the sad story of finding my lost curiosities over the years

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آیا همه‌ی اُردک‌ها اُردک هستند؟

از نظر من هیچ چیزی اون‌قدر واقعی نیست که نشه واقعیت‌اش رُ زیرِ سوال برد. همه چیز زیر سواله. هر چیزی می‌تونه چیزی غیر از اون چیزی باشه که به‌نظر می‌رسه. هیچ چیزی نیست که نشه با دست نشون داد و پرسید: این چیه؟ از نظرِ من احمقانه نیست اگر سیب‌ای در دست بگیریم و بپرسیم: «این گلابی چرا شبیهِ سیبه؟» و بعد از این‌که یک گاز به‌ش زدیم بپرسیم: «این گلابی چرا مزه‌ی سیب می‌ده؟»
می‌شه گفت جمله‌ی زیر که به «آزمونِ اردک» معروفه، پایه و اساسِ همه‌ی باورهای منه:

If it looks like a duck, swims like a duck, and quacks like a duck, then it probably is a duck.

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

تصویرِ یک رویا

بچه که بودم، وقتی حوصله‌ام سر می‌رفت یک سکه می‌گذاشتم زیرِ کاغذ و آن‌قدر با مداد روی آن خط می‌کشیدم تا شکلِ سکه ظاهر می‌شد. پیدا شدنِ شکلِ سکه روی کاغذ هیچ‌وقت برای من غیرمنتظره نبود، چون همیشه خودم سکه را آن زیر گذاشته بودم و می‌دانستم چه چیزی انتظارم را می‌کشد. بزرگ‌تر که شدم، یک بار که حوصله‌ام سر رفته بود مداد به دست گرفته بودم و مثلِ قدیم‌ها، اما بی‌هدف روی کاغذ خط می‌کشیدم که چشم‌های‌ات ظاهر شدند. بعد ابروهای‌ات، صورت‌ات، لب‌های‌ات... مثلِ وقت‌هایی که بچه بودیم و بازی می‌کردیم، انگار که پشتِ پرده قایم شده باشی و من پرده را کنار بزنم و وقتی پیدا می‌شوی تو جیغ بزنی و در حالی‌که هر دو بلند می‌خندیم بدویم سمتِ حیاط، کاغذ را بالا زدم و زیرِ آن را نگاه کردم، اما تو آن‌جا نبودی. پس این تصویر از کجا ظاهر شده بود؟ با اشتیاق چند جایِ دیگرِ کاغذ را با نوکِ مداد هاشور زدم و باز هم تو ظاهر شدی، از جایی که نمی‌دانم کجاست. قبل از این‌که تو بیایی، زندگی‌ ِ من مثلِ یک دفترِ کاغذی بود که بعضی وقت‌ها که از خواندنِ نوشته‌های تکراری‌اش خسته می‌شدم، با کاغذهای‌اش قایق می‌ساختم و در آب رها می‌کردم. این کاغذها فقط به همین درد می‌خوردند. که در آب رهای‌شان کنی و از تو دور شوند. از یک جایی به بعد اما، که صفحه‌ها سفید شده بودند و خودم باید ادامه‌ی داستان را می‌نوشتم، تو ظاهر شدی. انگار که کسی از من می‌خواست حالا که نوبتِ من است، ادامه‌ی داستان را با تو بنویسم. من تصمیم گرفته‌ام در صفحه‌های باقی مانده، همه چیز را تا جایی که می‌توانم ریز بنویسیم. آن قدر ریز که هم شبیهِ خط خطی باشد، و هم این‌که داستانِ هر صد سال در یک صفحه جا شود. این‌طوری خیال‌ام راحت است که تا وقتی من زنده هستم، تصویرِ تو هم بر همه‌ی صفحه‌های زندگیِ من نقش بسته است. وقتی به صفحه‌ی آخر برسم، یا وقتی که دیگر من نباشم تا روی آن‌ها خط بکشم، تو هم نیستی. مثلِ خواب‌هایی که گاهی می‌بینم. این خواب‌ها آن‌قدر واقعی و زیبا هستند، که وقتی بیدار می‌شوم هیچ‌وقت با خودم فکر نمی‌کنم که چیزی را از دست داده‌ام. چون اگر بخوابم، باز هم همه چیز دوباره برای من است. دوست دارم آن‌قدر این داستان را با تو بنویسم که قبل از این‌که این دفتر تمام شود، از خستگی روی آن خوب‌ام ببرد. وقتی خواب باشم، آن سوی کاغذ را هم راحت می‌بینم. توی واقعی را می‌بینم که منتظرم هستی تا وقتی برای همیشه به‌خواب می‌روم زندگیِ ابدی‌مان را با هم شروع کنیم.

