشت دور ریخته شد و خیلی‌ها از این موضوع ناراحت شدند. اما عده‌ای هم از این قضیه خوش‌حال بودند و می‌گفتند: «چه بسا اگر روزِ اول که هنوز از ظاهرِ و بوی گوشت‌ها نمی‌شد فهمید خراب هستند اون‌ها رُ می‌خوردیم خیلی‌ها مسموم می‌شدند و می‌مُردند، اما خواستِ خدا این بود که ما غذامون رُ سه روز عقب بیاندازیم تا فاسد بودنِ گوشت‌ها مشخص بشه».

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.