جهتِ همه‌ی قبله‌ها به سوی توست

همیشه با خودم فکر می‌کردم تو، و من، چرا همه‌ی اصرارمان این است که همه چیزمان برای خدا باشد؟ تو که به آرزوی‌ات رسیده‌ای. من هم که چیزی جز آرزوی نشستن کنار ِ همان‌جایی که تو حالا نشسته‌ای ندارم. شاید برای همین است که خجالت می‌کشم از وقت‌هایی که می‌خواهم همه چیزم برای خدا باشد. من فقط خدا را می‌پرستم و تنها از او به بزرگی یاد می‌کنم، اما همیشه حسرت می‌خورم به جایی که تو نشسته‌ای. حالا می‌فهمم چرا این همه سال، جهتِ همه‌ی قبله‌ها کمی مایل به راست بوده است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم خدا وقتی می‌خواست همه چیز را، وقتی می‌خواست همه‌ی گذشته‌ی تلخ ِ تو را جبران کند، تو را کنار خودش نشاند. سخت نیست فهمیدن‌اش. آن‌جا که تو نشسته‌ای، از همان اول هم برای تو بوده است. هروقت که نماز می‌خوانم حواس‌ام به تو هم هست که همه چیز برای‌ات شیرین شده، که کنار خدا نشسته‌ای و به من نگاه می‌کنی. تو با این‌که به آرزوی‌ات رسیده‌ای، اما هم‌چنان وانمود می‌کنی که می‌خواهی مثلِ من همه چیزت برای خدا باشد تا من احساسِ تنهایی نکنم. این‌که بتوانم روزی من هم به اندازه‌ی تو شاد باشم دیگر برای من یک رویا نیست. هرچه‌قدر که به تو نزدیک‌تر می‌شوم؛ هرچه‌قدر که تو به من نزدیک‌تر می‌شوی، حضورِ خدا را هم بیش‌تر احساس می‌کنم. سخت بود اگر تو نبودی و خدا می‌خواست من را به سوی خودش بکشاند. ولی حالا که تو هستی، دل‌ام پُر از امید است. امید به این‌که شاید یک روز من هم آن‌جا کنارِ تو باشم. این روزها وقتی يا ایتها النفس المطمئنة را می‌خوانم، دیگر تصور ِ ارجعی الى ربک راضیة مرضیة برای‌ام سخت نیست. سخت نیست تصور ِ روزی که من هم مثل ِ تو کنار خدا نشسته‌ام. تصور ِ روزی که هرسه‌مان می‌خندیم.

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

نیاز

من پرسش‌ام در مورد این‌که نیازمند بودن به‌تره یا بی‌نیازی رُ برای یکی از اساتید فلسفه‌ی دانشگاه برودنی در شیکاگو فرستادم و پاسخِ زیر رو دریافت کردم:

حتا اگر فرض کنیم می‌شه به نیازها پاسخ داد و پاسخ دادن به نیازها همیشه لذت‌بخشه (اگرچه من اعتقاد ندارم که پاسخ دادن به نیازها همیشه لذت‌بخشه) نیازمند بودن چند تا ایراد داره:

۱- نیازهایی که با هم تداخل دارند: فرض کنیم هم‌زمان به دو چیز نیاز داریم. مثلن هم خسته هستیم و هم گرسنه. شما یک تخت دارید و غذا هم برای خوردن آماده است، اما نمی‌توانید وقتی خواب هستید غذا بخورید. پس یا گرسنه می‌خوابید یا به‌صورتِ خواب‌آلود غذا می‌خورید. درست است که از غذا خوردن لذت می‌برید، اما در کل تجربه‌ی ناخوشایندی است، چرا که رنجِ ناشی از مقاومت در برابر خستگی و خواب‌آلودی بیش‌تر از لذتی است که از غذا خوردن به‌دست می‌آید.

۲- رضایتِ کوتاه مدت: فرض کنیم پاسخ دادن به یک نیاز، خوشحالی شما را در آینده کاهش می‌دهد. مثلن شما نیاز دارید که یک نفر را بکشید، اما به‌شدت هم آدم اخلاق‌گرایی هستید. حالا دو گزینه پیش روی شماست: یا تسلیم خواسته‌تان شوید و با کشتن آن شخص خشنودی کوتاه‌مدت به دست آورید ولی باقی عمرتان پشیمان خواهید بود و از خودتان متنفر. گزینه‌ی دیگر این است که آن شخص را نکشید و هیچ وقت به این نیازتان پاسخ ندهید. در هر دو حالت، نداشتنِ چنین نیازی برای شما به‌تر است.

۳- وابستگی: حتا اگر فرض کنیم که یک نیاز همیشه قابل برطرف شدن است، شما می‌دانید که برای برطرف کردنِ آن نیاز همیشه به بعضی چیزها نیاز دارید. مثلن فرض کنیم که شما الکلی هستید، از نوشیدن لذت می‌برید و مقادیر پایان‌ناپذیری الکل هم دارید. با این‌حال همین که می‌دانید به الکل وابستگی دارید می‌تواند باعث شود احساس خوبی نداشته باشید. همیشه نگران هستید: «اگر یک نفر به الکل‌های من دستبرد بزند چه؟ اگر به یک سفر طولانی بروم و به الکل‌های‌ام دست‌رسی نداشته باشم چه؟ اگر الکل‌ها یک روز تمام شوند چه؟» این نگرانی‌ها هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نمی‌شوند، اما همین که به چیزی وابسته هستید باعث به‌وجود آمدنِ فکرهای پریشان در شما می‌شود. بعضی از کسانی که الکلی بودند فقط به خاطر همین نگرانی‌ها الکل را کنار گذاشتند، برای این‌که می‌خواستند آزاد باشند، می‌خواستند به چیزی برای ارضای نیازشان وابسته نباشند و می‌خواستند نیازی به نوشیدنِ الکل نداشته باشند.

۴- رضایتِ ناشی از پاسخ دادن به یک نیاز (معمولن) کم‌تر از ناخشنودی از داشتنِ آن نیاز است: اگر این‌طور نبود همه‌ی آدم‌ها تلاش می‌کردند که همیشه توسط پشه‌ها گزیده شوند. چرا؟‌ چون خاراندن جای نیشِ پشه لذت‌بخش است! شما می‌توانید همیشه از خاراندنِ جای نیشِ پشه لذت ببرید:‌ رایگان است، هرجایی که بخواهید می‌توانید این کار را انجام دهید و نیاز به خاراندن هم هیچ‌گاه از بین نمی‌رود. با این حال آن‌چه می‌بینیم این است که مردم همه‌ی تلاش‌شان را می‌کنند که پشه‌ها را بکشند.

محصولِ ۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

فرهنگ، فرش ماشینی و چند داستانِ دیگر

» یکی از تفریحات‌ام این روزها شده نوشیدنِ سرکه‌ی سیب. خیلی خوبه. یه ذره می‌ریزم تهِ استکان و سر می‌کشم. سرم داغ می‌شه.

» امروز یکی از شاگردها سرِ کلاس ازم پرسید: «استاد؟ فرقِ فرش ماشینی با فرش دست‌باف چیه که فرش دست‌باف گرون‌تره؟»
من که این سوال رو بی‌ارتباط با موضوع درس می‌دونستم بدون این‌که برگردم به نوشتن روی تخته ادامه دادم. اما چند لحظه بعد برگشتم و گفتم: «نمی‌دونم، شاید چون توی بافتن‌اش انسان دخالت داره، فرشِ دست‌باف روح داره، اما ماشینی بی‌روحه». کمی منتظر موندم تا ببینم کسی که سوال پرسیده خودش رُ نشون می‌ده یا نه. اما همه فقط نگاه می‌کردند. گفتم: «شاید اگر بافتِ فرشِ دست‌باف ممنوع بشه، فرش ماشینی هم به‌اندازه‌ی فرشِ دست‌باف ارزش پیدا کنه»

» راستی، من برای مایعات به‌جای خوردن می‌گم «نوشیدن». شما چه‌طور؟ نوشیدن خیلی مظلوم واقع شده توی زبان فارسی. شما هم از این به بعد به‌جای «آب خوردم» بگید «آب نوشیدم». یا اگر مهمون داشتید، ازش بپرسید نوشیدنی چی میل داری؟ و اگر گفت سرکه‌ی سیب، بی‌درنگ مقداری سرکه‌ی سیب بریزید تهِ استکان و بدید دست‌اش و به قیافه‌اش نگاه کنید وقتی که سر کشیدن تموم می‌شه.

» به نظرِ من یکی از بدشانسی‌هایی که یه نفر ممکنه بیاره اینه که توی جنگِ ایران و عراق بر اثر تصادف بمیره. یعنی مثلن شب باشه، بعد یه ماشینِ ایرانی و یه ماشین عراقی توی یکی از جاده‌های مرزی از روبرو بخورند به هم. خیلی بد می‌شه دیگه. آدم به‌جای این‌که تیر بخوره شهید شه تصادف می‌کنه شهید می‌شه. به نظرم تیر خوردن باید مقامِ بالاتری داشته باشه.

» به‌نظر شما با زور می‌شه یه فرهنگ رُ توی جامعه جا انداخت؟ به‌نظر من این کار فقط در مورد چیزهایی شدنیه که انجام دادن‌اش برای توده‌ی جامعه کارِ سختی نباشه. مثلن در موردِ بستنِ کمربند موقع رانندگی. تا چند سال پیش هیچ‌کس توی ایران کمربند نمی‌بست. اما یه مدت در این مورد سخت‌گیری شد و الان دیگه تقریبن همه می‌بندند حتا اگر پلیسی در کار نباشه. اما در مورد بعضی چیزها با زور نشده فرهنگ جا بیافته. مثلن سی و پنج ساله که حکومتِ ایران تلاش می‌کنه حجاب رُ با زور تبدیل به یک فرهنگ کنه، اما موفق نشده. اگر از فردا این زور و اجبار برداشته بشه بیش‌ترِ خانم‌ها بدون حجاب در جامعه حاضر می‌شن.

» یه چیزِ دیگه‌ای که این روزها ذهن‌ام رُ مشغول کرده اینه که آیا خوشی‌ای بالاتر از لذت بردن وجود داره؟ یعنی آدم یا هر موجودِ دیگه‌ای، ممکنه بدونِ این‌که از چیزی لذت ببره دچارِ سرخوشی بشه؟ و این‌که «لذت» چیه؟ اگر «لذت» فقط از پاسخ دادن به نیازها حاصل می‌شه، آیا ممکنه یک موجود، بدونِ این‌که به یکی از نیازهاش پاسخ داده بشه از چیزی لذت ببره؟ و سوال بعدی این‌که: اگر «لذت» از پاسخ دادن به نیازها حاصل می‌شه، آیا ممکنه موجودی وجود داشته باشه که به «لذت بردن» نیاز نداشته باشه؟ یعنی در واقع سوالِ اصلی اینه که انسان در مسیرِ تکامل باید نیازهای خودش رُ یکی یکی از دست بده و بی‌نیازتر بشه یا باید سرشار از نیازهایی بشه که به همه‌شون پاسخ داده شده؟

محصولِ ۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

** زبان امروز **

چند سال پیش سر کلاس زبان از معلم‌مون پرسیدم: «دیگه» به انگلیسی چی می‌شه؟ و معلم‌مون گفت نمی‌دونم. اما حدود دو سال پیش به‌طور اتفاقی با واژه‌ای روبرو شدم که در بعضی موارد دقیقن معنی «دیگه» می‌ده: already

این هم تعریف already از دو تا واژه‌نامه:

dictionary.reference.com
Informal. (used as an intensifier to express exasperation or impatience)

thefreedictionary.com
Informal Used as an intensive

چند تا مثال:

We are late. Let's go already
دیرمون شده. بریم دیگه!

I'm full already
دیگه سیر شدم

Be quiet already
ساکت باش دیگه!

Enough already
بسه دیگه!

محصولِ ۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

آرامش

یکی از دوستان‌ام که در دانمارک زندگی می‌کنه در بخشی از نامه‌ای که به من نوشته خوبی‌های اون‌جا رُ برشمرده. یکی از خوبی‌هایی که برای اون‌جا گفته اینه: «آرامش بسیار زیاد و استرس تقریبا صفر، کلا شیرازه! طرف سگشم مریض می‌شه شرکت نمی‌آد»
از این دست جمله‌ها خیلی شنیده‌ام. توی دانشگاه استادی داشتیم که سال‌ها در انگلیس زندگی کرده بود. یک بار به ما گفت: «اونا تنها مشکل‌شون اینه که هیچ مشکلی ندارند»
خب اولین اثری که این جمله‌ها روی من دارند اینه که حرص‌ام رُ در می‌آورند و اعصاب‌ام رُ خط خطی می‌کنند. با خودم فکر می‌کنم اگر می‌شه در آرامش زیاد و با استرس تقریبن صفر زندگی کرد پس من این‌جا توی ایران چه غلطی می‌کنم؟ کشوری با آدم‌های عصبانی، دروغ‌گو، چاپلوس. همه ناراحت. همه آماده‌ی حمله. همه به فکرِ این‌که آخرِ شب خرج‌شون از دخل‌شون بیش‌تر نشده باشه (چار پنج سال پیش یه بار سوار تاکسی بودم، راننده به‌م گفت بریم بنزین بزنیم؟ گفتم بریم. توی صف گفت اگه الان بنزین بزنم برای شب دیگه خرجی ندارم بدم به زن‌ام). توی پیاده رو همه در حالِ دویدن هستند. همه با عصبانیت به هم تنه می‌زنند. کسی به کسی لبخند نمی‌زنه، همه چیز شده پوزخند زدن و داد کشیدن. من دوستانِ زیادی در خارج از کشور دارم و با چیزهایی که از اون‌ها شنیده‌ام مطمئن‌ام که هیچ‌کدوم از این‌هایی که گفتم توی خیلی از کشورها وجود نداره. آدمی که از ایران می‌ره از خیلی جهات از لجن‌زار خارج شده و دستِ کم پا توی آسفالت گذاشته.

اما موضوع به همین سادگی‌ها هم نیست. من تا حالا خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام که آیا «آرامش بسیار زیاد و استرس تقریبا صفر» واقعن در این دنیا وجود داره؟

من فکر می‌کنم ایران یک لجن‌زاره، اما رفتن از این لجن‌زار فقط یک قرصِ مُسَکِنه برای کسانی که می‌خواهند به آرامش برسند. یادم هست زمانی رُ که هنوز چیزی به نامِ اینترنت وجود نداشت، اما موسسه‌ی همشهری روزنامه‌اش رُ بر روی اینترانت گذاشته بود. یک بار با رایانه شماره گرفتم و به جایی وصل شدم و با دیدنِ صفحاتِ روزنامه روی صفحه‌نمایش دچار ذوقِ عجیبی شدم. بعد کم‌کم اینترنت واردِ ایران شد. نخستین باری که اینترنت دایل‌آپ خریدم و ساعتِ دوازدهِ شب کانکت شدم و صفحه‌ی اولِ یاهو رُ باز کردم باز هم چشمان‌ام برقی از خوشحالی زد و پا در دنیای تازه‌ای گذاشتم. خیلی از اون موقع که اینترنت دایل‌آپ داشتیم نمی‌گذره. از ساعتِ یک تا هشتِ صبح می‌تونستیم با مودمِ دایل‌آپ به اینترنت وصل بشیم. برادرم ساعت یک تا یک و نیم دو می‌نشست پای کامپیوتر، من هم پای تلویزیون دراز می‌کشیدم تا کارش تموم بشه. بعد می‌اومد و به‌م می‌گفت: «من کارم تموم شد، اگر می‌خواهی برو پای اینترنت». من هم می‌رفتم و تا ساعتِ چهار پنجِ صبح پای اینترنتِ دایل‌آپ می‌نشستم و بعد می‌خوابیدم. اون موقع وقتی فایلی دانلود می‌کردم در به‌ترین حالت سرعت 6KB/s بود. شیش! اما خوش‌حال بودم. گذشت تا کم‌کم ADSL از راه رسید. با ADSL دیگه همیشه وصل بودم. دیگه بابام نمی‌اومد توی اتاق‌ام بگه یه دقیقه قطع کن می‌خوام زنگ بزنم. سرعت هم خیلی به‌تر شده بود. می‌تونستم با سرعتِ 20KB/s دانلود کنم.
حالا از اون موقع چند سالی گذشته و من در به‌ترین حالت با سرعتِ 200-300KB/s می‌تونم چیزی دانلود کنم و با این‌حال ایران از نظر سرعتِ اینترنت هنوز جزوِ افتضاح‌ترین کشورهاست.
من فکر می‌کنم هر تحولی که در استفاده از اینترنت برای من رخ داده، مهاجرت از کشوری به کشوری دیگه بوده. وقتی اوضاع به‌تر شده، برای مدتی خیلی خوشحال شده‌ام و بعد کم‌کم گذشته‌ی خودم رُ فراموش کرده‌ام. از شدتِ خوشحالی‌ام کم شده، همه چیز برام عادی شده و گاهی هم تبدیل به نارضایتی شده. من وقتی برای استفاده از اینترنتِ دایل‌آپِ 56K تا نیمه شب بیدار می‌موندم توی لجن‌زار زندگی می‌کردم و حالا که اینترنت ADSL دارم و مجبور نیستم شب‌ها بیدار بمونم، در مقایسه با اون موقع توی دانمارک زندگی می‌کنم. اما آیا واقعن، الان آرامشِ بیش‌تری از اون موقع دارم؟

مشکلِ اصلی اینه که انسان فراموش‌کاره و گذشته‌ی خودش رُ به راحتی فراموش می‌کنه. من مطمئن نیستم، اما فکر می‌کنم زندگی در دانمارک فقط برای کسی که سال‌ها در لجن‌زار زندگی کرده و ناگهان به مرکزِ «نظم» و «همه‌چیز سرِ جای خودش بودن» سفر کرده «آرامش بسیار زیاد و استرس تقریبن صفر» داره. بعید می‌دونم کسی که از کودکی در دانمارک به‌دنیا اومده و اون‌جا بزرگ شده باشه به‌دنبالِ آرامش نباشه.

کوتاه این‌که به نظرِ من، آرامش رُ نباید در بیرون جست‌جو کرد. آرامش هر جا که هست اون بیرون نیست. مردمِ هند نسبت به ما خیلی بدبخت‌تر هستند. شاید اگر به هند سفر کنید ببینید که کسی کنار جوی آبی کثیف نشسته و با کاسه‌ای آب که بر روی سرش می‌ریزه استحمام می‌کنه و لبخند به لب داره. این‌که توقعِ آدم از زندگی چیه و دنبالِ چی می‌گرده خیلی مهمه. بزرگی می‌گفت «یک بار دیدم فقیری کنار جوی آب نشسته بود. یک تکه نانِ خشک زد توی آب و با لذت خورد. بعد جرعه‌ای آب از همون آبِ روان نوشید، کفش‌هاش رُ گذاشت زیرِ سرش و به خوابِ عمیقی فرو رفت. همه‌ی آرزوی من در زندگی اینه که یک شب بتونم مثلِ اون شخص راحت بخوابم»

در این مورد حرف زیاد می‌شه زد. فعلن در همین حد بسه.

آرامش
بسامدِ ضربانِ قلبِ من

محصولِ ۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

خطی برای مشتری

آدم باید خیلی خوش شانس باشد با فروشنده‌ای روبرو شود که دروغ نمی‌گوید. رفته بودیم بازار بلور فروش‌ها ظرف بخریم. دنبالِ ماهی‌تابه‌ی سرامیک می‌گشتیم. فروشنده‌ای می‌گفت سرامیکی‌ها دو نوع هستند. گیاهی و غیرگیاهی. گیاهی‌ها سیاه‌رنگ هستند، مثلِ همینی که من دارم. روشن‌ترها گیاهی نیستند و سرطان‌زا هستند. با قاشق هم خط نمی‌افتد روی‌شان. خیلی راحت هم شسته می‌شوند. ما خودمان در خانه از همین ظرف‌ها استفاده می‌کنیم. با دقت به کفِ ماهی‌تابه‌ای که در دست داشتم نگاه کردم. یک خط از این سرش افتاده بود تا آن سرش. پرسیدم ببخشید، این خط است؟ گفت: نه، نه، آن چیزی نیست. این را خودمان کشیده‌ایم، برای مشتری کشیده‌ایم. می‌خواستیم به‌ش نشان دهیم که روی ماهی‌تابه خط نمی‌افتد.


فروشنده‌ی دیگری ماهی‌تابه‌ی کُره‌ای و تُرک داشت. گفت کره‌ای‌ها به‌درد نمی‌خورند، تُرک‌ها خوب هستند. اسم جنسِ تُرک‌اش کورک‌ماز بود. کف‌اش روشن بود. می‌گفت این‌ها گیاهی هستند. گیاهی‌ها همه روشن هستند. تیره‌ها سرطان‌زا هستند. کورک‌ماز جنسِ خیلی خوبی است. اگر فروشنده‌ای آن را بیاورد بلافاصله فروخته می‌شود. بعد دفترچه‌ی ظروف را آورد تا از روی‌اش نشان‌مان دهد گیاهی هستند. صفحه‌ی مربوط به آن ظرف را پیدا کرد و شروع کرد به خواندن. دو سه خط بود. خطِ دوم رسید به واژه‌ی excellent و گفت «الکسی»، یا چیزی شبیه به این. همه چیز را آرام توی دل‌اش می‌خواند، فقط همین یک کلمه را بلند گفت. دفترچه را بست و دوباره شروع کرد به توضیح دادن. شنیدم توی یکی از جمله‌های‌اش گفت کِت تِ گوری. فکر کردم به category دارد می‌گوید کِت تِ گوری. اما وقتی با دست به ظرف‌های پشتِ سرم اشاره کرد فهمیدم به کتری‌ قوری‌ها می‌گفت کتِ تِ گوری. قیمتِ یکی از ظرف‌های پلاستیکی را ازش پرسیدم. گفت این‌ها نمی‌شکنند. یکی‌شان را برداشت و زد زمین. بعد رفت با دو پا روی‌اش ایستاد. گفت ببینید، نمی‌شکند. همین‌طور که روی ظرف ایستاده بود از مغازه رفتیم بیرون. کمی آن‌طرف‌تر توی ویترینِ یکی از مغازه‌ها که تعطیل بود همین ظرفِ پلاستیکی را دیدیم که درش ترک خورده و شکسته بود. فروشنده‌ی دیگری می‌گفت تُرک‌ها همه چینی هستند. آن یکی می‌گفت آلمانی‌ها همه تُرک هستند. هیچ‌کدام از فروشنده‌هایی که مغازه‌شان هنوز باز بود با هم خوب نبودند. همه‌شان هم‌دیگر را به‌دروغ‌گویی متهم می‌کردند، خطی برای مشتری می‌کشیدند و جنس‌شان را می‌فروختند.

محصولِ ۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

قطاری که در جاده می‌رفت

توی قطار نشسته بودم و داشتم از اسالم می‌رفتم به خلخال. مردی که جلوی من نشسته بود تلفن‌اش زیاد زنگ می‌خورد. یک بار که با کسی صحبت می‌کرد در یکی از جمله‌هاش گفت: «الان دوباره بهش زنگ می‌زنم تاکید می‌کنم»
داشتم کتاب می‌خوندم. وقتی این جمله رُ گفت دیگه جلوتر نرفتم. فقط چشم‌ام به کتاب بود و منتظر بودم ببینم زنگ می‌زنه چه تاکیدی می‌کنه. زنگ زد. ولی به خودِ طرف زنگ نزد. به یکی دیگه زنگ زد گفت الان بهش زنگ بزن تاکید کن.
با خودم فکر کردم چرا خودش زنگ نزد تاکید کنه؟ چرا یک نفر رُ واسطه قرار داد برای تاکید کردن؟ شاید اگر کسِ دیگری تاکید می‌کرد اثرش بیش‌تر بود. شاید تا حالا دو سه بار تاکید کرده بود و زشت بود اگر یه بار دیگه هم تاکید می‌کرد. یا اگه یه بار دیگه هم تاکید می‌کرد قضیه لوث می‌شد یا از حیثِ انتفاع ساقط می‌شد. شاید هم «تاکید کردن» یاد می‌داد این آقا. الان هم می‌تونست خودش زنگ بزنه تاکید کنه، اما ترجیح داد یکی از شاگردهاش این کار رُ انجام بده تا یاد بگیره «تاکید کردن» رُ.

توی همین فکرها بودم که خانم جعفری زنگ زد بهش. آقا گفت: «بانک را دست‌ام نیست». خانم که متوجه نشده بود چی شنیده، یا مطمئن نبود چیزی که شنیده درست شنیده، یا مطمئن بود چی شنیده اما مطمئن نبود کسی که پشتِ خطه آقاییه که روبروی من نشسته دوباره پرسید: «چی؟!». آقا دوباره گفت: «می‌گم بانک را دست‌ام نیست خانم جعفری. دروغ نمی‌تونم بگم» (منظورش این بود که اگه بهت بگم «باشه می‌رم بانک» بهت دروغ گفته‌ام).

تازه فهمیدم در موردِ تاکید کردن هم دروغ گفته بود. این مرد پیشه‌اش دروغ بود و دروغ. گوشِ جاده‌های گاه و بی‌گاه بسته‌ی اسالم به خلخال سال‌هاست که پر شده از دروغ‌های این آقا. بلند شدم. بس بود شنیدنِ این همه تزویر. کتاب رُ بستم و فریاد زدم نگه‌دار آقای راننده! خم شدم و دست‌ام رُ گذاشتم روی گلوی اون مرد. با نفرت نگاه‌اش کردم و فشار دادم. فشار دادم. صورت‌اش سرخ شد. دست‌اش که تقلا می‌کرد بی‌حرکت شد و تسبیح ازش افتاد. گوشی‌اش دوباره زنگ زد. خانم جعفری بود. صدای زنگ کم‌کم وضوحِ خودش رُ از دست داد و محو شد. راننده صدام رُ نشنیده بود و سرعتِ قطار هر لحظه بیش‌تر می‌شد. توی قطار زمان به سرعت می‌گذشت اما بیرون همه چیز آروم بود. سرم رُ از پنجره بردم بیرون. جاده‌ی اسالم به خلخال زیباتر از چیزی بود که تصور می‌کردم.


محصولِ ۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه
هزینه‌ی ساخت: ۲۵ میلیون دلار

داستانِ قورباغه‌ای که نمی‌پرید

از کجا می‌شه فهمید یه قورباغه کره؟ پاسخ به این سوال ممکنه در نگاهِ اول ساده به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست.

راه حل‌ها:

۱- به قورباغه می‌گیم بپر، اگر نپرید کره.
اشکالِ روشِ بالا اینه که ما نمی‌دونیم قورباغه چیزی شنیده یا نه

۲- به قورباغه می‌گیم نپر. اگر پرید کره.
اشکالِ روشِ بالا اینه که ما نمی‌دونیم قورباغه چیزی شنیده یا نه

۳- یه قرآن می‌آریم، به قورباغه می‌گیم «دست بذار روش، قول بده اگر گفتیم بپر و شنیدی بپری»
اشکالِ روش بالا اینه که قورباغه ممکنه بی‌دین و ایمون باشه و قسمِ دروغ بخوره

۴- با میکروسکوپ توی سوراخ گوشش رو نگاه می‌کنیم، اگر پرده نداشت کره.
اشکالِ روشِ بالا اینه که ما نمی‌دونیم قورباغه از کجا می‌شنوه. این‌که سوارخ گوش‌های آدم دو طرفِ سرشه دلیل نمی‌شه که برای همه این‌جوری باشه. شاید سوراخ گوش‌های قورباغه یه جای دیگه‌اش باشه. و شاید حتا گوش‌های قورباغه سوراخی نداشته باشه. ما که نمی‌دونیم.

۵- یه روش دیگه اینه که قورباغه رو با مربا می‌خوریم، اگه خوش‌مزه شد کره.

۶- یه روش دیگه اینه که پاهای قورباغه رو قطع می‌کنیم، بعد بهش می‌گیم بپر. اگر برگشت و با افسوس اول یه نگاه به پاهاش کرد بعد یه نگاه به ما، می‌فهمیم که می‌خواد بپره، ولی نمی‌تونه و کر نیست.
اشکالِ روشِ بالا اینه که ممکنه گوش‌های قورباغه روی پاهاش باشه. علتِ این‌که برمی‌گرده نگاه می‌کنه هم اینه که واقعن نمی‌فهمه برای چی پاهاش رو قطع کردیم.

۷- یه مسابقه‌ی سخت برای رسیدن به نوکِ برج بین قورباغه‌ها برگزار می‌کنیم و به‌عنوان تماشاچی مُدام حرف‌های ناامید کننده می‌زنیم. قورباغه‌ای که دست از تلاش نکشه و به نوکِ برج برسه قطعن کره.
اشکالِ روش بالا اینه که غیر انسانیه. مثلِ گاو بازی توی اسپانیا. با چه هدفی باید چنین مسابقه‌ای برگزار کرد؟ مگه فهمیدنِ این‌که یه قورباغه کره یا نه چه‌قدر ارزش داره که حاضریم به خاطرش دست به هر کاری بزنیم؟ به بازی گرفتنِ این حیواناتِ زبان بسته چیزی جز افول ارزش‌های انسانی نیست. دوستان، دکتر علی شریعتی در جایی گفته بود: «کار فکری به همان اندازه که انسان را می تواند در شناخت درست و دقیق یاری کند در شکلِ انحرافی‌اش ممکن است وی را حتی از یک عامی که خِرَدِ طبیعی و فطرتِ سالم دارد بیشتر دور سازد و آنچه را هست نبیند و آنچه را ببیند که نیست.»

از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد، بسيار متشكّريم.
خدانگهدار

از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه پاهامون درد نمی‌کنه آقا.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه مرتضی شبا زود می‌آد خونه.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه مجبور نیستی بری خونه‌ی مردم رخت بشوری.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه صدای تلفن رُ که می‌شنوم با نگرانی از خواب نمی‌پرم.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه مریضا اعتراض نمی‌کنند که من زیاد ازشون پول می‌گیرم.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه اتفاقی که اون شب افتاد خیلی اذیت‌ام نمی‌کنه.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه کسی رُ به اسمِ کوچیک صدا نمی‌زنم.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه علی آقا کتک‌ام نمی‌زنه.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه وقتی دیرتر از استاد می‌رم سرِ کلاس چیزی بهم نمی‌گه
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه هیچ کم و کسری نداریم
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه نشنیدم کسی جایی بگه فلانی همچین کاری کرد
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه برامون مهم نیست که شبا با شکم گرسته سر بر بالین بگذاریم، شاکریم به هر حال.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه از حرفِ کسی ناراحت نمی‌شم، خوش‌حال هم نمی‌شم راستیاتش. هیچی برام مهم نیست دیگه.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، با یه زخمِ کوچیک هم خونِ زیادی ازمون می‌ره آقای دکتر.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، یه صداهایی می‌شنوم که بقیه نمی‌شنوند.
از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، دیگه هر چی بهش می‌گیم گوش می‌ده. نه نمی‌گه.

مطلب ویژه

فالون دافا

«فالون دافا»، به «فالون گونگ» نیز معروف است. روشی معنوی است که بخشی از زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر جهان شده است. ریشه در مدرسه بودا دارد. ا...

counter.dev

ناآرام

ناآرام

خوراک

آمار

نوشته‌های بیش‌تر دیده شده

گذشتگان

پیوندها

جستجوی این وبلاگ

Powered By Blogger

Google Reader

Add to Google
با پشتیبانی Blogger.